🎉Happy international women's day!
#woman #women #روز_جهانی_زن
-------------------------------
》JOIN @divar《
#woman #women #روز_جهانی_زن
-------------------------------
》JOIN @divar《
Divar
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من "قسمت سوم" 🟪 میرسیم به روایتِ یه آزمونِ کامل💯 👈اول از پشت ماشین میاید و میشینید تو ماشین و کاردکس تون رو میدید به افسر و سلام میکنید. 👈بعد بهتون میگه روشن کن.(اگه نفر اول نباشید معمولا ماشین روشن هست) شما…
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت چهارم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈وقتی رفتید دنده یک و شروع کردید به حرکت همزمان با فرمون هر کاری لازمه بکنید!یعنی اگه ماشین پارک بوده و میخواید از پارک درش بیارید حین حرکت باید سریع فرمون رو به چپ بچرخونید.
👈همون ابتدای حرکت آینه بغل سمت خودتون رو چک کنید و وقتی ماشینتون زاویه سی درجه گرفت یه ایست خروج بزنید و حالا با سَر بیرون سمت خودتون رو چک کنید و اگه ماشینی نبود راه بیفتید. اگه ماشین بود حق تقدم با اوناست.
👈از سمت راست صاف حرکت کنید...هر ۵ ثانیه به آینه جلوتون نگاه کنید. اگه جلوتون راه بسته بود و خواستید برید توی لاین مخالف از افسر اجازه بگیرید و راهنما بزنید.
👈اگه افسر بهتون گفت برید دنده دو، اول اونقدر گاز بدید که دور موتور به دوونیم برسه بعد گاز قطع شه،کلاچ تا ته گرفته شه،دنده کشی( مکثِ اون وسط یادتون نره و یه دفعه ای دنده رو از یک نیارید روی دو) بعد پاتون رو از کلاچ تقریبا سریع بردارید و یه کوچولو بیشتر از حرکت با دنده یک گاز بدید.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت چهارم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈وقتی رفتید دنده یک و شروع کردید به حرکت همزمان با فرمون هر کاری لازمه بکنید!یعنی اگه ماشین پارک بوده و میخواید از پارک درش بیارید حین حرکت باید سریع فرمون رو به چپ بچرخونید.
👈همون ابتدای حرکت آینه بغل سمت خودتون رو چک کنید و وقتی ماشینتون زاویه سی درجه گرفت یه ایست خروج بزنید و حالا با سَر بیرون سمت خودتون رو چک کنید و اگه ماشینی نبود راه بیفتید. اگه ماشین بود حق تقدم با اوناست.
👈از سمت راست صاف حرکت کنید...هر ۵ ثانیه به آینه جلوتون نگاه کنید. اگه جلوتون راه بسته بود و خواستید برید توی لاین مخالف از افسر اجازه بگیرید و راهنما بزنید.
👈اگه افسر بهتون گفت برید دنده دو، اول اونقدر گاز بدید که دور موتور به دوونیم برسه بعد گاز قطع شه،کلاچ تا ته گرفته شه،دنده کشی( مکثِ اون وسط یادتون نره و یه دفعه ای دنده رو از یک نیارید روی دو) بعد پاتون رو از کلاچ تقریبا سریع بردارید و یه کوچولو بیشتر از حرکت با دنده یک گاز بدید.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
Divar
#قسمت_دوم #داستان #دیوار آرش:چه جیگری شدی تو...اومدی کوهنوزدی یا دِلنوردی؟! آتریسا:شایدم دوتاش آرشم آرش:من بمیرم واسه آرشم گفتنات آتریسا خوشگله آتریسا با گفتن خدا نکنه نزدیک آرش میشد که طبق عادت همیشه اش دستش رو دور شونه های آرش حلقه کنه...آرش هم که از این…
#قسمت_سوم #داستان #دیوار
"فصل اول"
-الو...میلاد...سلام...ببین چیزه...یعنی نمیدونم چجوری بگم...
لرزش صدای مهرانگیز تبدیل به گریه میشه که میلاد از اون ور خط داد میزنه
-چی شده مهری؟...چرا گریه میکنی؟...اتفاقی افتاده؟
-من...من...میلاد به خدا تقصیر من نبود...
-میگی چی شده یا بیام اونجا خانم؟
-هول نکنیا...میلاد درست میشه...یعنی پیدا میشه
-نکنه دوباره حلقه ات رو گم کردی؟...آخه مگه من صدبار نگفتم...
