Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ماهیت حقیقی ما چیست و چه چیز مانع ادراک آن شده است؟ - #روپرت_اسپایرا
غایت مراقبههایی که در طی این چند روز در ارتباط با تفحص خویش در اینجا آمده بود، این مراقبهی بسیار بسیار مهم و عمیق از #روپرت_اسپایرا است. این مراقبه پیشازاین در این کانال وجود داشت اما برای ساده و روان شدن بار دیگر ترجمه شد.
پیشنهاد میشود در صورت امکان این مراقبه را در سکوت و آرامش، با دقت و تعمق ببینید. همینطور میتوانید گاهی ویدئو را متوقف کرده و مطالب گفته شده را درون خودتان بررسی کنید.
کسانی که با مطالب این چند روز همراه بودند این مراقبه را عمیقتر ادراک خواهند کرد.
*به یکبار دیدن اکتفا نکنید.
غایت مراقبههایی که در طی این چند روز در ارتباط با تفحص خویش در اینجا آمده بود، این مراقبهی بسیار بسیار مهم و عمیق از #روپرت_اسپایرا است. این مراقبه پیشازاین در این کانال وجود داشت اما برای ساده و روان شدن بار دیگر ترجمه شد.
پیشنهاد میشود در صورت امکان این مراقبه را در سکوت و آرامش، با دقت و تعمق ببینید. همینطور میتوانید گاهی ویدئو را متوقف کرده و مطالب گفته شده را درون خودتان بررسی کنید.
کسانی که با مطالب این چند روز همراه بودند این مراقبه را عمیقتر ادراک خواهند کرد.
*به یکبار دیدن اکتفا نکنید.
Forwarded from تفحص خویش
جایی که فکر اول تمام شده و فکر بعدی هنوز برنخاسته آن «آگاهی» است، آن رهایی است، آن جایگاه تو است، منزلگاه توست. تو همیشه آنجایی.
توجهات را تغییر بده، مسیرِ تمرکزِ توجهات را تغییر بده. به شکل نگاه نکن، به پسزمینه نگاه کن. اگر من یک تختهسیاه بزرگ اندازه یک دیوار اینجا بگذارم و یک نقطه سفید روی آن بکشم و از شما بپرسم که چه میبینید؟ نود و نه درصد شما تختهسیاه را نمیبینید! و میگویید: "من یک نقطه سفید میبینم."
میبینید، تختهسیاه به این بزرگی دیده نمیشود اما یک نقطه سفید که تقریباً هم نامریی است دیده میشود. چرا؟
چون این الگوی ثابت ذهن است.
ذهن به نقش و فرم نگاه میکند و نه به تختهسیاه،
به ابرها نگاه میکند نه به آسمان،
به افکار نگاه میکند و نه به آگاهی.
تمام تعالیم درباره همین است. همیشه به آگاهی نگاه کن. همیشه به آگاهی نگاه کن و بدان که آگاهی همان چیزی است که تو هستی. منزلگاه و جایگاه تو همینجاست، همینجا بمان. در اینجا کسی نمیتواند تو را متأثر کند. چه کسی میتواند وارد اینجایی که تو هستی بشود؟ حتی ذهنت هم نمیتواند واردش شود.
#پاپاجی
توجهات را تغییر بده، مسیرِ تمرکزِ توجهات را تغییر بده. به شکل نگاه نکن، به پسزمینه نگاه کن. اگر من یک تختهسیاه بزرگ اندازه یک دیوار اینجا بگذارم و یک نقطه سفید روی آن بکشم و از شما بپرسم که چه میبینید؟ نود و نه درصد شما تختهسیاه را نمیبینید! و میگویید: "من یک نقطه سفید میبینم."
میبینید، تختهسیاه به این بزرگی دیده نمیشود اما یک نقطه سفید که تقریباً هم نامریی است دیده میشود. چرا؟
چون این الگوی ثابت ذهن است.
ذهن به نقش و فرم نگاه میکند و نه به تختهسیاه،
به ابرها نگاه میکند نه به آسمان،
به افکار نگاه میکند و نه به آگاهی.
تمام تعالیم درباره همین است. همیشه به آگاهی نگاه کن. همیشه به آگاهی نگاه کن و بدان که آگاهی همان چیزی است که تو هستی. منزلگاه و جایگاه تو همینجاست، همینجا بمان. در اینجا کسی نمیتواند تو را متأثر کند. چه کسی میتواند وارد اینجایی که تو هستی بشود؟ حتی ذهنت هم نمیتواند واردش شود.
#پاپاجی
Forwarded from تفحص خویش
Where the first thought has left and the other is not arisen, that is Consciousness, that is Freedom, that is your own place, your own abode. You are always there, you see.
