فرض کنیم شخصی به نام "علیرضا" این سؤال را پرسیده که:
"بودن در لحظه حال یعنی چی و به چه کار من میآد؟"
جواب: ببین علیرضا برای وارد شدن دقیق به این موضوع روی سؤال زیر تعمق کن:
"چه چیزی منِ نیما رو از تویِ علیرضا متمایز میکنه؟"
نیاز هست تا برای ادراک عمیق این موضوع کاملاً دقت و تمرکز کنی.
یکبار اسم خودتو همینالان با خودت تکرار کن.
"علیرضا"
وقتی این اسم رو گفتی حقیقتاً به چه چیزی در درون وصل شدی؟
این "علیرضا" چیه در درون تو؟
وقتی میگی علیرضا دقیقاً به چی داری اشاره میکنی؟
وقتی تو میگی "علیرضا" و من میگم "نیما" داریم به چه چیزی اشاره میکنیم؟
کمی روی این سؤال عمیق شو..........
وقتی خوب و عمیق روی این سؤال متمرکز بشی متوجه میشی که جفتمون داریم به «حافظه» اشاره میکنیم و حافظه هم یعنی، "گذشته" درواقع تمام چیزی که ما از خودمون میدونیم مربوط به گذشته است و وقتی میگم "من" درواقع دارم به حجم زیادی از گذشته وصل میشم.
این نیما و علیرضا صرفاً مجموعه درهمپیچیده و عظیمی از اتفاقات گذشته هستند که مثلاً وقتی میگی علیرضا، وصل میشی به این مجموعه اتفاقات ریزودرشتی که در گذشته رخ داده و وقتی من میگم نیما وصل میشم به مجموعه اتفاقات گذشته خودم، درنتیجه وقتی من و تو به هم میرسیم درواقع دو حافظه یا بهتر بگم دو گذشته باهم ملاقات میکنند و گذشته هم میدونی یعنی چی؟ یعنی "فکر" یعنی "تصویر".
وقتی نیما و علیرضا باهم روبهرو میشن درواقع دو تصویر یا دو فکر باهم روبهرو شدند.
علیرضا: خب من چه چیز دیگهای جز اون گذشته میتونم باشم؟ خودم که فکر میکنم فقط همونم و با همون تعریف میشم.
-بیا یک امتحان ساده کنیم، همین حالا فقط برای یک ثانیه به هیچچیزی فکر نکن. یا به عبارتی به اون جریان گذشته که علیرضا بودنت ناشی از همون هست وصل نشو.
امتحان کن........
ببین تو در این یک ثانیه به هیچ تصویر یا فکر یا گذشتهای وصل نشدی ولی از طرفی غیب هم نشدی و همچنان اینجا بودی؛ و سؤالی که پیش میاد اینه که:
"در این یک ثانیه تو چی بودی؟"
کار پیچیدهای نیست خودت بهطور عملی تجربش کن.
علیرضا: بعد از چند باری که امتحان کردم فکر میکنم برای یکی دو ثانیه تونستم این چیزی که میگی رو تجربه کنم. درسته گویا من در اون دو سه ثانیه نبودم و محو هم نشدم. جالبه انگار "بودم ولی نبودم."
-درسته "تو" بودی ولی "علیرضا" نبود. (یکم رو همین جمله عمیق شو)...........
در این وضعیت یعنی در وضعیتِ حضورِ کامل در لحظه حال، عامل «توجه» از اون مجموعهیِ عظیمِ افکارِ گذشته و آینده که سالها به اون چسبیده بود آزاد میشه، در اینجا تو متوجه حقیقتِ خودت میشی. حقیقتی که مقدم بر علیرضا بودنه و رها از تمام ماجراهای علیرضا بودن. اتفاقی که میفته مثل اون مثال خیلی معروفه که «توجه» ناگهان از تصاویر روی پرده نمایش برداشتهشده و متوجهیِ خودِ پرده که سالها به خاطر توجهیِ بیشازحد به تصاویر، ظاهراً ناپدید شده بود میشه. باید متوجه باشی که «وجود تصاویر "فقط" به خاطر پرده نمایشه». البته «ماندن» در این وضعیته که مهمه و منجر به این میشه که از این همهویتشدگی شدید با این توهمِ شخصِ محدود یعنی "یکی پنداشتنِ خودت با تصاویرِ روی صفحهنمایش" آزاد بشی.
درنتیجهیِ ماندن در لحظه حال که برای یکی دو ثانیه تجربهاش کردی این علیرضا که صرفاً محتوای آگاهی یا همون مجموعهای از تصاویرِ رویِ پرده نمایشه، محو شده و آنچه باقی میمونه پرده نمایش یا آگاهیه، یعنی همون پرده نمایش یا آگاهیای که همیشه وجود داشت اما بدلیل همهویتشدگی با تصاویر، ظاهراً در حجاب رفته بود.
