مسیر مستقیم
9.19K subscribers
916 photos
504 videos
23 files
245 links
آدرس صفحه اینستاگرام

| instagram.com/direct.path
Download Telegram
Forwarded from تفحص خویش
(این مطلب را در ارتباط با پست قبل درنظر بگیرید)

نگهبان و فانوس
در روزگار قدیم، اهالی روستایی در هند برای کاهش جرم و جنایت یک نگهبان شب استخدام کردند. او شب‌ها با یک فانوس فلزی در کوچه‌ها و خیابان‌ها نگهبانی می‌داد. نور فانوس (مثل چراغ‌قوه) فقط مسیر جلو را روشن می‌کرد به‌طوری‌که نگهبان فقط می‌توانست هرجایی که نور فانوس آنجا را روشن می‌کند را ببیند. هیچ نوری روی کسی که فانوس را حمل می‌کرد نمی‌افتاد، به‌نحوی‌که اگر می‌خواستی ببینی نگهبان چه کسی است باید از او می‌خواستی تا نور را به سمت خودش بچرخاند.
ماجرای ما هم مانند همین است!
چشم‌های ما (گوش‌ها، زبان و ...) همه رو به جلو هستند و مدام مشغول دیدن و احساس کردن چیزهای این دنیا هستند. خدا می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا ببینی، نور را بچرخان و به درون نگاه کن و منشأ اصلی تمام نورها را پیدا کن.
#راماکریشنا
Forwarded from تفحص خویش
"The Watchman and the Lantern"
--------------------
"In olden days, the Indian village hired a night-watchman to keep down crime and accidents. He would go around the streets and lanes with a square metal lantern, open only at the front. The watchman could see, wherever the lantern cast its light. No rays of light fell on him, who carried the lantern. If you wanted to see who the watchman was, you had to ask him to turn the lamp back on his own face. We are like that!
Our eyes (ears, tongue, etc.) are all facing outward, looking at and feeling the things of the world. God says, "if you want to see me, turn the lamp around; look within and find the Source of all the light."
#Ramakrishna
Forwarded from تفحص خویش
افکار می‌آیند و می‌روند.
احساسات می‌آیند و می‌روند.
ببین این چیست که باقی می‌ماند.
#رامانا ماهارشی

Thoughts come and go.
Feelings come and go.
Find out what it is that remains.
#Ramana Maharshi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا چه چیز باقی میماند؟ - #روپرت_اسپایرا

در تمثیل چراغ‌قوه، چراغ‌قوه به دلیل تمرکزِ توجه به چیزهایی که از آنها آگاه است رفته‌رفته حقیقت خودش را فراموش کرده و خودش را مجموعه چیزهایی می‌پندارد که از آنها آگاه است. یعنی به دلیل توجه مدام، خودش را بخشی از جعبه‌ای پاره، یک جعبه‌ابزار، دیواری نمور و بخشی از یک دوچرخه قدیمی می‌پندارد و چراغ‌قوه بودن را به فراموشی سپرده است.
این تمرین که بخشی از فرایند تفحص خویش است تلاش می‌کند تا چراغ‌قوه را از چیزهایی که از آنها آگاه است خالی کرده و توجه را به سمت خودش بیاورد.
یعنی چیزی مثل همان مطلب قبل از #راماناماهارشی:
افکار می‌آیند و می‌روند.
احساسات می‌آیند و می‌روند.
ببین این چیست که باقی می‌ماند.
Forwarded from تفحص خویش
من کیستم؟

در سکوت بنشینید و به‌آرامی بارها از خودتان بپرسید من کیستم؟ همین‌طور که عمیق‌تر به درون می‌روید لایه‌های سطحی به کناری می‌روند.