Shift attention, change the gestalt. Don't look at the figure, look at the background! If I put a big blackboard the size of a wall here and mark it with a white point and ask you, "What do you see?" Ninety-nine percent of you will not see the blackboard! (Laughs) You will say, "I see a little white spot." Such a big blackboard and its not seen, and only a little white spot, which is almost invisible is seen! Why? Because this is the fixed pattern of the mind. To look at the figure , not the blackboard, to look at the cloud , not at the sky; to look at the thought and not Consciousness.
That's all the teaching is. Always look to Consciousness. Always look to Consciousness and know this is what you are! This is your own place, your own abode, Stay Here. No one can touch you. Who can enter Here where you are? Even your mind cannot enter.
#Papaji
Shift attention, change the gestalt. Don't look at the figure, look at the background! If I put a big blackboard the size of a wall here and mark it with a white point and ask you, "What do you see?" Ninety-nine percent of you will not see the blackboard! (Laughs) You will say, "I see a little white spot." Such a big blackboard and its not seen, and only a little white spot, which is almost invisible is seen! Why? Because this is the fixed pattern of the mind. To look at the figure , not the blackboard, to look at the cloud , not at the sky; to look at the thought and not Consciousness.
That's all the teaching is. Always look to Consciousness. Always look to Consciousness and know this is what you are! This is your own place, your own abode, Stay Here. No one can touch you. Who can enter Here where you are? Even your mind cannot enter.
#Papaji
Forwarded from تفحص خویش
هر چیز که پدیدار میشود فقط یک تصویر است. تصویری است پدیدار شده روی حقیقتِ زندگی که همان حقیقت یا آگاهی است. تمام دگرگونیهای جهان (تمام بالا پایینها و اتفاقها) که مدام در جریاناند بر روی آن آگاهی یا حقیقتِ زندگی اتفاق میفتند همچون تصاویرِ روی تختهسیاه.
تصاویر روی تختهسیاه کشیده میشوند. این تصاویر هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. تصاویر پاک میشوند و تصاویر جدید بر روی آن کشیده میشوند. تصاویر جدید هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. هیچ-چیز نمیتواند تخت سیاه را تحت تأثیر قرار دهد. خواه تصویر آتش روی آن بکشی خواه طوفان، مرگ یا هر چیز دیگر، تختهسیاه همیشه همان چیزی که بود باقی میماند. سلامت، صلح، آرامش، تولد و تمام چیزهای دیگر. تمام اینها نمودهایی هستند که پدیدار میشوند. (وانمود میکنند که حقیقی هستند.)
تصاویر مدام تغییر میکنند. تختهسیاه هرگز تغییر نمیکند. همیشه خودت را آن تختهسیاه در نظر بگیر و سعی کن تا تمام چیزهایی که در این دنیا درجریانند را بهعنوان تصاویر متغیری روی تختهسیاه حس کنی. این به شما کمک خواهد کرد. این به شما کمک میکند تا چیزی که چشمانتان در این دنیا به شما نشان میدهد را (درست) درک کنید. شما این احساساتی که حس میکنید نیستید. چیزهایی که میشنوید نیستید. چیزهایی که میچشید نیستید. تمام اینها صرفاً مشتی تصویرند.
#رابرت آدامز
Everything that appears is an image. An image that appears on the Reality of Life. That is Reality. Consciousness. And all of the vicissitudes of the world that go on all the time, are superimposed on this Consciousness, like a chalkboard.
Images are drawn on the chalkboard. It never affects the chalkboard. They are erased. New images are drawn. The new images never affect the chalkboard. No-thing affects the chalkboard. The chalkboard remains the same, whether you decide to draw a fire, a hurricane, death... or whatever you decide to draw. Wholeness, health, peace, birth, anything. They are all imposters.
The chalkboard never changes. Always think of yourself as the chalkboard. And all the things that go on in this world, try to feel them as images on the chalkboard, that change. Change continuously. This will help you. It will help you to understand that your eyes show you in this world. You are not the feelings you feel. You are not the things that you hear. The things that you taste. Those are all the images.
#Robert Adams
تصاویر روی تختهسیاه کشیده میشوند. این تصاویر هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. تصاویر پاک میشوند و تصاویر جدید بر روی آن کشیده میشوند. تصاویر جدید هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. هیچ-چیز نمیتواند تخت سیاه را تحت تأثیر قرار دهد. خواه تصویر آتش روی آن بکشی خواه طوفان، مرگ یا هر چیز دیگر، تختهسیاه همیشه همان چیزی که بود باقی میماند. سلامت، صلح، آرامش، تولد و تمام چیزهای دیگر. تمام اینها نمودهایی هستند که پدیدار میشوند. (وانمود میکنند که حقیقی هستند.)
تصاویر مدام تغییر میکنند. تختهسیاه هرگز تغییر نمیکند. همیشه خودت را آن تختهسیاه در نظر بگیر و سعی کن تا تمام چیزهایی که در این دنیا درجریانند را بهعنوان تصاویر متغیری روی تختهسیاه حس کنی. این به شما کمک خواهد کرد. این به شما کمک میکند تا چیزی که چشمانتان در این دنیا به شما نشان میدهد را (درست) درک کنید. شما این احساساتی که حس میکنید نیستید. چیزهایی که میشنوید نیستید. چیزهایی که میچشید نیستید. تمام اینها صرفاً مشتی تصویرند.
#رابرت آدامز
Everything that appears is an image. An image that appears on the Reality of Life. That is Reality. Consciousness. And all of the vicissitudes of the world that go on all the time, are superimposed on this Consciousness, like a chalkboard.
Images are drawn on the chalkboard. It never affects the chalkboard. They are erased. New images are drawn. The new images never affect the chalkboard. No-thing affects the chalkboard. The chalkboard remains the same, whether you decide to draw a fire, a hurricane, death... or whatever you decide to draw. Wholeness, health, peace, birth, anything. They are all imposters.
The chalkboard never changes. Always think of yourself as the chalkboard. And all the things that go on in this world, try to feel them as images on the chalkboard, that change. Change continuously. This will help you. It will help you to understand that your eyes show you in this world. You are not the feelings you feel. You are not the things that you hear. The things that you taste. Those are all the images.
#Robert Adams
آبیِ زیبا
قرمز و نارنجیِ فوقالعاده
از سیاه و قهوهای میترسم
عاشق بنفشم
سبزِ بینظیر.
از زرد و صورتی اصلاً خوشم نمیاد.
قرمز و نارنجی و آبی و سبز و بنفش رو دوست دارم.
از سیاه و قهوهای متنفرم
تنها آرزوی زندگیم اینه که تا میتونم به قرمز و نارنجی و آبی و سبز برسم.
تا میتونی از کسایی که از زرد و صورتی خوششون میاد فاصله بگیر، خیلی احمقن.
خدایا سیاه نیاد سراغم.
و تمام اینها یعنی متمرکز بودن بر رنگها.
هیاهوی رنگها.
گمشدن در رنگها، حجاب نور است.
در این میان،
در این هیاهوی رنگها،
اما کدامیک از شما متوجه "نور" است؟
همان اصل و اساس تمام این رنگها.
با نور بمان، چون:
کـی ببینـی سرخ و سبز و فــور را
تـا نبینی پیش از ایـن سه نـور را؟
چرا از اصل و اساس این رنگها غافلی؟ بهتر نگاه کن، عمیقتر ببین، به اصل این رنگها برو.
هرچه بیشتر و بیشتر متمرکز بر رنگها باشی بیشتر و بیشتر خودت را در آنها گم میکنی و از این گمگشتگی رنج میکشی. چون این رنگها رفتهرفته تبدیل به حجاب آن نور میشوند. هرچه حجاب ضخیمتر، نور کمتر.
نور آرامش است، وحدت است، عشق است، ابدی و ازلی است. راحتی است.
لیک چون در رنگ گم شد هوش تو
شد ز نور، آن رنگها روپوش تو
راهحل:
از همه اوهام و تصویرات دور
نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور
#مسیرمستقیم
*تمام اشعار از مولانا
قرمز و نارنجیِ فوقالعاده
از سیاه و قهوهای میترسم
عاشق بنفشم
سبزِ بینظیر.
از زرد و صورتی اصلاً خوشم نمیاد.
قرمز و نارنجی و آبی و سبز و بنفش رو دوست دارم.
از سیاه و قهوهای متنفرم
تنها آرزوی زندگیم اینه که تا میتونم به قرمز و نارنجی و آبی و سبز برسم.
تا میتونی از کسایی که از زرد و صورتی خوششون میاد فاصله بگیر، خیلی احمقن.
خدایا سیاه نیاد سراغم.
و تمام اینها یعنی متمرکز بودن بر رنگها.
هیاهوی رنگها.
گمشدن در رنگها، حجاب نور است.
در این میان،
در این هیاهوی رنگها،
اما کدامیک از شما متوجه "نور" است؟
همان اصل و اساس تمام این رنگها.
با نور بمان، چون:
کـی ببینـی سرخ و سبز و فــور را
تـا نبینی پیش از ایـن سه نـور را؟
چرا از اصل و اساس این رنگها غافلی؟ بهتر نگاه کن، عمیقتر ببین، به اصل این رنگها برو.
هرچه بیشتر و بیشتر متمرکز بر رنگها باشی بیشتر و بیشتر خودت را در آنها گم میکنی و از این گمگشتگی رنج میکشی. چون این رنگها رفتهرفته تبدیل به حجاب آن نور میشوند. هرچه حجاب ضخیمتر، نور کمتر.
نور آرامش است، وحدت است، عشق است، ابدی و ازلی است. راحتی است.
