من آشپزی رو دوست دارم و اینجا براتون "پیتزا مخلوط مخصوص سرآشپز" سرو میکنم...
اگه میخواید ببینید این پیتزای خفن از چیا درست شده بیو رو بخونید!
اگه میخواید ببینید این پیتزای خفن از چیا درست شده بیو رو بخونید!
#قسمت_اول #داستان #دیوار
"ترانه"
-چشمام رو میبندم تا برای آخرین بار به داستان زندگیم گوش بدم از زبون آشناترین غریبه ی دنیا...
"ما بی تفاوت زندگی کردیم این زندگی کردن خودش جنگه..."
---------------------------------
ریتم نفس های آخرش همخوانی عجیبی داشت با خواننده ی روز و شب هایش و صدای شکستن موبایلش که جز شکستن قلبش نبود،پرچم سفیدی شد برای پایان یافتن جنگی به اسم زندگی...
فلاش موبایل هایی که از دختر جوان عکس میگرفتند سیاهی شب را شکافته بود و او و داستان زندگی اش که با وجود شکسته شدن صفحه ی موبایلش هم چنان تکرار میشد،برای اولین بار شده بودند اسباب توجه دیگران...توجهی که تنها دلیلش گناهی بود به بزرگی "خودکشی"...
در میان انبوه_ جمعیت_ موبایل به دست،نبود عده ای مسئول احساس میشد...عده ای که باید در چنبن مواقعی بودند و لابد طبق معمول در حال دست و پنجه نرم کردن با بهانه ی دیر رسیدن همیشگی شان،ترافیک بودند...
-----------------------------------
"ملودی"
-وای خدا...سرم درد گرفت از صدای بوق این ماشین ها...یعنی مردم هیچ جای دنیا انقدر بی فرهنگ نیستن...
انگار یه صدایی بهم گفت:ببین کی داره از فرهنگ حرف میزنه...
خواستم یه جور توهم حسابش کنم که به خاطر صدای ماشینا به وجود اومده اما انگار دست بردار نبود و میخواست بگه من خیلی واقعی تر از این حرفام...مدام تکرار میشد و به بی اعتناییم اعتنا نمی کرد...با این که میدونستم توهمه اما سرش داد زدم...بی اختیار و بلند..."مجبور شدن میفهمی یعنی چی؟میفهمی؟"
چشم های گرد شده ی مردم و پچ پچ هاشون که کم از صدای بوق ماشین ها نداشت،وادارم کرد که پام رو با حرص بکوبم رو زمین و با گفتن جمله ی "از همه تون متنفرم" وارد یکی از کوچه های نزدیک که به نظرم به طرفای خونه کتی راه داشت، بشم...
با احساس این که انگشت های پام دارن یخ میزنن،خواستم کفشم رو در بیارم که دیدن کفشم همزمان شد با یه "آخخخخ" بلند و کشیده..."لعنت به این مردم که فکر کردن به رفتارشون حواس واسه آدم نمیذاره...آخه دختر خوب،کفش پاره و این سوسول بازیا ؟!...حالا چی کار کنی با کفشی که جلوش قد یه مورچه پاره بود و حالا عین دهن تمساح شده وقتی خمیازه میکشه ؟!"
همینطوری که راه می رفتم به خودم و حواس پرتم تیکه مینداختم و کم مونده بود خودم از خودم شکایت کنم که صداش همه چی رو از یادم برد...این که چرا مَردُم اونجا حلقه زده بودن برام مهم نبود اما اون صدا،تمام گذشته ی من بود...تمام زندگیم...
دویدم تا ببینم اون صدا از کجاست که با دیدن صحنه ی رو به روم نزدیک بود غش کنم...از بچگی از خون میترسیدم و حالا تماشاگر دختری هم سن و سال خودم بودم که....سعی کردم بهش فکر نکنم،به اون دختر و به این که چرا این اتفاق براش افتاده...خودم به اندازه ی کافی زجر و بدبختی داشتم...همینطور که داشتم سنگ دلی ای که هدیه ی شش سال آخر زندگیم بود رو توجیه میکردم یاد اون صدا افتادم و منشاش رو پیدا کردم...موبایلی که صفحه اش بدجوری شکسته بود و کمی اون طرف تر از دختر جوون افتاده بود...برش داشتم...بدون هیچ فکری...و با صدای آژیر ماشین پلیس،آهسته و جوری که بهم شک نکنن از اونجا دور شدم....
