Forwarded from تفحص خویش
*(آرام بخوانید)*
"چه ساده است یادآوری حقیقت و درنتیجه بازگشت به خانه، این حقیقت که:
من افکارم،
احساساتم،
ادراکات حسی و
تجربیاتم نیستم.
من محتوای زندگیام نیستم.
«من خودِ زندگیام»
من فضایی هستم که همهچیز در آن اتفاق میفتد.
من آگاهیام.
من همان لحظه حالم.
من هستم.
#اکهارت تُله
"تو آسمانی.
و ابرها چیزهایی هستند که اتفاق میفتند، همانهایی که میآیند و میروند."
#اکهارت تُله
"چه ساده است یادآوری حقیقت و درنتیجه بازگشت به خانه، این حقیقت که:
من افکارم،
احساساتم،
ادراکات حسی و
تجربیاتم نیستم.
من محتوای زندگیام نیستم.
«من خودِ زندگیام»
من فضایی هستم که همهچیز در آن اتفاق میفتد.
من آگاهیام.
من همان لحظه حالم.
من هستم.
#اکهارت تُله
"تو آسمانی.
و ابرها چیزهایی هستند که اتفاق میفتند، همانهایی که میآیند و میروند."
#اکهارت تُله
Forwarded from تفحص خویش
"How easy it is to remember the truth and thus return home:
I am not my thoughts,
emotions,
sense perceptions,
and experiences.
I am not the content of my life.
I am Life.
I am the space in which all things happen.
I am consciousness.
I am the Now.
I Am"
#Eckhart Tolle
"You are the Sky.
The clouds are what happens, what comes and goes."
#Eckhart Tolle
I am not my thoughts,
emotions,
sense perceptions,
and experiences.
I am not the content of my life.
I am Life.
I am the space in which all things happen.
I am consciousness.
I am the Now.
I Am"
#Eckhart Tolle
"You are the Sky.
The clouds are what happens, what comes and goes."
#Eckhart Tolle
(این مطلب مهم از روپرت اسپایرا به درک ویدئوی قبل کمک خواهد کرد)
هر آنچه ظاهر میشود باید درون چیزی یا روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلمات یک کتاب بدون صفحه کاغذ وجود داشته باشند. امکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که فکری بدون ..... وجود داشته باشد.
بدون چی؟ (سکوت)
علاوه بر این، اگر مشغول دیدن فیلمی باشیم طبیعتاً صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع صفحه کاغذ را تجربه میکنیم. اگر مشغول دیدن ابرها باشیم، آسمان را تجربه میکنیم و به همین ترتیب اگر مشغول تجربه کردن افکار باشیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) طبیعتاً باید چیزی که آنها روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟ (سکوت)
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه کاغذ از کلمات ساخته نشده، آسمان از ابرها ساخته نشده، پس آن چیزی که افکار روی آن ظاهر میشوند نیز خودش از افکار ساخته نشده است.
و درست همانطور که صفحهنمایش از کیفیاتِ محدودِ فیلم عاری است، همانطور که کاغذ سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ آن رمان عاری است، همانطور که آسمان از کیفیاتِ محدودِ ابرها عاری است پس بنابراین آن چیزی که افکارمان روی آن ظاهر میشوند نیز خودش عاری از محدودیتهای افکار است و از این لحاظ نامحدود است.
علاوه بر این تنها عنصر موجود و حاضر در فیلمِ محدود، آن صفحهنمایش نامحدود است، تنها عنصر حاضر در کلماتِ محدود آن صفحهی نامحدود است، تنها عنصرِ حاضر در ابرهایِ محدود، آسمانِ نامحدود است.
بنابراین میتوان گفت که حقیقت یا اصالتِ وجودیِ آن فیلم، صفحهنمایش است، حقیقت یا اصالتِ وجودی آن کلمات، کاغذ است، حقیقت یا اصالت وجودی آن ابرها، آسمان است، یعنی همان چیزی که حقیقت آنهاست.
فیلم، کلمات و ابرها صرفاً یک تجلی و ظهوری موقت از حقیقتِ همیشگیِ آنهاست.
به همین ترتیب، تنها عنصر حاضر در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن پدیدار میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود در آن ظاهر میشوند، حقیقت آن افکار است.
در رابطه با افکار، این چیزِ نامحدود، «آگاهی» نامیده میشود. آگاهی حاضر و آگاه است. (حضوری است که از هرآنچه که هست آگاه است.م)
یک فکر محدود، تجلی و ظهورِ موقتی از این آگاهیِ نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نشده بلکه از آگاهی ساخته شده است.
