"خودباوری" و "سختکوشی" همیشه براتون موفقیت به ارمغان میاره✌
#موفقیت
#انگیزشی
#عکس_پروفایل
-----------------
》JOIN @divar《
#موفقیت
#انگیزشی
#عکس_پروفایل
-----------------
》JOIN @divar《
❤1👍1
#ورزش #سلامتی #پلانک
پلانک یکی از حرکات ورزشی هست که این روزا خیلی محبوب شده...
میدونی چرا؟!
چون...
✅عضلات شکم رو محکم میکنه
✅به سلامت ستون فقرات کمک میکنه
✅پاها رو قویتر میکنه
✅تناسب اندام رو تقویت میکنه
✅چربی هم میسوزونه
✅آسوووونه و نیاز به هیچ وسیله و تجهیزاتی نداره
اما خیلیا پلانک رو اشتباه میزنن!
و اماااان از این اشتباه زدنا و آسیبای بعدش🤦🏻♀️
برای اینکه خیالت تخت باشه که درست پلانک میزنی👇👇👇
▫️بدنت صاف و کشیده باشه(زانو خم نشه/کمر به پایین یا بالا قوس برنداره)
▫️دستهات مستقیم زیر شونههات بیان پایین و روی زمین عمود باشن.
▫️گردنتو یه جوری نگه دار که فشار زیادی رو تحمل نکنه و سرت رو زیادی پایین ننداز یا بالا نگیر.
▫️حتما شکمت رو منقبض نگه دار
▫️با ستهای ۱۰ ثانیهای شروع کن و متناسب با توانت تعداد ستها و زمان هر ست رو به مرور زیاد کن.
🔻این دو مدل پلانک ساده با همین چندتا نکتهای که گفتمو تمرین کن تا بعدا مدلهای خفنترو با هم تمرین کنیم✌
-----------------
》JOIN @divar《
پلانک یکی از حرکات ورزشی هست که این روزا خیلی محبوب شده...
میدونی چرا؟!
چون...
✅عضلات شکم رو محکم میکنه
✅به سلامت ستون فقرات کمک میکنه
✅پاها رو قویتر میکنه
✅تناسب اندام رو تقویت میکنه
✅چربی هم میسوزونه
✅آسوووونه و نیاز به هیچ وسیله و تجهیزاتی نداره
اما خیلیا پلانک رو اشتباه میزنن!
و اماااان از این اشتباه زدنا و آسیبای بعدش🤦🏻♀️
برای اینکه خیالت تخت باشه که درست پلانک میزنی👇👇👇
▫️بدنت صاف و کشیده باشه(زانو خم نشه/کمر به پایین یا بالا قوس برنداره)
▫️دستهات مستقیم زیر شونههات بیان پایین و روی زمین عمود باشن.
▫️گردنتو یه جوری نگه دار که فشار زیادی رو تحمل نکنه و سرت رو زیادی پایین ننداز یا بالا نگیر.
▫️حتما شکمت رو منقبض نگه دار
▫️با ستهای ۱۰ ثانیهای شروع کن و متناسب با توانت تعداد ستها و زمان هر ست رو به مرور زیاد کن.
🔻این دو مدل پلانک ساده با همین چندتا نکتهای که گفتمو تمرین کن تا بعدا مدلهای خفنترو با هم تمرین کنیم✌
-----------------
》JOIN @divar《
❤1👍1
Divar
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من "قسمت اول" 👈مهم ترین چیز توی آزمون اینه که استرس نداشته باشین...بعضیا توصیه میکنن به قرص و گل گاو زبان و ... که من هیچ کدومو استفاده نکردم و نمیدونم چقدر تاثیر دارن اما نکته ای که مهمه اینه که تا میتونید…
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت دوم"
👈راهنماها رو فراموش نکنید
🔸اول که میخواید راه بیفتید: راهنما چپ برای خروج از پارک
🔸موقع دنده عقب: راهنما راست
🔸گردش به راست: راهنما راست
🔸گردش به چپ: راهنما چپ
🔸موقعی که میخواید پارک کنید: راهنما راست
🔸دور میدون:
🔹اگه میخواید میدون رو برید سمت چپ راهنما چپ
🔹اگه میرید سمت راست راهنما راست
🔹اگه میخواید میدون رو مستقیم برید راهنما نمیخواد
🔹موقع خروج از میدون راهنما راست
👈صکادرات یا هرچی که شما میگین😅 رو یادتون نره. حتما چک کنید دستی رو تا ته پایین داده باشید.
👈از پشتِ ماشین سوار شید و موقعِ پیاده شدن از ماشین با چشم بیرونو چک کنید که موقع باز کردنِ در ماشین نزنن بهتون.