لیک چون در رنگ گم شد هوش تو
شد ز نور، آن رنگها روپوش تو
راهحل:
از همه اوهام و تصویرات دور
نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور
#مسیرمستقیم
*تمام اشعار از مولانا
آنقدر درگیر چیزهایی که ذهن آنها را روشن کرده است شدهایم که فراموش کردهایم بپرسیم: خود این ذهن را چه چیز روشن کرده است.
آنقدر درگیر افکار و احساسات و خاطرات و گذشته و تصاویر شدهایم که فراموش کردهایم بپرسیم: این چه چیزی است که از تمام اینها آگاه است.
آنقدر درگیر اتفاقات و رویدادها شدهایم و محو آنها هستیم که فراموش کردهایم بپرسیم:
این منی که درگیر این ماجراها هست اصلاً خودش چیست.
#مسیرمستقیم
*این پست پاسخ به عزیزی است که تقاضا داشتند مطلب قبل را کمی بیشتر برایشان شرح دهم. امید که شفاف شده باشد.
آنقدر درگیر افکار و احساسات و خاطرات و گذشته و تصاویر شدهایم که فراموش کردهایم بپرسیم: این چه چیزی است که از تمام اینها آگاه است.
آنقدر درگیر اتفاقات و رویدادها شدهایم و محو آنها هستیم که فراموش کردهایم بپرسیم:
این منی که درگیر این ماجراها هست اصلاً خودش چیست.
#مسیرمستقیم
*این پست پاسخ به عزیزی است که تقاضا داشتند مطلب قبل را کمی بیشتر برایشان شرح دهم. امید که شفاف شده باشد.
اگر صادقانه بخواهم بگویم خلاصهترین جواب برای بیشتر سؤالاتی که میپرسید فقط دو کلمه است:
مراقبه کنید.
وقتی به کلاس موسیقی میروید چطور میتوانید یک موزیک زیبا بنوازید بدون اینکه تمرین کنید؟
وقتی به کلاس زبان میروید چطور میتوانید به زبان مسلط بشوید بدون اینکه تمرین کنید؟
یا هر علم، هنر یا فن دیگری.
واقعاً موضوع به همین سادگی است:
مراقبه کنید و در انجام مراقبه تداوم داشته باشید.
رفتهرفته خودِ مراقبه شما را هدایت خواهد کرد.
مکمل اصلی در کنار مراقبه، خودشناسی است.
مراقبهی صرف بدون خودشناسی ممکن است بعد از مدتی تبدیل به امری مکانیکی بشود مثل اکثر افرادی که نماز میخوانند اما نمازشان چیزی جز خم و راست شدن نیست. به همین جهت گفته شده که در نماز باید حضور داشت.
مولانا میان نماز عوام و خواص فـرق مـیگذاشت و میفرمود: "نماز عوام قالبی باشد بیجان، چه جانِ نماز حضورِ دل است"
و همینطور در جای دیگر نیز به زیبایی اشاره میکند:
"الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد"
گاهی وقتی یک مربی معنوی متوجه میشود که فرد صرفاً بهطور مکانیکی مدیتیشن میکند او را از این کار بازداشته و به سمت خودشناسی هدایتش میکند تا در پرتو تعالیم خودشناسی فرد به مسیر درست هدایت شده و بعدازآن مجدداً تمرین معنویاش را با حضور انجام دهد.
حالا در اینجا برای روشنتر شدن، موضوع مراقبه را در قالب چند مطلب قبل یعنی موضوع رنگها و نور بررسی میکنیم:
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست"
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست" این نویدی است که مولانا به ما میدهد. او میگوید شما میتوانید از این حجم رنگهایی که گرفتارشان شدهاید به سمت بیرنگی یا نور بروید. این دو صد رنگ چیزی است که تو خودت را آن میپنداری یعنی همان من ذهنی و بیرنگی ماهیتِ حقیقی توست.
"رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست" این رنگها رفتهرفته همچون ابری شدهاند که ماهیت حقیقی تو را که ماه تابان و درخشان است را به حجاب بردهاند.
حالا مولانا جواب این سؤال که چطور باید از رنگها به سمت بیرنگی یا از ابر به سوی نور برویم را در دیوان غزلیات به ما میدهد:
"بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید"
مراقبهی حقیقی درواقع همان مرگ است.
تو در طی سالها آنچنان متمرکز بر این رنگها شدهای که دیگر خودت را صرفاً همین دوصد رنگ میپنداری. مراقبهی حقیقی قطعِ اتصال با این رنگها یا مردن بر این خودِ خیالی است.
مراقبه یعنی قطع ارتباط با محتوای آگاهی. یعنی قطع ارتباط با رنگها.
دقت کنید که نور پیشاپیش حی و حاضر است. بهمحض اینکه ابرها کنار بروند متوجه آن خواهی شد. بهمحض اینکه تمرکزِ توجه از رنگها برداشته شود متوجه نور میشوی. یا بهتر بگویم، متوجه خودت میشوی.
در مراقبه، "عامل توجه" از تمرکز بر محتوایِ چیزهایی که از آنها آگاه است یعنی از رنگها، متوجه خودش میشود.
متمرکز شدن شدید بر عینیتها، متمرکز شدن شدید بر بیرونیات (افکار، احساسات، حواس، اتفاقات، رویدادها، تصاویر، خاطرات، گذشته) منجر به این شده که تو رفتهرفته خودت را فراموش کنی.
من پیش از اینکه افکار و احساسات و خاطرات و گذشته ام باشم کیستم؟ یا چیستم؟
در اینجا پیشنهاد میکنم تا یک بار دیگر دو مطلب قبل را بخوانی.
#مسیرمستقیم
مراقبه کنید.
وقتی به کلاس موسیقی میروید چطور میتوانید یک موزیک زیبا بنوازید بدون اینکه تمرین کنید؟
وقتی به کلاس زبان میروید چطور میتوانید به زبان مسلط بشوید بدون اینکه تمرین کنید؟
یا هر علم، هنر یا فن دیگری.
واقعاً موضوع به همین سادگی است:
مراقبه کنید و در انجام مراقبه تداوم داشته باشید.
رفتهرفته خودِ مراقبه شما را هدایت خواهد کرد.
مکمل اصلی در کنار مراقبه، خودشناسی است.
مراقبهی صرف بدون خودشناسی ممکن است بعد از مدتی تبدیل به امری مکانیکی بشود مثل اکثر افرادی که نماز میخوانند اما نمازشان چیزی جز خم و راست شدن نیست. به همین جهت گفته شده که در نماز باید حضور داشت.
مولانا میان نماز عوام و خواص فـرق مـیگذاشت و میفرمود: "نماز عوام قالبی باشد بیجان، چه جانِ نماز حضورِ دل است"
و همینطور در جای دیگر نیز به زیبایی اشاره میکند:
"الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد"
گاهی وقتی یک مربی معنوی متوجه میشود که فرد صرفاً بهطور مکانیکی مدیتیشن میکند او را از این کار بازداشته و به سمت خودشناسی هدایتش میکند تا در پرتو تعالیم خودشناسی فرد به مسیر درست هدایت شده و بعدازآن مجدداً تمرین معنویاش را با حضور انجام دهد.
حالا در اینجا برای روشنتر شدن، موضوع مراقبه را در قالب چند مطلب قبل یعنی موضوع رنگها و نور بررسی میکنیم:
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست"
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست" این نویدی است که مولانا به ما میدهد. او میگوید شما میتوانید از این حجم رنگهایی که گرفتارشان شدهاید به سمت بیرنگی یا نور بروید. این دو صد رنگ چیزی است که تو خودت را آن میپنداری یعنی همان من ذهنی و بیرنگی ماهیتِ حقیقی توست.
"رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست" این رنگها رفتهرفته همچون ابری شدهاند که ماهیت حقیقی تو را که ماه تابان و درخشان است را به حجاب بردهاند.
حالا مولانا جواب این سؤال که چطور باید از رنگها به سمت بیرنگی یا از ابر به سوی نور برویم را در دیوان غزلیات به ما میدهد:
"بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید"
مراقبهی حقیقی درواقع همان مرگ است.
تو در طی سالها آنچنان متمرکز بر این رنگها شدهای که دیگر خودت را صرفاً همین دوصد رنگ میپنداری. مراقبهی حقیقی قطعِ اتصال با این رنگها یا مردن بر این خودِ خیالی است.
مراقبه یعنی قطع ارتباط با محتوای آگاهی. یعنی قطع ارتباط با رنگها.
دقت کنید که نور پیشاپیش حی و حاضر است. بهمحض اینکه ابرها کنار بروند متوجه آن خواهی شد. بهمحض اینکه تمرکزِ توجه از رنگها برداشته شود متوجه نور میشوی. یا بهتر بگویم، متوجه خودت میشوی.
در مراقبه، "عامل توجه" از تمرکز بر محتوایِ چیزهایی که از آنها آگاه است یعنی از رنگها، متوجه خودش میشود.
متمرکز شدن شدید بر عینیتها، متمرکز شدن شدید بر بیرونیات (افکار، احساسات، حواس، اتفاقات، رویدادها، تصاویر، خاطرات، گذشته) منجر به این شده که تو رفتهرفته خودت را فراموش کنی.
من پیش از اینکه افکار و احساسات و خاطرات و گذشته ام باشم کیستم؟ یا چیستم؟
در اینجا پیشنهاد میکنم تا یک بار دیگر دو مطلب قبل را بخوانی.
#مسیرمستقیم
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مراقبه سادهتر از اون چیزیه که فکر میکنی - #مینگیور رینپوشه
کار مراقبه قطع کردن همهویتشدگی با صدای درون سره.
کار مراقبه برداشتنِ توجهِ بیشازحد از روی این صداست.
به علت چسبندگیِ بیشازحدِ عاملتوجه یا آگاهی به صدای درون سر، تو حقیقت خودت رو فراموش کردی و رفتهرفته خودتو با این صدا یکی گرفتی یا بهاصطلاح باهاش هم هویت شدی.
هشیار باش که:
تو این صدا نیستی بلکه تو اون چیزی هستی که از این صدا آگاهه.
کار مراقبه اینه که به طرق گوناگون توجه رو از این صدا برداشته و کم کم تو رو متوجه این موضوع میکنه که:
"تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریایی عمیق"
که یعنی:
تو این شخصی که گمان میکنی هستی،نیستی،
بلکه تو اون چیزی هستی که از این شخصی که گمان میکنی هستی، آگاهه.
این شخص همون صدای درون سره، همون رنگهاست که تو پستهای قبل بهش اشاره شده بود.
وقتی رفتهرفته این موضوع رو عمیقاً درک کنی اونوقت،
مثل انگشتری هستی که در جهان زیورآلات بیشمار مثل حلقه و گردنبند و گوشوار و النگو ناگهاااااان متوجه میشه که ماهیتش طلاست.
در این صورت وقتی با این ادراک به جهان اطرافش نگاه میکنه چی میبینه؟؟؟
مثل موجی هستی که در جهان امواج بیشمار ناگهاااااان متوجه میشه که ماهیتش آبه.
در این صورت وقتی با این ادراک به جهان اطرافش نگاه میکنه چی میبینه؟؟؟
"که یکی هست و هیچ نیست جز او"
(لطفاً) برای چند روز مراقبه شنیدن صدا رو انجام بده.
برای انجام دادنش سؤال پرسیده بودید که چطور باید انجامش بدم، این تمرین واقعاً خیلی خیلی ساده است:
فقط تمرکزِ توجهات رو از صدای درون سر به صدای بیرون هدایت کن. همین. انگار در سکوت فقط داری به صدای بیرون گوش میدی.
درواقع یعنی بهجای اینکه متمرکز به صدای درون سرت باشی و فقط اونو بشنوی، روی صدای بیرون متمرکز باش و اونو بشنو. درباره صداهایی که میشنوی فکر نکن یا قضاوتشون نکن فقط بهشون گوش بده. همین.
البته که در اوایل تمرکزِ توجه مدام از صدای بیرون به صدای درون در رفت و آمده اما نگران نباش این عادیه، ادامه بده، آهسته و پیوسته.
این مراقبه رو انجام بده.
امروز انجامش بده شب ازت ی سؤال خیلی مهم میپرسم.
#مسیرمستقیم
کار مراقبه برداشتنِ توجهِ بیشازحد از روی این صداست.
به علت چسبندگیِ بیشازحدِ عاملتوجه یا آگاهی به صدای درون سر، تو حقیقت خودت رو فراموش کردی و رفتهرفته خودتو با این صدا یکی گرفتی یا بهاصطلاح باهاش هم هویت شدی.
هشیار باش که:
تو این صدا نیستی بلکه تو اون چیزی هستی که از این صدا آگاهه.
کار مراقبه اینه که به طرق گوناگون توجه رو از این صدا برداشته و کم کم تو رو متوجه این موضوع میکنه که:
"تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریایی عمیق"
که یعنی:
تو این شخصی که گمان میکنی هستی،نیستی،
بلکه تو اون چیزی هستی که از این شخصی که گمان میکنی هستی، آگاهه.
این شخص همون صدای درون سره، همون رنگهاست که تو پستهای قبل بهش اشاره شده بود.
وقتی رفتهرفته این موضوع رو عمیقاً درک کنی اونوقت،
مثل انگشتری هستی که در جهان زیورآلات بیشمار مثل حلقه و گردنبند و گوشوار و النگو ناگهاااااان متوجه میشه که ماهیتش طلاست.
در این صورت وقتی با این ادراک به جهان اطرافش نگاه میکنه چی میبینه؟؟؟
مثل موجی هستی که در جهان امواج بیشمار ناگهاااااان متوجه میشه که ماهیتش آبه.
در این صورت وقتی با این ادراک به جهان اطرافش نگاه میکنه چی میبینه؟؟؟
"که یکی هست و هیچ نیست جز او"
(لطفاً) برای چند روز مراقبه شنیدن صدا رو انجام بده.
برای انجام دادنش سؤال پرسیده بودید که چطور باید انجامش بدم، این تمرین واقعاً خیلی خیلی ساده است:
فقط تمرکزِ توجهات رو از صدای درون سر به صدای بیرون هدایت کن. همین. انگار در سکوت فقط داری به صدای بیرون گوش میدی.