یخ از یخ ساخته نشده بلکه از آب ساخته شده است. یخ صرفاً اسم و فرمی موقت از آن آبی است که همیشه همان آب است. حقیقت و ماهیت یخ، آب است. هنگامیکه یخ، یخ بودن را متوقف کند، تنها چیزی که از دست میدهد صرفاً اسم و فرمی موقت است، اما ماهیت یخ که آب است هرگز از بین نمیرود بلکه آن همیشه حاضر و در دسترس باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خودش بگیرد.
بنابراین هنگامیکه یک فکر از بین میرود، ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه صرفاً اسم و فرمی موقت را ازدستداده و سپس در دسترس قرار میگیرد تا اسم و فرم پدیده بعدی را به خودش بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
هر آنچه ظاهر میشود باید درون چیزی یا روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلمات یک کتاب بدون صفحه کاغذ وجود داشته باشند. امکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که فکری بدون ..... وجود داشته باشد.
بدون چی؟ (سکوت)
علاوه بر این، اگر مشغول دیدن فیلمی باشیم طبیعتاً صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع صفحه کاغذ را تجربه میکنیم. اگر مشغول دیدن ابرها باشیم، آسمان را تجربه میکنیم و به همین ترتیب اگر مشغول تجربه کردن افکار باشیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) طبیعتاً باید چیزی که آنها روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟ (سکوت)
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه کاغذ از کلمات ساخته نشده، آسمان از ابرها ساخته نشده، پس آن چیزی که افکار روی آن ظاهر میشوند نیز خودش از افکار ساخته نشده است.
و درست همانطور که صفحهنمایش از کیفیاتِ محدودِ فیلم عاری است، همانطور که کاغذ سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ آن رمان عاری است، همانطور که آسمان از کیفیاتِ محدودِ ابرها عاری است پس بنابراین آن چیزی که افکارمان روی آن ظاهر میشوند نیز خودش عاری از محدودیتهای افکار است و از این لحاظ نامحدود است.
علاوه بر این تنها عنصر موجود و حاضر در فیلمِ محدود، آن صفحهنمایش نامحدود است، تنها عنصر حاضر در کلماتِ محدود آن صفحهی نامحدود است، تنها عنصرِ حاضر در ابرهایِ محدود، آسمانِ نامحدود است.
بنابراین میتوان گفت که حقیقت یا اصالتِ وجودیِ آن فیلم، صفحهنمایش است، حقیقت یا اصالتِ وجودی آن کلمات، کاغذ است، حقیقت یا اصالت وجودی آن ابرها، آسمان است، یعنی همان چیزی که حقیقت آنهاست.
فیلم، کلمات و ابرها صرفاً یک تجلی و ظهوری موقت از حقیقتِ همیشگیِ آنهاست.
به همین ترتیب، تنها عنصر حاضر در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن پدیدار میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود در آن ظاهر میشوند، حقیقت آن افکار است.
در رابطه با افکار، این چیزِ نامحدود، «آگاهی» نامیده میشود. آگاهی حاضر و آگاه است. (حضوری است که از هرآنچه که هست آگاه است.م)
یک فکر محدود، تجلی و ظهورِ موقتی از این آگاهیِ نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نشده بلکه از آگاهی ساخته شده است.
یخ از یخ ساخته نشده بلکه از آب ساخته شده است. یخ صرفاً اسم و فرمی موقت از آن آبی است که همیشه همان آب است. حقیقت و ماهیت یخ، آب است. هنگامیکه یخ، یخ بودن را متوقف کند، تنها چیزی که از دست میدهد صرفاً اسم و فرمی موقت است، اما ماهیت یخ که آب است هرگز از بین نمیرود بلکه آن همیشه حاضر و در دسترس باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خودش بگیرد.
بنابراین هنگامیکه یک فکر از بین میرود، ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه صرفاً اسم و فرمی موقت را ازدستداده و سپس در دسترس قرار میگیرد تا اسم و فرم پدیده بعدی را به خودش بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
Whatever appears must appear IN something or ON something. It is not possible to have a movie without a screen. It’s not possible to have the words of a novel without a white page. It’s not possible to have a cloud without a sky. It’s not possible to have a thought without …
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#RupertSpira
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#RupertSpira
Forwarded from تفحص خویش
دو مطلب قبل را درنظر بگیرید و حالا به این جمله از باگوان #رامانا ماهارشی دقت کنید:
"افکار میآیند و میروند،
احساسات میآیند و میروند،
ببین که آن چیست که باقی میماند"
حالا به این شخص فکر کنید،
خود این شخص چیزی جز همین افکار و احساسات نیست
یعنی
محتوای "آگاهی".
یعنی
محتوای "من هستم".
به خودِ آگاهی یا به خودِ "من هستم" بیا، متوجهاش باش.
تو آن چیزهای که از آنها آگاه هستی نیستی.
شخص صرفاً قطرهای است در این اقیانوسی که تو هستی.
قطره محتوای آگاهی است
اما تو اقیانوسی بیانتهایی.
بحری عمیقی.
خودت را بیاب.
"تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی ودریای عمیق"
#مولانا
"افکار میآیند و میروند،
احساسات میآیند و میروند،
ببین که آن چیست که باقی میماند"
حالا به این شخص فکر کنید،
خود این شخص چیزی جز همین افکار و احساسات نیست
یعنی
محتوای "آگاهی".
یعنی
محتوای "من هستم".
به خودِ آگاهی یا به خودِ "من هستم" بیا، متوجهاش باش.
تو آن چیزهای که از آنها آگاه هستی نیستی.
شخص صرفاً قطرهای است در این اقیانوسی که تو هستی.
قطره محتوای آگاهی است
اما تو اقیانوسی بیانتهایی.
بحری عمیقی.
خودت را بیاب.
"تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی ودریای عمیق"
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عزیزالدین نسفی – از کتاب زبده الحقایق
عکس را ببینید و این جملات را مرور کنید:
"و این نور است که سر از دریچه بیرون کرده است."
" افراد موجودات جمله بهیکبار از این نور ظاهر شدند و هر یک دریچهایاند از ظهور این نور؛ و صفات این نور از این جمله دریچهها تافته"
عکس را ببینید و این جملات را مرور کنید:
"و این نور است که سر از دریچه بیرون کرده است."
" افراد موجودات جمله بهیکبار از این نور ظاهر شدند و هر یک دریچهایاند از ظهور این نور؛ و صفات این نور از این جمله دریچهها تافته"
«اهل وحدت میگویند که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای تعالی و تقدس است و به غیرِ وجودِ خدای، وجودی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد و این یک وجود ظاهری دارد و باطنی هم دارد. باطن این وجود یک نور است و این نور است که جانِ عالم است و عالم مالامال این نور است.
نوری است نامحدود و نامتناهی و بحری است بیپایان و بیکران. حیات و علم و اراده و قدرت اشیاء از این نور است. طبیعت و خاصیت و فعل اشياء از این نور است.
افراد موجودات جمله به یک بار از این نور ظاهر شدند و هر یک دریچهایاند از ظهور این نور؛ و صفات این نور از این جمله دریچهها تافته و این نور اول و آخر ندارد و فنا و عدم را به وی راه نیست.
دریچهها نو میشوند و کهنه میگردند و به خاک میروند و از خاک باز میآیند و میباشند و میرویند و میزایند.
افراد موجودات به این وجود هیچ بر یک دیگر مقدم و از یک دیگر مؤخر نیستند از جهت آن که نسبت هر فردی از افراد موجودات به این وجود همچنان است که نسبت هر حرفی از حروف کتابت و مداد. از اینجا گفتهاند از تو تا خدای راه نیست نه به طول نه به عرض. افراد موجودات نسبت به یکدیگر بعضی متقدم و بعضی متأخر و بعضی ماضی و بعضی مستقبلاند.
ای درویش وجود یکی بیش نیست و این نور است که سر از دریچه بیرون کرده است. خود میگوید و خود میشنود، خود میدهد و خود میگیرد، خود اقرار میکند و خود انکار میکند ...
عزیزالدین نسفی – از کتاب زبده الحقایق
از دیباچه کتاب فصوص الحکم ابن عربی
با شرح و ترجمه: محمد علی موحد و صمد موحد
نوری است نامحدود و نامتناهی و بحری است بیپایان و بیکران. حیات و علم و اراده و قدرت اشیاء از این نور است. طبیعت و خاصیت و فعل اشياء از این نور است.
افراد موجودات جمله به یک بار از این نور ظاهر شدند و هر یک دریچهایاند از ظهور این نور؛ و صفات این نور از این جمله دریچهها تافته و این نور اول و آخر ندارد و فنا و عدم را به وی راه نیست.
دریچهها نو میشوند و کهنه میگردند و به خاک میروند و از خاک باز میآیند و میباشند و میرویند و میزایند.
افراد موجودات به این وجود هیچ بر یک دیگر مقدم و از یک دیگر مؤخر نیستند از جهت آن که نسبت هر فردی از افراد موجودات به این وجود همچنان است که نسبت هر حرفی از حروف کتابت و مداد. از اینجا گفتهاند از تو تا خدای راه نیست نه به طول نه به عرض. افراد موجودات نسبت به یکدیگر بعضی متقدم و بعضی متأخر و بعضی ماضی و بعضی مستقبلاند.
ای درویش وجود یکی بیش نیست و این نور است که سر از دریچه بیرون کرده است. خود میگوید و خود میشنود، خود میدهد و خود میگیرد، خود اقرار میکند و خود انکار میکند ...
عزیزالدین نسفی – از کتاب زبده الحقایق
از دیباچه کتاب فصوص الحکم ابن عربی
با شرح و ترجمه: محمد علی موحد و صمد موحد
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM