Forwarded from تفحص خویش
ادراکاتی که بر اساس حواس بنیان شدهاند و توسط حافظه شکل گرفتهاند، متضمن یک درک کننده هستند که شما هرگز سرشت و ماهیت آن را مورد بررسی قرار ندادهاید. توجه کامل خود را به آن معطوف کنید و با دقتی عاشقانه آن را بررسی نمایید تا فرازوفرودهایی از هستی را کشف کنید که هرگز آنها را در خواب نیز نمیدیدید. شما در تصویر نحیف و ناچیزی که از خود دارید، اسیر شدهاید.
از متن کتاب من آن هستم #نیسارگاداتا
*این «من» که خودم را آن میپندارم چیزی جز مجوعه ای از افکار، احساسات، تصاویر و حواس نیست. مقدم بر تمام این موارد چیزی وجود دارد که از تمام اینها «آگاه» است. ما تماما آن اصل و اساسی که مقدم بر این من-شخص است را فراموش کرده و خودمان را صرفا همین مجموعه ای از چیزهایی که از آنها آگاه هستیم میپنداریم. یعنی در قیاس اقیانوس و امواج، اقیانوس تماما فراموش شده و ما خودمان را فقط موجی محدود و موقت میپنداریم. به جای توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاه هستی، متوجه آن آگاهی پس زمینه که تویِ حقیقی همانی، باش. در این رابطه مطلبی با عنوان تمثیل چراغ قوه را مرور کنید.
از متن کتاب من آن هستم #نیسارگاداتا
*این «من» که خودم را آن میپندارم چیزی جز مجوعه ای از افکار، احساسات، تصاویر و حواس نیست. مقدم بر تمام این موارد چیزی وجود دارد که از تمام اینها «آگاه» است. ما تماما آن اصل و اساسی که مقدم بر این من-شخص است را فراموش کرده و خودمان را صرفا همین مجموعه ای از چیزهایی که از آنها آگاه هستیم میپنداریم. یعنی در قیاس اقیانوس و امواج، اقیانوس تماما فراموش شده و ما خودمان را فقط موجی محدود و موقت میپنداریم. به جای توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاه هستی، متوجه آن آگاهی پس زمینه که تویِ حقیقی همانی، باش. در این رابطه مطلبی با عنوان تمثیل چراغ قوه را مرور کنید.
Forwarded from تفحص خویش
وقتی در سکون آرام میگیری و
تصویری که از خودت داری محو میشود و
تصویری که از دنیا داری محو میشود و
همینطور تصوراتت درباره دیگران نیز محو میشود
آنگاه چه باقی میماند؟
یک روشنایی، خلاءیی تابناک که همان چیزی است که تو هستی.
#آدیاشانتی
*دوستان عزیز دقت کنند که در اینجا هم همچون مطلب قبل از نیسارگاداتا به مقصد یکسانی اشاره میشود هرچند بهظاهر راه متفاوت است. اگر هر دو مطلب را در قالب همان تمثیل چراغقوه بررسی کنیم در مطلب قبل، گویا به چراغقوه اینطور گفته میشود که چیزی مقدم بر چیزهایی که آنها را روشن کردهای و از آنها آگاهی وجود دارد و تو صرفاً آن دیوار و آن جعبه و ... اینها نیستی بلکه چیزی مقدم بر آنها باید وجود داشته باشد تا از آنها آگاه باشد و تو همانی.
و در ارتباط با این مطلب هم این بار از چراغقوه خواسته میشود که تمرکز توجهاش را از چیزهایی که بهطور مدام از آنها آگاه است بردارد، هنگامیکه تمرکز توجه چراغقوه از آن دیوار و جعبه و ... برداشته شود و این چسبندگی به آنها را رها کند آنگاه در پرتو این رها شدنِ عاملِ توجه، رفتهرفته متوجه ماهیت حقیقی خودش میشود.
** در تمثیل چراغقوه مجموع چیزهایی که چراغقوه از آنها آگاه است یعنی قسمتی از دیوار و جعبه و ... همان «شخص» در مورد خودمان است. این شخص مجموعهای از چیزهایی است که ما از آنها آگاهیم (افکار، احساسات، خاطرات، تصاویر، گذشته و ...) و به دلیل این تمرکزِ توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاهیم، ماهیت حقیقی خودمان را فراموش کردهایم، وقتی تمرکزِ توجه از ماجرای شخص برداشته شود، وقتی خالی هستی، وقتی شخصی در کار نیست، تو محو نمیشوی،
تو همچنان هستی.
این چیزی که همچنان هست چیست؟
اگر از تمام افکاری که در مورد خودت داری خارج شوی، تو همچنان هستی.
تو این شخص نیستی.
تو کیستی؟
(بعدازاینکه در ابتدا بهصورت ذهنی مطلب را درک کردید، بارها و بارها آن را درون خودتان بررسی کنید و به عمق آن بروید)
When you rest in quietness and your image of yourself fades, and your image of the world fades, and your ideas of others fade, what's left? A brightness, a radiant emptiness that is simply what you are.”
#Adyashanti
تصویری که از خودت داری محو میشود و
تصویری که از دنیا داری محو میشود و
همینطور تصوراتت درباره دیگران نیز محو میشود
آنگاه چه باقی میماند؟
یک روشنایی، خلاءیی تابناک که همان چیزی است که تو هستی.
#آدیاشانتی
*دوستان عزیز دقت کنند که در اینجا هم همچون مطلب قبل از نیسارگاداتا به مقصد یکسانی اشاره میشود هرچند بهظاهر راه متفاوت است. اگر هر دو مطلب را در قالب همان تمثیل چراغقوه بررسی کنیم در مطلب قبل، گویا به چراغقوه اینطور گفته میشود که چیزی مقدم بر چیزهایی که آنها را روشن کردهای و از آنها آگاهی وجود دارد و تو صرفاً آن دیوار و آن جعبه و ... اینها نیستی بلکه چیزی مقدم بر آنها باید وجود داشته باشد تا از آنها آگاه باشد و تو همانی.
و در ارتباط با این مطلب هم این بار از چراغقوه خواسته میشود که تمرکز توجهاش را از چیزهایی که بهطور مدام از آنها آگاه است بردارد، هنگامیکه تمرکز توجه چراغقوه از آن دیوار و جعبه و ... برداشته شود و این چسبندگی به آنها را رها کند آنگاه در پرتو این رها شدنِ عاملِ توجه، رفتهرفته متوجه ماهیت حقیقی خودش میشود.
** در تمثیل چراغقوه مجموع چیزهایی که چراغقوه از آنها آگاه است یعنی قسمتی از دیوار و جعبه و ... همان «شخص» در مورد خودمان است. این شخص مجموعهای از چیزهایی است که ما از آنها آگاهیم (افکار، احساسات، خاطرات، تصاویر، گذشته و ...) و به دلیل این تمرکزِ توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاهیم، ماهیت حقیقی خودمان را فراموش کردهایم، وقتی تمرکزِ توجه از ماجرای شخص برداشته شود، وقتی خالی هستی، وقتی شخصی در کار نیست، تو محو نمیشوی،
تو همچنان هستی.
این چیزی که همچنان هست چیست؟
اگر از تمام افکاری که در مورد خودت داری خارج شوی، تو همچنان هستی.
تو این شخص نیستی.
تو کیستی؟
(بعدازاینکه در ابتدا بهصورت ذهنی مطلب را درک کردید، بارها و بارها آن را درون خودتان بررسی کنید و به عمق آن بروید)
When you rest in quietness and your image of yourself fades, and your image of the world fades, and your ideas of others fade, what's left? A brightness, a radiant emptiness that is simply what you are.”
#Adyashanti
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برترین مراقبه - #روپرت_اسپایرا
حالا در اینجا این مطلب مهم را دقیقا همسو با همان متن اول از جناب نیسارگاداتا درنظر بگیرید. در اینجا روپرت اسپایرا همان موضوع را دقیق و با جزئیات شرح میدهد. شما همچنین میتوانید این موضوع را در قالب تمثیل چراغ قوه هم برای خودتان تفسیر کنید.
حالا در اینجا این مطلب مهم را دقیقا همسو با همان متن اول از جناب نیسارگاداتا درنظر بگیرید. در اینجا روپرت اسپایرا همان موضوع را دقیق و با جزئیات شرح میدهد. شما همچنین میتوانید این موضوع را در قالب تمثیل چراغ قوه هم برای خودتان تفسیر کنید.
افکار و احساسات را همچون قطاری در نظر بگیر که وارد ایستگاه شده و سپس آنجا را ترک میکنند.
همچون ایستگاه باش و نه مسافران.
#روپرت_اسپایرا
*با توجه به تمثیل فوق، هنگامیکه آگاهی تمرکزِ توجهاش را روی افکار و احساسات و خاطرات و تصاویر... میگذارد نقش مسافر را بازی کرده و ناگزیر خودش را همین مجموعه افکار و احساسات و ... میپندارد و در اینجا نقش یک من-شخص را برای خودش متصور میشود اما هنگامیکه به دلیل یکی پنداشتن خودش با چیزی محدود و موقت یعنی این شخص، رنجهایی برایش پدید آمد آنگاه متوجه حقیقت خودش که در این مثال همان ایستگاه است شده و یکی پنداشتن خودش با تصویری محدود را رها میکند.
See thoughts and feelings like a train that enters a station and then leaves; be like the station, not like a passenger.
#RupertSpira
همچون ایستگاه باش و نه مسافران.
#روپرت_اسپایرا
*با توجه به تمثیل فوق، هنگامیکه آگاهی تمرکزِ توجهاش را روی افکار و احساسات و خاطرات و تصاویر... میگذارد نقش مسافر را بازی کرده و ناگزیر خودش را همین مجموعه افکار و احساسات و ... میپندارد و در اینجا نقش یک من-شخص را برای خودش متصور میشود اما هنگامیکه به دلیل یکی پنداشتن خودش با چیزی محدود و موقت یعنی این شخص، رنجهایی برایش پدید آمد آنگاه متوجه حقیقت خودش که در این مثال همان ایستگاه است شده و یکی پنداشتن خودش با تصویری محدود را رها میکند.
See thoughts and feelings like a train that enters a station and then leaves; be like the station, not like a passenger.
#RupertSpira
کاملاً و تماماً مجذوب و فریفتهی فرمها یا پدیدههایی که از آنها آگاه هستید نشوید و بیشتر مشتاق و علاقهمند به خودِ تجربهیِ آگاه بودن باشید. از آگاه بودن آگاه باشید.
#روپرت_اسپایرا
*در خصوص این مطلب و ویدوی قبل از روپرت اسپایرا به زودی مراقبه مفصلی آپلود خواهد شد.
Cease being totally captivated by the appearances that you are aware of and become more interested in the experience of being aware itself. Be aware of being aware.
#RupertSpira
#روپرت_اسپایرا
*در خصوص این مطلب و ویدوی قبل از روپرت اسپایرا به زودی مراقبه مفصلی آپلود خواهد شد.
Cease being totally captivated by the appearances that you are aware of and become more interested in the experience of being aware itself. Be aware of being aware.
#RupertSpira
Forwarded from تفحص خویش
بهجای اینکه افکار و احساساتتان باشید، آن آگاهی پشت آنها باشید."
#اکهارت تُله
*دقت کن که چیزی درونت از این افکار و احساسات و عواطف آگاه است. چه چیزی از غمگین بودنت آگاه است؟ چه چیزی از شاد بودنت آگاه است؟ تو «آن» هستی و نه خودِ غم یا خودِ شادی. با «آن» بمان. آن چیزی که از احساسات و عواطفت آگاه است همان است که هماکنون خود به خودی نفس میکشد، همان است که خود به خودی تقسیم سلولی انجام میدهد و خود به خودی در قلب میتپد. همان است که میبیند و همان است که میشنود. تو همانی. این همان چیزی است که از وجود افکار و احساسات و ادراکات آگاه هست. در مثال صفحهنمایش و محتوای آن، همان صفحهنمایش است که ثابت و بیتغییر است، همان چیزی است که از تجربهها آگاه است. تو همانی. خودت را صرفاً با محتوای زندگیات اشتباه نگیر. تو خیلی بزرگتر از این شخص و ماجراهایش هستی.
#اکهارت تُله
*دقت کن که چیزی درونت از این افکار و احساسات و عواطف آگاه است. چه چیزی از غمگین بودنت آگاه است؟ چه چیزی از شاد بودنت آگاه است؟ تو «آن» هستی و نه خودِ غم یا خودِ شادی. با «آن» بمان. آن چیزی که از احساسات و عواطفت آگاه است همان است که هماکنون خود به خودی نفس میکشد، همان است که خود به خودی تقسیم سلولی انجام میدهد و خود به خودی در قلب میتپد. همان است که میبیند و همان است که میشنود. تو همانی. این همان چیزی است که از وجود افکار و احساسات و ادراکات آگاه هست. در مثال صفحهنمایش و محتوای آن، همان صفحهنمایش است که ثابت و بیتغییر است، همان چیزی است که از تجربهها آگاه است. تو همانی. خودت را صرفاً با محتوای زندگیات اشتباه نگیر. تو خیلی بزرگتر از این شخص و ماجراهایش هستی.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برترین مراقبه: «آگاه بودن از آگاه بودن» - #روپرت_اسپایرا
در چند مطلب قبل آموختیم که ما «شاهد» و آگاهیِ پسزمینه هستیم؛ شاهدی که در پس تمام آنچه مشاهده میکند حضور دارد و از آنها آگاه است. افکار و احساسات و حسها میآیند، توسط آن شناسایی میشوند و میروند اما آن همچنان حی و حاضر باقی میماند. حالا این سؤال پیش میآید: چگونه میتوان در این آگاهیِ پسزمینه استقرار یافت؟
روپرت اسپایرا در این مراقبه راهکار عمیق و مستقیمی به ما میدهد: «آگاه بودن از آگاهی»
او میگوید توجه ما همیشه به سمت یک «عینیت» یا «موضوع» بیرونی یا ذهنی میرود (مثل یک فکر، یک صدا، یا یک حس بدنی). اما برای شناخت خودِ حقیقیمان، نیازی به هدایت کردن توجه نیست؛ بلکه برعکس، باید اجازه دهید تا توجه در منشأش آرام بگیرد.
*این ویدئو مراقبه بسیار مهمی است که برای ادراک هرچه عمیقتر آن باید بارها و بارها به آن رجوع کرد و در آن مهارت پیدا کرد. پیشنهاد میکنم در جای آرامی بنشینید و این ویدئو را تا انتها ببینید.
در چند مطلب قبل آموختیم که ما «شاهد» و آگاهیِ پسزمینه هستیم؛ شاهدی که در پس تمام آنچه مشاهده میکند حضور دارد و از آنها آگاه است. افکار و احساسات و حسها میآیند، توسط آن شناسایی میشوند و میروند اما آن همچنان حی و حاضر باقی میماند. حالا این سؤال پیش میآید: چگونه میتوان در این آگاهیِ پسزمینه استقرار یافت؟
روپرت اسپایرا در این مراقبه راهکار عمیق و مستقیمی به ما میدهد: «آگاه بودن از آگاهی»
او میگوید توجه ما همیشه به سمت یک «عینیت» یا «موضوع» بیرونی یا ذهنی میرود (مثل یک فکر، یک صدا، یا یک حس بدنی). اما برای شناخت خودِ حقیقیمان، نیازی به هدایت کردن توجه نیست؛ بلکه برعکس، باید اجازه دهید تا توجه در منشأش آرام بگیرد.
*این ویدئو مراقبه بسیار مهمی است که برای ادراک هرچه عمیقتر آن باید بارها و بارها به آن رجوع کرد و در آن مهارت پیدا کرد. پیشنهاد میکنم در جای آرامی بنشینید و این ویدئو را تا انتها ببینید.
Forwarded from تفحص خویش
شما باید بین آن "من" که در خودش ناب و خالص است و "من-فکر" تمایز قائل شوید.
"من-فکر" صرفاً فقط یک فکر است، آن افراد و عینیتها را میبیند، میخوابد، بیدار میشود، میخورد، فکر میکند، میمیرد و دوباره زاده میشود؛ اما آن "منِ" ناب و خالص، وجود محض است، هستی جاودانی است که رها از غفلت و توهم افکار است. اگر بهعنوان این "من" بمانی یعنی فقط همان "هستی" یا "وجود" بدون هیچ فکری، آنگاه آن من-فکر محو خواهد شد و سپس توهم برای همیشه از میان خواهد رفت. در سینما شما تصاویر را فقط در نور خیلی کم یا تاریکی میبینید؛ اما هنگامیکه چراغها روشن شوند تمام آن تصاویر از بین خواهند رفت. به همین طریق نزد نورافکنِ آن خویشِ متعال، همهچیز ناپدید میشود.
