Forwarded from تفحص خویش
شما خودِ زندگی هستید که بیشازپیش از رازگونگی خودش آگاه گشته. این رازگونگی صرفاً چیزی نیست که شما تجربه کنید بلکه آن اصل و اساس آن چیزی است که شما هستید.
#آدیاشانتی
"You are life itself becoming ever more aware of itself in all of its mysteriousness. Mystery is not just something that you experience; it is the very fabric of what you are."
#Adyashanti
#آدیاشانتی
"You are life itself becoming ever more aware of itself in all of its mysteriousness. Mystery is not just something that you experience; it is the very fabric of what you are."
#Adyashanti
Forwarded from تفحص خویش
زمانی که در ابتدا یک زندگی معنوی را آغاز میکنید، شروع به عبادت و پرستش خدا میکنید و به این باور دارید که خدا چیزی جدا از شماست. برای اغلب مردم این روش مناسب است و مشکلی در این خصوص وجود ندارد زیرا آنها حداقل به یک هستی یا وجودی متعال عبادت میکنند. اگر خالصانه این کار را انجام دهند زمانی به این تجربه خواهند رسید که:
"چیزی که عبادتش میکنم درون خودم است."
همانطور که مسیح گفت: «پدر درون خودم است» و ما به این باور میرسیم که خارج از بدن همه جا پر از گناه و پلیدی است اما درون چیز دیگری است که خداوند در آن ساکن است؛ حالا اگر من آن شخص را از هم بازکنم درونش خدا را پیدا خواهم کرد؟
اما این هم خوب است زیرا اکنون شما باور میکنید که آگاهی، خدا، برهمن یا حقیقت متعال درون شماست؛ و این معمولاً سالها و سالها ادامه پیدا خواهد کرد؛ اما دوباره اگر صادق و مخلص باشید و تجربهی یک استاد معنوی را داشته باشید یا عمیق عمیق به درون خودتان بروید، بهطور خود به خودی این ادراک میآید که درکل اصلا هیچ شخصی وجود ندارد. بههیچوجه هیچکسی وجود ندارد. نه کسی در درون است و نه کسی در بیرون.
فقط آگاهی یعنی حقیقت مطلق است که وجود دارد و «من هستم» همان است.
بهعبارتدیگر شما به این نتیجه میرسید که کسی وجود ندارد که اوضاع را بهتر کند.
اصلا کسی نیست که مشکلی داشته باشد. اصلا کسی وجود ندارد که بگوییم روشنضمیر نیست و باید روشنضمیر بشود. اصلاً کسی وجود ندارد.
#رابرت آدامز
When you first start spiritual life you pray to God. You believe God is separate
from you, and this is good for most people, there is nothing wrong with that at all because at least they're praying to a higher being. If they are sincere, there comes a time when they get the experience that what I have been praying to is within me.
As Jesus said, “The Father is within me.” And we go around believing that our
Outside body is a body of sin, but the inside, wow! That is something else that is where God lives. So if I cut that person open will I find God?
But that’s also good, because now
You are believing that consciousness, God, Brahman is within you. And that usually goes on for years and years and years. But again if you are sincere and at this time you should have the experience of having a teacher or a Sage to go to, or you have done other things, or you have gone deep, deep within yourself. The realization comes by itself that there is no body at all. No body exists whatsoever. There is o one within. There is o one without.
There is only consciousness, absolute reality and I-am is that.
In other words you come to the conclusion, there is no body to make well. There is
No body with problems. There is no body that is unenlightened and has to become enlightened. There is just no body.
#Robert Adams
"چیزی که عبادتش میکنم درون خودم است."
همانطور که مسیح گفت: «پدر درون خودم است» و ما به این باور میرسیم که خارج از بدن همه جا پر از گناه و پلیدی است اما درون چیز دیگری است که خداوند در آن ساکن است؛ حالا اگر من آن شخص را از هم بازکنم درونش خدا را پیدا خواهم کرد؟
اما این هم خوب است زیرا اکنون شما باور میکنید که آگاهی، خدا، برهمن یا حقیقت متعال درون شماست؛ و این معمولاً سالها و سالها ادامه پیدا خواهد کرد؛ اما دوباره اگر صادق و مخلص باشید و تجربهی یک استاد معنوی را داشته باشید یا عمیق عمیق به درون خودتان بروید، بهطور خود به خودی این ادراک میآید که درکل اصلا هیچ شخصی وجود ندارد. بههیچوجه هیچکسی وجود ندارد. نه کسی در درون است و نه کسی در بیرون.
فقط آگاهی یعنی حقیقت مطلق است که وجود دارد و «من هستم» همان است.
بهعبارتدیگر شما به این نتیجه میرسید که کسی وجود ندارد که اوضاع را بهتر کند.
اصلا کسی نیست که مشکلی داشته باشد. اصلا کسی وجود ندارد که بگوییم روشنضمیر نیست و باید روشنضمیر بشود. اصلاً کسی وجود ندارد.
#رابرت آدامز
When you first start spiritual life you pray to God. You believe God is separate
from you, and this is good for most people, there is nothing wrong with that at all because at least they're praying to a higher being. If they are sincere, there comes a time when they get the experience that what I have been praying to is within me.
As Jesus said, “The Father is within me.” And we go around believing that our
Outside body is a body of sin, but the inside, wow! That is something else that is where God lives. So if I cut that person open will I find God?
But that’s also good, because now
You are believing that consciousness, God, Brahman is within you. And that usually goes on for years and years and years. But again if you are sincere and at this time you should have the experience of having a teacher or a Sage to go to, or you have done other things, or you have gone deep, deep within yourself. The realization comes by itself that there is no body at all. No body exists whatsoever. There is o one within. There is o one without.
There is only consciousness, absolute reality and I-am is that.
In other words you come to the conclusion, there is no body to make well. There is
No body with problems. There is no body that is unenlightened and has to become enlightened. There is just no body.
#Robert Adams
تفحص خویش
بخشهایی از کتاب چندتکه ابر - مسعود ریاعی
در خصوص متن بالا از جناب مسعود ریاعی دوست عزیزی چنین فرمودند:
"ما فعلا خیلی از این شرایط دور هستیم چون فقط کافیه کمی به دور و بر خودتون نگاه کنید تا ببینید که جهان به جای رفتن به شرایط فراذهنی هرچه بیشتر مشغول رفتن به عمق ذهنه این همه مردم در رنج و عذابند و اینهمه شرایط زندگی هروز سختر و سختر داره میشه"
برای جواب این سوال به چند مطلب زیر رجوع کنید:
مطلبی از حضرت محمد
مطلبی از شمس تبریزی
سنت الهی بر خلاف عادت خلق است
ویدئوی سنت الهی
"ما فعلا خیلی از این شرایط دور هستیم چون فقط کافیه کمی به دور و بر خودتون نگاه کنید تا ببینید که جهان به جای رفتن به شرایط فراذهنی هرچه بیشتر مشغول رفتن به عمق ذهنه این همه مردم در رنج و عذابند و اینهمه شرایط زندگی هروز سختر و سختر داره میشه"
برای جواب این سوال به چند مطلب زیر رجوع کنید:
مطلبی از حضرت محمد
مطلبی از شمس تبریزی
سنت الهی بر خلاف عادت خلق است
ویدئوی سنت الهی
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«هیچ زندهای نیست مگر آنکه حیاتش از من است
و هر نَفس آرزومندی، مطیع اراده من است
هر سخنگویی با واژههای من سخن میگوید
و هر بینندهای با مردمکان چشم من میبیند
هیچ خموشِ شنوایی نیست مگر آنکه به گوش من میشنود
و هیچ خشم گیرندهای نیست مگر آنکه از قدرت من نیرو میگیرد
هیچ ناطقی جز من نیست
و هیچ ناظری جز من نیست
و هیچ شنوایی جز من نیست»
التائیة الکبری - ابنفارض (عارف نامی سده ششم و هفتم قمری)
از کتاب تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا – رینولد نیکلسون
و هر نَفس آرزومندی، مطیع اراده من است
هر سخنگویی با واژههای من سخن میگوید
و هر بینندهای با مردمکان چشم من میبیند
هیچ خموشِ شنوایی نیست مگر آنکه به گوش من میشنود
و هیچ خشم گیرندهای نیست مگر آنکه از قدرت من نیرو میگیرد
هیچ ناطقی جز من نیست
و هیچ ناظری جز من نیست
و هیچ شنوایی جز من نیست»
التائیة الکبری - ابنفارض (عارف نامی سده ششم و هفتم قمری)
از کتاب تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا – رینولد نیکلسون
Forwarded from تفحص خویش
همسو با مطلب قبل از رامانا ماهارشی، ویدئوی مهمی از روپرت اسپایرا امشب در کانال آپلود خواهد شد که پیش از آن نیاز است تا با تمثیلی از انجیل لوقا باب ۱۵ که در این ویدئو به آن اشاره شده آشنا شوید:
مَثَل پسر گمشده
سپس ادامه داد و فرمود: مردی را دو پسر بود. روزی پسر کوچک به پدر خود گفت: "ای پدر، سهمی را که از دارایی تو به من خواهد رسید، اکنون به من بده". پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد. پس از چندی، پسر کوچکتر آنچه داشت گردآورد و راهی دیاری دوردست شد و ثروت خویش را در آنجا به عیاشی بر باد داد.
