Forwarded from تفحص خویش
ما درنهایت متوجه این موضوع میشویم که در جستجوی چه چیزی هستیم؟ خوشبختی.
آن کسی که در این جستجو است اصلاً وجود ندارد.
رامش کسی است که در جستجوی خوشبختی است.
اما رامش در حقیقت کیست؟
رامش آگاهیِ غیرشخصی است که با این اسم و فرم خاص -یعنی اسم رامش و این بدن-به عنوان موجودیتی مجزا با حسی از عاملیتِ شخصی (فاعل بودن) که ایگو نامیده میشود همهویتشده است.
درنتیجه این ایگو است که تا زمانی که زنده است به دنبال خوشبختی میگردد.
و هنگامیکه بدن میمیرد، دیگر نیازی به ایگو در زندگی و در رابطه با دیگری وجود ندارد. دیگر به آگاهیِ همهویتشده نیازی نیست و آگاهیِ همهویتشده دوباره تبدیل به آگاهیِ غیرشخصی میشود.
این فرایندی است که میلیونها سال در جریان بوده است.
#رامش بالسکار
آن کسی که در این جستجو است اصلاً وجود ندارد.
رامش کسی است که در جستجوی خوشبختی است.
اما رامش در حقیقت کیست؟
رامش آگاهیِ غیرشخصی است که با این اسم و فرم خاص -یعنی اسم رامش و این بدن-به عنوان موجودیتی مجزا با حسی از عاملیتِ شخصی (فاعل بودن) که ایگو نامیده میشود همهویتشده است.
درنتیجه این ایگو است که تا زمانی که زنده است به دنبال خوشبختی میگردد.
و هنگامیکه بدن میمیرد، دیگر نیازی به ایگو در زندگی و در رابطه با دیگری وجود ندارد. دیگر به آگاهیِ همهویتشده نیازی نیست و آگاهیِ همهویتشده دوباره تبدیل به آگاهیِ غیرشخصی میشود.
این فرایندی است که میلیونها سال در جریان بوده است.
#رامش بالسکار
Forwarded from تفحص خویش
Ultimately we realize that- what am I seeking? Happiness.
The one who is seeking doesn't really exist.
Ramesh is the one who is seeking happiness.
Who is Ramesh? Ramesh is the Impersonal Consciousness identified with this particular name and form as a separate entity, with a sense of personal doership, called the ego.
So it is the ego who is seeking happiness only as long as the ego is alive.
And once the body is dead, the ego in life, in relation to the other, is no longer needed. The identified consciousness is not needed and the identified consciousness again becomes the impersonal consciousness. That is the process which has been going on for millions of years.
#Ramesh Balsekar
The one who is seeking doesn't really exist.
Ramesh is the one who is seeking happiness.
Who is Ramesh? Ramesh is the Impersonal Consciousness identified with this particular name and form as a separate entity, with a sense of personal doership, called the ego.
So it is the ego who is seeking happiness only as long as the ego is alive.
And once the body is dead, the ego in life, in relation to the other, is no longer needed. The identified consciousness is not needed and the identified consciousness again becomes the impersonal consciousness. That is the process which has been going on for millions of years.
#Ramesh Balsekar
Forwarded from تفحص خویش
«آنچه هست»
«آنچه هست» برای کسی اتفاق نمیافتد.
بیشتر این بدنها با این توهم درونشان به سر میبرند. با توهمی از «من» و آنها باور دارند که زندگی برای آن "شخص" اتفاق میفتد.
آنها احساس میکنند که آن شخص است که زندگی را تجربه میکند درحالیکه این شخص نیز خودش یک تجربه است،
آنها احساس میکنند که آن شخص هستند و زندگی را جداگانه تجربه میکنند.
این توهم همان چیزی است که تمام این رنجها را در انسانها به وجود آورده است.
لیسا کرنز
What IS
What IS isn't happening for someone. Most bodies go around with this illusion in them. An illusion of 'I' and they believe that life is happening to that person. They feel that's the person that is experiencing life, rather than that person being an experience as well, they feel that they are that person and that they experience life separately. This illusion is what created all suffering in humans.
Lisa Cairns
«آنچه هست» برای کسی اتفاق نمیافتد.
بیشتر این بدنها با این توهم درونشان به سر میبرند. با توهمی از «من» و آنها باور دارند که زندگی برای آن "شخص" اتفاق میفتد.
آنها احساس میکنند که آن شخص است که زندگی را تجربه میکند درحالیکه این شخص نیز خودش یک تجربه است،
آنها احساس میکنند که آن شخص هستند و زندگی را جداگانه تجربه میکنند.
این توهم همان چیزی است که تمام این رنجها را در انسانها به وجود آورده است.
لیسا کرنز
What IS
What IS isn't happening for someone. Most bodies go around with this illusion in them. An illusion of 'I' and they believe that life is happening to that person. They feel that's the person that is experiencing life, rather than that person being an experience as well, they feel that they are that person and that they experience life separately. This illusion is what created all suffering in humans.
Lisa Cairns
Forwarded from تفحص خویش
زندگینامه هندی - هرمان هسه.pdf
7.4 MB
پیشنهاد ویژه برای مطالعه کتاب
از کتاب سه قصه اثر هرمان هسه – داستان زندگینامه هندی
ترجمه زنده یاد صفیه روحی
چنانچه تمایل داشتید این داستان بسیار عمیق را بصورت صوتی بخوانید تا داخل کانال قرار بگیرد لطفا با این آی دی هماهنگ کنید.
@nimandoart
از کتاب سه قصه اثر هرمان هسه – داستان زندگینامه هندی
ترجمه زنده یاد صفیه روحی
چنانچه تمایل داشتید این داستان بسیار عمیق را بصورت صوتی بخوانید تا داخل کانال قرار بگیرد لطفا با این آی دی هماهنگ کنید.
@nimandoart
Forwarded from تفحص خویش
چه بیهوده است که فکر کنیم میتوانیم وارد بهشت شویم بدون اینکه ابتدا وارد روح خود شویم، بدون اینکه خودمان را بشناسیم.
به یاد داشته باش که چقدر مهم است که این حقیقت را فهمیده باشی: که خداوند در درون ماست و ما باید در آنجا با او باشیم.
تمام مشکل و بدبختی ما از اینجاست که این حقیقت را ادراک نمیکنیم که خدا به ما نزدیک است و تصور میکنیم که او دور است، خیلی دور، بهطوریکه ما باید به بهشتی دور برویم تا خدا را در آنجا پیدا کنیم.
پروردگارا، چگونه است که ما چهره تو را نمیبینیم درحالیکه تو اینقدر به ما نزدیکی؟
سانتا ترسا د آویلا (از قدیسین مسیحی)
(زاده ۱۵۱۵ میلادی - درگذشته ۱۵۸۲ میلادی)
به یاد داشته باش که چقدر مهم است که این حقیقت را فهمیده باشی: که خداوند در درون ماست و ما باید در آنجا با او باشیم.
تمام مشکل و بدبختی ما از اینجاست که این حقیقت را ادراک نمیکنیم که خدا به ما نزدیک است و تصور میکنیم که او دور است، خیلی دور، بهطوریکه ما باید به بهشتی دور برویم تا خدا را در آنجا پیدا کنیم.
پروردگارا، چگونه است که ما چهره تو را نمیبینیم درحالیکه تو اینقدر به ما نزدیکی؟
سانتا ترسا د آویلا (از قدیسین مسیحی)
(زاده ۱۵۱۵ میلادی - درگذشته ۱۵۸۲ میلادی)
Forwarded from تفحص خویش
Es ist absurd zu denken, dass wir in den Himmel kommen können, ohne zuerst in unsere eigene Seele einzutreten, ohne uns selbst kennen zu lernen.
Erinnere dich daran, wie wichtig es für dich ist, diese Wahrheit verstanden zu haben: dass der Herr in uns ist und dass wir bei Ihm sein sollten.
Das ganze Unheil kommt daher, dass wir nicht wirklich begreifen, dass Gott uns nahe ist, und uns einbilden, er sei weit weg, so weit, dass wir in einen fernen Himmel gehen müssten, um Gott zu finden.
Wie kommt es, Herr, dass wir Dein Antlitz nicht anschauen, wenn es uns so nahe ist?
- St. Teresa von Avila
Erinnere dich daran, wie wichtig es für dich ist, diese Wahrheit verstanden zu haben: dass der Herr in uns ist und dass wir bei Ihm sein sollten.
Das ganze Unheil kommt daher, dass wir nicht wirklich begreifen, dass Gott uns nahe ist, und uns einbilden, er sei weit weg, so weit, dass wir in einen fernen Himmel gehen müssten, um Gott zu finden.
Wie kommt es, Herr, dass wir Dein Antlitz nicht anschauen, wenn es uns so nahe ist?
- St. Teresa von Avila
Audio
@AMORney
دوست عزیزی پیام دادند که بعد از مطالعه داستان زندگینامه هندی بواسطه وجد و اشتیاقی که درونشان پدیدار شده بود این مطالب از قلبشان جاری شد. سپاس از اینکه این دلنوشته را با ما به اشتراک گذاشتند. 🙏🌸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آگاهی رؤیابین این رؤیا است - #روپرت_اسپایرا
**در ارتباط با پستهای اخیر به خصوص داستان هرمان هسه درنظر بگیرید.
مطلب مرتبط
**در ارتباط با پستهای اخیر به خصوص داستان هرمان هسه درنظر بگیرید.
مطلب مرتبط
Forwarded from تفحص خویش
جستجوگر کسی است که در جستجوی خودش است.
تمام سؤالات را کنار بگذار، جز یک سؤال:
«من کیستم؟»
درنهایت، تنها چیزی که از آن مطمئن هستی این است که تو «هستی».
«من هستم» امری قطعی است؛ اما «من این هستم» نه.
تلاش کن تا دریابی که حقیقتاً چه هستی.
برای اینکه بدانی که چیستی ابتدا باید بررسی کنی و بدانی که چه نیستی.
تمام چیزهایی که نیستی را کشف کن – بدن، احساسات، افکار، زمان، مکان، این یا آن- تو هیچکدام از چیزهای ملموس یا انتزاعیای که بتوانی آنها را درک کنی نیستی. همین عملِ درک کردن خودش بهتنهایی نشان میدهد که تو نمیتوانی چیزهایی که آنها را درک میکنی باشی.
هر چه واضحتر درک کنی که در سطح ذهن، تو را فقط میتوان با عبارات سلبی* توصیف کرد، سریعتر به پایان جستجویت خواهی رسید و درک خواهی کرد که تو آن وجود نامحدودی.
#نیسارگاداتا ماهاراج
*عبارات سلبی: عبارات منفی مثل نه این و نه آن (من افکارم نیستم، من احساساتم نیستم، من اسم و فامیلم نیستم و ...)
تمام سؤالات را کنار بگذار، جز یک سؤال:
«من کیستم؟»
درنهایت، تنها چیزی که از آن مطمئن هستی این است که تو «هستی».
«من هستم» امری قطعی است؛ اما «من این هستم» نه.
تلاش کن تا دریابی که حقیقتاً چه هستی.
برای اینکه بدانی که چیستی ابتدا باید بررسی کنی و بدانی که چه نیستی.
تمام چیزهایی که نیستی را کشف کن – بدن، احساسات، افکار، زمان، مکان، این یا آن- تو هیچکدام از چیزهای ملموس یا انتزاعیای که بتوانی آنها را درک کنی نیستی. همین عملِ درک کردن خودش بهتنهایی نشان میدهد که تو نمیتوانی چیزهایی که آنها را درک میکنی باشی.
هر چه واضحتر درک کنی که در سطح ذهن، تو را فقط میتوان با عبارات سلبی* توصیف کرد، سریعتر به پایان جستجویت خواهی رسید و درک خواهی کرد که تو آن وجود نامحدودی.
#نیسارگاداتا ماهاراج
*عبارات سلبی: عبارات منفی مثل نه این و نه آن (من افکارم نیستم، من احساساتم نیستم، من اسم و فامیلم نیستم و ...)
Forwarded from تفحص خویش
The seeker is he who is in search of himself
Give up all questions except one: "Who am I?' After all, the only fact you are sure of is that you are. The 'I am' is certain. The 'I am this' is not. Struggle to find out what you are in reality.
To know what you are, you must first investigate and know what you are not.
Discover all that you are not - body, feelings, thoughts, time, space, this or that - nothing, concrete or abstract, which you perceive can be you. The very act of perceiving shows that you are not what you perceive.
The clearer you understand that on the level of mind you can be described in negative terms only, the quicker will you come to the end of your search and realize that you are the limitless being..
Sri #Nisargadatta Maharaj
Give up all questions except one: "Who am I?' After all, the only fact you are sure of is that you are. The 'I am' is certain. The 'I am this' is not. Struggle to find out what you are in reality.
To know what you are, you must first investigate and know what you are not.
Discover all that you are not - body, feelings, thoughts, time, space, this or that - nothing, concrete or abstract, which you perceive can be you. The very act of perceiving shows that you are not what you perceive.
The clearer you understand that on the level of mind you can be described in negative terms only, the quicker will you come to the end of your search and realize that you are the limitless being..
Sri #Nisargadatta Maharaj
Forwarded from تفحص خویش
همینکه رویابین بیدار شود، کُـلّ جهان رؤیا با تمام واقعیتهایش در آگاهیای که در آن خلق شده بود، فرو میریزد.
هنگامیکه حقیقتا درک کنید که تمام اینها یک رؤیا است، در واقع از قبل بیدار شدهاید.
#نیسارگاداتا ماهاراج
Once the dreamer wakes up, the entire dream world with all its 'realities' collapses into the consciousness in which it was created.
When you do realize this is all a dream, you will’ve already awakened!
~Sri #Nisargadatta Maharaj
هنگامیکه حقیقتا درک کنید که تمام اینها یک رؤیا است، در واقع از قبل بیدار شدهاید.
#نیسارگاداتا ماهاراج
Once the dreamer wakes up, the entire dream world with all its 'realities' collapses into the consciousness in which it was created.
When you do realize this is all a dream, you will’ve already awakened!
~Sri #Nisargadatta Maharaj
زندگینامه هندی
@AMORney
کتاب صوتی زندگینامه هندی – هرمان هسه
متن کتاب را در اینجا بخوانید.
با سپاس از محبت دوست عزیزی که این فایل را با عشق آمده کردند و به ما هدیه دادند. علاوه بر این صمیمانه قدردان تمام عزیزانی هستم که به نحوی همراه و همیار این کانال هستند و در مسیر آگاهی خدمت میکنند.
*سایر دوستانی که پیشازاین جهت تهیه فایل صوتی کتاب اعلام آمادگی کرده بودند ، لطفاً کارشان را ادامه بدهند، همان فایلها نیز داخل کانال قرار خواهد گرفت.
متن کتاب را در اینجا بخوانید.
با سپاس از محبت دوست عزیزی که این فایل را با عشق آمده کردند و به ما هدیه دادند. علاوه بر این صمیمانه قدردان تمام عزیزانی هستم که به نحوی همراه و همیار این کانال هستند و در مسیر آگاهی خدمت میکنند.
*سایر دوستانی که پیشازاین جهت تهیه فایل صوتی کتاب اعلام آمادگی کرده بودند ، لطفاً کارشان را ادامه بدهند، همان فایلها نیز داخل کانال قرار خواهد گرفت.
Forwarded from تفحص خویش
*(مطالب را در امتداد هم درنظر بگیرید)
موجی: میخواهم داستانی را که از پاپاجی شنیدهام اینجا برایتان تعریف کنم:
زن جوانی در شرف ازدواج بود. ازآنجاکه این داستان در هندوستان روی میدهد و در آنجا ازدواج، یک سنت مرسوم با ریشه خیلی قدیمی است، ماجرای آشنایی آنها زیاد جنبه رمانتیک و عاشقانه ندارد چون آنها فقط همدیگر را ملاقات کردند و به خانوادهها معرفی شدند و شرایط هم موافقتآمیز بود. آنها در یک مدت کوتاه چند باری همدیگر را دیدند و مهری عظیم در میان دختر و پسر جوانی که بهزودی قرار بود زن و شوهر شوند به وجود آمد؛ بنابراین قول و قرار گذاشتند و روزی را برای ازدواج نشان کردند.
در صبح روز قبل از عروسی، عروس جوان برای مراسم چند قرار ملاقات داشت. اولین قرار، سفارش کیک بود. باید هماهنگ میکرد که کیک دقیقاً برای چه روزی آماده شود، اندازه کیک چقدر باشد و از چه موادی در کیک استفاده شود. بعدازاین قرار باید نزد خیاطش میرفت، خیاط باید اندازهاش را میگرفت و مطمئن میشد تا لباس را بهموقع و زیبا آماده کند چون روز خیلی مهمی در پیش بود. بعدازآن باید نزد عاقد میرفت و هماهنگ میکرد که چه چیزهایی در روز عروسی باید عروس و داماد به هم بگویند و حواسش باشد که عاقد بهموقع در مجلس عروسی حاضر شود. و بعدازاین قرارهای ملاقات درنهایت بعد از ناهار، او با عشقش جایی قرار خواهد گذاشت و باهم قهوهای خواهند خورد و آخرین حرفها را قبل از فردا که روز عروسی است خواهند گفت. بنابراین شما میتوانید تصور کنید که او سرشار از حس شادی و شعف است، با تمام وجودش منتظر است که خیلی زود فردا برسد و او در آغوش همسرش در تخت مشترکشان از خواب برخیزد؛ بنابراین او سرخوش از انتظار و شاد از چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد.
دختر در جنگل زندگی میکند و آماده میشود تا به برنامه قرارهایش برسد. همانطور که در این جنگلِ آرام، شادمانه و جستوخیزکنان به سمت اولین قرارش برای سفارش کیک میرود ناگهان یک شیر خشمگین در مسیرش درست در مقابلش ظاهر میشود. شیر با چشمانش به دختر خیره شده و آب دهانش راه افتاده است. دختر آنجاست.
در یکلحظه کیک و قرار ملاقاتش به کل محو شد هیچ کیکی دیگر در کار نبود. قرار بعدی با خیاط محو شد. قرار با عاقد برای ازدواج محو شد. عشقش محو شد. عروسی محو شد. فقط در یکلحظه دیگر نه کیکی، نه لباسی، نه عقدی، نه شوهری، نه مراسم عروسی هیچچیز باقی نمانده بود. همهچیز محوشده بود و از بین رفته بود. در این لحظه فقط زمان حال وجود داشت.
پاپاجی میگوید: به آمدن شیر به زندگیتان خوشامد بگویید.
زیرا ذهن میخواهد به فردا فکر کند و بعد به هفته دیگر و همچنین سال بعد. من میخواهم کسبوکار خودم را راه بیندازم و بعد به مسافرت بروم بعد ویلای خودم را میسازم تا تعطیلات را آنجا بگذرانم و چیزهایی از این قبیل.
و بعد ناگهان در یکلحظه یک شیر در مسیر شما سبز میشود، درست در مقابل شما. در این لحظه تمام افکار و تخیلتان از بین خواهد رفت و محو و نیست خواهد شد؛ و در آن لحظه شما همانند خوِدِ زندگی که به فرداها و دیروزها و رابطهها وابسته نیست، زنده خواهید شد. شما در لحظه حال هستید و آنان که آگاهاند این لحظه را میشناسند. آنها منتظر زندگی نمیمانند، آنها خودِ زندگیاند. نابود ناشدنی، زاده نشده، نامحدود، رها و بیزمان. این زندگی است. این تو هستی.
بنابراین طوفان شدید در زندگی، همان شیر مسیر شماست.
یک دزد در خیابان همان شیر است.
سرطان همان شیر است.
هیچکس دوست ندارد که این شیرها را در مسیرش ببیند. شما به اینجا آمدهاید تا شیر زندگیتان را ملاقات کنید. این شیر ماهی تن نمیخورد، این شیر شما را میبلعد یعنی همان کسی که در فکرتان گمان میکنید هستید؛ و دراینبین آن شمای حقیقی آزاد میشود. بنابراین رشد کن. هماکنون بهاندازه کافی رشد کن تا جلوی پشیمانی زندگیات را بگیری و با انرژی عشق خداوند روبهرو شوی.
چنانچه چیزهایی که گفتم همچنان کافی نیست، میتوانی فرار کنی.
متشکرم.
#موجی
موجی: میخواهم داستانی را که از پاپاجی شنیدهام اینجا برایتان تعریف کنم:
زن جوانی در شرف ازدواج بود. ازآنجاکه این داستان در هندوستان روی میدهد و در آنجا ازدواج، یک سنت مرسوم با ریشه خیلی قدیمی است، ماجرای آشنایی آنها زیاد جنبه رمانتیک و عاشقانه ندارد چون آنها فقط همدیگر را ملاقات کردند و به خانوادهها معرفی شدند و شرایط هم موافقتآمیز بود. آنها در یک مدت کوتاه چند باری همدیگر را دیدند و مهری عظیم در میان دختر و پسر جوانی که بهزودی قرار بود زن و شوهر شوند به وجود آمد؛ بنابراین قول و قرار گذاشتند و روزی را برای ازدواج نشان کردند.
در صبح روز قبل از عروسی، عروس جوان برای مراسم چند قرار ملاقات داشت. اولین قرار، سفارش کیک بود. باید هماهنگ میکرد که کیک دقیقاً برای چه روزی آماده شود، اندازه کیک چقدر باشد و از چه موادی در کیک استفاده شود. بعدازاین قرار باید نزد خیاطش میرفت، خیاط باید اندازهاش را میگرفت و مطمئن میشد تا لباس را بهموقع و زیبا آماده کند چون روز خیلی مهمی در پیش بود. بعدازآن باید نزد عاقد میرفت و هماهنگ میکرد که چه چیزهایی در روز عروسی باید عروس و داماد به هم بگویند و حواسش باشد که عاقد بهموقع در مجلس عروسی حاضر شود. و بعدازاین قرارهای ملاقات درنهایت بعد از ناهار، او با عشقش جایی قرار خواهد گذاشت و باهم قهوهای خواهند خورد و آخرین حرفها را قبل از فردا که روز عروسی است خواهند گفت. بنابراین شما میتوانید تصور کنید که او سرشار از حس شادی و شعف است، با تمام وجودش منتظر است که خیلی زود فردا برسد و او در آغوش همسرش در تخت مشترکشان از خواب برخیزد؛ بنابراین او سرخوش از انتظار و شاد از چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد.
دختر در جنگل زندگی میکند و آماده میشود تا به برنامه قرارهایش برسد. همانطور که در این جنگلِ آرام، شادمانه و جستوخیزکنان به سمت اولین قرارش برای سفارش کیک میرود ناگهان یک شیر خشمگین در مسیرش درست در مقابلش ظاهر میشود. شیر با چشمانش به دختر خیره شده و آب دهانش راه افتاده است. دختر آنجاست.
در یکلحظه کیک و قرار ملاقاتش به کل محو شد هیچ کیکی دیگر در کار نبود. قرار بعدی با خیاط محو شد. قرار با عاقد برای ازدواج محو شد. عشقش محو شد. عروسی محو شد. فقط در یکلحظه دیگر نه کیکی، نه لباسی، نه عقدی، نه شوهری، نه مراسم عروسی هیچچیز باقی نمانده بود. همهچیز محوشده بود و از بین رفته بود. در این لحظه فقط زمان حال وجود داشت.
پاپاجی میگوید: به آمدن شیر به زندگیتان خوشامد بگویید.
زیرا ذهن میخواهد به فردا فکر کند و بعد به هفته دیگر و همچنین سال بعد. من میخواهم کسبوکار خودم را راه بیندازم و بعد به مسافرت بروم بعد ویلای خودم را میسازم تا تعطیلات را آنجا بگذرانم و چیزهایی از این قبیل.
و بعد ناگهان در یکلحظه یک شیر در مسیر شما سبز میشود، درست در مقابل شما. در این لحظه تمام افکار و تخیلتان از بین خواهد رفت و محو و نیست خواهد شد؛ و در آن لحظه شما همانند خوِدِ زندگی که به فرداها و دیروزها و رابطهها وابسته نیست، زنده خواهید شد. شما در لحظه حال هستید و آنان که آگاهاند این لحظه را میشناسند. آنها منتظر زندگی نمیمانند، آنها خودِ زندگیاند. نابود ناشدنی، زاده نشده، نامحدود، رها و بیزمان. این زندگی است. این تو هستی.
بنابراین طوفان شدید در زندگی، همان شیر مسیر شماست.
یک دزد در خیابان همان شیر است.
سرطان همان شیر است.
هیچکس دوست ندارد که این شیرها را در مسیرش ببیند. شما به اینجا آمدهاید تا شیر زندگیتان را ملاقات کنید. این شیر ماهی تن نمیخورد، این شیر شما را میبلعد یعنی همان کسی که در فکرتان گمان میکنید هستید؛ و دراینبین آن شمای حقیقی آزاد میشود. بنابراین رشد کن. هماکنون بهاندازه کافی رشد کن تا جلوی پشیمانی زندگیات را بگیری و با انرژی عشق خداوند روبهرو شوی.
چنانچه چیزهایی که گفتم همچنان کافی نیست، میتوانی فرار کنی.
متشکرم.
#موجی
Forwarded from تفحص خویش
I want to share with you a story I heard from Papaji:
It said, that a young woman was about to get married. This is in India, and it’s very traditional custom, very traditional background. So, there is not much background to the romance. It is just that they have met. They have been introduced to the family and they have met, they feel agreeable. They have met a few times within a short time, a tremendous affection has developed between the husband to be and the wife to be, young though they are. And so an arrangement is made for the wedding day.
And this morning the young bride to be has a few appointments to go to. One is the cake maker. She must visit the cake maker and to see, that the cake has been prepared in the right way and it will be the right size and with all the right ingredients.
So after this appointment she must go to the dress maker, the dress maker will take the last measurements and to prepare for the dress to be all the right shape, the size, everything is going to be correct, because this is going to be such a wonderful day its coming.
After this she is going to see the priest and to rehearse the vows that need to be made before the wedding.
And after this, finally, just somewhere after lunch, she will meet her beloved and they will have coffee and they will make the last few talks before the next day, which is to be the wedding. So you can imagine, she is full of the joy of Spring, her heart is full of anticipation, soon
soon, just another day to wait, before they will sleep in the same bed and she will wake up in the arms of her beloved. So she is completely intoxicated with anticipation and with joy and what is to come.
She lives in the forest. So she sets out to start the day of appointments. But as she is walking along this quiet forest on the way to see the cake maker, and she is skipping with joy, suddenly a furious lion steps out onto the road and is right in front of her. And his eyes are fixed on her, and he is salvating. She is there. And in one instant – the cake maker and the appointment vanish, there is no cake maker. Next appointment …. the dress maker – phow – is gone. Next appointment …. the priest – phow – is gone from her mind. Just her beloved – phow – he is also gone! The wedding – phow – is gone! Priest is gone, dress maker, cake maker, husband to be, wedding day – phow – everything is gone! In this instant, there is only Now.
So Papaji say: “Welcome the Lion on your Path!
”Welcome the Lion on your Path!”
Because the mind wants to think of tomorrow, and then next week and about a year “I'm going to have my own business, and then after this I go to this place, and then I'm going to travel and have my own holiday home,” and so on.
And one instant, the Lion or the Tiger is in front of you and all your fantasies are gone. And in that instant you're alive as life itself, which is not depending on tomorrows or yesterdays or relationships; You are in the Now of Now. And the one who is awake knows this Now, and is this Now. They are not waiting to live, they are life itself, imperishable, unborn, indispensable, limitless, unbound, free, timeless. This is life. This is your Self.
So, the hurricane is a lion on your path.
The mugger on the street is a lion on your path.
The aeroplane in tremendous turbulence, Knocked about by lightning and wind, is the lion on your path.
Some cancer discovered in your body is the lion on your path.
No one wants to meet this lion on the path.
You've Come Here to Meet the Lion on Your Path. This lion does not eat tuna fish, he eats you, who you think you are, So that Who You Are can be free.
So grow up. But grow up now, enough, to stop regretting your life, and to face the might of God's Love.
If it's not enough for you, you can run.
Thank You.
#Mooji
It said, that a young woman was about to get married. This is in India, and it’s very traditional custom, very traditional background. So, there is not much background to the romance. It is just that they have met. They have been introduced to the family and they have met, they feel agreeable. They have met a few times within a short time, a tremendous affection has developed between the husband to be and the wife to be, young though they are. And so an arrangement is made for the wedding day.
And this morning the young bride to be has a few appointments to go to. One is the cake maker. She must visit the cake maker and to see, that the cake has been prepared in the right way and it will be the right size and with all the right ingredients.
So after this appointment she must go to the dress maker, the dress maker will take the last measurements and to prepare for the dress to be all the right shape, the size, everything is going to be correct, because this is going to be such a wonderful day its coming.
After this she is going to see the priest and to rehearse the vows that need to be made before the wedding.
And after this, finally, just somewhere after lunch, she will meet her beloved and they will have coffee and they will make the last few talks before the next day, which is to be the wedding. So you can imagine, she is full of the joy of Spring, her heart is full of anticipation, soon
soon, just another day to wait, before they will sleep in the same bed and she will wake up in the arms of her beloved. So she is completely intoxicated with anticipation and with joy and what is to come.
She lives in the forest. So she sets out to start the day of appointments. But as she is walking along this quiet forest on the way to see the cake maker, and she is skipping with joy, suddenly a furious lion steps out onto the road and is right in front of her. And his eyes are fixed on her, and he is salvating. She is there. And in one instant – the cake maker and the appointment vanish, there is no cake maker. Next appointment …. the dress maker – phow – is gone. Next appointment …. the priest – phow – is gone from her mind. Just her beloved – phow – he is also gone! The wedding – phow – is gone! Priest is gone, dress maker, cake maker, husband to be, wedding day – phow – everything is gone! In this instant, there is only Now.
So Papaji say: “Welcome the Lion on your Path!
”Welcome the Lion on your Path!”
Because the mind wants to think of tomorrow, and then next week and about a year “I'm going to have my own business, and then after this I go to this place, and then I'm going to travel and have my own holiday home,” and so on.
And one instant, the Lion or the Tiger is in front of you and all your fantasies are gone. And in that instant you're alive as life itself, which is not depending on tomorrows or yesterdays or relationships; You are in the Now of Now. And the one who is awake knows this Now, and is this Now. They are not waiting to live, they are life itself, imperishable, unborn, indispensable, limitless, unbound, free, timeless. This is life. This is your Self.
So, the hurricane is a lion on your path.
The mugger on the street is a lion on your path.
The aeroplane in tremendous turbulence, Knocked about by lightning and wind, is the lion on your path.
Some cancer discovered in your body is the lion on your path.
No one wants to meet this lion on the path.
You've Come Here to Meet the Lion on Your Path. This lion does not eat tuna fish, he eats you, who you think you are, So that Who You Are can be free.
So grow up. But grow up now, enough, to stop regretting your life, and to face the might of God's Love.
If it's not enough for you, you can run.
Thank You.
#Mooji