#رامانا ماهارشی
ماه با بازتاب نور خورشید میدرخشد. هنگامیکه خورشید غروب میکند، ماه برای آشکار کردن عینیتها مفید است اما هنگامیکه خورشید طلوع کند دیگر کسی به ماه نیازی ندارد هرچند که قرص کمرنگ ماه در آسمان قابلرؤیت باشد.
در خصوص ذهن و قلب* نیز موضوع همین است. ذهن به خاطر نوری که بازتاب میدهد مفید است. آن برای دیدن عینیتها استفاده میشود. هنگامیکه به درون بچرخد آن منبع روشنایی بهخودیخود میدرخشد و ذهن همچون ماه در روز، کمنور و بلااستفاده باقی میماند.
باگوان #رامانا ماهارشی
*قلب در کلام باگوان اشاره به "خویش" یا آگاهی است.
** دوستان عزیز دقت کنید که بعد از اینکه مطالب متعددی در ارتباط با آن جمله از جناب نیسارگاداتا قرار گرفت و مطلب مورد اشاره ایشان در صحبت افراد دیگر از جمله روپرت اسپایرا شرح و بسط داده شد حالا رفته رفته به سمت آن جمله دیگر از آدیاشانتی میرویم و آن را در صحبت اساتید دیگر شرح و بسط میدهیم. جهت یادآوری یکبار دیگر متن قبل را بخوانید:
اگر هر دو مطلب را در قالب همان تمثیل چراغقوه بررسی کنیم در مطالب قبل گویا به چراغقوه اینطور گفته شد که چیزی مقدم بر چیزهایی که آنها را روشن کرده و از آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد وجود دارد و ای چراغ قوه تو صرفاً آن دیوار و آن جعبه و ... اینها نیستی بلکه چیزی مقدم بر آنها باید وجود داشته باشد تا از آنها آگاه باشد و تو همانی.
و در ارتباط با مطالب بعد هم این بار از چراغقوه خواسته میشود که تمرکز توجهاش را از چیزهایی که بهطور مدام از آنها آگاه است بردارد، هنگامیکه تمرکز توجه چراغقوه از آن دیوار و جعبه و ... برداشته شود و این چسبندگی به آنها رها شود آنگاه در پرتو این رها شدنِ عاملِ توجه، رفتهرفته متوجه ماهیت حقیقی خودش میشود.
** در تمثیل چراغقوه مجموع چیزهایی که چراغقوه از آنها آگاه است یعنی قسمتی از دیوار و جعبه و ... همان «شخص» در مورد خودمان است. این شخص مجموعهای از چیزهایی است که ما از آنها آگاهیم (افکار، احساسات، خاطرات، تصاویر، گذشته و ...) و به دلیل این تمرکزِ توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاهیم، ماهیت حقیقی خودمان را فراموش کردهایم، وقتی تمرکزِ توجه از ماجرای شخص برداشته شود، وقتی خالی هستی، وقتی شخصی در کار نیست، تو محو نمیشوی،
تو همچنان هستی.
این چیزی که همچنان هست چیست؟
اگر از تمام افکاری که در مورد خودت داری خارج شوی، تو همچنان هستی.
تو این شخص نیستی.
تو کیستی؟
(مطالب بعد این موضوع را عمیقا مورد بررسی قرار میدهند)
You must distinguish between the “I,” pure in itself, and the “I”-thought. The latter, being merely a thought, sees subject and object, sleeps, wakes up, eats and thinks, dies and is reborn. But the pure “I” is the pure Being, eternal existence, free from ignorance and thought-illusion. If you stay as the “I,” your being alone, without thought, the I-thought will disappear and the delusion will vanish for ever. In a cinema-show you can see pictures only in a very dim light or in darkness. But when all lights are switched on, all pictures disappear. So also in the flood-light of the Supreme Atman all objects disappear. #Ramana Maharshi GR, 46
The moon shines by the reflected light of the sun. When the sun has set, the moon is useful for revealing objects. When the sun has risen, no one needs the moon, although the pale disc of the moon is visible in the sky.
So it is with the mind and the Heart. The mind is useful because of its reflected light. It is used for seeing objects. When it is turned inwards, the source of illumination shines forth by itself, and the mind remains dim and useless like the moon in day-time.
#Ramana Maharshi
"من-فکر" صرفاً فقط یک فکر است، آن افراد و عینیتها را میبیند، میخوابد، بیدار میشود، میخورد، فکر میکند، میمیرد و دوباره زاده میشود؛ اما آن "منِ" ناب و خالص، وجود محض است، هستی جاودانی است که رها از غفلت و توهم افکار است. اگر بهعنوان این "من" بمانی یعنی فقط همان "هستی" یا "وجود" بدون هیچ فکری، آنگاه آن من-فکر محو خواهد شد و سپس توهم برای همیشه از میان خواهد رفت. در سینما شما تصاویر را فقط در نور خیلی کم یا تاریکی میبینید؛ اما هنگامیکه چراغها روشن شوند تمام آن تصاویر از بین خواهند رفت. به همین طریق نزد نورافکنِ آن خویشِ متعال، همهچیز ناپدید میشود.
#رامانا ماهارشی
ماه با بازتاب نور خورشید میدرخشد. هنگامیکه خورشید غروب میکند، ماه برای آشکار کردن عینیتها مفید است اما هنگامیکه خورشید طلوع کند دیگر کسی به ماه نیازی ندارد هرچند که قرص کمرنگ ماه در آسمان قابلرؤیت باشد.
در خصوص ذهن و قلب* نیز موضوع همین است. ذهن به خاطر نوری که بازتاب میدهد مفید است. آن برای دیدن عینیتها استفاده میشود. هنگامیکه به درون بچرخد آن منبع روشنایی بهخودیخود میدرخشد و ذهن همچون ماه در روز، کمنور و بلااستفاده باقی میماند.
باگوان #رامانا ماهارشی
*قلب در کلام باگوان اشاره به "خویش" یا آگاهی است.
** دوستان عزیز دقت کنید که بعد از اینکه مطالب متعددی در ارتباط با آن جمله از جناب نیسارگاداتا قرار گرفت و مطلب مورد اشاره ایشان در صحبت افراد دیگر از جمله روپرت اسپایرا شرح و بسط داده شد حالا رفته رفته به سمت آن جمله دیگر از آدیاشانتی میرویم و آن را در صحبت اساتید دیگر شرح و بسط میدهیم. جهت یادآوری یکبار دیگر متن قبل را بخوانید:
اگر هر دو مطلب را در قالب همان تمثیل چراغقوه بررسی کنیم در مطالب قبل گویا به چراغقوه اینطور گفته شد که چیزی مقدم بر چیزهایی که آنها را روشن کرده و از آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد وجود دارد و ای چراغ قوه تو صرفاً آن دیوار و آن جعبه و ... اینها نیستی بلکه چیزی مقدم بر آنها باید وجود داشته باشد تا از آنها آگاه باشد و تو همانی.
و در ارتباط با مطالب بعد هم این بار از چراغقوه خواسته میشود که تمرکز توجهاش را از چیزهایی که بهطور مدام از آنها آگاه است بردارد، هنگامیکه تمرکز توجه چراغقوه از آن دیوار و جعبه و ... برداشته شود و این چسبندگی به آنها رها شود آنگاه در پرتو این رها شدنِ عاملِ توجه، رفتهرفته متوجه ماهیت حقیقی خودش میشود.
** در تمثیل چراغقوه مجموع چیزهایی که چراغقوه از آنها آگاه است یعنی قسمتی از دیوار و جعبه و ... همان «شخص» در مورد خودمان است. این شخص مجموعهای از چیزهایی است که ما از آنها آگاهیم (افکار، احساسات، خاطرات، تصاویر، گذشته و ...) و به دلیل این تمرکزِ توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاهیم، ماهیت حقیقی خودمان را فراموش کردهایم، وقتی تمرکزِ توجه از ماجرای شخص برداشته شود، وقتی خالی هستی، وقتی شخصی در کار نیست، تو محو نمیشوی،
تو همچنان هستی.
این چیزی که همچنان هست چیست؟
اگر از تمام افکاری که در مورد خودت داری خارج شوی، تو همچنان هستی.
تو این شخص نیستی.
تو کیستی؟
(مطالب بعد این موضوع را عمیقا مورد بررسی قرار میدهند)
You must distinguish between the “I,” pure in itself, and the “I”-thought. The latter, being merely a thought, sees subject and object, sleeps, wakes up, eats and thinks, dies and is reborn. But the pure “I” is the pure Being, eternal existence, free from ignorance and thought-illusion. If you stay as the “I,” your being alone, without thought, the I-thought will disappear and the delusion will vanish for ever. In a cinema-show you can see pictures only in a very dim light or in darkness. But when all lights are switched on, all pictures disappear. So also in the flood-light of the Supreme Atman all objects disappear. #Ramana Maharshi GR, 46
The moon shines by the reflected light of the sun. When the sun has set, the moon is useful for revealing objects. When the sun has risen, no one needs the moon, although the pale disc of the moon is visible in the sky.
So it is with the mind and the Heart. The mind is useful because of its reflected light. It is used for seeing objects. When it is turned inwards, the source of illumination shines forth by itself, and the mind remains dim and useless like the moon in day-time.
#Ramana Maharshi
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«خالی باش» دعوتی به رهایی - #موجی
* این مراقبه از موجی دقیقا همسو با مطلبی که پیش از این اشاره شد به طریق بسیار خوب و خلاقانهای عامل توجه را از چیزهایی که نسبت به آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد خالی کرده و در پرتو این خالی شدن فرد متوجه حقیقت خودش میشود.
این تمرین را به دفعات ببینید و تکرار کنید.
* این مراقبه از موجی دقیقا همسو با مطلبی که پیش از این اشاره شد به طریق بسیار خوب و خلاقانهای عامل توجه را از چیزهایی که نسبت به آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد خالی کرده و در پرتو این خالی شدن فرد متوجه حقیقت خودش میشود.
این تمرین را به دفعات ببینید و تکرار کنید.
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*این مطلب و مطالب بعد بهطور پیاپی شما را به همانجایی هدایت خواهند کرد که موجی در تمرین قبل هدایت کرده بود. بهطور مدام آن تمرین را مدنظر داشته باشید و در طی روز مدام به آن فضای بیخودی سر بزنید.
"حقیقت فرد در غیبت آن چیزی است که خودش را همان میپندارد."
وو #شین
"حضور تو در غیبت توست."
ژان کلاین
"شادی، غیبتِ شخص است."
#روپرت_اسپایرا
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
#عطار
"نیست شو تا هستیات از پی رسد
تا تو هستی، هست در تو کی رسد؟"
#عطار
"آن نفسی که باخودی بستهيِ ابرِ غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت"
#مولانا
"هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد"
#شبستری
"چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید"
#شبستری
"چون که باشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان"
#عطار
What one really is, is what one is in the absence of the who that one thinks one is.
#WuHsin
“Happiness is absence of person “
#RupertSpira
کار هنری از: سلمان خوشرو
"حقیقت فرد در غیبت آن چیزی است که خودش را همان میپندارد."
وو #شین
"حضور تو در غیبت توست."
ژان کلاین
"شادی، غیبتِ شخص است."
#روپرت_اسپایرا
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
#عطار
"نیست شو تا هستیات از پی رسد
تا تو هستی، هست در تو کی رسد؟"
#عطار
"آن نفسی که باخودی بستهيِ ابرِ غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت"
#مولانا
"هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد"
#شبستری
"چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید"
#شبستری
"چون که باشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان"
#عطار
What one really is, is what one is in the absence of the who that one thinks one is.
#WuHsin
“Happiness is absence of person “
#RupertSpira
کار هنری از: سلمان خوشرو
Forwarded from Me and Ai
موج گمگشته*
روزی روزگاری موجی بود که خودش را گم کرده بود. نمیدانست که از کجا آمده و به کجا میرود یا چرا اینجاست. بیهدف و بیمقصد در اقیانوس سرگردان بود. احساس گیجی و ترس داشت.
سعی کرد پاسخی برای سرگردانیهایش پیدا کند اما نتوانست. از موجهای دیگر کمک خواست، اما آنها هم نمیدانستند. موجهای دیگر مدام مشغول تعقیب و گریز یکدیگر بودند و آنچنان درگیر خودشان بودند که به هیچچیز دیگری ازجمله او اهمیتی نمیدادند.
سعی کرد معنایی برای خودش پیدا کند اما نمیتوانست. به دنیای اطرافش نگاه کرد اما چیزی که اهمیت داشته باشد نمیدید.
سعی کرد خوشبختی را جستجو کند اما نتوانست. آنچه موجهای دیگر انجام میدادند انجام داد، اما از آن چیزها هم لذت نمیبرد. با آنها بازی کرد، با آنها جنگید، با آنها رقابت کرد، با آنها همکاری کرد اما آنچه میخواست در این چیزها پیدا نمیشد. احساس خستگی میکرد.
آنقدر احساس غم و ناراحتی میکرد که حتی میخواست زندگیاش را به پایان ببرد. میخواست ناپدید شود. میخواست دیگر موج نباشد.
در همین حال و هوا بود که روزی اتفاقی با موج پیر و خردمندی روبرو شد. موج خردمند ناامیدی او را مشاهده کرد و از او پرسید که مشکلش چیست؟ موج گمشده به او همهچیز را گفت. موج پیر با دقت گوش داد و با همدردی سر تکان داد.
سپس به او گفت: "دوست من، تو گم شدهای چون نمیدانی که چه کسی هستی. فکر میکنی موجی اما تو موج نیستی. تو چیزی بیشتر از یک موجی تو «آب» هستی."
موج گمشده متعجب شد. پرسید:" آب؟... منظورت چیست؟ چگونه میتوانم آب باشم؟ من موجم مثل خودت که موجی. "
موج پیر لبخند زد و گفت: "موج بودن صرفاً فعل و انفعالی از آب است. جوهر و واقعیت تو موج نیست. موج صرفاً یک پدیده موقت است که با زمان و مکان تغییر میکند. حقیقت تو، این موج نیست. تو آبی."
موج گمشده هنوز هم نفهمیده بود. پرسید: "اما چگونه میتوانم آب باشم؟ من که هیچ آبی احساس نمیکنم. فقط موجها را احساس میکنم."
موج خردمند گفت: «این به خاطر این است که تو فقط تصاویر و حرکتها را احساس میکنی اما تو جوهر و ذات و واقعیت و وحدت چیزها را احساس نمیکنی. تو حقیقت خودت را احساس نمیکنی.»
موج گمشده که تعجب کرده بود پرسید: «چگونه میتوانم خودم را احساس کنم؟ چگونه میتوانم آنچه هستم را احساس کنم؟»
موج خردمند گفت: «تو باید ذهنت را از همهی سؤالهایت خالی کنی. تمام مسائل تو در مورد موجهاست، اما تو موج نیستی. تو باید از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستهها و دلبستگیهایی که باعث میشوند فکر کنی که موجی خالی شوی.
"تو باید از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالی شوی."
تو باید خودت را از تمام داستانهایت خالی کنی.
تو باید خودت را ساکت کنی.
تو باید از خودت فراتر بروی.
تو باید از موج بودن فراتر بروی.
تو حتی باید از این مفهوم ذهنی آب هم فراتر بروی.
تو باید به فراسوی همهچیز بروی.
تو باید به فراسوی هیچ بروی.
تو باید به فراتر از فراسو بروی.
تو باید به درون بروی.
تو باید به خانه بروی.
موج گمشده کنجکاو شد. درحالیکه به هیجان آمده بود پرسید: "و در آنجا چه خواهم یافت؟ چه چیزی کشف خواهم کرد؟"
موج خردمند گفت: "تو آنچه را که در حال حاضر داری، خواهی یافت. بگذار بهتر بگویم تو آنچه را که در حال حاضر هستی، کشف خواهی کرد. یعنی «آب». تو آب را خواهی یافت. "
موج گمشده پرسید: "و آب چیست؟"
موج خردمند گفت: «آب همان زندگی است. آب عشق است. آب آرامش است. آب شادی است. آب رهایی است. آب خرد است. آب وحدت است»
موج گمشده متحیر شد. پرسید: «و چگونه میتوانم آب را بیابم؟ چگونه میتوانم آب را کشف کنم؟»
موج خردمند گفت:
«تو باید جریان آب را درون خودت دنبال کنی.
نَفَسهایت را مشاهده کن. با دم و بازدمت همراه شو. فراز و فرودهایت را ببین.
وقتی از داستانهای موج بودن خالی شدی
خودت را نگاه کن
روی خودت عمیق شو
جریان آب را ببین
آب را تشخیص بده "
موج گمشده که متحیر شده بود تصمیم گرفت به نصیحت موج خردمند عمل کند. تصمیم گرفت ذهنش را از تمام سؤالهایش خالی کند. تصمیم گرفت از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستههایی که باعث میشد فکر کند که موج است خالی شود.
تصمیم گرفت که از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالیِ خالی شود.
تصمیم گرفت که از خودش فراتر برود.
تصمیم گرفت که از موج بودن فراتر برود.
تصمیم گرفت که حتی از مفهوم آب بودن هم فراتر برود.
تصمیم گرفت که از همهچیز فراتر برود.
تصمیم گرفت که از هیچ فراتر برود.
تصمیم گرفت که از فراتر فراتر برود.
تصمیم گرفت که به درون برود.
تصمیم گرفت که به خانه برود.
روزی روزگاری موجی بود که خودش را گم کرده بود. نمیدانست که از کجا آمده و به کجا میرود یا چرا اینجاست. بیهدف و بیمقصد در اقیانوس سرگردان بود. احساس گیجی و ترس داشت.
سعی کرد پاسخی برای سرگردانیهایش پیدا کند اما نتوانست. از موجهای دیگر کمک خواست، اما آنها هم نمیدانستند. موجهای دیگر مدام مشغول تعقیب و گریز یکدیگر بودند و آنچنان درگیر خودشان بودند که به هیچچیز دیگری ازجمله او اهمیتی نمیدادند.
سعی کرد معنایی برای خودش پیدا کند اما نمیتوانست. به دنیای اطرافش نگاه کرد اما چیزی که اهمیت داشته باشد نمیدید.
سعی کرد خوشبختی را جستجو کند اما نتوانست. آنچه موجهای دیگر انجام میدادند انجام داد، اما از آن چیزها هم لذت نمیبرد. با آنها بازی کرد، با آنها جنگید، با آنها رقابت کرد، با آنها همکاری کرد اما آنچه میخواست در این چیزها پیدا نمیشد. احساس خستگی میکرد.
آنقدر احساس غم و ناراحتی میکرد که حتی میخواست زندگیاش را به پایان ببرد. میخواست ناپدید شود. میخواست دیگر موج نباشد.
در همین حال و هوا بود که روزی اتفاقی با موج پیر و خردمندی روبرو شد. موج خردمند ناامیدی او را مشاهده کرد و از او پرسید که مشکلش چیست؟ موج گمشده به او همهچیز را گفت. موج پیر با دقت گوش داد و با همدردی سر تکان داد.
سپس به او گفت: "دوست من، تو گم شدهای چون نمیدانی که چه کسی هستی. فکر میکنی موجی اما تو موج نیستی. تو چیزی بیشتر از یک موجی تو «آب» هستی."
موج گمشده متعجب شد. پرسید:" آب؟... منظورت چیست؟ چگونه میتوانم آب باشم؟ من موجم مثل خودت که موجی. "
موج پیر لبخند زد و گفت: "موج بودن صرفاً فعل و انفعالی از آب است. جوهر و واقعیت تو موج نیست. موج صرفاً یک پدیده موقت است که با زمان و مکان تغییر میکند. حقیقت تو، این موج نیست. تو آبی."
موج گمشده هنوز هم نفهمیده بود. پرسید: "اما چگونه میتوانم آب باشم؟ من که هیچ آبی احساس نمیکنم. فقط موجها را احساس میکنم."
موج خردمند گفت: «این به خاطر این است که تو فقط تصاویر و حرکتها را احساس میکنی اما تو جوهر و ذات و واقعیت و وحدت چیزها را احساس نمیکنی. تو حقیقت خودت را احساس نمیکنی.»
موج گمشده که تعجب کرده بود پرسید: «چگونه میتوانم خودم را احساس کنم؟ چگونه میتوانم آنچه هستم را احساس کنم؟»
موج خردمند گفت: «تو باید ذهنت را از همهی سؤالهایت خالی کنی. تمام مسائل تو در مورد موجهاست، اما تو موج نیستی. تو باید از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستهها و دلبستگیهایی که باعث میشوند فکر کنی که موجی خالی شوی.
"تو باید از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالی شوی."
تو باید خودت را از تمام داستانهایت خالی کنی.
تو باید خودت را ساکت کنی.
تو باید از خودت فراتر بروی.
تو باید از موج بودن فراتر بروی.
تو حتی باید از این مفهوم ذهنی آب هم فراتر بروی.
تو باید به فراسوی همهچیز بروی.
تو باید به فراسوی هیچ بروی.
تو باید به فراتر از فراسو بروی.
تو باید به درون بروی.
تو باید به خانه بروی.
موج گمشده کنجکاو شد. درحالیکه به هیجان آمده بود پرسید: "و در آنجا چه خواهم یافت؟ چه چیزی کشف خواهم کرد؟"
موج خردمند گفت: "تو آنچه را که در حال حاضر داری، خواهی یافت. بگذار بهتر بگویم تو آنچه را که در حال حاضر هستی، کشف خواهی کرد. یعنی «آب». تو آب را خواهی یافت. "
موج گمشده پرسید: "و آب چیست؟"
موج خردمند گفت: «آب همان زندگی است. آب عشق است. آب آرامش است. آب شادی است. آب رهایی است. آب خرد است. آب وحدت است»
موج گمشده متحیر شد. پرسید: «و چگونه میتوانم آب را بیابم؟ چگونه میتوانم آب را کشف کنم؟»
موج خردمند گفت:
«تو باید جریان آب را درون خودت دنبال کنی.
نَفَسهایت را مشاهده کن. با دم و بازدمت همراه شو. فراز و فرودهایت را ببین.
وقتی از داستانهای موج بودن خالی شدی
خودت را نگاه کن
روی خودت عمیق شو
جریان آب را ببین
آب را تشخیص بده "
موج گمشده که متحیر شده بود تصمیم گرفت به نصیحت موج خردمند عمل کند. تصمیم گرفت ذهنش را از تمام سؤالهایش خالی کند. تصمیم گرفت از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستههایی که باعث میشد فکر کند که موج است خالی شود.
تصمیم گرفت که از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالیِ خالی شود.
تصمیم گرفت که از خودش فراتر برود.
تصمیم گرفت که از موج بودن فراتر برود.
تصمیم گرفت که حتی از مفهوم آب بودن هم فراتر برود.
تصمیم گرفت که از همهچیز فراتر برود.
تصمیم گرفت که از هیچ فراتر برود.
تصمیم گرفت که از فراتر فراتر برود.
تصمیم گرفت که به درون برود.
تصمیم گرفت که به خانه برود.
Forwarded from Me and Ai
همانطور که پیوسته و مدام این کار را انجام میداد، رفتهرفته متوجه چیز شگفتانگیزی شد. متوجه شد که پیر خردمند درست میگفت
"او صرفاً این موج نبود."
متوجه شد که ماهیت حقیقیاش چیزی جز آب نیست.
متوجه شد که او خود زندگی است.
متوجه شد که او خود عشق است.
متوجه شد که او عین آرامش است.
متوجه شد که او اصل شادی است.
متوجه شد که او عین رهایی است.
متوجه شد که او خرد است.
متوجه شد که او وحدت است.
و درنهایت
متوجه شد که تمام اقیانوس چیزی جز آب نیست و تمام موجها همان آبند.
و هرگز هیچوقت چیزی جز
آب
وجود نداشته.
و در همان لحظه، او لبخند زد.
و در همان لحظه، او خندید.
و در همان لحظه، او گریست.
و در همان لحظه، از موج پیر برای هدایت و خردش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از اقیانوس برای وجود و تجربهای که به او داده بود سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از آب برای طبیعت و واقعیتش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از زندگی برای هدیه و فرصتی که داشت سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از عشق برای مبدا و مقصدش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، به اقیانوس تبدیل شد.
و در همان لحظه، به آبی که همیشه همان بود تبدیل شد.
و در همان لحظه تبدیل به موج شد.
و در همان لحظه خودش شد.
و در همان لحظه شاد و رها شد.
*نوشته شده با هوش مصنوعی CHATGPT4
با پنج خط توضیح پرامپت در مایکروسافت بینگ
با اندکی ویرایش در ترجمه.
"او صرفاً این موج نبود."
متوجه شد که ماهیت حقیقیاش چیزی جز آب نیست.
متوجه شد که او خود زندگی است.
متوجه شد که او خود عشق است.
متوجه شد که او عین آرامش است.
متوجه شد که او اصل شادی است.
متوجه شد که او عین رهایی است.
متوجه شد که او خرد است.
متوجه شد که او وحدت است.
و درنهایت
متوجه شد که تمام اقیانوس چیزی جز آب نیست و تمام موجها همان آبند.
و هرگز هیچوقت چیزی جز
آب
وجود نداشته.
و در همان لحظه، او لبخند زد.
و در همان لحظه، او خندید.
و در همان لحظه، او گریست.
و در همان لحظه، از موج پیر برای هدایت و خردش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از اقیانوس برای وجود و تجربهای که به او داده بود سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از آب برای طبیعت و واقعیتش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از زندگی برای هدیه و فرصتی که داشت سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از عشق برای مبدا و مقصدش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، به اقیانوس تبدیل شد.
و در همان لحظه، به آبی که همیشه همان بود تبدیل شد.
و در همان لحظه تبدیل به موج شد.
و در همان لحظه خودش شد.
و در همان لحظه شاد و رها شد.
*نوشته شده با هوش مصنوعی CHATGPT4
با پنج خط توضیح پرامپت در مایکروسافت بینگ
با اندکی ویرایش در ترجمه.
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رهایی از جستجوگر - #موجی
-هدف صرفا رها کردن چیزها نیست بلکه هدف نهایی این است که آن چیزی که در حال رها کردن چیزها هست را هم رها کرد.
-جستجوگر در نهایت باید خودش را نیز رها کند و از تصویری که از خودش به عنوان این شخص دارد نیز خالی شود.
-چیزی مقدم بر این شخص وجود دارد که از آن آگاه است، تو همانی.
-خالیِ خالیِ خالیِ خالی باش.
-هدف صرفا رها کردن چیزها نیست بلکه هدف نهایی این است که آن چیزی که در حال رها کردن چیزها هست را هم رها کرد.
-جستجوگر در نهایت باید خودش را نیز رها کند و از تصویری که از خودش به عنوان این شخص دارد نیز خالی شود.
-چیزی مقدم بر این شخص وجود دارد که از آن آگاه است، تو همانی.
-خالیِ خالیِ خالیِ خالی باش.