چون هر چه داشت خرج کرد، قحطی شدید در آن دیار آمد و او سخت به تنگدستی افتاد. ازاینرو، خدمتگزاریِ یکی از مردمان آن سامان را پیشه کرد و او وی را به خوكبانی در مزرعه خویش گماشت. کار پسر تا آنجا پیش رفت که آرزو داشت شکم خود را با خوراک خوکها سیر کند، اما هیچکس به او از همان هم چیزی نمیداد. سرانجام به خود آمد و گفت: ای بسا کارگران پدرم خوراک اضافی نیز دارند و من اینجا از فرط گرسنگی دارم تلف میشوم.
«پس برمیخیزم و نزد پدر میروم» و میگویم: پدر، به آسمان و به تو گناه کردهام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم. با من همچون یکی از کارگرانت رفتار کن.
«پس برخاست و راهی خانه پدر شد.»
اما هنوز دور بود که پدرش او را دیده، دل بر وی بسوزاند و شتابان به سویش دویده، در آغوشش کشید و غرق بوسهاش کرد. پسر گفت: "پدر، به آسمان و به تو گناه کردهام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم." اما پدر به خدمتکارانش گفت: "بشتابید! بهترین جامه را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری بر انگشتش و کفش به پاهایش کنید. گوساله پرواری آورده، بسر ببرید تا بخوریم و جشن بگیریم."
«زیرا این پسر من مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!»
پس به جشن و سرور پرداختند.
*دوستان دقت کنند که این مطلب اشارهای است به جستجوی فرد به دنبال حقیقت و شادی و خوشبختی در بیرون از خود. همینطور که در این مثال آمده پس از سرخوردگیهای فراوان برای یافتن خوشبختی، فرد متوجه میشود که آنچه به دنبالش بود در بیرون از خودش یافت نمیشود و درنتیجهی این ادراک دوباره به سمت درون برمیگردد.
مَثَل پسر گمشده
سپس ادامه داد و فرمود: مردی را دو پسر بود. روزی پسر کوچک به پدر خود گفت: "ای پدر، سهمی را که از دارایی تو به من خواهد رسید، اکنون به من بده". پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد. پس از چندی، پسر کوچکتر آنچه داشت گردآورد و راهی دیاری دوردست شد و ثروت خویش را در آنجا به عیاشی بر باد داد.
چون هر چه داشت خرج کرد، قحطی شدید در آن دیار آمد و او سخت به تنگدستی افتاد. ازاینرو، خدمتگزاریِ یکی از مردمان آن سامان را پیشه کرد و او وی را به خوكبانی در مزرعه خویش گماشت. کار پسر تا آنجا پیش رفت که آرزو داشت شکم خود را با خوراک خوکها سیر کند، اما هیچکس به او از همان هم چیزی نمیداد. سرانجام به خود آمد و گفت: ای بسا کارگران پدرم خوراک اضافی نیز دارند و من اینجا از فرط گرسنگی دارم تلف میشوم.
«پس برمیخیزم و نزد پدر میروم» و میگویم: پدر، به آسمان و به تو گناه کردهام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم. با من همچون یکی از کارگرانت رفتار کن.
«پس برخاست و راهی خانه پدر شد.»
اما هنوز دور بود که پدرش او را دیده، دل بر وی بسوزاند و شتابان به سویش دویده، در آغوشش کشید و غرق بوسهاش کرد. پسر گفت: "پدر، به آسمان و به تو گناه کردهام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم." اما پدر به خدمتکارانش گفت: "بشتابید! بهترین جامه را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری بر انگشتش و کفش به پاهایش کنید. گوساله پرواری آورده، بسر ببرید تا بخوریم و جشن بگیریم."
«زیرا این پسر من مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!»
پس به جشن و سرور پرداختند.
*دوستان دقت کنند که این مطلب اشارهای است به جستجوی فرد به دنبال حقیقت و شادی و خوشبختی در بیرون از خود. همینطور که در این مثال آمده پس از سرخوردگیهای فراوان برای یافتن خوشبختی، فرد متوجه میشود که آنچه به دنبالش بود در بیرون از خودش یافت نمیشود و درنتیجهی این ادراک دوباره به سمت درون برمیگردد.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به درون برگرد - #روپرت_اسپایرا
من چه چیزی را گمکردهام که هنوز بعد از این همه سال نمیتوانم پیدایش کنم؟
برای ادراک بهتر این موضوع مطالب زیر را بینید:
مَثَل پسر گمشده
مسیر مستقیم
چگونه تفحص خویش را انجام دهم؟
مراقبهی ماهیت حقیقی ما قسمت اول
مراقبهی ماهیت حقیقی ما قسمت دوم
من چه چیزی را گمکردهام که هنوز بعد از این همه سال نمیتوانم پیدایش کنم؟
برای ادراک بهتر این موضوع مطالب زیر را بینید:
مَثَل پسر گمشده
مسیر مستقیم
چگونه تفحص خویش را انجام دهم؟
مراقبهی ماهیت حقیقی ما قسمت اول
مراقبهی ماهیت حقیقی ما قسمت دوم
Forwarded from تفحص خویش
تو همچون این فنجان
پر و لبریز از افکار و عقایدی.
چطور میتوانم خرد و حکمت را به تو نشان دهم
تا زمانیکه قبل از هر چیزی
فنجانت را خالی نکنی؟
نیوجن سنزاکی – استاد ذن
"Like this cup,
you are full
of your own opinions
and speculations.
How can I show you
wisdom
unless you first
empty your cup?"
Nyogen Senzaki
پر و لبریز از افکار و عقایدی.
چطور میتوانم خرد و حکمت را به تو نشان دهم
تا زمانیکه قبل از هر چیزی
فنجانت را خالی نکنی؟
نیوجن سنزاکی – استاد ذن
"Like this cup,
you are full
of your own opinions
and speculations.
How can I show you
wisdom
unless you first
empty your cup?"
Nyogen Senzaki
Forwarded from تفحص خویش
آن نَفَسی که* باخودی بستهي ابر غصهای
وان نَفَسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نَفَسی که باخودی یار کناره میکند**
وان نَفَسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نَفَسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نَفَسی که بیخودی دِی چو بهار آیدت***
#مولانا
* آن نَفَسی که = آن لحظه که
** کناره میکند = کنار میکشد
*** دِی چو بهار آیدت = زمستان به بهار تبدیل میشود
وان نَفَسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نَفَسی که باخودی یار کناره میکند**
وان نَفَسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نَفَسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نَفَسی که بیخودی دِی چو بهار آیدت***
#مولانا
* آن نَفَسی که = آن لحظه که
** کناره میکند = کنار میکشد
*** دِی چو بهار آیدت = زمستان به بهار تبدیل میشود
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
راز بزرگی به تو میگویم: با ذهن نجنگ - #موجی
ویدئوهای زیر به ادراک بهتر این مطلب کمک میکنند:
این تمرین تمام کمکی است که شما به آن نیاز دارید
مراقبه دعوتی به رهایی
دعوتی به رهایی- بیداری فوری برای همگان
ویدئوهای زیر به ادراک بهتر این مطلب کمک میکنند:
این تمرین تمام کمکی است که شما به آن نیاز دارید
مراقبه دعوتی به رهایی
دعوتی به رهایی- بیداری فوری برای همگان
Forwarded from تفحص خویش
اینطور در نظر بگیر که با آرامش در خانه نشستهای که ناگهان صدای گوشخراش بوق ماشینی از آنطرف خیابان به گوش میرسد. احساس خشم و ناراحتیای برمیخیزد. منظور از این خشمی که برخاسته چیست؟ هیچی. پس چرا این احساس را بوجود آوردی؟ تو این کار را نکردی. ذهن این کار را انجام داد؛ و کاملاً هم بهصورت خودکار و ناآگاهانه اتفاق افتاد. چرا ذهن چنین چیزی را به وجود میآورد؟ چون معتقد به این باورِ ناآگاهانه است که مقاومتش یعنی همین چیزی که تو آن را در قالب خشم و ناراحتی تجربه کردی، میتواند به طریقی این شرایط نامطلوب را از بین ببرد؛ که البته این چیزی جز توهم نیست. این مقاومتی که ذهن به وجود میاورد مثلاً در این موردِ بخصوص خشم و ناراحتی، خودش بسیار آزاردهندهتر از علت اصلیای که تلاش میکند تا آن را از بین ببرد است.
تمام شرایط اینچنینی را میتوان به تمرینی معنوی تبدیل کرد.
حس کن که شفاف شدهای. تا آنجاکه هیچ چیزی از این توده مادی بدن دیگر وجود ندارد. حالا اجازه بده تا آن صدا یا هر چیزی که علتِ عکسالعملِ منفیِ تو بوده از شفافیت بدن تو عبور کند. آن دیگر به دیوار محکمی در درون تو برنمیخورد. همینطور که گفتم در ابتدا با چیزهای کوچک شروع کن. مثل بوق ماشین، صدای پارس سگ، جیغ و فریاد بچهها و ترافیک.
بهجای اینکه یک دیوار مقاومتی مستحکم درون خودت داشته باشی که مدام در معرض ضربات پیاپی چیزهایی که گمان میکنی "نباید اتفاق بیفتند" قرار بگیرد، اجازه بده تا همهچیز از تو عبور کند.
#اکهارت تُله
Let's say that you are sitting quietly at home. Suddenly, there is the penetrating sound of a car alarm from across the street. Irritation arises. What is the purpose of the irritation? None whatsoever. Why did you create it? You didn't. The mind did. It was totally automatic, totally unconscious. Why did the mind create it? Because it holds the unconscious belief that its resistance, which you experience as negativity or unhappiness in some form, will somehow dissolve the undesirable condition. This, of course, is a delusion. The resistance that it creates, the irritation or anger in this case, is far more disturbing than the original cause that it is attempting to dissolve.
All this can be transformed into spiritual practice. Feel yourself becoming transparent, as it were, without the solidity of a material body. Now allow the noise, or whatever causes a negative reaction, to pass right through you. It is no longer hitting a solid “wall” inside you. As I said, practice with little things first. The car alarm, the dog barking, the children screaming, the traffic jam.
Instead of having a wall of resistance inside you that gets constantly and painfully hit by things that”should not be happening,” let everything pass through you.
#Eckhart Tolle
تمام شرایط اینچنینی را میتوان به تمرینی معنوی تبدیل کرد.
حس کن که شفاف شدهای. تا آنجاکه هیچ چیزی از این توده مادی بدن دیگر وجود ندارد. حالا اجازه بده تا آن صدا یا هر چیزی که علتِ عکسالعملِ منفیِ تو بوده از شفافیت بدن تو عبور کند. آن دیگر به دیوار محکمی در درون تو برنمیخورد. همینطور که گفتم در ابتدا با چیزهای کوچک شروع کن. مثل بوق ماشین، صدای پارس سگ، جیغ و فریاد بچهها و ترافیک.
بهجای اینکه یک دیوار مقاومتی مستحکم درون خودت داشته باشی که مدام در معرض ضربات پیاپی چیزهایی که گمان میکنی "نباید اتفاق بیفتند" قرار بگیرد، اجازه بده تا همهچیز از تو عبور کند.
#اکهارت تُله
Let's say that you are sitting quietly at home. Suddenly, there is the penetrating sound of a car alarm from across the street. Irritation arises. What is the purpose of the irritation? None whatsoever. Why did you create it? You didn't. The mind did. It was totally automatic, totally unconscious. Why did the mind create it? Because it holds the unconscious belief that its resistance, which you experience as negativity or unhappiness in some form, will somehow dissolve the undesirable condition. This, of course, is a delusion. The resistance that it creates, the irritation or anger in this case, is far more disturbing than the original cause that it is attempting to dissolve.
All this can be transformed into spiritual practice. Feel yourself becoming transparent, as it were, without the solidity of a material body. Now allow the noise, or whatever causes a negative reaction, to pass right through you. It is no longer hitting a solid “wall” inside you. As I said, practice with little things first. The car alarm, the dog barking, the children screaming, the traffic jam.
Instead of having a wall of resistance inside you that gets constantly and painfully hit by things that”should not be happening,” let everything pass through you.
#Eckhart Tolle