دیوانگارد
نشسته بودن و داشتن مستند حیات وحش می دیدن. برای کاری از اونجا رد می شدم که ازم خواست کنارشون بشینم و باهاشون تماشا کنم. به خودم گفتم فکر خوبیه برای کنار گذاشتن این تنفر قدیمی. تصویر یه گله گوسفند نشون داده میشد که توی مراتع سرسبزی در حرکت بودن. و خب بعد از…
یعنی تُف
سعی کردم دوباره از نو شروع کنم و گذشتههارو فراموش کنم، وقتی که رفتم توی پذیرایی و دیدم شبکه مستند داره یه کانگورو رو روی درخت نشون میده و گزارشکر (یا مستندساز) داره شکمشو نشون میده و میگه یعنی بچهای توش هست؟ و بعد یه بچه کانگوروی کوچولو سرشو از توی کیسه مامانش بیرون میاره و اطرافشو خوب نگاه میکنه. حتی از لحظه بیرون اومدنش از کیسه مامانش هم فیلم گرفته بودن و اولین قدمهاش روی درخت. دقیقا همونجا بود که با رضایت تمام خواستم بشینم و بقیش رو ببینم که کاری پیش اومد و مجبور شدم برم به اتاق دیگهای و از اونجا بود که صدای تلویزیون رو شنیدم که ظاهرا کمی بعد یه سگ وحشی بهشون حمله میکنه؛ مادر زنده میمونه ولی بچه کانگوروئه رو میخوره :/
سعی کردم دوباره از نو شروع کنم و گذشتههارو فراموش کنم، وقتی که رفتم توی پذیرایی و دیدم شبکه مستند داره یه کانگورو رو روی درخت نشون میده و گزارشکر (یا مستندساز) داره شکمشو نشون میده و میگه یعنی بچهای توش هست؟ و بعد یه بچه کانگوروی کوچولو سرشو از توی کیسه مامانش بیرون میاره و اطرافشو خوب نگاه میکنه. حتی از لحظه بیرون اومدنش از کیسه مامانش هم فیلم گرفته بودن و اولین قدمهاش روی درخت. دقیقا همونجا بود که با رضایت تمام خواستم بشینم و بقیش رو ببینم که کاری پیش اومد و مجبور شدم برم به اتاق دیگهای و از اونجا بود که صدای تلویزیون رو شنیدم که ظاهرا کمی بعد یه سگ وحشی بهشون حمله میکنه؛ مادر زنده میمونه ولی بچه کانگوروئه رو میخوره :/
اگه دلِ من اون بچهایه که داشته گریه میکرده و تو دیدیش، بهش خندیدی، یه شکلات از جیبت درآوردی و بهش دادی و بعد رفتی؛ اگه دل من اون بچهایه که هنوز نتونسته تو رو، آدمی که اون شکلات رو بهش داده فراموش کنه، اگه نمیتونه از جای خالیت چشم برداره و فکر میکنه تو میای، برمیگردی و برای همین از اونجا نمیره؛ اگه دل من بچه است، من هرچقدرم که دور شده باشم برمیگردم و بغلش میکنم، اشکایی که برای تو ریخته رو از صورتش پاک میکنم و اونقدر سرش رو گرم خودم میکنم که تو و شکلاتت براش به خاطرهای تبدیل بشید که شب وقتی از خستگی خوابش برد، صبح که شد یادش رفته باشه.
کم کم باید آدرس خونمونو بذارم تو جیبم
شروع کنم داستان زندگیمو تعریف کنم ضبط کنم هرروز گوش کنم
یه دفترچه بردارم عکس افراد و مکانهای مهم رو بچسبونم توش توضیحات لازم رو زیرش یادداشت کنم
و به خانواده و دوستانم بسپرم حواسشون باشه تنهایی جایی نرم
شروع کنم داستان زندگیمو تعریف کنم ضبط کنم هرروز گوش کنم
یه دفترچه بردارم عکس افراد و مکانهای مهم رو بچسبونم توش توضیحات لازم رو زیرش یادداشت کنم
و به خانواده و دوستانم بسپرم حواسشون باشه تنهایی جایی نرم
اگه کیبورد گوشیتون روی حالت حدس کلمه است (برای زبان فارسی)، از این حالت درش بیارید؛ درسته که دراین صورت احتمال غلطهای املاییتون کمتر میشه ولی ذهنتون توی بهخاطر سپردن صورت درست کلمهها تنبل میشه و بعد از مدتی اگه بخواید خودتون به تنهایی چیزی بنویسید _بدون وجود چنین قابلیتی_ براتون تشخصیص درست و غلط مشکل خواهد بود.