درواقع یعنی بهجای اینکه متمرکز به صدای درون سرت باشی و فقط اونو بشنوی، روی صدای بیرون متمرکز باش و اونو بشنو. درباره صداهایی که میشنوی فکر نکن یا قضاوتشون نکن فقط بهشون گوش بده. همین.
البته که در اوایل تمرکزِ توجه مدام از صدای بیرون به صدای درون در رفت و آمده اما نگران نباش این عادیه، ادامه بده، آهسته و پیوسته.
این مراقبه رو انجام بده.
امروز انجامش بده شب ازت ی سؤال خیلی مهم میپرسم.
#مسیرمستقیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این قسمتی از تمرین امروز منه که اینجا برای شما قرار میدم.
حالا اگه امروز مراقبه شنیدن صدا رو انجام دادید متن زیر رو بخونید:
گفته بودیم که برای انجام مراقبهیِ شنیدنِ صداها "به جای اینکه صدای درون سرت رو بشنوی، صدای بیرون رو بشنو."
اگه این تمرین رو انجام دادید احتمالاً حداقل برای یک ثانیه هم که شده تونستید توجه رو از صدای درون سر به سمت بیرون هدایت کنید.
روی این سؤال تعمق کنید:
"اون چیزی که میتونه انتخاب کنه کدوم صدا رو بشنوه چیه؟"
تو نه صدای درون سرت هستی و نه صدای بیرون.
بلکه تو اون چیزی هستی که از هر دو اینها آگاهه.
آیا این چیزی که درون من از صداها آگاهه با اون چیزی که درون تو از صداها آگاهه فرق میکنه؟
به این سؤال جواب ندید بلکه توجه رو عمیقا به سمتش ببرید.
به این سوال بصورت ذهنی یعنی با توجه به داده های پیشینی که در ذهن انبار شده جواب ندید بلکه اون رو در تجربه خودتون مورد بررسی قرار بدید.
هرچه بیشتر تمرین شنیدن صداها رو انجام بدید عمیقتر این موضوع رو درک میکنید. به تمرین ادامه بدید.
من چیستم؟
#مسیرمستقیم
این قسمتی از تمرین امروز منه که اینجا برای شما قرار میدم.
حالا اگه امروز مراقبه شنیدن صدا رو انجام دادید متن زیر رو بخونید:
گفته بودیم که برای انجام مراقبهیِ شنیدنِ صداها "به جای اینکه صدای درون سرت رو بشنوی، صدای بیرون رو بشنو."
اگه این تمرین رو انجام دادید احتمالاً حداقل برای یک ثانیه هم که شده تونستید توجه رو از صدای درون سر به سمت بیرون هدایت کنید.
روی این سؤال تعمق کنید:
"اون چیزی که میتونه انتخاب کنه کدوم صدا رو بشنوه چیه؟"
تو نه صدای درون سرت هستی و نه صدای بیرون.
بلکه تو اون چیزی هستی که از هر دو اینها آگاهه.
آیا این چیزی که درون من از صداها آگاهه با اون چیزی که درون تو از صداها آگاهه فرق میکنه؟
به این سؤال جواب ندید بلکه توجه رو عمیقا به سمتش ببرید.
به این سوال بصورت ذهنی یعنی با توجه به داده های پیشینی که در ذهن انبار شده جواب ندید بلکه اون رو در تجربه خودتون مورد بررسی قرار بدید.
هرچه بیشتر تمرین شنیدن صداها رو انجام بدید عمیقتر این موضوع رو درک میکنید. به تمرین ادامه بدید.
من چیستم؟
#مسیرمستقیم
منِ ذهنی یا این شخص یا همین چیزی که ما بهطورمعمول خودمان را همان میپنداریم، صرفاً محتویات ذهن شامل افکار، احساسات، حواس، خاطرات و گذشته است.
شرط بقای این من ذهنی یا ایگو، تداومِ تمرکزِ توجه روی این محتویات است. در اینجا حالتی پیش میآید که گویا توجه در اینجا گیر کرده است. و پدید آمدنِ این شخص یا بهبیاندیگر این محدودیت، حاصلِ گیرکردنِ عاملِ توجه روی این محتویات است.
عامل توجه یا همان آگاهی-هشیاری به دلیل توجه شدید به این محتویات، خودش را فراموش کرده و خودش را صرفاً همین محتویات میشناسد.
هدف از مراقبه (در ابتدا) باز کردن این چسبندگیِ عاملِ توجه به محتویات ذهن است. و بعدازآن برگرداندن توجه به سمت خودش. یا بهاصطلاح آگاه شدن آگاهی از خودش.