حالا یکبار دیگه به این سؤال رجوع کن:
چه چیزی منِ نیما رو از توی علیرضا متمایز میکنه؟
حالا لطفاً دقت کن که با توجه به مطالبی که گفته شد اگر من و تو "دقیقاً، کاملاً و حقیقتاً" در «لحظه حال» باشیم و به اون مجموعه ماجراها و اتفاقاتِ گذشته وصل نشیم دقیقاً در این لحظه چی هستیم؟
آیا در این صورت در این «لحظه حال» تمایزی بین من و تو باقی میمونه؟ اصلاً نیما و علیرضایی باقی میمونه؟
#مسیرمستقیم
"بودن در لحظه حال یعنی چی و به چه کار من میآد؟"
جواب: ببین علیرضا برای وارد شدن دقیق به این موضوع روی سؤال زیر تعمق کن:
"چه چیزی منِ نیما رو از تویِ علیرضا متمایز میکنه؟"
نیاز هست تا برای ادراک عمیق این موضوع کاملاً دقت و تمرکز کنی.
یکبار اسم خودتو همینالان با خودت تکرار کن.
"علیرضا"
وقتی این اسم رو گفتی حقیقتاً به چه چیزی در درون وصل شدی؟
این "علیرضا" چیه در درون تو؟
وقتی میگی علیرضا دقیقاً به چی داری اشاره میکنی؟
وقتی تو میگی "علیرضا" و من میگم "نیما" داریم به چه چیزی اشاره میکنیم؟
کمی روی این سؤال عمیق شو..........
وقتی خوب و عمیق روی این سؤال متمرکز بشی متوجه میشی که جفتمون داریم به «حافظه» اشاره میکنیم و حافظه هم یعنی، "گذشته" درواقع تمام چیزی که ما از خودمون میدونیم مربوط به گذشته است و وقتی میگم "من" درواقع دارم به حجم زیادی از گذشته وصل میشم.
این نیما و علیرضا صرفاً مجموعه درهمپیچیده و عظیمی از اتفاقات گذشته هستند که مثلاً وقتی میگی علیرضا، وصل میشی به این مجموعه اتفاقات ریزودرشتی که در گذشته رخ داده و وقتی من میگم نیما وصل میشم به مجموعه اتفاقات گذشته خودم، درنتیجه وقتی من و تو به هم میرسیم درواقع دو حافظه یا بهتر بگم دو گذشته باهم ملاقات میکنند و گذشته هم میدونی یعنی چی؟ یعنی "فکر" یعنی "تصویر".
وقتی نیما و علیرضا باهم روبهرو میشن درواقع دو تصویر یا دو فکر باهم روبهرو شدند.
علیرضا: خب من چه چیز دیگهای جز اون گذشته میتونم باشم؟ خودم که فکر میکنم فقط همونم و با همون تعریف میشم.
-بیا یک امتحان ساده کنیم، همین حالا فقط برای یک ثانیه به هیچچیزی فکر نکن. یا به عبارتی به اون جریان گذشته که علیرضا بودنت ناشی از همون هست وصل نشو.
امتحان کن........
ببین تو در این یک ثانیه به هیچ تصویر یا فکر یا گذشتهای وصل نشدی ولی از طرفی غیب هم نشدی و همچنان اینجا بودی؛ و سؤالی که پیش میاد اینه که:
"در این یک ثانیه تو چی بودی؟"
کار پیچیدهای نیست خودت بهطور عملی تجربش کن.
علیرضا: بعد از چند باری که امتحان کردم فکر میکنم برای یکی دو ثانیه تونستم این چیزی که میگی رو تجربه کنم. درسته گویا من در اون دو سه ثانیه نبودم و محو هم نشدم. جالبه انگار "بودم ولی نبودم."
-درسته "تو" بودی ولی "علیرضا" نبود. (یکم رو همین جمله عمیق شو)...........
در این وضعیت یعنی در وضعیتِ حضورِ کامل در لحظه حال، عامل «توجه» از اون مجموعهیِ عظیمِ افکارِ گذشته و آینده که سالها به اون چسبیده بود آزاد میشه، در اینجا تو متوجه حقیقتِ خودت میشی. حقیقتی که مقدم بر علیرضا بودنه و رها از تمام ماجراهای علیرضا بودن. اتفاقی که میفته مثل اون مثال خیلی معروفه که «توجه» ناگهان از تصاویر روی پرده نمایش برداشتهشده و متوجهیِ خودِ پرده که سالها به خاطر توجهیِ بیشازحد به تصاویر، ظاهراً ناپدید شده بود میشه. باید متوجه باشی که «وجود تصاویر "فقط" به خاطر پرده نمایشه». البته «ماندن» در این وضعیته که مهمه و منجر به این میشه که از این همهویتشدگی شدید با این توهمِ شخصِ محدود یعنی "یکی پنداشتنِ خودت با تصاویرِ روی صفحهنمایش" آزاد بشی.
درنتیجهیِ ماندن در لحظه حال که برای یکی دو ثانیه تجربهاش کردی این علیرضا که صرفاً محتوای آگاهی یا همون مجموعهای از تصاویرِ رویِ پرده نمایشه، محو شده و آنچه باقی میمونه پرده نمایش یا آگاهیه، یعنی همون پرده نمایش یا آگاهیای که همیشه وجود داشت اما بدلیل همهویتشدگی با تصاویر، ظاهراً در حجاب رفته بود.