مهرانگیز با گفتن "نه" حرف میلاد رو قطع میکنه و بعد سکوت میکنه...
-پس چی؟...چرا چیزی نمیگی؟...جون به لب شدم مهری...
-ملودی نیست میلاد...ملودی...ملودی بچه ام نیست...
-یا حضرت عباس...ملودی نیست؟!...من الآن میام اونجا
تا رسیدن میلاد به آموزشگاه،مهرانگیز بی وقفه راه میره و اشک میریزه و مثل همه وقت هایی که استرس میگیره مقنعه اش رو توی دستش مچاله میکنه...
-مهری بچه مونو ول کردی به امان خدا؟...اصلا همه جا رو گشتی؟...مطمءنی گم شده؟...شاید همین جاهاست...
-میلاد الآن سه ساعته که دارم دنبالش میگردم...نیست...هیچ جا نیست...
-آخه چقدر گفتم این بچه رو با خودت نبر آموزشگاه گوش ندادی که ندادی...من چی بگم به تو الآن...ای خدا...
-من...من خودمم نمیدونم چی شد...همیشه تو دفتر میموند با موبایل من بازی میکرد...امروز هم رفت تو دفتر ولی از کلاس که برگشتم...
برای چندمین بار توی این چند ساعت اشک روی صورت مهری راه میگیره و چند ثانیه بعد صورت میلاد هم از اشک خیس میشه...
بعد از چند دقیقه میلاد با پشت دست اشک هاش رو پاک میکنه و با صدایی که به خاطر بغض دو رگه شده بود داد میزنه : مهری به خدا قسم اگه بچه ام پیدا نشه دیگه نمیذارم تو این آموزشگاه بی در و پیکر کار کنی...
-میلاد تو فکر کردی برا من جونی می مونه اگه بچه مو پیدا نکنم که حرف از کار میزنی؟!کاش ملودی رو هم میسپردم دست مامان...
-کاش؟!...کاش؟!...کاش به چه دردی میخوره؟!...هان؟!....به چه دردی؟!
..................................
چهار،پنج روز بود که مهرانگیز تدریس رو کنار گذاشته بود...ترانه،بچه ی چهارماهه اش رو که به خاطر کارش اکثرا پیش مادرش بود رو آورده بود پیش خودش...صبح تا شب کارش شده بود بغل کردن ترانه و صحبت کردن باهاش راجع به ملودی..."مامان جون خواهرت پیدا میشه...من قول میدم...خودم پیداش میکنم..."...روزهاش رو با همین حرف ها سر میکرد...نه به کارهای خونه می رسید و نه حتی به خورد و خوراکش...بعد از گم شدن ملودی حتی یه لقمه غذا هم نخورده بود....میلاد هم وضع چندان بهتری نداشت...مثل آدم های گنگ مدت ها به یک نقطه خیره میشد و جز سلام و خداحافظی با هیچ کس حرف نمیزد...
هنوز یک هفته از گم شدن ملودی نگذشته بود که مهرانگیز از غصه ی این اتفاق سکته کرد و مرد...همه چیز در سکوت و خاموشی شب اتفاق افتاده بود و صبح که میلاد مهرانگیز رو صدا زده بود جوابی نداده بود....میلاد این جواب ندادن رو گذاشته بود به حساب بیداری تا دیروقت دیشبش و به تنها چیزی که فکر میکرد خواب سنگین بود...اما وقتی از پیدا کردن مدارک مربوط به شرکتی که توش کار میکرد ناامید شده بود و میخواست از مهرانگیز بپرسه که ندیده شون،وقتی چند بار صداش زده بود و جوابی نشنیده بود نگران شده بود و با این که میدونست مهرانگیز از اینکه به هر طریقی جز صدا زدن بیدارش کنن بدش میاد،شونه هاش رو تکون داده بود...یه بار...دوبار...سه بار و هر بار محکم تر اما مهرانگیز بیدار نشده بود...