مدیتیشنهای ذهنآگاهی مثل تمرین توجه به صداها، تمرین تنفس، تمرین مشاهده گری یا به بیان بهتر هر عملی که توجه را از تمرکز شدید بر محتویات ذهن بردارد برای مرحله ابتدایی این فرایند بسیار سودمند هستند.
البته در تمام این مراحل نباید فراموش کرد که بزرگترین استادِ راهنما خودِ زندگی است که با الگوریتم خاصی که بوجود میاورد یعنی اتفاقاتی که در مسیر زندگی رخ میدهند توجه خودش را به سمتی که میخواهد برمیگرداند.
دقت کنید که تمام این مراحل ازجمله فراموش کردن ماهیت حقیقی خودمان و یکی پنداشتن خودمان با محتویات ذهن همه در جای خودشان دقیقاً درست هستند و بهدرستی عمل میکنند و هیچ اشتباهی در کار نیست.
*پیشنهاد میشود که در صورت اشتیاق به مراقبه شنیدن صداها ادامه دهید.
#مسیرمستقیم
شرط بقای این من ذهنی یا ایگو، تداومِ تمرکزِ توجه روی این محتویات است. در اینجا حالتی پیش میآید که گویا توجه در اینجا گیر کرده است. و پدید آمدنِ این شخص یا بهبیاندیگر این محدودیت، حاصلِ گیرکردنِ عاملِ توجه روی این محتویات است.
عامل توجه یا همان آگاهی-هشیاری به دلیل توجه شدید به این محتویات، خودش را فراموش کرده و خودش را صرفاً همین محتویات میشناسد.
هدف از مراقبه (در ابتدا) باز کردن این چسبندگیِ عاملِ توجه به محتویات ذهن است. و بعدازآن برگرداندن توجه به سمت خودش. یا بهاصطلاح آگاه شدن آگاهی از خودش.
مدیتیشنهای ذهنآگاهی مثل تمرین توجه به صداها، تمرین تنفس، تمرین مشاهده گری یا به بیان بهتر هر عملی که توجه را از تمرکز شدید بر محتویات ذهن بردارد برای مرحله ابتدایی این فرایند بسیار سودمند هستند.
البته در تمام این مراحل نباید فراموش کرد که بزرگترین استادِ راهنما خودِ زندگی است که با الگوریتم خاصی که بوجود میاورد یعنی اتفاقاتی که در مسیر زندگی رخ میدهند توجه خودش را به سمتی که میخواهد برمیگرداند.
دقت کنید که تمام این مراحل ازجمله فراموش کردن ماهیت حقیقی خودمان و یکی پنداشتن خودمان با محتویات ذهن همه در جای خودشان دقیقاً درست هستند و بهدرستی عمل میکنند و هیچ اشتباهی در کار نیست.
*پیشنهاد میشود که در صورت اشتیاق به مراقبه شنیدن صداها ادامه دهید.
#مسیرمستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا وقتی درگیر افکار میشوم از دستش میدهم؟ - #روپرت_اسپایرا
*این ویدئو در ارتباط با همان تغییرِ تمرکزِ توجه است که در پستهای قبل مدام به آن اشاره میشد.
من فریفته ی محتوایات ذهن میشوم و سپس حقیقتِ خودم را با آنها یکی میپندارم و بعد این خودِ خیالی یا این شخصی که از دل همان محتویات پدید آمده ظاهرا حجاب ماهیت حقیقی خودم میشود.
سؤالات مهمی که در این ویدئو پرسیده میشود را با توجه به تمریناتی که در پستهای قبل داشتیم میتوان اینگونه بیان کرد:
آیا من این افکار درون سرم هستم یا چیزی هستم که از این افکار آگاه است؟
این چه چیزی است که از صدای درون سرم آگاه است؟
این چیزی که از صدای درون سرم و همینطور صدای بیرون آگاه است، چیست؟
این چه چیزی است که ظاهرا حجاب ادراک ماهیت حقیقی خودم شده است؟
من چیستم؟
*این ویدئو در ارتباط با همان تغییرِ تمرکزِ توجه است که در پستهای قبل مدام به آن اشاره میشد.
من فریفته ی محتوایات ذهن میشوم و سپس حقیقتِ خودم را با آنها یکی میپندارم و بعد این خودِ خیالی یا این شخصی که از دل همان محتویات پدید آمده ظاهرا حجاب ماهیت حقیقی خودم میشود.
سؤالات مهمی که در این ویدئو پرسیده میشود را با توجه به تمریناتی که در پستهای قبل داشتیم میتوان اینگونه بیان کرد:
آیا من این افکار درون سرم هستم یا چیزی هستم که از این افکار آگاه است؟
این چه چیزی است که از صدای درون سرم آگاه است؟
این چیزی که از صدای درون سرم و همینطور صدای بیرون آگاه است، چیست؟
این چه چیزی است که ظاهرا حجاب ادراک ماهیت حقیقی خودم شده است؟
من چیستم؟