*برای خواندن این داستان در اینستاگرام #نگاه_نوشت یا #دیوار_نوشت رو جست و جو کنید و برای خواندن دیگر نوشته ها از صفحه اینستاگرامم (melika__hosseini ) دیدن کنید...
-----------------
》JOIN @divar《
"ترانه"
-چشمام رو میبندم تا برای آخرین بار به داستان زندگیم گوش بدم از زبون آشناترین غریبه ی دنیا...
"ما بی تفاوت زندگی کردیم این زندگی کردن خودش جنگه..."
---------------------------------
ریتم نفس های آخرش همخوانی عجیبی داشت با خواننده ی روز و شب هایش و صدای شکستن موبایلش که جز شکستن قلبش نبود،پرچم سفیدی شد برای پایان یافتن جنگی به اسم زندگی...
فلاش موبایل هایی که از دختر جوان عکس میگرفتند سیاهی شب را شکافته بود و او و داستان زندگی اش که با وجود شکسته شدن صفحه ی موبایلش هم چنان تکرار میشد،برای اولین بار شده بودند اسباب توجه دیگران...توجهی که تنها دلیلش گناهی بود به بزرگی "خودکشی"...
در میان انبوه_ جمعیت_ موبایل به دست،نبود عده ای مسئول احساس میشد...عده ای که باید در چنبن مواقعی بودند و لابد طبق معمول در حال دست و پنجه نرم کردن با بهانه ی دیر رسیدن همیشگی شان،ترافیک بودند...
-----------------------------------
"ملودی"
-وای خدا...سرم درد گرفت از صدای بوق این ماشین ها...یعنی مردم هیچ جای دنیا انقدر بی فرهنگ نیستن...
انگار یه صدایی بهم گفت:ببین کی داره از فرهنگ حرف میزنه...
خواستم یه جور توهم حسابش کنم که به خاطر صدای ماشینا به وجود اومده اما انگار دست بردار نبود و میخواست بگه من خیلی واقعی تر از این حرفام...مدام تکرار میشد و به بی اعتناییم اعتنا نمی کرد...با این که میدونستم توهمه اما سرش داد زدم...بی اختیار و بلند..."مجبور شدن میفهمی یعنی چی؟میفهمی؟"
چشم های گرد شده ی مردم و پچ پچ هاشون که کم از صدای بوق ماشین ها نداشت،وادارم کرد که پام رو با حرص بکوبم رو زمین و با گفتن جمله ی "از همه تون متنفرم" وارد یکی از کوچه های نزدیک که به نظرم به طرفای خونه کتی راه داشت، بشم...
با احساس این که انگشت های پام دارن یخ میزنن،خواستم کفشم رو در بیارم که دیدن کفشم همزمان شد با یه "آخخخخ" بلند و کشیده..."لعنت به این مردم که فکر کردن به رفتارشون حواس واسه آدم نمیذاره...آخه دختر خوب،کفش پاره و این سوسول بازیا ؟!...حالا چی کار کنی با کفشی که جلوش قد یه مورچه پاره بود و حالا عین دهن تمساح شده وقتی خمیازه میکشه ؟!"
همینطوری که راه می رفتم به خودم و حواس پرتم تیکه مینداختم و کم مونده بود خودم از خودم شکایت کنم که صداش همه چی رو از یادم برد...این که چرا مَردُم اونجا حلقه زده بودن برام مهم نبود اما اون صدا،تمام گذشته ی من بود...تمام زندگیم...
دویدم تا ببینم اون صدا از کجاست که با دیدن صحنه ی رو به روم نزدیک بود غش کنم...از بچگی از خون میترسیدم و حالا تماشاگر دختری هم سن و سال خودم بودم که....سعی کردم بهش فکر نکنم،به اون دختر و به این که چرا این اتفاق براش افتاده...خودم به اندازه ی کافی زجر و بدبختی داشتم...همینطور که داشتم سنگ دلی ای که هدیه ی شش سال آخر زندگیم بود رو توجیه میکردم یاد اون صدا افتادم و منشاش رو پیدا کردم...موبایلی که صفحه اش بدجوری شکسته بود و کمی اون طرف تر از دختر جوون افتاده بود...برش داشتم...بدون هیچ فکری...و با صدای آژیر ماشین پلیس،آهسته و جوری که بهم شک نکنن از اونجا دور شدم....