👈من چندجا خوندم که مکث نکنید و تر و فرز باشید و افسرا اگه کند باشید ردتون میکنن ولی تجربه خودم میگه اگه بخواین دنبال فرز بودن باشید استرس میگیرید و یه سری چیزا مثل راهنما رو یادتون میره. پس تمرکزتون رو بذارید روی درست عمل کردن نه سریع عمل کردن.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت دوم"
👈راهنماها رو فراموش نکنید
🔸اول که میخواید راه بیفتید: راهنما چپ برای خروج از پارک
🔸موقع دنده عقب: راهنما راست
🔸گردش به راست: راهنما راست
🔸گردش به چپ: راهنما چپ
🔸موقعی که میخواید پارک کنید: راهنما راست
🔸دور میدون:
🔹اگه میخواید میدون رو برید سمت چپ راهنما چپ
🔹اگه میرید سمت راست راهنما راست
🔹اگه میخواید میدون رو مستقیم برید راهنما نمیخواد
🔹موقع خروج از میدون راهنما راست
👈صکادرات یا هرچی که شما میگین😅 رو یادتون نره. حتما چک کنید دستی رو تا ته پایین داده باشید.
👈از پشتِ ماشین سوار شید و موقعِ پیاده شدن از ماشین با چشم بیرونو چک کنید که موقع باز کردنِ در ماشین نزنن بهتون.
👈من چندجا خوندم که مکث نکنید و تر و فرز باشید و افسرا اگه کند باشید ردتون میکنن ولی تجربه خودم میگه اگه بخواین دنبال فرز بودن باشید استرس میگیرید و یه سری چیزا مثل راهنما رو یادتون میره. پس تمرکزتون رو بذارید روی درست عمل کردن نه سریع عمل کردن.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
👍1
Divar
#قسمت_اول #داستان #دیوار "ترانه" -چشمام رو میبندم تا برای آخرین بار به داستان زندگیم گوش بدم از زبون آشناترین غریبه ی دنیا... "ما بی تفاوت زندگی کردیم این زندگی کردن خودش جنگه..." --------------------------------- ریتم نفس های آخرش همخوانی عجیبی داشت با…
#قسمت_دوم #داستان #دیوار
آرش:چه جیگری شدی تو...اومدی کوهنوزدی یا دِلنوردی؟!
آتریسا:شایدم دوتاش آرشم
آرش:من بمیرم واسه آرشم گفتنات آتریسا خوشگله
آتریسا با گفتن خدا نکنه نزدیک آرش میشد که طبق عادت همیشه اش دستش رو دور شونه های آرش حلقه کنه...آرش هم که از این کارهای آتریسا متنفر بود دنبال بهونه میگشت برای جلوگیری از این اتفاق که بهونه به دست خود آتریسا جور شد...
-وایسا ببینم آتریسا،مگه نگفته بودم دیگه از این کوفتیا نخوری...
-آرشم دیشب مهمونی بودم خب...گیر نده عشقم...بذار دو دیقه(دقیقه) خوش باشیم...
-بروبابا...گور بابای تو و صاب(صاحب) مهمونی...موندم این همه تا الآن فَک زدی حواسم کجا بوده که بوی گندشو نفهمیدم؟!
-پیش خوشگلی من بوده حتما
آرش که از وقاحت دختری که رو به روش ایستاده بود عصبی شده بود داد زد: حواس من هر جا که بوده با احوال الآن تو کوهنوردی بی کوهنوردی،دختره ی بی همه چیز
-آرش چرا یهو اینجوری میکنی تو؟!
آرش اومد جواب آتریسا رو بده که...
"هزار تا درد تو سینه ی منه..."(ابتدای صدای زنگ گوشی آرش)
-هیسسس،زهرا خانم همسایه مونه
آتریسا که میدونست هر وقت گوشی آرش زنگ میخوره باید لام تا کام حرف نزنه بی خیال جیغ و داد آروم آروم به آرش نزدیک شد تا بفهمه چی میگه و چی میشنوه...
-مادر کجایی تو؟
-سلام زهرا خانم،خوبین؟اتفاقی افتاده؟
-اتفاق...شایدم اتفاق نبوده...ولی...
-ولی چی؟چرا صداتون میلرزه؟نگران شدم...
-ما داریم از غصه دق میکنیم...اونوقت تو تازه نگران شدی؟!
-میگین چی شده یا...
-ترانه رفت...میفهمی...ترانه...زنت رفت
-زیاد حرف میزد که از خونه میزنه بیرون...ولی جایی نداره بره...الآنم تا شب برمیگرده...نگران نباشین...من کار دارم،باید...
-چی میگی؟!...ترانه دیگه برنمیگرده...یعنی نمیتونه برگرده...اون دیگه نیست...دکترا میگن دوساعتی هست که دیگه نیست...ترانه دیگه زنده نیست...
-چی؟!...چی میگین شما؟!...این نمیشه...امکان نداره...
-خدا بهت صبر بده مادر...ولی کاش...کاش بیش تر پیشش بودی...
آتریسا سعی میکرد لبخند شیطانی اش رو پنهان کنه و جوری که انگار چیزی نشنیده گفت:آرشم چی شده اون دختره؟هان؟
زوج هایی که اطرافشون بودند با صدای سیلی آرش به اون طرف نگاه کردند...آتریسا رو میدیدند که افتاده بود روی زمین و اشک و آرایش روی صورتش راه گرفته بود...و آرش رو که سوار BMW مشکی اش شد و خیلی زود دور شد و رفت...
-------------------------------
"ملودی"
خواستم آهنگ رو استپ کنم که دیدم با اون صفحه ی داغون هیچ جوره راه نداره...دنبال دکمه ی صداش گشتم که خدا رو شکر سالم بود...اونقدر کمش کردم تا صداش قطع شد...گوشی رو گذاشتم تو جیب مانتوم و دویدم که زودتر به خونه کتی برسم...