۱-من اسمی دارم اما من اسمم نیستم
من کیستم؟

۲-من بدنی دارم اما من بدنم نیستم
من کیستم؟

۳-من روابطی دارم اما من آن روابط نیستم
من کیستم؟

۴-من خاطرات واضحی از گذشته دارم اما من آن خاطرات نیستم
من کیستم؟

۵-من آرزوها و رؤیاهایی برای آینده دارم اما من آن افکار نیستم
من کیستم؟

۶-من شادی و غم، هیجان و ترس، عشق و خشم را احساس می‌کنم اما من این احساسات نیستم
من کیستم؟

۷-وقتی تمام چیزهایی که فکر می‌کنم خودم هستم محو شوند. چه چیز باقی می‌ماند؟
من کیستم؟

همین‌طور که هم هویت شدگی با بدن، افکار و احساسات را رها می‌کنید، آن آگاهیِ خالص باقی خواهید ماند، گسترده و خالی همچون آسمان...

* با توجه به تمثیل چراغ قوه، این مطلب چیزی مانند این است که چراغ قوه را از چیزهایی که از آنها آگاه است خالی کنیم تا در پرتو این خالی شدن، ماهیت حقیقی خودش که چراغ قوه بودن است را به یاد آورد.
Forwarded from تفحص خویش
Who Am I?

Sit still and quietly ask yourself, over and over again. Who Am I? Keep peeling back the subtle layers of your self as you dig deeper...

1.) I have a name, but I am not my name.

Who Am I?

2.) I have a body, but I am not my body.

Who Am I?

3.) I have relationships, but I am not those relationships.

Who Am I?

4.) I have vivid memories of the past, but I am not those memories.

Who Am I?

5.) I have compelling hopes and dreams for the future, but I am not those thoughts.

Who Am I?

6.) I feel happiness and sadness, excitement and fear, love and anger, but I am not those feelings.

Who Am I?

7.) When everything that I think I am falls away. What remains?

Who Am I?

As you dis-identify from your body, thoughts, and feelings, you’ll come to rest as pure Awareness itself, wide open and empty as a sky...
Forwarded from تفحص خویش
دوست عزیزی محبت کردند و مطلب بالا رو بصورت مراقبه درآورند و برای ما ارسال کردند. سپاس از محبت ایشان 🌸🙏
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سفر بازگشت – #روپرت_اسپایرا

این ویدئو صحبتهای روپرت اسپایرا در مستند Chasing the Present است.

*مطالب را همسو باهم درنظر بگیرید.
Forwarded from تفحص خویش
Forwarded from تفحص خویش
بی‌حوصلگی، خشم، غم، یا ترس مال شما نیستند، آن‌ها متعلق به شما نیستند. آن‌ها حالات یا وضعیتهای ذهن بشری هستند. می‌آیند و می‌روند. تو آن چیزی که می‌آید و می‌رود نیستی.
بطور مثال به جملات زیر دقت کن:
"حوصله‌ام سر رفته" چه کسی از این آگاه است؟
یا
"من عصبانی، غمگین و نگرانم" چه کسی این‌ها را میشناسد؟
تو آن «شناختن یا آگاهی» از این وضعیتها هستی و نه وضعیتهایی که شناخته می‌شوند.
#اکهارت تُله

"تو آسمانی.
و ابرها چیزهایی هستند که اتفاق میفتند، همان‌هایی که می‌آیند و می‌روند."
#اکهارت تُله

"چه ساده است یادآوری حقیقت و درنتیجه بازگشت به خانه، این حقیقت که:
من افکارم، احساساتم، ادراکات حسی و تجربیاتم نیستم.
من محتوای زندگی‌ام نیستم.
من خودِ زندگی‌ام.
من فضایی هستم که همه‌چیز در آن اتفاق میفتد. من آگاهی‌ام. من همان لحظه حالم.
من هستم.
#اکهارت تُله


پرسشگر: آیا تاکنون خوشحال یا غمگین بوده‌اید؟ آیا غم و شادی را می‌شناسید؟
نیسارگاداتا: آن‌ها برای شما وجود دارند، برای من آن‌ها فقط وضعیت‌های ذهنی هستند و من ذهن نیستم.
#نیسارگاداتا ماهاراج