حالا یکبار دیگه به این سؤال رجوع کن:
چه چیزی منِ نیما رو از توی علیرضا متمایز میکنه؟
حالا لطفاً دقت کن که با توجه به مطالبی که گفته شد اگر من و تو "دقیقاً، کاملاً و حقیقتاً" در «لحظه حال» باشیم و به اون مجموعه ماجراها و اتفاقاتِ گذشته وصل نشیم دقیقاً در این لحظه چی هستیم؟
آیا در این صورت در این «لحظه حال» تمایزی بین من و تو باقی میمونه؟ اصلاً نیما و علیرضایی باقی میمونه؟
#مسیرمستقیم
عالم، عالم تصورات و تصویرهاست.
اصلاً ماهیت عالم پدیدار شدن است و اصلش بر بقا و فناست.
یعنی بهطور بیوقفه و مدام تصویرها پدیدار و ناپدید میشوند. شکل میگیرند، میمانند، محو میشوند آنگونه هم محو میشوند که گویی هرگز وجود نداشتند و باز این چرخه تکرار میشود.
ماندنِ مدام با تصویرها و امید به یافتن راحتی و شادی دائمی در تصویرها چیزی جز دیوانگی نیست.
عالم بهطور پیاپی دستخوش دگرگونی است. همینکه توجه به تصویری میرود ناگهان تصویر دیگری توجه را فرامیخواند و کسی که با تصویرها میماند سرگردان و بیرمق و ناامید است.
چون ماهیت عالم همین است.
این عالم هدفش این نیست که با ایجاد مدام تصویرهایِ زیبا، خواب شیرینی به تو بدهد.
هدفش این است که تو را از خوابِ تصویرها بیدار کند.
اما تو دستوپا میزنی تا خوابت را شیرین و شیرینتر کنی. در جنگل تصویرها در حال انتخاب و جمعآوری تصویرهای زیبایی غافل از اینکه ماهیت تمام تصویرها بیثباتی و دگرگونی است.
درنهایت این امید داشتن و ماندن با تصویرها منجر به رنج میشود.
رنج نشانهای است که به تو یادآوری میکند: "بیشازحد در تصویرها غرقشدهای، بازگرد."
"از هر جهتی تو را بلا داد
تا باز کشد به بی جهاتت"
آسمانی که ماهیتش گستردگی و بیکرانگی است وقتی خودش را تماماً با ابرهای محدود و متغیر یکی بداند ناگزیر رنج خواهد کشید چون اشتباهی در اینجا رخ داده و برخلاف آنچه حقیقت و ماهیتش است عمل کرده است.
رنج تو را به فراسوی ابرها، به فراسوی تصویرها فرامیخواند.
رنج تو را بهسوی خودت فرامیخواند.
به دلیل توجه مدام به تصویرها و رنگها اسیرِ رنگ شدهای و رفتهرفته یک خودِ تصویری از خودت متصور شدهای که همین هم شده بلای جانت.
"چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی"
اما:
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست"
#مسیرمستقیم
*اشعار از #مولانا
اصلاً ماهیت عالم پدیدار شدن است و اصلش بر بقا و فناست.
یعنی بهطور بیوقفه و مدام تصویرها پدیدار و ناپدید میشوند. شکل میگیرند، میمانند، محو میشوند آنگونه هم محو میشوند که گویی هرگز وجود نداشتند و باز این چرخه تکرار میشود.
ماندنِ مدام با تصویرها و امید به یافتن راحتی و شادی دائمی در تصویرها چیزی جز دیوانگی نیست.
عالم بهطور پیاپی دستخوش دگرگونی است. همینکه توجه به تصویری میرود ناگهان تصویر دیگری توجه را فرامیخواند و کسی که با تصویرها میماند سرگردان و بیرمق و ناامید است.
چون ماهیت عالم همین است.
این عالم هدفش این نیست که با ایجاد مدام تصویرهایِ زیبا، خواب شیرینی به تو بدهد.
هدفش این است که تو را از خوابِ تصویرها بیدار کند.
اما تو دستوپا میزنی تا خوابت را شیرین و شیرینتر کنی. در جنگل تصویرها در حال انتخاب و جمعآوری تصویرهای زیبایی غافل از اینکه ماهیت تمام تصویرها بیثباتی و دگرگونی است.
درنهایت این امید داشتن و ماندن با تصویرها منجر به رنج میشود.
رنج نشانهای است که به تو یادآوری میکند: "بیشازحد در تصویرها غرقشدهای، بازگرد."
"از هر جهتی تو را بلا داد
تا باز کشد به بی جهاتت"
آسمانی که ماهیتش گستردگی و بیکرانگی است وقتی خودش را تماماً با ابرهای محدود و متغیر یکی بداند ناگزیر رنج خواهد کشید چون اشتباهی در اینجا رخ داده و برخلاف آنچه حقیقت و ماهیتش است عمل کرده است.
رنج تو را به فراسوی ابرها، به فراسوی تصویرها فرامیخواند.
رنج تو را بهسوی خودت فرامیخواند.
به دلیل توجه مدام به تصویرها و رنگها اسیرِ رنگ شدهای و رفتهرفته یک خودِ تصویری از خودت متصور شدهای که همین هم شده بلای جانت.
"چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی"
اما:
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست"
#مسیرمستقیم
*اشعار از #مولانا
عالم، عالم تصورات و تصویرهاست و این عین زیبایی و حیرت است.
و این معجزه حقیقی است. این خودِ شگفتی است.
این هست شدگی
این بودن
این وجود داشتن
این انفجاری از رنگها، تصویرها، اشکال، موجودات
حیرانی محض است.
این از نیست، هست شدن
این تجلی یافتن
این چیست که تجلی یافته؟.....
آیا این متن با متن قبل در تضاد است؟
ماندن با تصویرها بدون شناخت خود، عین رنج
و
ماندن با تصویرها به همراه شناخت خود، عین آرامش، رهایی، شادمانی و حیرانی است.
تمام تضادها، رنجها، جنگها به دلیل عدم شناخت صحیح از ماهیت حقیقی خودمان است. به دلیل ماندن با الگوهای قدیم ذهن و همراه نبودن با جریان زنده زندگی است.
رنجها شکل میگیرند تا تمرکزِ توجه را از جای اشتباه به سمت درست هدایت کنند. تا تو را از دو صد رنگی به بی رنگی هدایت کنند.
و سپس هنگامی که با این ادراک جدید (بی رنگی) آن دو صد رنگ دوباره دیده شوند چیزی جز حیرت و زیبایی دیده نمیشود.
بنابراین
به این جمله از رامانا ماهارشی دقت کنید:
"آن وجودی که به ادراکِ حقیقتِ خویش نائل گشته همچون زرگری که طلا را در زیورآلات مختلف شناسایی میکند، «خویش» را در همه جا میبیند."
یا این جمله از #آتماناندا کریشنامنون:
"کسی که ذهنش فریفتهیِ زیباییِ یک نقشِ تراشخورده در دل سنگ میشود، این حقیقت که اصل و اساس این نقش «سنگ» است را فراموش میکند.
هنگامیکه او بر این فریفتگی غلبه کند و بعد به آن نقش نگاه کند، آنگاه آن لایه زیرین یعنی سنگ که اصل و اساس آن نقش است را خواهد دید."
یا به گفته #مولانا اگر شیشه های رنگارنگ را ببینی اما به کلی آن نور که اصل و اساس تمام این رنگها است را فراموش کنی آنگاه دردمند و گرفتار شدهای. پس "خوی کُن بیشیشه دیدن نور را"
آنکه کرد او در رخ خوبانت دَنگ
نور خورشیدست از شیشهٔ سه رنگ
*معنی بیت:
آن چیزی که تو را شیفته و مبهوت چیزها و افراد زیبا کرده، نور خورشیدی است که از شیشه های رنگارنگ تافته است.
شیشههای رنگرنگ آن نور را
مینمایند این چنین رنگین بما
*معنی بیت
این شیشههای رنگارنگ هستند که آن نور خورشید را اینگونه رنگین به ما نشان میدهد.
چون نماند شیشههای رنگرنگ
نورِ بیرنگت کند آنگاه دنگ
*معنی بیت
هرگاه شیشههای رنگارنگ کنار برود، نور بیرنگ خورشید مات و مبهوتت میکند.
خوی کُن بیشیشه دیدن نور را
تا چو شیشه بشکند نبود عَمی
*معنی بیت
عادت کن که نور را بدون شیشه مشاهده کنی، تا اگر احیاناً شیشه شکست کور نشوی.
#مسیرمستقیم
و این معجزه حقیقی است. این خودِ شگفتی است.
این هست شدگی
این بودن
این وجود داشتن
این انفجاری از رنگها، تصویرها، اشکال، موجودات
حیرانی محض است.
این از نیست، هست شدن
این تجلی یافتن
این چیست که تجلی یافته؟.....
آیا این متن با متن قبل در تضاد است؟
ماندن با تصویرها بدون شناخت خود، عین رنج
و
ماندن با تصویرها به همراه شناخت خود، عین آرامش، رهایی، شادمانی و حیرانی است.
تمام تضادها، رنجها، جنگها به دلیل عدم شناخت صحیح از ماهیت حقیقی خودمان است. به دلیل ماندن با الگوهای قدیم ذهن و همراه نبودن با جریان زنده زندگی است.
رنجها شکل میگیرند تا تمرکزِ توجه را از جای اشتباه به سمت درست هدایت کنند. تا تو را از دو صد رنگی به بی رنگی هدایت کنند.
و سپس هنگامی که با این ادراک جدید (بی رنگی) آن دو صد رنگ دوباره دیده شوند چیزی جز حیرت و زیبایی دیده نمیشود.
بنابراین
به این جمله از رامانا ماهارشی دقت کنید:
"آن وجودی که به ادراکِ حقیقتِ خویش نائل گشته همچون زرگری که طلا را در زیورآلات مختلف شناسایی میکند، «خویش» را در همه جا میبیند."
یا این جمله از #آتماناندا کریشنامنون:
"کسی که ذهنش فریفتهیِ زیباییِ یک نقشِ تراشخورده در دل سنگ میشود، این حقیقت که اصل و اساس این نقش «سنگ» است را فراموش میکند.
هنگامیکه او بر این فریفتگی غلبه کند و بعد به آن نقش نگاه کند، آنگاه آن لایه زیرین یعنی سنگ که اصل و اساس آن نقش است را خواهد دید."
یا به گفته #مولانا اگر شیشه های رنگارنگ را ببینی اما به کلی آن نور که اصل و اساس تمام این رنگها است را فراموش کنی آنگاه دردمند و گرفتار شدهای. پس "خوی کُن بیشیشه دیدن نور را"
آنکه کرد او در رخ خوبانت دَنگ
نور خورشیدست از شیشهٔ سه رنگ
*معنی بیت:
آن چیزی که تو را شیفته و مبهوت چیزها و افراد زیبا کرده، نور خورشیدی است که از شیشه های رنگارنگ تافته است.
شیشههای رنگرنگ آن نور را
مینمایند این چنین رنگین بما
*معنی بیت
این شیشههای رنگارنگ هستند که آن نور خورشید را اینگونه رنگین به ما نشان میدهد.
چون نماند شیشههای رنگرنگ
نورِ بیرنگت کند آنگاه دنگ
*معنی بیت
هرگاه شیشههای رنگارنگ کنار برود، نور بیرنگ خورشید مات و مبهوتت میکند.
خوی کُن بیشیشه دیدن نور را
تا چو شیشه بشکند نبود عَمی
*معنی بیت
عادت کن که نور را بدون شیشه مشاهده کنی، تا اگر احیاناً شیشه شکست کور نشوی.
#مسیرمستقیم
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
همهویتشدگی - #اکهارت تُله
*این ویدئو را با دقت ببینید و آن را درون خودتان و همینطور در بیرون بررسی کنید.
ببینید که چطور همهویتشدگی ریشه تمام گرفتاریهای عالم است. از قدیم تا به اکنون.
همهویتشدگی با نژاد، ملیت، جسم، مذهب، جنسیت، علم، هنر، معنویت......
*این ویدئو را با دقت ببینید و آن را درون خودتان و همینطور در بیرون بررسی کنید.
ببینید که چطور همهویتشدگی ریشه تمام گرفتاریهای عالم است. از قدیم تا به اکنون.
همهویتشدگی با نژاد، ملیت، جسم، مذهب، جنسیت، علم، هنر، معنویت......
اولین گامی که باید برداریم این است که متوجه شویم آن چیزی که آن را «من» مینامیم یعنی همان خودِ ذاتی و اصیلمان، صرفاً تجربهیِ "آگاه بودن" یا خودِ "آگاهی" است و (نه چیزهایی که ما از آنها آگاهیم)، تمام چیزهایی که ما از آنها آگاه هستیم برایمان ذاتی و ضروری نیستند.
افکار، تصاویر، احساسات، فعالیتها و روابط، بهطور مدام پدیدار و ناپدید میشوند؛ اما «من» بهتنهایی باقی میماند؛ بنابراین «من» یعنی تجربهی آگاه بودن یا خودِ آگاهی آن عامل ثابت و پایدار در تمامِ تجربیاتِ متغیر است.
بدن و ذهن عینیتهای تجربه ما هستند. آنها توسط ما شناخته میشوند (ما از آنها آگاهیم) بدن و ذهن عمل شناختن یا تجربه کردن را انجام نمیدهند. فقط آگاهی است که آگاه است.
اگر اجازه دهیم تا آرامش و شادیمان وابسته یا تحت تأثیر محتوای تجربهمان باشد آنگاه بیشتر اوقات بهجز لحظاتی کوتاه و موقت، ناراحت و رنجور خواهیم بود.
اجازه ندهید تا آرامشتان درگرو تجربه باشد.
#روپرت_اسپایرا
افکار، تصاویر، احساسات، فعالیتها و روابط، بهطور مدام پدیدار و ناپدید میشوند؛ اما «من» بهتنهایی باقی میماند؛ بنابراین «من» یعنی تجربهی آگاه بودن یا خودِ آگاهی آن عامل ثابت و پایدار در تمامِ تجربیاتِ متغیر است.
بدن و ذهن عینیتهای تجربه ما هستند. آنها توسط ما شناخته میشوند (ما از آنها آگاهیم) بدن و ذهن عمل شناختن یا تجربه کردن را انجام نمیدهند. فقط آگاهی است که آگاه است.
اگر اجازه دهیم تا آرامش و شادیمان وابسته یا تحت تأثیر محتوای تجربهمان باشد آنگاه بیشتر اوقات بهجز لحظاتی کوتاه و موقت، ناراحت و رنجور خواهیم بود.
اجازه ندهید تا آرامشتان درگرو تجربه باشد.
#روپرت_اسپایرا
The first step we take is to notice that what we call ‘I’, our essential self, is simply the experience of being aware or awareness itself, and nothing that we are aware of is essential to us.
Thoughts, images, feelings, activities and relationships are continuously appearing and disappearing, but I alone remain. So ‘I’, the experience of being aware or awareness itself, is the one constant factor in all changing experience.
The body and the mind are objects of our experience. They are known by us; they do not do the knowing or the experiencing. Only awareness is aware.
If we allow our peace and our happiness to depend upon and fluctuate with the content of our experience, we will be miserable most of the time, punctuated by brief moments of respite
Don’t allow your peace to be the hostage of experience.
#RupertSpira The Essential Self
Thoughts, images, feelings, activities and relationships are continuously appearing and disappearing, but I alone remain. So ‘I’, the experience of being aware or awareness itself, is the one constant factor in all changing experience.
The body and the mind are objects of our experience. They are known by us; they do not do the knowing or the experiencing. Only awareness is aware.
If we allow our peace and our happiness to depend upon and fluctuate with the content of our experience, we will be miserable most of the time, punctuated by brief moments of respite
Don’t allow your peace to be the hostage of experience.
#RupertSpira The Essential Self
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رامانا ماهارشی و ادراک ماهیت حقیقی - #روپرت_اسپایرا
Forwarded from تفحص خویش
نیایشی از #جف_فاستر
من...
من دعا میکنم...
برای اسرائیل، برای فلسطین
برای همه دعا میکنم.
و اگر مرا برای حمایت نکردن از گروهی قضاوت و محکوم میکنی
پس احتمالا از عمق این عشق آگاه نیستی.
چون عشق هم دعاست و هم آنی که دعا میکند
هم اشتیاق است و هم نور
هم تاریکی است و هم اجابت.
پس من برای تو هم دعا میکنم.
برای تمام بخشهای متضادت
برای تمام کودکانی که درونت میجنگند.
برایت دعا میکنم تا بدانی که آگاهی، مقدم بر هویت است.
برایت دعا میکنم تا «من هستم» را درک کنی.
من هستمی که مقدم است بر
من فلسطینی یا اسرائیلی هستم.
من هستمی که مقدم است بر
من یهودی، مسلمان، مسیحی، بودائی، هندو یا بیخدا هستم.
من هستمی که پیش از هر تقسیمبندیای وجود دارد.
من هستمی که پیش از تصور هر خدایی وجود دارد.
من هستمی که پیش از زمان وجود داشت.
من هستمی که پیش از اینکه هر چیزی شروع شود وجود داشت
پیش از این عالم وجود داشت.
من هستمی که پیش از رنج و لذتِ زندگی کردن وجود داشت.
پیش از سرزمینها و تاریخ.
من همانم که تو هستی.
من خشم و اندوه و تنهایی توام.
من ترس توام، قلب آسیبپذیر توام.
عجز و ناتوانی توام.
و شاید از طریق این چشمهای وحدت بین
بتوانیم درنهایت همدیگر را دوست داشته باشیم.
باوجود اعتقاداتمان
باوجود خشم باستانی و میل به انتقامجوییمان.
باوجود مذهبهایمان
علیرغم آنچه کتب مقدس به ما میگویند که باید به آن فکر کنیم.
تو برادر منی
خواهرمی
فرزندمی
مادرمی
پدرمی
دعا میکنم تا پیش از اینکه دیر شود
عشق، جهان را فراگیرد.
برای بیداری دعا میکنم.
برای فلسطین
برای اسراییل
دعا میکنم پیش از اینکه دیر شود.
برای کودکان دعا میکنم
تمام آن نوزادان
تمام مادرها و پدرها
خواهران و برادران
دوستان و دشمنان
برای پایان یافتن این خصومتها دعا میکنم پیش از اینکه دیر شود.
برای تمام کسانی که میترسند دعا میکنم
دعا میکنم تا این دعای کوتاه و غمناک من به طریقی کمک کند.
هرچند کم و ناچیز.
برای تو دعا میکنم
برای خودم دعا میکنم
برای همه دعا میکنم
من دعا میکنم...
من...
من...
من دعا میکنم...
برای اسرائیل، برای فلسطین
برای همه دعا میکنم.
و اگر مرا برای حمایت نکردن از گروهی قضاوت و محکوم میکنی
پس احتمالا از عمق این عشق آگاه نیستی.
چون عشق هم دعاست و هم آنی که دعا میکند
هم اشتیاق است و هم نور
هم تاریکی است و هم اجابت.
پس من برای تو هم دعا میکنم.
برای تمام بخشهای متضادت
برای تمام کودکانی که درونت میجنگند.
برایت دعا میکنم تا بدانی که آگاهی، مقدم بر هویت است.
برایت دعا میکنم تا «من هستم» را درک کنی.
من هستمی که مقدم است بر
من فلسطینی یا اسرائیلی هستم.
من هستمی که مقدم است بر
من یهودی، مسلمان، مسیحی، بودائی، هندو یا بیخدا هستم.
من هستمی که پیش از هر تقسیمبندیای وجود دارد.
من هستمی که پیش از تصور هر خدایی وجود دارد.
من هستمی که پیش از زمان وجود داشت.
من هستمی که پیش از اینکه هر چیزی شروع شود وجود داشت
پیش از این عالم وجود داشت.
من هستمی که پیش از رنج و لذتِ زندگی کردن وجود داشت.
پیش از سرزمینها و تاریخ.
من همانم که تو هستی.
من خشم و اندوه و تنهایی توام.
من ترس توام، قلب آسیبپذیر توام.
عجز و ناتوانی توام.
و شاید از طریق این چشمهای وحدت بین
بتوانیم درنهایت همدیگر را دوست داشته باشیم.
باوجود اعتقاداتمان
باوجود خشم باستانی و میل به انتقامجوییمان.
باوجود مذهبهایمان
علیرغم آنچه کتب مقدس به ما میگویند که باید به آن فکر کنیم.
تو برادر منی
خواهرمی
فرزندمی
مادرمی
پدرمی
دعا میکنم تا پیش از اینکه دیر شود
عشق، جهان را فراگیرد.
برای بیداری دعا میکنم.
برای فلسطین
برای اسراییل
دعا میکنم پیش از اینکه دیر شود.
برای کودکان دعا میکنم
تمام آن نوزادان
تمام مادرها و پدرها
خواهران و برادران
دوستان و دشمنان
برای پایان یافتن این خصومتها دعا میکنم پیش از اینکه دیر شود.
برای تمام کسانی که میترسند دعا میکنم
دعا میکنم تا این دعای کوتاه و غمناک من به طریقی کمک کند.
هرچند کم و ناچیز.
برای تو دعا میکنم
برای خودم دعا میکنم
برای همه دعا میکنم
من دعا میکنم...
من...
Forwarded from تفحص خویش
I…
I pray…
I pray for Israel.
I pray for Palestine.
I pray for all of us now.
And if you condemn me for taking sides,
or judge me for not taking sides,
then maybe you don’t understand
the depths of this love.
Because love itself is the prayer.
And the one who prays.
And the longing and the light.
And the darkness and the answer.
And so I pray for you too.
For all of your conflicting parts.
For all the children fighting within you.
And I pray for you to know Consciousness prior to identity.
I pray for you to know
the I Am Itself.
Before I am a Palestinian.
Before I am an Israeli.
Before I am Jewish, Muslim, Christian, Buddhist, Hindu, or an atheist.
Before division itself.
Before any notion of God or her absence.
Before time.
Before all of this began.
Before the world,
the joy and the sorrow of living.
Before territory and history.
I am what you are.
I am your rage, your grief, your loneliness.
Your fear. Your vulnerable heart.
Your powerlessness. Your shaking.
And through these non-dual eyes,
perhaps we can finally love each other.
In spite of our beliefs.
In spite of our ancient rage and our lust for revenge.
In spite of religion.
In spite of what the holy books
tell us to think.
You are my brother.
My sister.
My child.
My mother.
My father.
I pray for love to permeate the world.
Before it’s too late.
I pray for awakening.
I pray for Palestine.
I pray for Israel.
Before it’s too late.
I pray for all the children.
All the babies.
All the mothers and fathers.
Sisters and brothers.
Friends and enemies.
I pray for the end of hostilities.
Before it’s too late.
I pray for all those who are scared right now.
I pray that my small, sad prayer helps in some way.
Even in some small way.
Even in some tiny way.
I pray for you.
I pray for me.
I pray for us.
I pray…
I…
#Jeff Foster
I pray…
I pray for Israel.
I pray for Palestine.
I pray for all of us now.
And if you condemn me for taking sides,
or judge me for not taking sides,
then maybe you don’t understand
the depths of this love.
Because love itself is the prayer.
And the one who prays.
And the longing and the light.
And the darkness and the answer.
And so I pray for you too.
For all of your conflicting parts.
For all the children fighting within you.
And I pray for you to know Consciousness prior to identity.
I pray for you to know
the I Am Itself.
Before I am a Palestinian.
Before I am an Israeli.
Before I am Jewish, Muslim, Christian, Buddhist, Hindu, or an atheist.
Before division itself.
Before any notion of God or her absence.
Before time.
Before all of this began.
Before the world,
the joy and the sorrow of living.
Before territory and history.
I am what you are.
I am your rage, your grief, your loneliness.
Your fear. Your vulnerable heart.
Your powerlessness. Your shaking.
And through these non-dual eyes,
perhaps we can finally love each other.
In spite of our beliefs.
In spite of our ancient rage and our lust for revenge.
In spite of religion.
In spite of what the holy books
tell us to think.
You are my brother.
My sister.
My child.
My mother.
My father.
I pray for love to permeate the world.
Before it’s too late.
I pray for awakening.
I pray for Palestine.
I pray for Israel.
Before it’s too late.
I pray for all the children.
All the babies.
All the mothers and fathers.
Sisters and brothers.
Friends and enemies.
I pray for the end of hostilities.
Before it’s too late.
I pray for all those who are scared right now.
I pray that my small, sad prayer helps in some way.
Even in some small way.
Even in some tiny way.
I pray for you.
I pray for me.
I pray for us.
I pray…
I…
#Jeff Foster
Forwarded from تفحص خویش
"سوال: من مراقبه کردم، به دورههای آموزشی مختلف رفتم، کتابهای زیادی درباره معنویت خواندم، سعی میکنم تا در وضعیت عدم مقاومت بمانم اما اگر از من بپرسید که آیا آن آرامش درونی حقیقی و ماندگار را پیداکردهام یا نه؟ اگر صادقانه بگویم جوابم "نه" است.
چرا تاکنون آن را نیافتم؟ چه کار دیگری باید انجام دهم؟
اکهارت: شما همچنان در بیرون آن را جستجو میکنید و نمیتوانید از این وضعیت جستجو کردن خارج شوید. -با خودتان اینطور میگویید که- شاید در دوره آموزشی بعدی جوابم را پیدا کنم یا شاید این تکنیک جدید کارساز شد.
اما چیزی که من به شما میگویم این است:
دنبال آرامش نباش. به دنبال هیچ وضعیت دیگری جز همینکه در حال حاضر در آن هستی نباش، در غیر این صورت یک تضاد درونی و مقاومتی ناآگاهانه به وجود میاوری. لحظهای که کاملاً این عدم آرامشت را پذیرفتی آنگاه ناآرامی همچون یک کیمیاگری به آرامش تبدیل خواهد شد. هر آن چیزی را که بهطور کامل بپذیری تو را به آرامش خواهد رساند. این معجزهی تسلیم است."
"پذیرش به این معنی است که به خودت اجازه میدهی تا هر احساسی که در این لحظه داری را لمس کنی چون آن بخشی از ماهیت لحظه حال است.
تو نمیتوانی با آنچه که هست جدل کنی چرا البته میتوانی اما اگر این کار را کنی رنج خواهی کشید."
#اکهارت تُله
“I have been practicing meditation, I have been to workshops, I have read many books on spirituality, I try to be in a state of nonresistance — but if you ask me whether I have found true and lasting inner peace, my honest answer would have to be “no.” Why haven't I found it? What else can I do?”
“You are still seeking outside, and you cannot get out of the seeking mode. Maybe the next workshop will have the answer, maybe that new technique. To you I would say: Don’t look for peace. Don’t look for any other state than the one you are in now; otherwise, you will set up inner conflict and unconscious resistance. Forgive yourself for not being at peace. The moment you completely accept your non-peace, your non-peace becomes transmuted into peace. Anything you accept fully will get you there, will take you into peace. This is the miracle of surrender.”
#EckhartTolle
"Accepting means you allow yourself to feel whatever it is you are feeling at that moment. It is part of the isness of the Now.
You can't argue with what is. Well, you can, but if you do, you suffer."
#EckhartTolle
چرا تاکنون آن را نیافتم؟ چه کار دیگری باید انجام دهم؟
اکهارت: شما همچنان در بیرون آن را جستجو میکنید و نمیتوانید از این وضعیت جستجو کردن خارج شوید. -با خودتان اینطور میگویید که- شاید در دوره آموزشی بعدی جوابم را پیدا کنم یا شاید این تکنیک جدید کارساز شد.
اما چیزی که من به شما میگویم این است:
دنبال آرامش نباش. به دنبال هیچ وضعیت دیگری جز همینکه در حال حاضر در آن هستی نباش، در غیر این صورت یک تضاد درونی و مقاومتی ناآگاهانه به وجود میاوری. لحظهای که کاملاً این عدم آرامشت را پذیرفتی آنگاه ناآرامی همچون یک کیمیاگری به آرامش تبدیل خواهد شد. هر آن چیزی را که بهطور کامل بپذیری تو را به آرامش خواهد رساند. این معجزهی تسلیم است."
"پذیرش به این معنی است که به خودت اجازه میدهی تا هر احساسی که در این لحظه داری را لمس کنی چون آن بخشی از ماهیت لحظه حال است.
تو نمیتوانی با آنچه که هست جدل کنی چرا البته میتوانی اما اگر این کار را کنی رنج خواهی کشید."
#اکهارت تُله
“I have been practicing meditation, I have been to workshops, I have read many books on spirituality, I try to be in a state of nonresistance — but if you ask me whether I have found true and lasting inner peace, my honest answer would have to be “no.” Why haven't I found it? What else can I do?”
“You are still seeking outside, and you cannot get out of the seeking mode. Maybe the next workshop will have the answer, maybe that new technique. To you I would say: Don’t look for peace. Don’t look for any other state than the one you are in now; otherwise, you will set up inner conflict and unconscious resistance. Forgive yourself for not being at peace. The moment you completely accept your non-peace, your non-peace becomes transmuted into peace. Anything you accept fully will get you there, will take you into peace. This is the miracle of surrender.”
#EckhartTolle
"Accepting means you allow yourself to feel whatever it is you are feeling at that moment. It is part of the isness of the Now.
You can't argue with what is. Well, you can, but if you do, you suffer."
#EckhartTolle
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ادراکی بر عملکرد ایگو - #روپرت_اسپایرا
*ایگو همچون یک لایه زیرین درتمام فعالیتها احساس میشود.
حسی از کمبود، ترس و مقاومت که بطور مستمر ادامه دارد. شاید مدام به آن فکر نکنیم اما آن همچون تمی زیرین در زندگی ما جریان دارد.
هنگامیکه توجهمان به امور بیرونی زندگی نیست و در موردشان فکر نمیکنیم دوباره و دوباره به این لایه ایگو برمیگردیم، به لایه کمبود، ترس و مقاومت. و همینکه با آن روبهرو میشویم برای رها شدن از شرش و آرام کردنش دوباره به بیرون میرویم تا بلکه با برآورده کردن نیازهای دائمیاش اندکی آرام گیریم. غافل از اینکه ماهیت حقیقی ما در پس این لایه ایگو قرار دارد و تا زمانی که آن را بهدرستی نبینیم این چرخه مدام تکرار خواهد شد.
*ایگو همچون یک لایه زیرین درتمام فعالیتها احساس میشود.
حسی از کمبود، ترس و مقاومت که بطور مستمر ادامه دارد. شاید مدام به آن فکر نکنیم اما آن همچون تمی زیرین در زندگی ما جریان دارد.
هنگامیکه توجهمان به امور بیرونی زندگی نیست و در موردشان فکر نمیکنیم دوباره و دوباره به این لایه ایگو برمیگردیم، به لایه کمبود، ترس و مقاومت. و همینکه با آن روبهرو میشویم برای رها شدن از شرش و آرام کردنش دوباره به بیرون میرویم تا بلکه با برآورده کردن نیازهای دائمیاش اندکی آرام گیریم. غافل از اینکه ماهیت حقیقی ما در پس این لایه ایگو قرار دارد و تا زمانی که آن را بهدرستی نبینیم این چرخه مدام تکرار خواهد شد.