سکوت میلاد شکست...سکوتی که از گم شدن دختر چهار ساله اش نصیبش شده بود با مرگ همسرش تکه تکه میشد و هر تکه اش مثل جسم نوک تیزی گلوش رو میخراشید...بیش از انتظارش سخت بود قورت دادن این سکوت...هیچ وقت فکر نمیکرد چیزی که باعث شکستن سکوتش شود مرگ همسرش باشد...به پیدا شدنش فکر میکرد...پیدا شدن ملودی...و این که چه قدر شادمان از شر این سکوت لعنتی خلاص میشود...یا در بدترین حالت به فراموشی اش...به سال ها بعد و فراموشی داشتن دختری به اسم ملودی...به وقتی که با قورت دادن سکوتش تنها اندکی از تلخی گذشته ها که هنوز از خاطرش محو نشده نصیبش شود و فکرش را هم نمیکرد به این که سکوتش گلویش را خراشیده کند با ذره ذره پایین رفتنش و هم زمان هق هق گریه باشد که جانشینش شود...
-------------------------------
》JOIN @divar《
"فصل اول"
-الو...میلاد...سلام...ببین چیزه...یعنی نمیدونم چجوری بگم...
لرزش صدای مهرانگیز تبدیل به گریه میشه که میلاد از اون ور خط داد میزنه
-چی شده مهری؟...چرا گریه میکنی؟...اتفاقی افتاده؟
-من...من...میلاد به خدا تقصیر من نبود...
-میگی چی شده یا بیام اونجا خانم؟
-هول نکنیا...میلاد درست میشه...یعنی پیدا میشه
-نکنه دوباره حلقه ات رو گم کردی؟...آخه مگه من صدبار نگفتم...
مهرانگیز با گفتن "نه" حرف میلاد رو قطع میکنه و بعد سکوت میکنه...
-پس چی؟...چرا چیزی نمیگی؟...جون به لب شدم مهری...
-ملودی نیست میلاد...ملودی...ملودی بچه ام نیست...
-یا حضرت عباس...ملودی نیست؟!...من الآن میام اونجا
تا رسیدن میلاد به آموزشگاه،مهرانگیز بی وقفه راه میره و اشک میریزه و مثل همه وقت هایی که استرس میگیره مقنعه اش رو توی دستش مچاله میکنه...
-مهری بچه مونو ول کردی به امان خدا؟...اصلا همه جا رو گشتی؟...مطمءنی گم شده؟...شاید همین جاهاست...
-میلاد الآن سه ساعته که دارم دنبالش میگردم...نیست...هیچ جا نیست...
-آخه چقدر گفتم این بچه رو با خودت نبر آموزشگاه گوش ندادی که ندادی...من چی بگم به تو الآن...ای خدا...
-من...من خودمم نمیدونم چی شد...همیشه تو دفتر میموند با موبایل من بازی میکرد...امروز هم رفت تو دفتر ولی از کلاس که برگشتم...
برای چندمین بار توی این چند ساعت اشک روی صورت مهری راه میگیره و چند ثانیه بعد صورت میلاد هم از اشک خیس میشه...
بعد از چند دقیقه میلاد با پشت دست اشک هاش رو پاک میکنه و با صدایی که به خاطر بغض دو رگه شده بود داد میزنه : مهری به خدا قسم اگه بچه ام پیدا نشه دیگه نمیذارم تو این آموزشگاه بی در و پیکر کار کنی...
-میلاد تو فکر کردی برا من جونی می مونه اگه بچه مو پیدا نکنم که حرف از کار میزنی؟!کاش ملودی رو هم میسپردم دست مامان...
-کاش؟!...کاش؟!...کاش به چه دردی میخوره؟!...هان؟!....به چه دردی؟!
..................................
چهار،پنج روز بود که مهرانگیز تدریس رو کنار گذاشته بود...ترانه،بچه ی چهارماهه اش رو که به خاطر کارش اکثرا پیش مادرش بود رو آورده بود پیش خودش...صبح تا شب کارش شده بود بغل کردن ترانه و صحبت کردن باهاش راجع به ملودی..."مامان جون خواهرت پیدا میشه...من قول میدم...خودم پیداش میکنم..."...روزهاش رو با همین حرف ها سر میکرد...نه به کارهای خونه می رسید و نه حتی به خورد و خوراکش...بعد از گم شدن ملودی حتی یه لقمه غذا هم نخورده بود....میلاد هم وضع چندان بهتری نداشت...مثل آدم های گنگ مدت ها به یک نقطه خیره میشد و جز سلام و خداحافظی با هیچ کس حرف نمیزد...
هنوز یک هفته از گم شدن ملودی نگذشته بود که مهرانگیز از غصه ی این اتفاق سکته کرد و مرد...همه چیز در سکوت و خاموشی شب اتفاق افتاده بود و صبح که میلاد مهرانگیز رو صدا زده بود جوابی نداده بود....میلاد این جواب ندادن رو گذاشته بود به حساب بیداری تا دیروقت دیشبش و به تنها چیزی که فکر میکرد خواب سنگین بود...اما وقتی از پیدا کردن مدارک مربوط به شرکتی که توش کار میکرد ناامید شده بود و میخواست از مهرانگیز بپرسه که ندیده شون،وقتی چند بار صداش زده بود و جوابی نشنیده بود نگران شده بود و با این که میدونست مهرانگیز از اینکه به هر طریقی جز صدا زدن بیدارش کنن بدش میاد،شونه هاش رو تکون داده بود...یه بار...دوبار...سه بار و هر بار محکم تر اما مهرانگیز بیدار نشده بود...
سکوت میلاد شکست...سکوتی که از گم شدن دختر چهار ساله اش نصیبش شده بود با مرگ همسرش تکه تکه میشد و هر تکه اش مثل جسم نوک تیزی گلوش رو میخراشید...بیش از انتظارش سخت بود قورت دادن این سکوت...هیچ وقت فکر نمیکرد چیزی که باعث شکستن سکوتش شود مرگ همسرش باشد...به پیدا شدنش فکر میکرد...پیدا شدن ملودی...و این که چه قدر شادمان از شر این سکوت لعنتی خلاص میشود...یا در بدترین حالت به فراموشی اش...به سال ها بعد و فراموشی داشتن دختری به اسم ملودی...به وقتی که با قورت دادن سکوتش تنها اندکی از تلخی گذشته ها که هنوز از خاطرش محو نشده نصیبش شود و فکرش را هم نمیکرد به این که سکوتش گلویش را خراشیده کند با ذره ذره پایین رفتنش و هم زمان هق هق گریه باشد که جانشینش شود...
-------------------------------
》JOIN @divar《
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت پنجم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈حالا مثلا افسر بهتون میگه این کنار وایسا. جایی که میگه در حقیقت کنارِ یه ماشینِ پارک شدست. شما میگید پارک کردنِ دوبله خطرناکه حسن!(یاد اون تبلبغ تلویزیون بخیر😂) بعد راهنمای راست رو میزنید و پارک میکنید.
👈چگونه پارک کنیم؟!
فرمون به راست،تا وقتی ساعت ماشین بیفته روی لبه جدول...توی این مثال که کنارمون ماشینه و جدول نیست که دیگه با چشم فاصله از ماشین کناری رو میبینیم و هر وقت به فاصله دلخواه(حدود ۴۰ سانت) رسیدیم فرمونو صاف میکنیم تا ماشین و چرخ ها صاف شن.
👈بعدش افسر میگه دور دوفرمون بزن ببینم!
از اونجایی که قطعا اونجا یا خیابون یه طرفست یا خط ممتد داره اجازه رو میگیرید و بعد راهنما چپ کنترل چپ با آینه بغل، فرمون چپ،ایست خروج،کنترل چپ با چشم، میری جلو تا جایی که نخوری به جدول. بعد راهنما راست،دنده عقب و فرمون به راست تا جایی که دربیای. بعد راهنما چپ و دنده یک و فرمون به چپ، سرِ ماشینت که صاف شد،فرمونو هم صاف میکنی.
👈نکاتِ این مرحله:
1⃣اگه با دنده دو وایساده بودی وقتی خواستی دورت رو شروع کنی حواست باشه دندت رو یک کن و بعد شروع به حرکت کن.
2⃣موقعی که میخوای بری دنده عقب اگه اول بری دنده دو بعد عقب،دندت بهتر جامیره.
3⃣موقع دنده عقب سرت رو برگردون و عقب رو با چشمت ببین.
4⃣یه مدل دور دوفرمون دیگه هست که پیچیده تره، همینو یاد بگیرید بهتره.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت پنجم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈حالا مثلا افسر بهتون میگه این کنار وایسا. جایی که میگه در حقیقت کنارِ یه ماشینِ پارک شدست. شما میگید پارک کردنِ دوبله خطرناکه حسن!(یاد اون تبلبغ تلویزیون بخیر😂) بعد راهنمای راست رو میزنید و پارک میکنید.
👈چگونه پارک کنیم؟!