*برای خواندن این داستان در اینستاگرام #نگاه_نوشت یا #دیوار_نوشت رو جست و جو کنید و برای خواندن دیگر نوشته ها از صفحه اینستاگرامم (melika__hosseini ) دیدن کنید...
-----------------
》JOIN @divar《
@divar》khaterebazi.pdf
864.1 KB
#داستان_کوتاه "خاطره بازی"
ممنون که نگاه هاتون رو به نوشته هام هدیه میدید🌹
-----------------
》JOIN @divar《
ممنون که نگاه هاتون رو به نوشته هام هدیه میدید🌹
-----------------
》JOIN @divar《
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت اول"
👈مهم ترین چیز توی آزمون اینه که استرس نداشته باشین...بعضیا توصیه میکنن به قرص و گل گاو زبان و ... که من هیچ کدومو استفاده نکردم و نمیدونم چقدر تاثیر دارن اما نکته ای که مهمه اینه که تا میتونید قبل از ازمون به خودتون انرژی مثبت بدین و اعتماد به نفس تونو ببرید بالا....موقع آزمون حواس جمع باشید ولی در عین حال بسی ریلکس😊
👈ژست آدمایی که خیلی بلدن رو به خودتون نگیرید چون افسر اصلا از این مورد خوشش نمیاد پس حتی اگه چند ساله رانندهاید ادای یه راننده مبتدی ولی کاربلد رو دربیارید (روی صندلی صاف بشینید، با اینکه خیابون خلوته هی آینه رو نگاه کنید و ...)
👈کارایی که میکنید رو زیر لب مرور کنید که افسر بشنوه.
👈هر کاری که افسر بهتون میگه بکنید ۹۹ درصد ممنوعه! پس حتما اولش بگید با اجازه! و بعد فکر کنید که چرا باید اجازه بگیرید و علتش رو بگید (مثلا موقع پارک جلوی پارکینگ، پل، نزدیک تقاطع، روی خط عابر، حریم تابلوی پارک ممنوع و ... یا موقع دور زدن روی خط ممتد یا توی خیابون یک طرفه چون ممنوعه باید بگید با اجازه!)
👈به تابلوی ورود ممنوع حواستون باشه و اینو دیگه نگید با اجازه😂 کلا توی ورود ممنوع نرید مگر اینکه افسر بهتون بگه اشکالی نداره.
🚘ادامه دارد...
----------------------
》JOIN @divar《
"قسمت اول"
👈مهم ترین چیز توی آزمون اینه که استرس نداشته باشین...بعضیا توصیه میکنن به قرص و گل گاو زبان و ... که من هیچ کدومو استفاده نکردم و نمیدونم چقدر تاثیر دارن اما نکته ای که مهمه اینه که تا میتونید قبل از ازمون به خودتون انرژی مثبت بدین و اعتماد به نفس تونو ببرید بالا....موقع آزمون حواس جمع باشید ولی در عین حال بسی ریلکس😊
👈ژست آدمایی که خیلی بلدن رو به خودتون نگیرید چون افسر اصلا از این مورد خوشش نمیاد پس حتی اگه چند ساله رانندهاید ادای یه راننده مبتدی ولی کاربلد رو دربیارید (روی صندلی صاف بشینید، با اینکه خیابون خلوته هی آینه رو نگاه کنید و ...)
👈کارایی که میکنید رو زیر لب مرور کنید که افسر بشنوه.
👈هر کاری که افسر بهتون میگه بکنید ۹۹ درصد ممنوعه! پس حتما اولش بگید با اجازه! و بعد فکر کنید که چرا باید اجازه بگیرید و علتش رو بگید (مثلا موقع پارک جلوی پارکینگ، پل، نزدیک تقاطع، روی خط عابر، حریم تابلوی پارک ممنوع و ... یا موقع دور زدن روی خط ممتد یا توی خیابون یک طرفه چون ممنوعه باید بگید با اجازه!)
👈به تابلوی ورود ممنوع حواستون باشه و اینو دیگه نگید با اجازه😂 کلا توی ورود ممنوع نرید مگر اینکه افسر بهتون بگه اشکالی نداره.
🚘ادامه دارد...