#منبر
#منبر
دلم میخواست میتونستم بهت بگم نرو
ولی نمیتونستم
من تو رو دارم ولی همه تو رو نه
چون تو برای من زندگی نمیکنی
چون ما برای هم زندگی نمیکنیم
چون اولویت همه خودشونن و چون این یه اصل پذیرفتهشده است؛ حتی برای من
برای همینه که سکوت میکنم
برای همینه که در جواب درخواستت بهت میگم نمیتونم باهات بیام و برای همینه که ازت نمیخوام بمونی
برای همینه که موندنت بهخاطرِ من، فقط مثل یه آرزو توی دلم نگفته باقی میمونه
چون اولویت اول همه آدما خودشونن
حتی اگه بهخاطرش غمگین باشن
حتی اگه بهخاطرش خیلی چیزارو از دست بدن
ولی نمیتونستم
من تو رو دارم ولی همه تو رو نه
چون تو برای من زندگی نمیکنی
چون ما برای هم زندگی نمیکنیم
چون اولویت همه خودشونن و چون این یه اصل پذیرفتهشده است؛ حتی برای من
برای همینه که سکوت میکنم
برای همینه که در جواب درخواستت بهت میگم نمیتونم باهات بیام و برای همینه که ازت نمیخوام بمونی
برای همینه که موندنت بهخاطرِ من، فقط مثل یه آرزو توی دلم نگفته باقی میمونه
چون اولویت اول همه آدما خودشونن
حتی اگه بهخاطرش غمگین باشن
حتی اگه بهخاطرش خیلی چیزارو از دست بدن
Forwarded from That's all folks! (Nima)
اورسن ولز میگفت چاپلین کمدین خوبی است اما اندازهی بچهها هم از سیاست سر درنمیآورد. حالا یعنی خاک بر سر چاپلین؟ خاک بر سر ولز؟ میگویند که چرخهای بیرحم صنعت فیلمفارسی به شاملو اجازه نداد تا در سینما شکوفا شود و فیلمنامههای بازاری نوشت. اما آیا اگر فرض کنیم شاملو شاعر خوبی بوده یعنی فیلمنامهنویس خوبی هم بوده است؟ اگر کسی مشهور باشد حرفهایش درست است؟ اگر کسی حرفهایش درست باشد مشهور است؟ آیا اگر شعرای کلاسیک ما شعرهایشان را برای یک پسر زیبارو گفته باشند یعنی شعرشان خاکتوسری است؟ و اصلاً آیا هر شاعری باید زیر شعرش بنویسد «این شعر را برای دختری بین 18 تا 25 سال سرودهام که به چشم خواهری نباشد، بسیار زیباست ولی پا نمیدهد. بنابراین با خیال راحت از زیباییهای شعر لذت ببرید!»؟ یا بنویسد «این شعر را برای پسرک خیرهچشمی نوشتهام و بنابراین با خیال راحت از زیباییهای شعر لذت ببرید!»؟ (چون مثل اینکه گروهی از مردان هم هستند که از پسرک خیرهچشم لذت میبرند!) آیا باید زندگی شخصی هنرمند را از اثر هنریاش جدا کنیم؟ اگر هنرمندی آدم پفیوزی بود باید اثر هنریاش را بیندازیم دور؟ آیا به هرچیزی باید بگوییم اثر هنری و به هر کسی، هنرمند؟ آیا نمیتوانیم به هر چیزی بگوییم اثر هنری و به هر کسی، هنرمند؟ اگر به یکی گفتیم هنرمند، هر کاری که کرد درست است؟ اگر به کسی نگوییم هنرمند، هر کاری که کرد، غلط است؟
برای اینکه به همهی این سوالات جواب بدهیم میشود از بهترین چیزی که در زبان فارسی گفته شده است، کمک بگیریم: عقل هم خوب چیزی است!
از یادداشتهای روزانهی نیما
برای اینکه به همهی این سوالات جواب بدهیم میشود از بهترین چیزی که در زبان فارسی گفته شده است، کمک بگیریم: عقل هم خوب چیزی است!
از یادداشتهای روزانهی نیما
ما آدمایی رو میبینم که یه روزی هممسیر ما بودن و حالا در موقعیت بهتر و پیشرفتهتری قرار دارن؛ اونایی که یه روز اینجایی که ما هستیم ایستاده بودن و برای زندگی بعد از اینشون یه تصمیم قاطعانه گرفتن، تلاش کردن و بهش رسیدن و حالا میبینیم که وارد مرحله جدیدی از زندگیشون شدن. "اونا تونستن تصمیم بگیرن" این قسمتش از بقیه قسمتاش مهمتره. مثل ما، مثل آدمای سرگردون، بر لب جوی حیرانی، هاج و واج به تماشای گذر عمر ننشستن؛ اونا انجامش دادن، اونا به خودشون مطمئن بودن و بهتر از اون برای اونا چیزی وجود داشت که براش اهمیت قائل شن و اولویت قرارش بدن و توی رسیدن بهش و صرف عمرِ بعد از اینشون براش تردیدی نداشته باشن. اونا آدمای خوشبخیتن.
بعضی وقتا ما الکی داریم چنگ میزنیم به یه چیزی، از هیچی امید درمیاریم بیرون؛ ولی بالاخره یه روزی به خودمون میایم.
سخته وقتی که "آدم بهتری بودن" یعنی "اینطوری که همه این مدت زندگی میکردی نبودن".
کتابداری شغل خیلی خوبی است. اصلا کتابداری شغل آدمهای خوشبخت است. کاش من کتابدار بودم؛ کاش کتابداری خوانده بودم؛ کاش جایی، کتابخانهای به انتظار من نشسته بود.
صبح به عشق کتابها، آدمها، داستانها از خانه بیرون میزدم و عصر دلم نمیآمد کارم را رها کنم.
کاش من کتابدار بودم؛ مثل یک کتابدار زندگی میکردم؛ زندگی میکردم.
صبح به عشق کتابها، آدمها، داستانها از خانه بیرون میزدم و عصر دلم نمیآمد کارم را رها کنم.
کاش من کتابدار بودم؛ مثل یک کتابدار زندگی میکردم؛ زندگی میکردم.