فرمون به راست،تا وقتی ساعت ماشین بیفته روی لبه جدول...توی این مثال که کنارمون ماشینه و جدول نیست که دیگه با چشم فاصله از ماشین کناری رو میبینیم و هر وقت به فاصله دلخواه(حدود ۴۰ سانت) رسیدیم فرمونو صاف میکنیم تا ماشین و چرخ ها صاف شن.
👈بعدش افسر میگه دور دوفرمون بزن ببینم!
از اونجایی که قطعا اونجا یا خیابون یه طرفست یا خط ممتد داره اجازه رو میگیرید و بعد راهنما چپ کنترل چپ با آینه بغل، فرمون چپ،ایست خروج،کنترل چپ با چشم، میری جلو تا جایی که نخوری به جدول. بعد راهنما راست،دنده عقب و فرمون به راست تا جایی که دربیای. بعد راهنما چپ و دنده یک و فرمون به چپ، سرِ ماشینت که صاف شد،فرمونو هم صاف میکنی.
👈نکاتِ این مرحله:
1⃣اگه با دنده دو وایساده بودی وقتی خواستی دورت رو شروع کنی حواست باشه دندت رو یک کن و بعد شروع به حرکت کن.
2⃣موقعی که میخوای بری دنده عقب اگه اول بری دنده دو بعد عقب،دندت بهتر جامیره.
3⃣موقع دنده عقب سرت رو برگردون و عقب رو با چشمت ببین.
4⃣یه مدل دور دوفرمون دیگه هست که پیچیده تره، همینو یاد بگیرید بهتره.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
Divar
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من "قسمت پنجم" 🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯 👈حالا مثلا افسر بهتون میگه این کنار وایسا. جایی که میگه در حقیقت کنارِ یه ماشینِ پارک شدست. شما میگید پارک کردنِ دوبله خطرناکه حسن!(یاد اون تبلبغ تلویزیون…
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت ششم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈حالا افسر بهتون میگه با اون ماشینه دوبل بزن.
میگی جلوی پارکینگ یا ... است و با اجازه شما.
بعد راهنما راست...یه کاپوت جلوتر ازش یا یه کم کمتر وایمیسی...فاصله عرضیت باهاش هم قدِ یه کف دست باشه. مواظب باش آینه به آینه نکنی که رد میشی!...بعد میری دنده عقب(اول دو بعد عقب) تا جایی که تهِ اون ماشینه رو توی شیشه لچکی عقبِ ماشین خودت ببینی. تا دیدی، فرمون راست تقریبا تند و نگاه به سمت چپ که ماشین نیاد چون سرِ ماشینت داره میره سمت چپ. اینجا فرمونت تقریبا تنده ولی سرعت حرکت ماشینت لاک پشتیه.
بعد که تهِ اون ماشینه رو وسطِ شیشهی کنار افسر دیدی فرمون چپ. نکته اصلی ماجرا اینجاست که سرعتِ این فرمون رو باید خودت دستت بیاد و فرمول و اینا نداره😊 اما یه راهنماییِ خیلی مهم اینه که اگه حس کردی تهِ ماشینت داره خیلی نزدیک جدول میشه فرمون چپت رو تند بزن و اگه دیدی خیلی دور از جدولی و ماشینت وسط خیابونه! خییلی آروم فرمون چپت رو بزن.
وقتی ماشینت صاف شد ایست کن.
👈حالا اگه افسر از اون جلبا باشه😂 بهت میگه دنده عقب برو
تو چه میکنی؟ اگه حریم تقاطع یا ... بود میگی ممنوعه و بعد راهنما راست و فرمان حدود یک و نیم تا دو دور به راست و بعد کمربند ایمنیت رو شل کن و دستت رو بذار پشت صندلی افسر و خودتو قشنگ بکش بالا و با سرعتِ خیلی آروم صاف برو عقب.
نکات این دو مرحله رو در قسمت بعدی (=آخر) مینویسم
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت ششم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈حالا افسر بهتون میگه با اون ماشینه دوبل بزن.
میگی جلوی پارکینگ یا ... است و با اجازه شما.
بعد راهنما راست...یه کاپوت جلوتر ازش یا یه کم کمتر وایمیسی...فاصله عرضیت باهاش هم قدِ یه کف دست باشه. مواظب باش آینه به آینه نکنی که رد میشی!...بعد میری دنده عقب(اول دو بعد عقب) تا جایی که تهِ اون ماشینه رو توی شیشه لچکی عقبِ ماشین خودت ببینی. تا دیدی، فرمون راست تقریبا تند و نگاه به سمت چپ که ماشین نیاد چون سرِ ماشینت داره میره سمت چپ. اینجا فرمونت تقریبا تنده ولی سرعت حرکت ماشینت لاک پشتیه.
بعد که تهِ اون ماشینه رو وسطِ شیشهی کنار افسر دیدی فرمون چپ. نکته اصلی ماجرا اینجاست که سرعتِ این فرمون رو باید خودت دستت بیاد و فرمول و اینا نداره😊 اما یه راهنماییِ خیلی مهم اینه که اگه حس کردی تهِ ماشینت داره خیلی نزدیک جدول میشه فرمون چپت رو تند بزن و اگه دیدی خیلی دور از جدولی و ماشینت وسط خیابونه! خییلی آروم فرمون چپت رو بزن.
وقتی ماشینت صاف شد ایست کن.
👈حالا اگه افسر از اون جلبا باشه😂 بهت میگه دنده عقب برو
تو چه میکنی؟ اگه حریم تقاطع یا ... بود میگی ممنوعه و بعد راهنما راست و فرمان حدود یک و نیم تا دو دور به راست و بعد کمربند ایمنیت رو شل کن و دستت رو بذار پشت صندلی افسر و خودتو قشنگ بکش بالا و با سرعتِ خیلی آروم صاف برو عقب.
نکات این دو مرحله رو در قسمت بعدی (=آخر) مینویسم
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
👍2
@divar》arman .pdf
456.1 KB
#داستان_کوتاه "آرمان"
ممنون که نگاهتون رو به نوشتههام هدیه میدید🌹❤
-------------------
JOIN @divar
--------------------
ممنون که نگاهتون رو به نوشتههام هدیه میدید🌹❤
-------------------
JOIN @divar
--------------------
"دلنوشتهای به بهانه روز چپدستها"
به نظرم همه چیز بستگی دارد به سه چیز: زمان، مکان و تو!
امروز پیامی گرفتم از دوستی که روز جهانی چپدستها را به من تبریک گفته بود...یاد فیلم "کمدی انسانی" افتادم...که یک زمانی در ایران، چپدستی ضعف بود، نقص بود، عیب بود، ایراد بود، بد بود، گناه بود... در ایران و در خارج هم، حالا همهی خارج یا بخشی از آن را راستش نمیدانم!
اما الان اوضاع فرق کرده است...الان چپدست بودن شبیه فرزندان چندقلو داشتن است! عده زیادی هستند که وقتی میبینند با دست چپ مینویسی میگویند: واااای عزیزم! تو چپدستی؟! ...عده زیادی هستند که وقتی میبینند قاشق و چنگال را برعکس اکثریت دست میگیری ذوق میکنند که واااای تو چپدستی؟! ... درست همانطور که مادری با فرزندان چندقلو میبینند و پر از شوق میشود وجودشان...
امروز دیگر در اکثر دنیا چپدستی عیب نیست،نقص نیست،گناه نیست...
اما از تو چه خبر؟! تویی که چپدستی را زندگی میکنی...
ضربالمثلی هست که میگوید "هر که بامش بیش، برفش بیشتر" ... برای چپدستها اما با بیشتر شدنِ بام، برف خیلی بیشتر میشود، خیلی خیلی بیشتر! ... برای چپدستها شروع هر مهارت جدید، چالشی دوچندان دارد ... از رانندگی گرفته تا یادگیری سازی مثل گیتار ... از استفاده از قیچی گرفته تا نشستن پشت میز کامپیوترهایی که جای موسشان سمت راست است ... و از خیلی چیزهای دیگر تا خیلی چیزهای دیگرتر!
اینجاست که "تو" وارد ماجرا میشود...الآن زمان و مکان آنقدر با تو راه آمده که دیگر گناهکار حساب نمیشوی، ناقص و معلول حساب نمیشوی اما خب زمان و مکان هنوز آنقدر تو را درک نکردهاند که وسایل مناسبت را به سهولت در اختیارت بگذارند ... راستش در این دنیای آشفته همینقدر که تو را یک آدم نرمال میشمارند جای شکرش باقیست...
حالا تویی و کلی مسئله که شاید برای راستدستها مسخره به نظر بیاید چون درکی از آنها نداشتهاند ... حالا تویی که میتوانی به هوای مشکلات، خسته شوی، جا بزنی، بیخیال شوی یا اینکه بیشتر از بقیه تلاش کنی و موفق شوی و وقتی دیگرانی از دیدن چپدست بودنت ذوق میکنند تو هم ذوق کنی از موفق بودنت...
به بهانهی امروز که روز من است خواستم یادداشتی بنویسم برای رساندن نظر فعلیام به گوش شما نسبت به همهچیز! همهچیزی که بستگی دارند به زمان و مکان و تو...
رفیق! در هر مسئلهای اگر نمیتوانی زمان و مکان را تغییر دهی، خودت را تغییر بده...گاهی بسیار بسیار سخت است اما میشود! ... یکجایی لازم است سختتر شوی، تحملت را زیاد و زیادتر کنی ... یک جایی لازم است صبورتر شوی، نرمتر شوی، سخت نگیری و با بهانههای کمتر لبخند بزنی ...
خلاصه رفیق زندگی واقعاً! همین روزهاییست که میگذرد... اگر دیگرانی که جغرافیای دورت را در این لحظه ساختهاند نمیگذارند به آنچه میخواهی برسی و اگر آن آنچه! را از ته دل دوست داری، از تو، تویی بساز که به دستش بیاوری حتی در این زمان،حتی در این مکان...
#مِلنوشت #دلنوشته #روز_چپ_دست_ها
--------------------
JOIN @divar
--------------------
به نظرم همه چیز بستگی دارد به سه چیز: زمان، مکان و تو!
امروز پیامی گرفتم از دوستی که روز جهانی چپدستها را به من تبریک گفته بود...یاد فیلم "کمدی انسانی" افتادم...که یک زمانی در ایران، چپدستی ضعف بود، نقص بود، عیب بود، ایراد بود، بد بود، گناه بود... در ایران و در خارج هم، حالا همهی خارج یا بخشی از آن را راستش نمیدانم!
اما الان اوضاع فرق کرده است...الان چپدست بودن شبیه فرزندان چندقلو داشتن است! عده زیادی هستند که وقتی میبینند با دست چپ مینویسی میگویند: واااای عزیزم! تو چپدستی؟! ...عده زیادی هستند که وقتی میبینند قاشق و چنگال را برعکس اکثریت دست میگیری ذوق میکنند که واااای تو چپدستی؟! ... درست همانطور که مادری با فرزندان چندقلو میبینند و پر از شوق میشود وجودشان...
امروز دیگر در اکثر دنیا چپدستی عیب نیست،نقص نیست،گناه نیست...
اما از تو چه خبر؟! تویی که چپدستی را زندگی میکنی...
ضربالمثلی هست که میگوید "هر که بامش بیش، برفش بیشتر" ... برای چپدستها اما با بیشتر شدنِ بام، برف خیلی بیشتر میشود، خیلی خیلی بیشتر! ... برای چپدستها شروع هر مهارت جدید، چالشی دوچندان دارد ... از رانندگی گرفته تا یادگیری سازی مثل گیتار ... از استفاده از قیچی گرفته تا نشستن پشت میز کامپیوترهایی که جای موسشان سمت راست است ... و از خیلی چیزهای دیگر تا خیلی چیزهای دیگرتر!
اینجاست که "تو" وارد ماجرا میشود...الآن زمان و مکان آنقدر با تو راه آمده که دیگر گناهکار حساب نمیشوی، ناقص و معلول حساب نمیشوی اما خب زمان و مکان هنوز آنقدر تو را درک نکردهاند که وسایل مناسبت را به سهولت در اختیارت بگذارند ... راستش در این دنیای آشفته همینقدر که تو را یک آدم نرمال میشمارند جای شکرش باقیست...
حالا تویی و کلی مسئله که شاید برای راستدستها مسخره به نظر بیاید چون درکی از آنها نداشتهاند ... حالا تویی که میتوانی به هوای مشکلات، خسته شوی، جا بزنی، بیخیال شوی یا اینکه بیشتر از بقیه تلاش کنی و موفق شوی و وقتی دیگرانی از دیدن چپدست بودنت ذوق میکنند تو هم ذوق کنی از موفق بودنت...
به بهانهی امروز که روز من است خواستم یادداشتی بنویسم برای رساندن نظر فعلیام به گوش شما نسبت به همهچیز! همهچیزی که بستگی دارند به زمان و مکان و تو...
رفیق! در هر مسئلهای اگر نمیتوانی زمان و مکان را تغییر دهی، خودت را تغییر بده...گاهی بسیار بسیار سخت است اما میشود! ... یکجایی لازم است سختتر شوی، تحملت را زیاد و زیادتر کنی ... یک جایی لازم است صبورتر شوی، نرمتر شوی، سخت نگیری و با بهانههای کمتر لبخند بزنی ...
خلاصه رفیق زندگی واقعاً! همین روزهاییست که میگذرد... اگر دیگرانی که جغرافیای دورت را در این لحظه ساختهاند نمیگذارند به آنچه میخواهی برسی و اگر آن آنچه! را از ته دل دوست داری، از تو، تویی بساز که به دستش بیاوری حتی در این زمان،حتی در این مکان...
#مِلنوشت #دلنوشته #روز_چپ_دست_ها
--------------------
JOIN @divar
--------------------
❤9👍7
من اونیام که تو مترو بین دستمال کاغذی، آدامس و چسب زخمِ دونهای ده تومن، چسب زخمو انتخاب میکنم...
منتظر زخمم انگار...میفهمی که چی میگم؟!😔
#melnevesht
@divar
منتظر زخمم انگار...میفهمی که چی میگم؟!😔
#melnevesht
@divar
👌2
وقتی من به عنوان پرستار اسم و فامیل شما nتعداد بیمار عزیزم رو حفظ میکنم و به اسم صداتون میکنم، شما هم متقابلا وقتی اولِ شیفت خودم رو بهتون معرفی میکنم، اسمِ من یه نفر رو حفظ کنید و به اسم صدام کنید و نگید "خانم پرستار". (مثل این میمونه که من بهتون بگم "خانم بیمار")
#melnevesht
@divar
#melnevesht
@divar
❤8🤩2💯2👍1
https://www.aparat.com/ccu_nurse
👆👆🌸این آدرس کانال آپارات منه🌸👆👆
پره از ویدیوهای علمی برای بالا بردن کیفیت زندگی مون😎 از زبون یه پرستار سیسییو فارغ التحصیل دانشگاه تهران🤩😅
💥مطالب کانال آپارات
خیییلی
خییییییییلی
خییییییییلیییییییی
مممممههههههههههههمممممم هستن.
‼️خیلیا داروهاشون رو در زمان اشتباه یا مقدار اشتباه میخورن
‼️یا دوتا دارو رو همزمان میخورن که با هم تداخل خطرناک دارن
🚫این اشتباهها ممکنه به قیمت جونشون تموم بشه🥺
قراره یاد بگیری چجوری داروهاتو درست مصرف کنی، چیکار کنی که هیچوقت سکته نکنی و خلاصه راز و رمز سلامتی و طول عمر بیشتر و با کیفیتتر اونجاست👆👆👆👆👆
از دست بدی باختی! بدم باختی🤷🏻♀️
👆👆🌸این آدرس کانال آپارات منه🌸👆👆
پره از ویدیوهای علمی برای بالا بردن کیفیت زندگی مون😎 از زبون یه پرستار سیسییو فارغ التحصیل دانشگاه تهران🤩😅
💥مطالب کانال آپارات
خیییلی
خییییییییلی
خییییییییلیییییییی
مممممههههههههههههمممممم هستن.
‼️خیلیا داروهاشون رو در زمان اشتباه یا مقدار اشتباه میخورن
‼️یا دوتا دارو رو همزمان میخورن که با هم تداخل خطرناک دارن
🚫این اشتباهها ممکنه به قیمت جونشون تموم بشه🥺
قراره یاد بگیری چجوری داروهاتو درست مصرف کنی، چیکار کنی که هیچوقت سکته نکنی و خلاصه راز و رمز سلامتی و طول عمر بیشتر و با کیفیتتر اونجاست👆👆👆👆👆
از دست بدی باختی! بدم باختی🤷🏻♀️
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
آپارات | CCU NURSE | پرستار سی سی یو
ملیکا هستم، پرستار سی سی یو...اینجا به امیدِ مراقبتِ بهتر متولد شده....هم مراقبت از خودمون به عنوان یک انسان و هم
👍2👌1🕊1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
و حالا درسته که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده اما ...🥺
--------------------------------------
《 JOIN @divar 》
--------------------------------------
《 JOIN @divar 》
❤1