----------------------
》JOIN @divar《
از توهمات روز nاُم قرنطینه😅🤦🏻♀
#سرگرمی
#آهنگ_دیوار
#محسن_یگانه
---------------------------------------
》JOIN @divar《
#سرگرمی
#آهنگ_دیوار
#محسن_یگانه
---------------------------------------
》JOIN @divar《
"خودباوری" و "سختکوشی" همیشه براتون موفقیت به ارمغان میاره✌
#موفقیت
#انگیزشی
#عکس_پروفایل
-----------------
》JOIN @divar《
#موفقیت
#انگیزشی
#عکس_پروفایل
-----------------
》JOIN @divar《
❤1👍1
#ورزش #سلامتی #پلانک
پلانک یکی از حرکات ورزشی هست که این روزا خیلی محبوب شده...
میدونی چرا؟!
چون...
✅عضلات شکم رو محکم میکنه
✅به سلامت ستون فقرات کمک میکنه
✅پاها رو قویتر میکنه
✅تناسب اندام رو تقویت میکنه
✅چربی هم میسوزونه
✅آسوووونه و نیاز به هیچ وسیله و تجهیزاتی نداره
اما خیلیا پلانک رو اشتباه میزنن!
و اماااان از این اشتباه زدنا و آسیبای بعدش🤦🏻♀️
برای اینکه خیالت تخت باشه که درست پلانک میزنی👇👇👇
▫️بدنت صاف و کشیده باشه(زانو خم نشه/کمر به پایین یا بالا قوس برنداره)
▫️دستهات مستقیم زیر شونههات بیان پایین و روی زمین عمود باشن.
▫️گردنتو یه جوری نگه دار که فشار زیادی رو تحمل نکنه و سرت رو زیادی پایین ننداز یا بالا نگیر.
▫️حتما شکمت رو منقبض نگه دار
▫️با ستهای ۱۰ ثانیهای شروع کن و متناسب با توانت تعداد ستها و زمان هر ست رو به مرور زیاد کن.
🔻این دو مدل پلانک ساده با همین چندتا نکتهای که گفتمو تمرین کن تا بعدا مدلهای خفنترو با هم تمرین کنیم✌
-----------------
》JOIN @divar《
پلانک یکی از حرکات ورزشی هست که این روزا خیلی محبوب شده...
میدونی چرا؟!
چون...
✅عضلات شکم رو محکم میکنه
✅به سلامت ستون فقرات کمک میکنه
✅پاها رو قویتر میکنه
✅تناسب اندام رو تقویت میکنه
✅چربی هم میسوزونه
✅آسوووونه و نیاز به هیچ وسیله و تجهیزاتی نداره
اما خیلیا پلانک رو اشتباه میزنن!
و اماااان از این اشتباه زدنا و آسیبای بعدش🤦🏻♀️
برای اینکه خیالت تخت باشه که درست پلانک میزنی👇👇👇
▫️بدنت صاف و کشیده باشه(زانو خم نشه/کمر به پایین یا بالا قوس برنداره)
▫️دستهات مستقیم زیر شونههات بیان پایین و روی زمین عمود باشن.
▫️گردنتو یه جوری نگه دار که فشار زیادی رو تحمل نکنه و سرت رو زیادی پایین ننداز یا بالا نگیر.
▫️حتما شکمت رو منقبض نگه دار
▫️با ستهای ۱۰ ثانیهای شروع کن و متناسب با توانت تعداد ستها و زمان هر ست رو به مرور زیاد کن.
🔻این دو مدل پلانک ساده با همین چندتا نکتهای که گفتمو تمرین کن تا بعدا مدلهای خفنترو با هم تمرین کنیم✌
-----------------
》JOIN @divar《
❤1👍1
Divar
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من "قسمت اول" 👈مهم ترین چیز توی آزمون اینه که استرس نداشته باشین...بعضیا توصیه میکنن به قرص و گل گاو زبان و ... که من هیچ کدومو استفاده نکردم و نمیدونم چقدر تاثیر دارن اما نکته ای که مهمه اینه که تا میتونید…
#مهارت #رانندگی #آزمون_عملی #امتحان_شهر #تجربه_من
"قسمت دوم"
👈راهنماها رو فراموش نکنید
🔸اول که میخواید راه بیفتید: راهنما چپ برای خروج از پارک
🔸موقع دنده عقب: راهنما راست
🔸گردش به راست: راهنما راست
🔸گردش به چپ: راهنما چپ
🔸موقعی که میخواید پارک کنید: راهنما راست
🔸دور میدون:
🔹اگه میخواید میدون رو برید سمت چپ راهنما چپ
🔹اگه میرید سمت راست راهنما راست
🔹اگه میخواید میدون رو مستقیم برید راهنما نمیخواد
🔹موقع خروج از میدون راهنما راست
👈صکادرات یا هرچی که شما میگین😅 رو یادتون نره. حتما چک کنید دستی رو تا ته پایین داده باشید.
👈از پشتِ ماشین سوار شید و موقعِ پیاده شدن از ماشین با چشم بیرونو چک کنید که موقع باز کردنِ در ماشین نزنن بهتون.
👈من چندجا خوندم که مکث نکنید و تر و فرز باشید و افسرا اگه کند باشید ردتون میکنن ولی تجربه خودم میگه اگه بخواین دنبال فرز بودن باشید استرس میگیرید و یه سری چیزا مثل راهنما رو یادتون میره. پس تمرکزتون رو بذارید روی درست عمل کردن نه سریع عمل کردن.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
"قسمت دوم"
👈راهنماها رو فراموش نکنید
🔸اول که میخواید راه بیفتید: راهنما چپ برای خروج از پارک
🔸موقع دنده عقب: راهنما راست
🔸گردش به راست: راهنما راست
🔸گردش به چپ: راهنما چپ
🔸موقعی که میخواید پارک کنید: راهنما راست
🔸دور میدون:
🔹اگه میخواید میدون رو برید سمت چپ راهنما چپ
🔹اگه میرید سمت راست راهنما راست
🔹اگه میخواید میدون رو مستقیم برید راهنما نمیخواد
🔹موقع خروج از میدون راهنما راست
👈صکادرات یا هرچی که شما میگین😅 رو یادتون نره. حتما چک کنید دستی رو تا ته پایین داده باشید.
👈از پشتِ ماشین سوار شید و موقعِ پیاده شدن از ماشین با چشم بیرونو چک کنید که موقع باز کردنِ در ماشین نزنن بهتون.
👈من چندجا خوندم که مکث نکنید و تر و فرز باشید و افسرا اگه کند باشید ردتون میکنن ولی تجربه خودم میگه اگه بخواین دنبال فرز بودن باشید استرس میگیرید و یه سری چیزا مثل راهنما رو یادتون میره. پس تمرکزتون رو بذارید روی درست عمل کردن نه سریع عمل کردن.
🚘ادامه دارد...
-----------------
》JOIN @divar《
👍1
Divar
#قسمت_اول #داستان #دیوار "ترانه" -چشمام رو میبندم تا برای آخرین بار به داستان زندگیم گوش بدم از زبون آشناترین غریبه ی دنیا... "ما بی تفاوت زندگی کردیم این زندگی کردن خودش جنگه..." --------------------------------- ریتم نفس های آخرش همخوانی عجیبی داشت با…
#قسمت_دوم #داستان #دیوار
آرش:چه جیگری شدی تو...اومدی کوهنوزدی یا دِلنوردی؟!
آتریسا:شایدم دوتاش آرشم
آرش:من بمیرم واسه آرشم گفتنات آتریسا خوشگله
آتریسا با گفتن خدا نکنه نزدیک آرش میشد که طبق عادت همیشه اش دستش رو دور شونه های آرش حلقه کنه...آرش هم که از این کارهای آتریسا متنفر بود دنبال بهونه میگشت برای جلوگیری از این اتفاق که بهونه به دست خود آتریسا جور شد...
-وایسا ببینم آتریسا،مگه نگفته بودم دیگه از این کوفتیا نخوری...
-آرشم دیشب مهمونی بودم خب...گیر نده عشقم...بذار دو دیقه(دقیقه) خوش باشیم...
-بروبابا...گور بابای تو و صاب(صاحب) مهمونی...موندم این همه تا الآن فَک زدی حواسم کجا بوده که بوی گندشو نفهمیدم؟!
-پیش خوشگلی من بوده حتما
آرش که از وقاحت دختری که رو به روش ایستاده بود عصبی شده بود داد زد: حواس من هر جا که بوده با احوال الآن تو کوهنوردی بی کوهنوردی،دختره ی بی همه چیز
-آرش چرا یهو اینجوری میکنی تو؟!
آرش اومد جواب آتریسا رو بده که...
"هزار تا درد تو سینه ی منه..."(ابتدای صدای زنگ گوشی آرش)
-هیسسس،زهرا خانم همسایه مونه
آتریسا که میدونست هر وقت گوشی آرش زنگ میخوره باید لام تا کام حرف نزنه بی خیال جیغ و داد آروم آروم به آرش نزدیک شد تا بفهمه چی میگه و چی میشنوه...
-مادر کجایی تو؟
-سلام زهرا خانم،خوبین؟اتفاقی افتاده؟
-اتفاق...شایدم اتفاق نبوده...ولی...
-ولی چی؟چرا صداتون میلرزه؟نگران شدم...
-ما داریم از غصه دق میکنیم...اونوقت تو تازه نگران شدی؟!
-میگین چی شده یا...
-ترانه رفت...میفهمی...ترانه...زنت رفت
-زیاد حرف میزد که از خونه میزنه بیرون...ولی جایی نداره بره...الآنم تا شب برمیگرده...نگران نباشین...من کار دارم،باید...
-چی میگی؟!...ترانه دیگه برنمیگرده...یعنی نمیتونه برگرده...اون دیگه نیست...دکترا میگن دوساعتی هست که دیگه نیست...ترانه دیگه زنده نیست...
-چی؟!...چی میگین شما؟!...این نمیشه...امکان نداره...
-خدا بهت صبر بده مادر...ولی کاش...کاش بیش تر پیشش بودی...
آتریسا سعی میکرد لبخند شیطانی اش رو پنهان کنه و جوری که انگار چیزی نشنیده گفت:آرشم چی شده اون دختره؟هان؟
زوج هایی که اطرافشون بودند با صدای سیلی آرش به اون طرف نگاه کردند...آتریسا رو میدیدند که افتاده بود روی زمین و اشک و آرایش روی صورتش راه گرفته بود...و آرش رو که سوار BMW مشکی اش شد و خیلی زود دور شد و رفت...
-------------------------------
"ملودی"
خواستم آهنگ رو استپ کنم که دیدم با اون صفحه ی داغون هیچ جوره راه نداره...دنبال دکمه ی صداش گشتم که خدا رو شکر سالم بود...اونقدر کمش کردم تا صداش قطع شد...گوشی رو گذاشتم تو جیب مانتوم و دویدم که زودتر به خونه کتی برسم...
...
-کتی خانوم من اومدم
-دیر اومدی کوچولو
-آخخخخ گوشم رو ول کنین...بار اولم بود آخه
-اینو باید بگی؟؟
-غلط کردم...خوبه؟!...غلط کردم...گوشمو ول کنین
-چقدر پول آوردی حالا؟!...نگی که همه اش رو ندادی بره...
-خیالت جمع کتی خانم مشتری هات کم نشدن...هنوزم حاضرن واسه خاطر تولید ملی!! ات تا پشت چراغ قرمز بیان...هنوزم حاضرن وقتی دارن جون میدن از مصرف نکردن ادای بی خیالا رو درآرن و مثلا سی دی شش و هشت بخرن...به قیافه اون که میفروشه نگاه نمیکنن که حالا که من جای غزل اومدم نخرن...
شمردن پول ها که تموم شد کتی حرف ملودی رو قطع کرد و گفت:چقدر زرزر میکنی بچه...حیف که کارت خوب بوده وگرنه با دیر اومدن و حاضرجوابیت میدونستم چه کاری دستت بدم...حالام برو پایین پیش بقیه که دوساعت دیگه باید بری چهارراه بالایی...
-ترجیح میدم تو پارک بشینم
تا برم تو اون زیرزمین...
-شرت کم شه فقط،هرجا میری برو...
از پله ها که پایین میرفتم موبایل رو درآوردم...به امید این که هنوز آهنگی از همون خواننده پخش بشه صدا رو زیاد میکردم و با دست دیگه ام در رو باز میکردم...
-وای صدای خودشه
انقدر از شنیدن اون صدا خوشحال بودم که یادم رفت به بیرون نگاه بندازم که مبادا کسی جای خونه کتی رو فهمیده باشه...با یه پرش بلند از پله ی جلوی در پریدم...داشتم با حالتی شبیه دو کوچه رو میگذروندم که دستی جلوی دهنم رو گرفت...
*برای خواندن این داستان در اینستاگرام #نگاه_نوشت یا #دیوار_نوشت رو جست و جو کنید و برای خواندن دیگر نوشته ها از صفحه اینستاگرامم (melika__hosseini ) دیدن کنید...
-----------------
》JOIN @divar《
آرش:چه جیگری شدی تو...اومدی کوهنوزدی یا دِلنوردی؟!
آتریسا:شایدم دوتاش آرشم
آرش:من بمیرم واسه آرشم گفتنات آتریسا خوشگله
آتریسا با گفتن خدا نکنه نزدیک آرش میشد که طبق عادت همیشه اش دستش رو دور شونه های آرش حلقه کنه...آرش هم که از این کارهای آتریسا متنفر بود دنبال بهونه میگشت برای جلوگیری از این اتفاق که بهونه به دست خود آتریسا جور شد...
-وایسا ببینم آتریسا،مگه نگفته بودم دیگه از این کوفتیا نخوری...
-آرشم دیشب مهمونی بودم خب...گیر نده عشقم...بذار دو دیقه(دقیقه) خوش باشیم...
-بروبابا...گور بابای تو و صاب(صاحب) مهمونی...موندم این همه تا الآن فَک زدی حواسم کجا بوده که بوی گندشو نفهمیدم؟!
-پیش خوشگلی من بوده حتما
آرش که از وقاحت دختری که رو به روش ایستاده بود عصبی شده بود داد زد: حواس من هر جا که بوده با احوال الآن تو کوهنوردی بی کوهنوردی،دختره ی بی همه چیز
-آرش چرا یهو اینجوری میکنی تو؟!
آرش اومد جواب آتریسا رو بده که...
"هزار تا درد تو سینه ی منه..."(ابتدای صدای زنگ گوشی آرش)
-هیسسس،زهرا خانم همسایه مونه
آتریسا که میدونست هر وقت گوشی آرش زنگ میخوره باید لام تا کام حرف نزنه بی خیال جیغ و داد آروم آروم به آرش نزدیک شد تا بفهمه چی میگه و چی میشنوه...
-مادر کجایی تو؟
-سلام زهرا خانم،خوبین؟اتفاقی افتاده؟
-اتفاق...شایدم اتفاق نبوده...ولی...
-ولی چی؟چرا صداتون میلرزه؟نگران شدم...
-ما داریم از غصه دق میکنیم...اونوقت تو تازه نگران شدی؟!
-میگین چی شده یا...
-ترانه رفت...میفهمی...ترانه...زنت رفت
-زیاد حرف میزد که از خونه میزنه بیرون...ولی جایی نداره بره...الآنم تا شب برمیگرده...نگران نباشین...من کار دارم،باید...
-چی میگی؟!...ترانه دیگه برنمیگرده...یعنی نمیتونه برگرده...اون دیگه نیست...دکترا میگن دوساعتی هست که دیگه نیست...ترانه دیگه زنده نیست...
-چی؟!...چی میگین شما؟!...این نمیشه...امکان نداره...
-خدا بهت صبر بده مادر...ولی کاش...کاش بیش تر پیشش بودی...
آتریسا سعی میکرد لبخند شیطانی اش رو پنهان کنه و جوری که انگار چیزی نشنیده گفت:آرشم چی شده اون دختره؟هان؟
زوج هایی که اطرافشون بودند با صدای سیلی آرش به اون طرف نگاه کردند...آتریسا رو میدیدند که افتاده بود روی زمین و اشک و آرایش روی صورتش راه گرفته بود...و آرش رو که سوار BMW مشکی اش شد و خیلی زود دور شد و رفت...
-------------------------------
"ملودی"
خواستم آهنگ رو استپ کنم که دیدم با اون صفحه ی داغون هیچ جوره راه نداره...دنبال دکمه ی صداش گشتم که خدا رو شکر سالم بود...اونقدر کمش کردم تا صداش قطع شد...گوشی رو گذاشتم تو جیب مانتوم و دویدم که زودتر به خونه کتی برسم...
...
-کتی خانوم من اومدم
-دیر اومدی کوچولو
-آخخخخ گوشم رو ول کنین...بار اولم بود آخه
-اینو باید بگی؟؟
-غلط کردم...خوبه؟!...غلط کردم...گوشمو ول کنین
-چقدر پول آوردی حالا؟!...نگی که همه اش رو ندادی بره...
-خیالت جمع کتی خانم مشتری هات کم نشدن...هنوزم حاضرن واسه خاطر تولید ملی!! ات تا پشت چراغ قرمز بیان...هنوزم حاضرن وقتی دارن جون میدن از مصرف نکردن ادای بی خیالا رو درآرن و مثلا سی دی شش و هشت بخرن...به قیافه اون که میفروشه نگاه نمیکنن که حالا که من جای غزل اومدم نخرن...
شمردن پول ها که تموم شد کتی حرف ملودی رو قطع کرد و گفت:چقدر زرزر میکنی بچه...حیف که کارت خوب بوده وگرنه با دیر اومدن و حاضرجوابیت میدونستم چه کاری دستت بدم...حالام برو پایین پیش بقیه که دوساعت دیگه باید بری چهارراه بالایی...
-ترجیح میدم تو پارک بشینم
تا برم تو اون زیرزمین...
-شرت کم شه فقط،هرجا میری برو...
از پله ها که پایین میرفتم موبایل رو درآوردم...به امید این که هنوز آهنگی از همون خواننده پخش بشه صدا رو زیاد میکردم و با دست دیگه ام در رو باز میکردم...
-وای صدای خودشه
انقدر از شنیدن اون صدا خوشحال بودم که یادم رفت به بیرون نگاه بندازم که مبادا کسی جای خونه کتی رو فهمیده باشه...با یه پرش بلند از پله ی جلوی در پریدم...داشتم با حالتی شبیه دو کوچه رو میگذروندم که دستی جلوی دهنم رو گرفت...
*برای خواندن این داستان در اینستاگرام #نگاه_نوشت یا #دیوار_نوشت رو جست و جو کنید و برای خواندن دیگر نوشته ها از صفحه اینستاگرامم (melika__hosseini ) دیدن کنید...
-----------------
》JOIN @divar《
👍1
#ایده #تخم_مرغ_رنگی برای #سفره_هفت_سین #عید با #پیاز
⁉️چی لازم داری؟!
🔸تخم مرغ
🔹پیاز قرمز
🔸"جوراب زنانه نیمه نازک" یا "پارچه توری"
🔹"رنگ مایع" یا "رنگ اکریلیک و آب و سرکه"
🔸قیچی
🟪مراحل:
🔻پوست های خشک و قرمز پیازا رو با قیچی ریز ریز خرد کن...
🔻تخممرغو خیس کن و توی پوست پیازا بغلتونش تا یه تخم مرغ آغشته به پوست پیاز داشته باشی...
🔻حالا تخممرغو بذار توی جوراب زنونه و جورابو محکم گره بزن جوری که فضای خالی بین تخممرغ و جوراب نباشه و توی آب بجوشونش...
🔻بعد از جوشیدن، رنگهای مختلف بریز روی جاهای مختلف جوراب توری و بعد از خشک شدن رنگها، تخم مرغو از جوراب در بیار و پوست پیازا رو هم ازش جدا کن...
💥نتیجه رو هم که توی عکس میبینی😊
-----------------
》JOIN @divar《
⁉️چی لازم داری؟!
🔸تخم مرغ
🔹پیاز قرمز
🔸"جوراب زنانه نیمه نازک" یا "پارچه توری"
🔹"رنگ مایع" یا "رنگ اکریلیک و آب و سرکه"
🔸قیچی
🟪مراحل:
🔻پوست های خشک و قرمز پیازا رو با قیچی ریز ریز خرد کن...
🔻تخممرغو خیس کن و توی پوست پیازا بغلتونش تا یه تخم مرغ آغشته به پوست پیاز داشته باشی...
🔻حالا تخممرغو بذار توی جوراب زنونه و جورابو محکم گره بزن جوری که فضای خالی بین تخممرغ و جوراب نباشه و توی آب بجوشونش...
🔻بعد از جوشیدن، رنگهای مختلف بریز روی جاهای مختلف جوراب توری و بعد از خشک شدن رنگها، تخم مرغو از جوراب در بیار و پوست پیازا رو هم ازش جدا کن...
💥نتیجه رو هم که توی عکس میبینی😊
-----------------
》JOIN @divar《
❤1