...
-کتی خانوم من اومدم
-دیر اومدی کوچولو
-آخخخخ گوشم رو ول کنین...بار اولم بود آخه
-اینو باید بگی؟؟
-غلط کردم...خوبه؟!...غلط کردم...گوشمو ول کنین
-چقدر پول آوردی حالا؟!...نگی که همه اش رو ندادی بره...
-خیالت جمع کتی خانم مشتری هات کم نشدن...هنوزم حاضرن واسه خاطر تولید ملی!! ات تا پشت چراغ قرمز بیان...هنوزم حاضرن وقتی دارن جون میدن از مصرف نکردن ادای بی خیالا رو درآرن و مثلا سی دی شش و هشت بخرن...به قیافه اون که میفروشه نگاه نمیکنن که حالا که من جای غزل اومدم نخرن...
شمردن پول ها که تموم شد کتی حرف ملودی رو قطع کرد و گفت:چقدر زرزر میکنی بچه...حیف که کارت خوب بوده وگرنه با دیر اومدن و حاضرجوابیت میدونستم چه کاری دستت بدم...حالام برو پایین پیش بقیه که دوساعت دیگه باید بری چهارراه بالایی...
-ترجیح میدم تو پارک بشینم
تا برم تو اون زیرزمین...
-شرت کم شه فقط،هرجا میری برو...
از پله ها که پایین میرفتم موبایل رو درآوردم...به امید این که هنوز آهنگی از همون خواننده پخش بشه صدا رو زیاد میکردم و با دست دیگه ام در رو باز میکردم...
-وای صدای خودشه
انقدر از شنیدن اون صدا خوشحال بودم که یادم رفت به بیرون نگاه بندازم که مبادا کسی جای خونه کتی رو فهمیده باشه...با یه پرش بلند از پله ی جلوی در پریدم...داشتم با حالتی شبیه دو کوچه رو میگذروندم که دستی جلوی دهنم رو گرفت...
*برای خواندن این داستان در اینستاگرام #نگاه_نوشت یا #دیوار_نوشت رو جست و جو کنید و برای خواندن دیگر نوشته ها از صفحه اینستاگرامم (melika__hosseini ) دیدن کنید...
-----------------
》JOIN @divar《
آرش:چه جیگری شدی تو...اومدی کوهنوزدی یا دِلنوردی؟!
آتریسا:شایدم دوتاش آرشم
آرش:من بمیرم واسه آرشم گفتنات آتریسا خوشگله
آتریسا با گفتن خدا نکنه نزدیک آرش میشد که طبق عادت همیشه اش دستش رو دور شونه های آرش حلقه کنه...آرش هم که از این کارهای آتریسا متنفر بود دنبال بهونه میگشت برای جلوگیری از این اتفاق که بهونه به دست خود آتریسا جور شد...
-وایسا ببینم آتریسا،مگه نگفته بودم دیگه از این کوفتیا نخوری...
-آرشم دیشب مهمونی بودم خب...گیر نده عشقم...بذار دو دیقه(دقیقه) خوش باشیم...
-بروبابا...گور بابای تو و صاب(صاحب) مهمونی...موندم این همه تا الآن فَک زدی حواسم کجا بوده که بوی گندشو نفهمیدم؟!
-پیش خوشگلی من بوده حتما
آرش که از وقاحت دختری که رو به روش ایستاده بود عصبی شده بود داد زد: حواس من هر جا که بوده با احوال الآن تو کوهنوردی بی کوهنوردی،دختره ی بی همه چیز
-آرش چرا یهو اینجوری میکنی تو؟!
آرش اومد جواب آتریسا رو بده که...
"هزار تا درد تو سینه ی منه..."(ابتدای صدای زنگ گوشی آرش)
-هیسسس،زهرا خانم همسایه مونه
آتریسا که میدونست هر وقت گوشی آرش زنگ میخوره باید لام تا کام حرف نزنه بی خیال جیغ و داد آروم آروم به آرش نزدیک شد تا بفهمه چی میگه و چی میشنوه...
-مادر کجایی تو؟
-سلام زهرا خانم،خوبین؟اتفاقی افتاده؟
-اتفاق...شایدم اتفاق نبوده...ولی...
-ولی چی؟چرا صداتون میلرزه؟نگران شدم...
-ما داریم از غصه دق میکنیم...اونوقت تو تازه نگران شدی؟!
-میگین چی شده یا...
-ترانه رفت...میفهمی...ترانه...زنت رفت
-زیاد حرف میزد که از خونه میزنه بیرون...ولی جایی نداره بره...الآنم تا شب برمیگرده...نگران نباشین...من کار دارم،باید...
-چی میگی؟!...ترانه دیگه برنمیگرده...یعنی نمیتونه برگرده...اون دیگه نیست...دکترا میگن دوساعتی هست که دیگه نیست...ترانه دیگه زنده نیست...
-چی؟!...چی میگین شما؟!...این نمیشه...امکان نداره...
-خدا بهت صبر بده مادر...ولی کاش...کاش بیش تر پیشش بودی...
آتریسا سعی میکرد لبخند شیطانی اش رو پنهان کنه و جوری که انگار چیزی نشنیده گفت:آرشم چی شده اون دختره؟هان؟
زوج هایی که اطرافشون بودند با صدای سیلی آرش به اون طرف نگاه کردند...آتریسا رو میدیدند که افتاده بود روی زمین و اشک و آرایش روی صورتش راه گرفته بود...و آرش رو که سوار BMW مشکی اش شد و خیلی زود دور شد و رفت...
-------------------------------
"ملودی"
خواستم آهنگ رو استپ کنم که دیدم با اون صفحه ی داغون هیچ جوره راه نداره...دنبال دکمه ی صداش گشتم که خدا رو شکر سالم بود...اونقدر کمش کردم تا صداش قطع شد...گوشی رو گذاشتم تو جیب مانتوم و دویدم که زودتر به خونه کتی برسم...
...
-کتی خانوم من اومدم
-دیر اومدی کوچولو
-آخخخخ گوشم رو ول کنین...بار اولم بود آخه
-اینو باید بگی؟؟
-غلط کردم...خوبه؟!...غلط کردم...گوشمو ول کنین
-چقدر پول آوردی حالا؟!...نگی که همه اش رو ندادی بره...
-خیالت جمع کتی خانم مشتری هات کم نشدن...هنوزم حاضرن واسه خاطر تولید ملی!! ات تا پشت چراغ قرمز بیان...هنوزم حاضرن وقتی دارن جون میدن از مصرف نکردن ادای بی خیالا رو درآرن و مثلا سی دی شش و هشت بخرن...به قیافه اون که میفروشه نگاه نمیکنن که حالا که من جای غزل اومدم نخرن...
شمردن پول ها که تموم شد کتی حرف ملودی رو قطع کرد و گفت:چقدر زرزر میکنی بچه...حیف که کارت خوب بوده وگرنه با دیر اومدن و حاضرجوابیت میدونستم چه کاری دستت بدم...حالام برو پایین پیش بقیه که دوساعت دیگه باید بری چهارراه بالایی...
-ترجیح میدم تو پارک بشینم
تا برم تو اون زیرزمین...
-شرت کم شه فقط،هرجا میری برو...
از پله ها که پایین میرفتم موبایل رو درآوردم...به امید این که هنوز آهنگی از همون خواننده پخش بشه صدا رو زیاد میکردم و با دست دیگه ام در رو باز میکردم...
-وای صدای خودشه
انقدر از شنیدن اون صدا خوشحال بودم که یادم رفت به بیرون نگاه بندازم که مبادا کسی جای خونه کتی رو فهمیده باشه...با یه پرش بلند از پله ی جلوی در پریدم...داشتم با حالتی شبیه دو کوچه رو میگذروندم که دستی جلوی دهنم رو گرفت...
*برای خواندن این داستان در اینستاگرام #نگاه_نوشت یا #دیوار_نوشت رو جست و جو کنید و برای خواندن دیگر نوشته ها از صفحه اینستاگرامم (melika__hosseini ) دیدن کنید...
-----------------
》JOIN @divar《
👍1
#ایده #تخم_مرغ_رنگی برای #سفره_هفت_سین #عید با #پیاز
⁉️چی لازم داری؟!
🔸تخم مرغ
🔹پیاز قرمز
🔸"جوراب زنانه نیمه نازک" یا "پارچه توری"
🔹"رنگ مایع" یا "رنگ اکریلیک و آب و سرکه"
🔸قیچی
🟪مراحل:
🔻پوست های خشک و قرمز پیازا رو با قیچی ریز ریز خرد کن...
🔻تخممرغو خیس کن و توی پوست پیازا بغلتونش تا یه تخم مرغ آغشته به پوست پیاز داشته باشی...
🔻حالا تخممرغو بذار توی جوراب زنونه و جورابو محکم گره بزن جوری که فضای خالی بین تخممرغ و جوراب نباشه و توی آب بجوشونش...
🔻بعد از جوشیدن، رنگهای مختلف بریز روی جاهای مختلف جوراب توری و بعد از خشک شدن رنگها، تخم مرغو از جوراب در بیار و پوست پیازا رو هم ازش جدا کن...
💥نتیجه رو هم که توی عکس میبینی😊
-----------------
》JOIN @divar《
⁉️چی لازم داری؟!
🔸تخم مرغ
🔹پیاز قرمز
🔸"جوراب زنانه نیمه نازک" یا "پارچه توری"
🔹"رنگ مایع" یا "رنگ اکریلیک و آب و سرکه"
🔸قیچی
🟪مراحل:
🔻پوست های خشک و قرمز پیازا رو با قیچی ریز ریز خرد کن...
🔻تخممرغو خیس کن و توی پوست پیازا بغلتونش تا یه تخم مرغ آغشته به پوست پیاز داشته باشی...
🔻حالا تخممرغو بذار توی جوراب زنونه و جورابو محکم گره بزن جوری که فضای خالی بین تخممرغ و جوراب نباشه و توی آب بجوشونش...
🔻بعد از جوشیدن، رنگهای مختلف بریز روی جاهای مختلف جوراب توری و بعد از خشک شدن رنگها، تخم مرغو از جوراب در بیار و پوست پیازا رو هم ازش جدا کن...
💥نتیجه رو هم که توی عکس میبینی😊
-----------------
》JOIN @divar《
❤1
Divar
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من "قسمت دوم" 👈راهنماها رو فراموش نکنید 🔸اول که میخواید راه بیفتید: راهنما چپ برای خروج از پارک 🔸موقع دنده عقب: راهنما راست 🔸گردش به راست: راهنما راست 🔸گردش به چپ: راهنما چپ 🔸موقعی که میخواید پارک کنید: راهنما…
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت سوم"
🟪 میرسیم به روایتِ یه آزمونِ کامل💯
👈اول از پشت ماشین میاید و میشینید تو ماشین و کاردکس تون رو میدید به افسر و سلام میکنید.
👈بعد بهتون میگه روشن کن.(اگه نفر اول نباشید معمولا ماشین روشن هست)
شما چه میکنید؟!
👈اول صندلی تون رو تنظیم کنید(هم از زیرِ صندلی و هم از کنارِ سمتِ در(اگه خواستید پشتیِ صندلی رو بدید عقب با دست چپ ضامن رو بکشید و با دستِ راست پشتِ صندلی رو نگه دارید که توی صورتِ اونی که پشت نشسته نخوره!))
👈بعد آینه هاتون رو تنظیم کنید.(عملا توی آزمون فقط آینه جلو رو واقعی تنظیم کنید جوری که کل شیشه عقب رو توش ببینید.)
👈بعد کمربند ایمنی! تون رو ببندید.
👈بعد چک کنید که دنده خلاص باشه.
👈ماشین رو روشن کنید و چند ثانیه بعد استارت بزنید.
👈راهنما چپ رو بزنید برای خروج
👈حالا کلاچ پایین(کلاچ رو تا ته پایین بگیرید که دنده تون جا بره) و دنده یک(وقتی میخواید برید دنده یک،دنده رو نگاه نکنید و مثلِ راننده کامیون دنده عوض نکنید😅 با نوک انگشتاتون انجامش بدید و به هر سمتی میخواید ببرید چهار انگشتتون رو به اون سمت تکیه بدید. همیشه وسط دنده عوض کردن (چه خلاص به یک و چه یک به دو) وسطش باید مکث کنید. وقتی میخواید از خلاص بیاید دنده یک اول میرید چپ بعد یه مکث بعد بالا)
👈ترمز پایی رو بگیرید و ترمز دستی رو بخوابونید(ترمز دستی رو اول باید یه کم به بالا هل بدید بعد میره پایین. حتما تا آخر ببریدش پایین)
👈حالا پاتون رو آروم آروم از رو کلاچ بیارید بالا و همزمان آروم گاز بدید.(یه نقطه ای از کلاچ هست که ماشین میلرزه؛ یه کوچولو بالاتر از اون، نقطه ی حرکته. اونجا جاییه که نیاز هست یه گازِ ثابت داشته باشید تا ماشینتون خوشگل حرکت کنه...بعد که یه کوچولو رفتید جلو پاتون رو آروم از روی کلاچ بردارید)
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت سوم"
🟪 میرسیم به روایتِ یه آزمونِ کامل💯
👈اول از پشت ماشین میاید و میشینید تو ماشین و کاردکس تون رو میدید به افسر و سلام میکنید.
👈بعد بهتون میگه روشن کن.(اگه نفر اول نباشید معمولا ماشین روشن هست)
شما چه میکنید؟!
👈اول صندلی تون رو تنظیم کنید(هم از زیرِ صندلی و هم از کنارِ سمتِ در(اگه خواستید پشتیِ صندلی رو بدید عقب با دست چپ ضامن رو بکشید و با دستِ راست پشتِ صندلی رو نگه دارید که توی صورتِ اونی که پشت نشسته نخوره!))
👈بعد آینه هاتون رو تنظیم کنید.(عملا توی آزمون فقط آینه جلو رو واقعی تنظیم کنید جوری که کل شیشه عقب رو توش ببینید.)
👈بعد کمربند ایمنی! تون رو ببندید.
👈بعد چک کنید که دنده خلاص باشه.
👈ماشین رو روشن کنید و چند ثانیه بعد استارت بزنید.
👈راهنما چپ رو بزنید برای خروج
👈حالا کلاچ پایین(کلاچ رو تا ته پایین بگیرید که دنده تون جا بره) و دنده یک(وقتی میخواید برید دنده یک،دنده رو نگاه نکنید و مثلِ راننده کامیون دنده عوض نکنید😅 با نوک انگشتاتون انجامش بدید و به هر سمتی میخواید ببرید چهار انگشتتون رو به اون سمت تکیه بدید. همیشه وسط دنده عوض کردن (چه خلاص به یک و چه یک به دو) وسطش باید مکث کنید. وقتی میخواید از خلاص بیاید دنده یک اول میرید چپ بعد یه مکث بعد بالا)
👈ترمز پایی رو بگیرید و ترمز دستی رو بخوابونید(ترمز دستی رو اول باید یه کم به بالا هل بدید بعد میره پایین. حتما تا آخر ببریدش پایین)
👈حالا پاتون رو آروم آروم از رو کلاچ بیارید بالا و همزمان آروم گاز بدید.(یه نقطه ای از کلاچ هست که ماشین میلرزه؛ یه کوچولو بالاتر از اون، نقطه ی حرکته. اونجا جاییه که نیاز هست یه گازِ ثابت داشته باشید تا ماشینتون خوشگل حرکت کنه...بعد که یه کوچولو رفتید جلو پاتون رو آروم از روی کلاچ بردارید)
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
🎉Happy international women's day!
#woman #women #روز_جهانی_زن
-------------------------------
》JOIN @divar《
#woman #women #روز_جهانی_زن
-------------------------------
》JOIN @divar《
Divar
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من "قسمت سوم" 🟪 میرسیم به روایتِ یه آزمونِ کامل💯 👈اول از پشت ماشین میاید و میشینید تو ماشین و کاردکس تون رو میدید به افسر و سلام میکنید. 👈بعد بهتون میگه روشن کن.(اگه نفر اول نباشید معمولا ماشین روشن هست) شما…
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت چهارم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈وقتی رفتید دنده یک و شروع کردید به حرکت همزمان با فرمون هر کاری لازمه بکنید!یعنی اگه ماشین پارک بوده و میخواید از پارک درش بیارید حین حرکت باید سریع فرمون رو به چپ بچرخونید.
👈همون ابتدای حرکت آینه بغل سمت خودتون رو چک کنید و وقتی ماشینتون زاویه سی درجه گرفت یه ایست خروج بزنید و حالا با سَر بیرون سمت خودتون رو چک کنید و اگه ماشینی نبود راه بیفتید. اگه ماشین بود حق تقدم با اوناست.
👈از سمت راست صاف حرکت کنید...هر ۵ ثانیه به آینه جلوتون نگاه کنید. اگه جلوتون راه بسته بود و خواستید برید توی لاین مخالف از افسر اجازه بگیرید و راهنما بزنید.
👈اگه افسر بهتون گفت برید دنده دو، اول اونقدر گاز بدید که دور موتور به دوونیم برسه بعد گاز قطع شه،کلاچ تا ته گرفته شه،دنده کشی( مکثِ اون وسط یادتون نره و یه دفعه ای دنده رو از یک نیارید روی دو) بعد پاتون رو از کلاچ تقریبا سریع بردارید و یه کوچولو بیشتر از حرکت با دنده یک گاز بدید.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت چهارم"
🟪 ادامه روایتِ یه آزمونِ خفن و کامل💯
👈وقتی رفتید دنده یک و شروع کردید به حرکت همزمان با فرمون هر کاری لازمه بکنید!یعنی اگه ماشین پارک بوده و میخواید از پارک درش بیارید حین حرکت باید سریع فرمون رو به چپ بچرخونید.
👈همون ابتدای حرکت آینه بغل سمت خودتون رو چک کنید و وقتی ماشینتون زاویه سی درجه گرفت یه ایست خروج بزنید و حالا با سَر بیرون سمت خودتون رو چک کنید و اگه ماشینی نبود راه بیفتید. اگه ماشین بود حق تقدم با اوناست.
👈از سمت راست صاف حرکت کنید...هر ۵ ثانیه به آینه جلوتون نگاه کنید. اگه جلوتون راه بسته بود و خواستید برید توی لاین مخالف از افسر اجازه بگیرید و راهنما بزنید.
👈اگه افسر بهتون گفت برید دنده دو، اول اونقدر گاز بدید که دور موتور به دوونیم برسه بعد گاز قطع شه،کلاچ تا ته گرفته شه،دنده کشی( مکثِ اون وسط یادتون نره و یه دفعه ای دنده رو از یک نیارید روی دو) بعد پاتون رو از کلاچ تقریبا سریع بردارید و یه کوچولو بیشتر از حرکت با دنده یک گاز بدید.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
Divar
#قسمت_دوم #داستان #دیوار آرش:چه جیگری شدی تو...اومدی کوهنوزدی یا دِلنوردی؟! آتریسا:شایدم دوتاش آرشم آرش:من بمیرم واسه آرشم گفتنات آتریسا خوشگله آتریسا با گفتن خدا نکنه نزدیک آرش میشد که طبق عادت همیشه اش دستش رو دور شونه های آرش حلقه کنه...آرش هم که از این…
#قسمت_سوم #داستان #دیوار
"فصل اول"
-الو...میلاد...سلام...ببین چیزه...یعنی نمیدونم چجوری بگم...
لرزش صدای مهرانگیز تبدیل به گریه میشه که میلاد از اون ور خط داد میزنه
-چی شده مهری؟...چرا گریه میکنی؟...اتفاقی افتاده؟
-من...من...میلاد به خدا تقصیر من نبود...
-میگی چی شده یا بیام اونجا خانم؟
-هول نکنیا...میلاد درست میشه...یعنی پیدا میشه
-نکنه دوباره حلقه ات رو گم کردی؟...آخه مگه من صدبار نگفتم...
مهرانگیز با گفتن "نه" حرف میلاد رو قطع میکنه و بعد سکوت میکنه...
-پس چی؟...چرا چیزی نمیگی؟...جون به لب شدم مهری...
-ملودی نیست میلاد...ملودی...ملودی بچه ام نیست...
-یا حضرت عباس...ملودی نیست؟!...من الآن میام اونجا
تا رسیدن میلاد به آموزشگاه،مهرانگیز بی وقفه راه میره و اشک میریزه و مثل همه وقت هایی که استرس میگیره مقنعه اش رو توی دستش مچاله میکنه...
-مهری بچه مونو ول کردی به امان خدا؟...اصلا همه جا رو گشتی؟...مطمءنی گم شده؟...شاید همین جاهاست...
-میلاد الآن سه ساعته که دارم دنبالش میگردم...نیست...هیچ جا نیست...
-آخه چقدر گفتم این بچه رو با خودت نبر آموزشگاه گوش ندادی که ندادی...من چی بگم به تو الآن...ای خدا...
-من...من خودمم نمیدونم چی شد...همیشه تو دفتر میموند با موبایل من بازی میکرد...امروز هم رفت تو دفتر ولی از کلاس که برگشتم...
برای چندمین بار توی این چند ساعت اشک روی صورت مهری راه میگیره و چند ثانیه بعد صورت میلاد هم از اشک خیس میشه...
بعد از چند دقیقه میلاد با پشت دست اشک هاش رو پاک میکنه و با صدایی که به خاطر بغض دو رگه شده بود داد میزنه : مهری به خدا قسم اگه بچه ام پیدا نشه دیگه نمیذارم تو این آموزشگاه بی در و پیکر کار کنی...
-میلاد تو فکر کردی برا من جونی می مونه اگه بچه مو پیدا نکنم که حرف از کار میزنی؟!کاش ملودی رو هم میسپردم دست مامان...
-کاش؟!...کاش؟!...کاش به چه دردی میخوره؟!...هان؟!....به چه دردی؟!
..................................
چهار،پنج روز بود که مهرانگیز تدریس رو کنار گذاشته بود...ترانه،بچه ی چهارماهه اش رو که به خاطر کارش اکثرا پیش مادرش بود رو آورده بود پیش خودش...صبح تا شب کارش شده بود بغل کردن ترانه و صحبت کردن باهاش راجع به ملودی..."مامان جون خواهرت پیدا میشه...من قول میدم...خودم پیداش میکنم..."...روزهاش رو با همین حرف ها سر میکرد...نه به کارهای خونه می رسید و نه حتی به خورد و خوراکش...بعد از گم شدن ملودی حتی یه لقمه غذا هم نخورده بود....میلاد هم وضع چندان بهتری نداشت...مثل آدم های گنگ مدت ها به یک نقطه خیره میشد و جز سلام و خداحافظی با هیچ کس حرف نمیزد...
هنوز یک هفته از گم شدن ملودی نگذشته بود که مهرانگیز از غصه ی این اتفاق سکته کرد و مرد...همه چیز در سکوت و خاموشی شب اتفاق افتاده بود و صبح که میلاد مهرانگیز رو صدا زده بود جوابی نداده بود....میلاد این جواب ندادن رو گذاشته بود به حساب بیداری تا دیروقت دیشبش و به تنها چیزی که فکر میکرد خواب سنگین بود...اما وقتی از پیدا کردن مدارک مربوط به شرکتی که توش کار میکرد ناامید شده بود و میخواست از مهرانگیز بپرسه که ندیده شون،وقتی چند بار صداش زده بود و جوابی نشنیده بود نگران شده بود و با این که میدونست مهرانگیز از اینکه به هر طریقی جز صدا زدن بیدارش کنن بدش میاد،شونه هاش رو تکون داده بود...یه بار...دوبار...سه بار و هر بار محکم تر اما مهرانگیز بیدار نشده بود...
سکوت میلاد شکست...سکوتی که از گم شدن دختر چهار ساله اش نصیبش شده بود با مرگ همسرش تکه تکه میشد و هر تکه اش مثل جسم نوک تیزی گلوش رو میخراشید...بیش از انتظارش سخت بود قورت دادن این سکوت...هیچ وقت فکر نمیکرد چیزی که باعث شکستن سکوتش شود مرگ همسرش باشد...به پیدا شدنش فکر میکرد...پیدا شدن ملودی...و این که چه قدر شادمان از شر این سکوت لعنتی خلاص میشود...یا در بدترین حالت به فراموشی اش...به سال ها بعد و فراموشی داشتن دختری به اسم ملودی...به وقتی که با قورت دادن سکوتش تنها اندکی از تلخی گذشته ها که هنوز از خاطرش محو نشده نصیبش شود و فکرش را هم نمیکرد به این که سکوتش گلویش را خراشیده کند با ذره ذره پایین رفتنش و هم زمان هق هق گریه باشد که جانشینش شود...
-------------------------------
》JOIN @divar《
"فصل اول"
-الو...میلاد...سلام...ببین چیزه...یعنی نمیدونم چجوری بگم...
لرزش صدای مهرانگیز تبدیل به گریه میشه که میلاد از اون ور خط داد میزنه
-چی شده مهری؟...چرا گریه میکنی؟...اتفاقی افتاده؟
-من...من...میلاد به خدا تقصیر من نبود...