" همانند زندگیِ شما، زندگی من نیز توالی اتفاقات است .فقط اینکه من از آنها جدا هستم و این نمایش گذرا را عینا همچون یک نمایش گذرا میبینم در حالیکه شما به چیزها میچسبید و همراه با آنها حرکت میکنید."
#نیسارگاداتا ماهاراج


"Boredom, anger, sadness, or fear are not "yours", not personal. They are conditions of the human mind. They come and go.
Nothing that comes and goes is you.
"I am bored." Who knows this?
"I am angry, sad, afraid." Who knows this?
You are the knowing, not the condition that is known."
#Eckhart Tolle
"How easy it is to remember the truth and thus return home:
I am not my thoughts, emotions, sense perceptions, and experiences.
I am not the content of my life.
I am Life.
I am the space in which all things happen.
I am consciousness.
I am the Now.
I Am"
#Eckhart Tolle

"You are the Sky.
the clouds are what happens, what comes and goes."
#Eckhart Tolle

Questioner: Are you ever glad or sad?
Do you know joy and sorrow?
To me they are states of mind only, and I am not the mind.
I Am That, Chapter 25

My life is a succession of events, just like yours. Only I am detached and see the passing show as a passing show, while you stick to things and move along with them.
#Nisargadatta Maharaj
Forwarded from تفحص خویش
۱. کسی که ذهنش فریفته‌یِ زیباییِ یک نقشِ تراش‌خورده در دل سنگ می‌شود، این حقیقت که اصل و اساس این نقش «سنگ» است را فراموش می‌کند.

۲. هنگامی‌که او بر این فریفتگی غلبه کند و بعد به آن نقش نگاه کند، آنگاه آن لایه زیرین یعنی سنگ که اصل و اساس آن نقش است را خواهد دید.

۳. به‌این‌ترتیب هنگامی‌که سنگ دیده شود و موردتوجه قرار گیرد آنگاه این سنگ، درون آن نقش نیز دیده خواهد شد و در این صورت این نقش چیزی جز همان سنگ مشاهده نمی‌شود.

۴. روشن‌شدگی به حقیقت نیز به همین شیوه است. آگاهی عمدتاً به خاطر شیفتگی و علاقه‌مندی فرد به عینیت‌های بیرونی کم سو و گنگ می‌شود.

۵. هنگامی‌که فرد بر این شیفتگی غلبه کند و آنگاه به عینیت‌ها نگاه کند مشخص خواهد شد که آن‌ها فقط از آگاهی برخاسته و در همان ساکن‌اند.

۶. به‌این‌ترتیب وقتی آگاهی موردتوجه قرار بگیرد، آن در عینیت‌ها نیز آشکار خواهد شد و آن عینیت‌ها نیز خودشان به وقتش به آگاهی تبدیل خواهند شد.

۷. ادراک حقیقت، همان ادراک خود و تمام جهان به‌عنوان یک آگاهی واحد است.

#آتماناندا کریشنا منون
Forwarded from تفحص خویش
1. He whose mind is captivated by the beauty of a figure sculptured in a piece of rock, forgets even the fact of the rock being its background.
2. When he rises above this captivation and looks at the figure, he sees the background, rock, which supports the figure.
3. When the rock thus receives attention, rock is seen also in the figure, and later on the figure is seen as nothing other than rock.
4. Enlightenment of truth also comes in this manner. Consciousness becomes dimmed chiefly through one’s captivation and abiding interest in external objects.
5. When one outgrows this interest and looks at the objects it will be found that they rise and abide in Consciousness alone.
6. When Consciousness thus begins to receive due attention, it becomes revealed in the objects as well, and they themselves will in due course become transformed into Consciousness.
7. It is the realisation of oneself and the entire world as one Consciousness that is known as realisation of Truth.
#Atmananda Krishna Menon
(بخشی از یک گفتگو)
کسی که ذهنش فریفته‌یِ زیباییِ یک نقشِ تراش‌خورده در دل سنگ می‌شود، این حقیقت که اصل و اساس این نقش «سنگ» است را فراموش می‌کند.
سؤال: من متوجه شدم که منظور از "سنگ" در مثال "مجسمه‌ی تراش‌خورده و سنگ" همان نیروی حیات یا وجود است که شما بارها در متن‌ها به آن اشاره‌کرده‌اید حتی میدانم که گفته شده او از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است اما درست متوجهش نمی‌شوم و اصلاً نمی‌توانم این موضوع را عمیقاً درک کنم. واقعاً چند سال باید مراقبه کرد یا ریاضت کشید تا آن را متوجه شد؟ من با تمام وجودم دوست دارم بفهمم؛ اما صادقانه به شما بگویم با موضوعاتی مثل آگاهی و چیزهایی که آگاهی از آنها آگاه است نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم.


--بسیار خب به طریق دیگری این موضوع را بررسی می‌کنیم، اما در ابتدا اجازه بده تا مروری بر مطالب پیشین داشته باشیم:
پیش‌ازاین در پست‌ها دیدیم که آن آسمانِ گسترده‌یِ لایتناهی به دلیل تمرکزِ بیش‌ازحد بر ابرهای محدود و گذرا، ماهیتِ بی‌کرانگی خودش را فراموش کرده و خودش را رفته‌رفته صرفاً همان ابرهای محدود پنداشته و درنتیجه‌ی همین پندارِ محدودبودن رنج می‌کشد. حالا برای اینکه تمرکزِ توجهِ شدیدِ آگاهی از محتوایش به سمت خودش برگردانده شود راه‌های گوناگونی پیشنهاد می‌شود.
گفتیم که حجاب ادراک ماهیت حقیقی‌مان تمرکزِ شدید بر چیزهایی است که از آنها آگاهیم به دلیل تمرکز شدید بر چیزهایی که از آنها آگاه هستیم آن آگاهی که اصل و اساس تمام این چیزهاست را نادیده می‌گیریم یعنی به این صورت که متوجه نیستیم که من صرفاً افکار و احساسات و حس‌ها و تصاویر و خاطرات و گذشته‌ام نیستم بلکه من آن چیزی هستم که از تمام آنها آگاه است. اصل و اساس من آن آگاهیِ پس‌زمینه است. به دلیل این بی‌خبری رفته‌رفته از دل چیزهایی که از آنها آگاه هستیم شعبده‌ای رخ داده و چیزی به اسم شخص که صرفاً مجموعه‌ای از چیزهایی است که آگاهی از آنها آگاه است ظاهراً پدیدار شده و درنتیجه من خودم را همان می‌پندارم یعنی همان ابرهای محدود گذرا یعنی همین "شخص".

اما حالا اجازه بده تا اینجا موضوع ساده‌ای را با هم بررسی کنیم. لطفاً هشیار باش و دقت کن.
ما هر شب وقتی می‌خوابیم دو وضعیت در خواب برایمان روی می‌دهد. یکی وضعیت خواب دیدن و دیگری وضعیت خواب ندیدن یا به‌اصطلاح وضعیت خوابِ عمیقِ بدونِ رؤیا.
حالا یک حقیقت مهم: تو یعنی این شخص (علی، مریم، سارا ...) در وضعیتِ خوابِ عمیقِ بدونِ رؤیا عملاً دیگر وجود نداری، نیستی یا بهتر بگویم می‌میری و از بین می‌روی. در این حالت نه تویی وجود دارد و نه دنیایی نه خاطره‌ای، نه گذشته‌ای، نه غمی، نه شادی‌ای، هیچ چیزی دیگر وجود ندارد. دقت کن که همه‌ی این چیزها اتفاقات، رویدادها، غصه‌ها، شادی‌ها، رنج‌ها همه و همه به من-شخص متصل هستند و عملاً اگر من-شخص از بین برود به‌طور خودبه‌خود تمام این‌ها نیز فروریخته و از بین می‌روند، این اتفاق عجیب هر شب برای ما رخ می‌دهد اما به‌درستی متوجهش نیستیم و به آن دقت نمی‌کنیم؛ یعنی این شخص شب‌ها می‌میرد و صبح دوباره به نحوی لود شده و بالا می‌آید.
حالا در این میان ما باید متوجه موضوع عجیبی باشیم و آن اینکه وقتی شب‌ها در خوابِ عمیقِ بدونِ رؤیا این شخص می‌میرد ما همچنان هستیم و حضور داریم چون صبح دوباره خوش و خرم از خواب پا می‌شویم.
حالا از تو می‌خواهم تا در اینجا توجه را به سمت بدن بیاوری.
در همین لحظه میلیون‌ها عمل خود به خودی ازجمله تنفس، ضربان قلب، تصفیه خون، تقسیم سلولی و غیره و غیره درون بدن اتفاق میفتد و سؤال بسیار مهم در اینجا این است که: این چه چیزی است که این امور را پیش می‌برد؟ آیا تو به‌عنوان این شخص یعنی مثلاً علی می‌توانی فرایند تصفیه خون را انجام دهی؟ آیا تو به‌عنوان این شخص می‌توانی تقسیم سلولی انجام بدهی؟ آیا تو به‌عنوان این شخص اصلاً قادری تا دست و پا و صورت داشته باشی؟ بلدی ببینی و بشنوی؟ یا تمام این‌ها صرفاً به‌طور خود به خودی اتفاق میفتند؟
اگر برای کسری از ثانیه این اعمالِ خود‌به‌خودی متوقف بشوند چه اتفاقی میفتد؟
حالا تو به من بگو آیا تو این شخص هستی یا نیروی حیات؟ حالا به پدر مادرت نگاه کن، به همسرت نگاه کن، به فرزندت نگاه کن و نیروی حیات یا زندگی را درونشان تشخیص بده، "سنگ را درون مجسمه‌ها تشخیص بده"
دقت کن که همین نیروی حیات است که از تصاویر و افکار و احساسات آگاه است و بعد رفته‌رفته خودش را فراموش کرده و خودش را صرفاً همان‌ها می‌پندارد. همان چیزی که همین حالا درون تو خود به خودی مشغول نفس کشیدن است همان چیزی است که از افکار و احساسات و این ماجراها آگاه است. تو همان نیروی حیاتی. این نیروی حیات همان چیزی است که خورشید است و در آنجا می‌درخشد، این نیروی حیات همان چیزی است که زمین است و همان چیزی است که زمین را به دور خورشید می‌چرخاند، این نیروی حیات همان است که کوه و اقیانوس و ستاره و نهنگ و زرافه و جوجه‌تیغی و عقاب و میمون و درخت و گل است، همان است که انسان است. این نیروی حیات همان است که تویی.
تمام این اسم‌ها را رها کن.
آن همانی است که "هست".
پس نه‌تنها او به رگ گردن نزدیک است بلکه اصلاً خود رگ و خود گردن هم همان است.
#مسیرمستقیم

مطالب زیر به ادراک هرچه عمیقتر این موضوع کمک میکنند:

لقاح

من کیستم؟

مطلبی از آدیاشانتی

در این لحظه چه چیزی درون من مشغول نفس کشیدن است؟

مطلبی از رامانا ماهارشی

درست ببین مطلبی از نیسارگاداتا ماهاراج

پری رو تاب مستوری ندارد

«کشف کنید که این من کاذب از کجا برمیخیزد»

وَجْهَهُ

بگذار زندگی از تو مراقبت کند - آنا براون

زندگی - آنا براون

نادوگانگی چیست؟ پال اسمیت

«خودت را به یاد بیاور»

اولین و بزرگ‌ترین خطای ادراکی
مسیر مستقیم pinned «(بخشی از یک گفتگو) کسی که ذهنش فریفته‌یِ زیباییِ یک نقشِ تراش‌خورده در دل سنگ می‌شود، این حقیقت که اصل و اساس این نقش «سنگ» است را فراموش می‌کند. سؤال: من متوجه شدم که منظور از "سنگ" در مثال "مجسمه‌ی تراش‌خورده و سنگ" همان نیروی حیات یا وجود است که شما بارها…»