-میگی چی شده یا بیام اونجا خانم؟
-هول نکنیا...میلاد درست میشه...یعنی پیدا میشه
-نکنه دوباره حلقه ات رو گم کردی؟...آخه مگه من صدبار نگفتم...
مهرانگیز با گفتن "نه" حرف میلاد رو قطع میکنه و بعد سکوت میکنه...
-پس چی؟...چرا چیزی نمیگی؟...جون به لب شدم مهری...
-ملودی نیست میلاد...ملودی...ملودی بچه ام نیست...
-یا حضرت عباس...ملودی نیست؟!...من الآن میام اونجا
تا رسیدن میلاد به آموزشگاه،مهرانگیز بی وقفه راه میره و اشک میریزه و مثل همه وقت هایی که استرس میگیره مقنعه اش رو توی دستش مچاله میکنه...
-مهری بچه مونو ول کردی به امان خدا؟...اصلا همه جا رو گشتی؟...مطمءنی گم شده؟...شاید همین جاهاست...
-میلاد الآن سه ساعته که دارم دنبالش میگردم...نیست...هیچ جا نیست...
-آخه چقدر گفتم این بچه رو با خودت نبر آموزشگاه گوش ندادی که ندادی...من چی بگم به تو الآن...ای خدا...
-من...من خودمم نمیدونم چی شد...همیشه تو دفتر میموند با موبایل من بازی میکرد...امروز هم رفت تو دفتر ولی از کلاس که برگشتم...
برای چندمین بار توی این چند ساعت اشک روی صورت مهری راه میگیره و چند ثانیه بعد صورت میلاد هم از اشک خیس میشه...
بعد از چند دقیقه میلاد با پشت دست اشک هاش رو پاک میکنه و با صدایی که به خاطر بغض دو رگه شده بود داد میزنه : مهری به خدا قسم اگه بچه ام پیدا نشه دیگه نمیذارم تو این آموزشگاه بی در و پیکر کار کنی...
-میلاد تو فکر کردی برا من جونی می مونه اگه بچه مو پیدا نکنم که حرف از کار میزنی؟!کاش ملودی رو هم میسپردم دست مامان...
-کاش؟!...کاش؟!...کاش به چه دردی میخوره؟!...هان؟!....به چه دردی؟!
..................................
چهار،پنج روز بود که مهرانگیز تدریس رو کنار گذاشته بود...ترانه،بچه ی چهارماهه اش رو که به خاطر کارش اکثرا پیش مادرش بود رو آورده بود پیش خودش...صبح تا شب کارش شده بود بغل کردن ترانه و صحبت کردن باهاش راجع به ملودی..."مامان جون خواهرت پیدا میشه...من قول میدم...خودم پیداش میکنم..."...روزهاش رو با همین حرف ها سر میکرد...نه به کارهای خونه می رسید و نه حتی به خورد و خوراکش...بعد از گم شدن ملودی حتی یه لقمه غذا هم نخورده بود....میلاد هم وضع چندان بهتری نداشت...مثل آدم های گنگ مدت ها به یک نقطه خیره میشد و جز سلام و خداحافظی با هیچ کس حرف نمیزد...
هنوز یک هفته از گم شدن ملودی نگذشته بود که مهرانگیز از غصه ی این اتفاق سکته کرد و مرد...همه چیز در سکوت و خاموشی شب اتفاق افتاده بود و صبح که میلاد مهرانگیز رو صدا زده بود جوابی نداده بود....میلاد این جواب ندادن رو گذاشته بود به حساب بیداری تا دیروقت دیشبش و به تنها چیزی که فکر میکرد خواب سنگین بود...اما وقتی از پیدا کردن مدارک مربوط به شرکتی که توش کار میکرد ناامید شده بود و میخواست از مهرانگیز بپرسه که ندیده شون،وقتی چند بار صداش زده بود و جوابی نشنیده بود نگران شده بود و با این که میدونست مهرانگیز از اینکه به هر طریقی جز صدا زدن بیدارش کنن بدش میاد،شونه هاش رو تکون داده بود...یه بار...دوبار...سه بار و هر بار محکم تر اما مهرانگیز بیدار نشده بود...
سکوت میلاد شکست...سکوتی که از گم شدن دختر چهار ساله اش نصیبش شده بود با مرگ همسرش تکه تکه میشد و هر تکه اش مثل جسم نوک تیزی گلوش رو میخراشید...بیش از انتظارش سخت بود قورت دادن این سکوت...هیچ وقت فکر نمیکرد چیزی که باعث شکستن سکوتش شود مرگ همسرش باشد...به پیدا شدنش فکر میکرد...پیدا شدن ملودی...و این که چه قدر شادمان از شر این سکوت لعنتی خلاص میشود...یا در بدترین حالت به فراموشی اش...به سال ها بعد و فراموشی داشتن دختری به اسم ملودی...به وقتی که با قورت دادن سکوتش تنها اندکی از تلخی گذشته ها که هنوز از خاطرش محو نشده نصیبش شود و فکرش را هم نمیکرد به این که سکوتش گلویش را خراشیده کند با ذره ذره پایین رفتنش و هم زمان هق هق گریه باشد که جانشینش شود...
-------------------------------
》JOIN @divar《
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM