Forwarded from تفحص خویش
"ترس"
جبران خلیل جبران
گفته میشود که رود پیش از ورود به دریا، از ترس بر خودش میلرزد.
او برمیگردد و به راهی که آمده بود نگاهی میاندازد.
سفرش را از قله کوهها آغاز کرده بود،
مسیر پرپیچوخمی از میان جنگلها و روستاها سپری کرده بود
و حالا درست رو به روی خودش
اقیانوس وسیعی را میدید،
اقیانوسی که ورودِ به آن برایش همچون محوشدنی همیشگی بود.
اما راه دیگری وجود نداشت.
رودخانه نمیتوانست به عقب بازگردد.
هیچکس نمیتواند به عقب بازگردد.
در هستی، بازگشت به عقب ناممکن است.
رودخانه باید ریسکِ ورود به اقیانوس را بپذیرد
چون فقط در این صورت است که ترسش از بین میرود
چون درست در همینجاست که رودخانه متوجه میشود که ماجرا ناپدید شدن در اقیانوس نیست بلکه...
اقیانوس شدن است.
جبران خلیل جبران
گفته میشود که رود پیش از ورود به دریا، از ترس بر خودش میلرزد.
او برمیگردد و به راهی که آمده بود نگاهی میاندازد.
سفرش را از قله کوهها آغاز کرده بود،
مسیر پرپیچوخمی از میان جنگلها و روستاها سپری کرده بود
و حالا درست رو به روی خودش
اقیانوس وسیعی را میدید،
اقیانوسی که ورودِ به آن برایش همچون محوشدنی همیشگی بود.
اما راه دیگری وجود نداشت.
رودخانه نمیتوانست به عقب بازگردد.
هیچکس نمیتواند به عقب بازگردد.
در هستی، بازگشت به عقب ناممکن است.
رودخانه باید ریسکِ ورود به اقیانوس را بپذیرد
چون فقط در این صورت است که ترسش از بین میرود
چون درست در همینجاست که رودخانه متوجه میشود که ماجرا ناپدید شدن در اقیانوس نیست بلکه...
اقیانوس شدن است.
Forwarded from تفحص خویش
Fear
Khalil Gibran
It is said that before entering the sea
a river trembles with fear.
She looks back at the path she has traveled,
from the peaks of the mountains,
the long winding road crossing forests and villages.
And in front of her,
she sees an ocean so vast,
that to enter
there seems nothing more than to disappear forever.
But there is no other way.
The river can not go back.
Nobody can go back.
To go back is impossible in existence.
The river needs to take the risk
of entering the ocean
because only then will fear disappear,
because that's where the river will know it's not about disappearing into the ocean, but of becoming the ocean.
Khalil Gibran
It is said that before entering the sea
a river trembles with fear.
She looks back at the path she has traveled,
from the peaks of the mountains,
the long winding road crossing forests and villages.
And in front of her,
she sees an ocean so vast,
that to enter
there seems nothing more than to disappear forever.
But there is no other way.
The river can not go back.
Nobody can go back.
To go back is impossible in existence.
The river needs to take the risk
of entering the ocean
because only then will fear disappear,
because that's where the river will know it's not about disappearing into the ocean, but of becoming the ocean.
Forwarded from تفحص خویش
«هراکلیتوس»
۴۷۵–۵۳۵ قبل از میلاد
آموزهی اصلی هراکلیتوس بیانگر آن است که هر چیزی در حال سیلان و در معرض تغییر مدام قرار دارد زیرا واقعیت نهایی ذاتاً جوهری متغیر و همواره پیشرونده و پیوسته در حال سیلان است.
هراکلیتوس عالم را نظامی میپنداشت که به نحو بیوقفه در حال دگرگونی است نظامی که نه با رسیدن به هدف خود به پایان میرسد و نه با رسیدن به کمال کامل میشود. وی این اندیشه را در عبارتی کوتاه چنین بیان کرده است: همهچیز درگذراست و هیچچیز ساکن نیست.
اشیا تنها در مرحلهی گذار و همواره در حال تبدیلشدن به چیزی دیگر هستند. هر چیزی بهطور دائم از وضعی به وضع دیگر در حال تغییر و تبدل است، درست مانند انسانی که مثلاً از دوران کودکی بهسوی بلوغ پیش میرود، و محال است در نقطهای از زمان توقف کند یا مانع تغییرات خود در زمان شود. تنها زمان نیست که بهطور پیوسته پیش میرود بلکه کل عالم ادراکی نیز در حال گذار است.
ازنظر هراکلیتوس مُبدع یا آرخه که از سوی فیلسوفان اولیهی یونان به نیرویی اطلاق میشد که علت پیدایش جهان بود، حرکت است .از این لحاظ او عقیده داشت حرکت امری ذاتی در ماده است. بر اساس این دیدگاه عنصری زنده و خودبسنده در تمامی اشکال ماده حضور دارد و هر فرآیندی را در قلمرو عالم متغیر به تکاپو وامیدارد، از جوانه زدن دانهی یک درخت تا حرکات رودی که جریان آن درنهایت به دریا میریزد.
واقعیت سرمدی حرکت جهانی است نه شیء حسی.
هرچند هیچچیز ثابتی جز خود تغییر وجود ندارد، فرآیند تغییر بر طبق عقل* بهعنوان وجه ثابتِ عالم روی میدهد. عقل، تمامی صورتهای متغیر و تکرارشوندهی موجود در عالم را تحت کنترل خود درمیآورد. حرکت موزون، پدیدههای در حال تغییر را هدایت میکند و همهی این کارها را بر طبق قانون انجام میدهد. این اصل طبیعی یعنی عقل یا قانون طبیعت و به تعبیر خود وی لوگوس، اصلی عقلانی است که بر سراسر طبیعت سیطره دارد؛ عقل بر طبقِ قانونِ تغییرناپذیر و جهانشمول خود بر سراسر فرآیندهای جهانی فرمان میراند. لوگوسِ عالم، عملکردِ منظمِ فرآیندهایِ جهانیِ کنش و واکنش را محقق میسازد. این فرآیندها با اتحادشان رشد و نمو اشیا را موجب میشوند و سپس با افتراقشان در چرخهای بیوقفه از زندگی به مرگ، از ترکیب به تجزیه، از آفرینش به نابودی و از نظم به بینظمی میگرایند و برعکس. همهی این امور در رشتهای از تغییرات هماهنگ و موزون روی میدهد. هر چیزی در جهان بهصورت دورانی دستخوش این روند تغییر قرار میگیرد و یگانه قانون تغییر یعنی لوگوس، ثابت باقی میماند. لوگوس همان عقل کلی در طبیعت است.
*منظور عقل کلی یا لوگوس است.
از کتاب: تاریخ فلسفه از آغاز تا امروز
ویلیام ساهاکیان
۴۷۵–۵۳۵ قبل از میلاد
آموزهی اصلی هراکلیتوس بیانگر آن است که هر چیزی در حال سیلان و در معرض تغییر مدام قرار دارد زیرا واقعیت نهایی ذاتاً جوهری متغیر و همواره پیشرونده و پیوسته در حال سیلان است.
هراکلیتوس عالم را نظامی میپنداشت که به نحو بیوقفه در حال دگرگونی است نظامی که نه با رسیدن به هدف خود به پایان میرسد و نه با رسیدن به کمال کامل میشود. وی این اندیشه را در عبارتی کوتاه چنین بیان کرده است: همهچیز درگذراست و هیچچیز ساکن نیست.
اشیا تنها در مرحلهی گذار و همواره در حال تبدیلشدن به چیزی دیگر هستند. هر چیزی بهطور دائم از وضعی به وضع دیگر در حال تغییر و تبدل است، درست مانند انسانی که مثلاً از دوران کودکی بهسوی بلوغ پیش میرود، و محال است در نقطهای از زمان توقف کند یا مانع تغییرات خود در زمان شود. تنها زمان نیست که بهطور پیوسته پیش میرود بلکه کل عالم ادراکی نیز در حال گذار است.
ازنظر هراکلیتوس مُبدع یا آرخه که از سوی فیلسوفان اولیهی یونان به نیرویی اطلاق میشد که علت پیدایش جهان بود، حرکت است .از این لحاظ او عقیده داشت حرکت امری ذاتی در ماده است. بر اساس این دیدگاه عنصری زنده و خودبسنده در تمامی اشکال ماده حضور دارد و هر فرآیندی را در قلمرو عالم متغیر به تکاپو وامیدارد، از جوانه زدن دانهی یک درخت تا حرکات رودی که جریان آن درنهایت به دریا میریزد.
واقعیت سرمدی حرکت جهانی است نه شیء حسی.
هرچند هیچچیز ثابتی جز خود تغییر وجود ندارد، فرآیند تغییر بر طبق عقل* بهعنوان وجه ثابتِ عالم روی میدهد. عقل، تمامی صورتهای متغیر و تکرارشوندهی موجود در عالم را تحت کنترل خود درمیآورد. حرکت موزون، پدیدههای در حال تغییر را هدایت میکند و همهی این کارها را بر طبق قانون انجام میدهد. این اصل طبیعی یعنی عقل یا قانون طبیعت و به تعبیر خود وی لوگوس، اصلی عقلانی است که بر سراسر طبیعت سیطره دارد؛ عقل بر طبقِ قانونِ تغییرناپذیر و جهانشمول خود بر سراسر فرآیندهای جهانی فرمان میراند. لوگوسِ عالم، عملکردِ منظمِ فرآیندهایِ جهانیِ کنش و واکنش را محقق میسازد. این فرآیندها با اتحادشان رشد و نمو اشیا را موجب میشوند و سپس با افتراقشان در چرخهای بیوقفه از زندگی به مرگ، از ترکیب به تجزیه، از آفرینش به نابودی و از نظم به بینظمی میگرایند و برعکس. همهی این امور در رشتهای از تغییرات هماهنگ و موزون روی میدهد. هر چیزی در جهان بهصورت دورانی دستخوش این روند تغییر قرار میگیرد و یگانه قانون تغییر یعنی لوگوس، ثابت باقی میماند. لوگوس همان عقل کلی در طبیعت است.
*منظور عقل کلی یا لوگوس است.
از کتاب: تاریخ فلسفه از آغاز تا امروز
ویلیام ساهاکیان
Forwarded from تفحص خویش
هرگز برای اینکه زندگیتان تغیر کند و یا چیز بهتری به شما داده شود نزد خدا دعا نکنید.
این دعاها اشتباهاند.
اگر میخواهید با خدا مناجات کنید،
از خدا بخواهید تا قدرت و خرد و شجاعت لازم برای رسیدگی به وضعیتی که در آن قرارگرفتهاید را به شما بدهد. دعا و مناجات درست همین است.
#رابرت آدامز
Never pray to God to change your life, and to give you something better.
This is wrong prayer.
If you have to pray to God,
Pray to God to give you the strength and the wisdom and the courage that you need to be able to handle the situation that you're in. This is correct prayer."
#Robert Adams
این دعاها اشتباهاند.
اگر میخواهید با خدا مناجات کنید،
از خدا بخواهید تا قدرت و خرد و شجاعت لازم برای رسیدگی به وضعیتی که در آن قرارگرفتهاید را به شما بدهد. دعا و مناجات درست همین است.
#رابرت آدامز
Never pray to God to change your life, and to give you something better.
This is wrong prayer.
If you have to pray to God,
Pray to God to give you the strength and the wisdom and the courage that you need to be able to handle the situation that you're in. This is correct prayer."
#Robert Adams
Forwarded from تفحص خویش
شما توسط خدا احاطهشدهاید اما بااینحال خدا را نمیبینید چون چیزهایی درباره خدا «میدانید». آخرین مانع برای دیدن خدا همین مفهومی است که از خدا دارید.
شما خدا را گمکردهاید چون گمان میکنید که میدانید؛ و این چیز خوفناکی در خصوص مذهب است. این همان موردی است که در انجیلها آمده که افراد مذهبی که (گمان میکردند) میدانند، عیسی را (مصلوب کرده) و از دستش خلاص شدند.
حکیم بزرگ چینی لائو تزو میگوید: "آنی که میداند، نمیگوید و آنکه میگوید نمیداند."
تمام الهامات هرچقدر هم که الهی باشند هرگز چیزی بیشتر از انگشتی که به ماه اشاره میکند نیستند و همانطور که در مشرق زمین میگویند: هنگامیکه استاد به ماه اشاره میکند تمام آنچه یک ابله میبیند فقط انگشت است.
#آنتونی د ملو
شما خدا را گمکردهاید چون گمان میکنید که میدانید؛ و این چیز خوفناکی در خصوص مذهب است. این همان موردی است که در انجیلها آمده که افراد مذهبی که (گمان میکردند) میدانند، عیسی را (مصلوب کرده) و از دستش خلاص شدند.
حکیم بزرگ چینی لائو تزو میگوید: "آنی که میداند، نمیگوید و آنکه میگوید نمیداند."
تمام الهامات هرچقدر هم که الهی باشند هرگز چیزی بیشتر از انگشتی که به ماه اشاره میکند نیستند و همانطور که در مشرق زمین میگویند: هنگامیکه استاد به ماه اشاره میکند تمام آنچه یک ابله میبیند فقط انگشت است.
#آنتونی د ملو
Forwarded from تفحص خویش
"You are surrounded by God, yet you don’t see God because you 'know' about God. The final barrier to the vision of God is your God concept. You miss God because you think you know. That’s the terrible thing about religion. That’s what the gospels were saying that religious people 'knew,' so they got rid of Jesus.
The great Chinese sage, Lao-Tse, said, 'The one who knows, does not say; the one who says, does not know.' All revelations, however divine, are never any more than a finger pointing to the moon. As it is said in the East, 'When the sage points to the moon, all the idiot sees is the finger.'"
#Anthony de Mello (20th century Indian Catholic mystic)
The great Chinese sage, Lao-Tse, said, 'The one who knows, does not say; the one who says, does not know.' All revelations, however divine, are never any more than a finger pointing to the moon. As it is said in the East, 'When the sage points to the moon, all the idiot sees is the finger.'"
#Anthony de Mello (20th century Indian Catholic mystic)
در ارتباط با مطلب قبل آنجا که اشاره شد: " هنگامیکه استاد به ماه اشاره میکند تمام آنچه یک ابله میبیند فقط انگشت است." هنوز در اینجا فاجعهای رخ نداده و فاجعه حقیقی درست زمانی است که ابلهانی که صرفاً انگشت را میبینند دستِ بالا را گرفته و بنای اصل و حقیقت را بر انگشت گذاشته و همگان را دعوت به انگشتباوری میکنند. کتابها در باب انگشت مینویسند ازجمله انگشت شناسی، چطور و با چه زاویه به انگشت نگاه کنیم، سایز انگشت، شناخت انواع انگشت و ... آنچنان بهپیش میروند که گویی ماه تماماً به حاشیه رفته و انگشت بهعنوان اصل و حقیقت معرفی میشود. انگشت باوران رفتهرفته با این باور و پندار اشتباه همهویت و شرطی میشوند و در برابر هر آنچه این باور را تهدید کند عکسالعمل نشان میدهند، اما نباید فراموش کنیم که ماهیت ماه در حاشیه ماندن نیست. پیشازاین نیز گفته شده بود که "ایگو یا همان همهویتشدگی با باورها – در اینجا انگشت- با زندگی – در اینجا ماه- در تضاد است، آنچه در تضاد با زندگی باشد مرده است. مرده با زنده در تضاد است. این امورِ مرده است که ایگو را زنده نگه میدارد. ایگو از چسبیدن به این امور تغذیه میکند؛ و از طرفی هم تهدید این باورها، تهدید ساختار ایگو است. فردی که صرفاً در مرتبه باورهای ذهنی است و حقیقت را تجربه نکرده بهطور مدام در حال تجربه درد و رنج است چراکه او در پی نگهداشتن آن باورهای مرده است و از سوی دیگر جریان زندگی به طرق گوناگون در پی ویران کردن آنهاست، چون تا آن مرده ویران نشود این زنده ادراک نمیشود، چون تا آن کهنه ویران نشود این تازه ادراک نمیگردد." چون تا همهویتشدگی با تصویرِ انگشت فرونریزد توجه از روی آن برداشته نشده و متوجه ماه نمیشود.
مراقب باشیم انگشت را بهجای ماه اشتباه نگیریم.
#مسیرمستقیم
مراقب باشیم انگشت را بهجای ماه اشتباه نگیریم.
#مسیرمستقیم
Forwarded from تفحص خویش
این شخص نیست که بیدار میشود بلکه خودِ آگاهی است که از این آشفتگیِ وجودِ شخصی بیدار میشود.
و هنگامیکه بیدار شد،
آنگاه متوجه میشود که تمام آنچه آشفتگی مینامید تماماً و کاملاً الهی بود.
#موجی
«از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکشد به بیجهاتت»
#مولانا
«این جفای خلق با تو در جهان
گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنان بدخو کنند
تا تو را ناچار رو آن سو کنند»
#مولانا
و هنگامیکه بیدار شد،
آنگاه متوجه میشود که تمام آنچه آشفتگی مینامید تماماً و کاملاً الهی بود.
#موجی
«از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکشد به بیجهاتت»
#مولانا
«این جفای خلق با تو در جهان
گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنان بدخو کنند
تا تو را ناچار رو آن سو کنند»
#مولانا
Forwarded from تفحص خویش
به نظر میرسد ما فراموش کردهایم که موسیقی فقط به خاطر همین جریان و ریتمش است که لذتبخش و گوشنواز است و چنانچه ما یک نت یا آکورد را صرفاً به این خاطر که آن نت را دوست داریم بیشتر از زمان خودش طولانی کنیم مسلماً آن قطعه نابود خواهد شد.
زندگی هم به همین ترتیب یک فرایند جاری و روان است و متوقف کردن این جریان به این خاطر که بعضی از این قسمتها را دوست داریم و از بعضی دیگر میترسیم زندگی را به کشمکشی ناممکن تبدیل میکند.
درواقع برای اکثر مردم زندگی تبدیل به عادتِ همیشگیِ نگاه به پشت سر یعنی گذشته یا فکر کردن به آینده شده است که همینها (یعنی همراه نبودن با جریان زندگی) منجر به این میشود که اینجا و اکنون تبدیل به توهم شود.
#رامش_بالسکار
زندگی هم به همین ترتیب یک فرایند جاری و روان است و متوقف کردن این جریان به این خاطر که بعضی از این قسمتها را دوست داریم و از بعضی دیگر میترسیم زندگی را به کشمکشی ناممکن تبدیل میکند.
درواقع برای اکثر مردم زندگی تبدیل به عادتِ همیشگیِ نگاه به پشت سر یعنی گذشته یا فکر کردن به آینده شده است که همینها (یعنی همراه نبودن با جریان زندگی) منجر به این میشود که اینجا و اکنون تبدیل به توهم شود.
#رامش_بالسکار
Forwarded from تفحص خویش
We seem to forget that music is such a delight only because of its flow and rhythm, which would certainly be destroyed if we would prolong a note or chord beyond its time simply because we liked it! Life is likewise a flowing process and arresting the flow because we like some parts and fear others, would make life an impossible conflict. Indeed life for most people has become a confirmed habit of either looking behind or thinking ahead which makes an illusion of the here and now.
#RameshBalsekar
#RameshBalsekar
Forwarded from تفحص خویش
جستجو باید تا آنجا ادامه یابد که عجز و ناامیدیِ نهایی منجر به تسلیم و محوِ خود جستجوگر شود.
#رامش_بالسکار
«زیرِ دیوارِ وجودِ تو، تویی گنج گهر
گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی»
#مولانا
Seeking must continue until final frustration results in the surrender and disapearance of the seeker himself.
#RameshBalsekar
#رامش_بالسکار
«زیرِ دیوارِ وجودِ تو، تویی گنج گهر
گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی»
#مولانا
Seeking must continue until final frustration results in the surrender and disapearance of the seeker himself.
#RameshBalsekar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا اراده آزاد وجود دارد؟ - #روپرت_اسپایرا
" زیر و زبر"
گفت کجایی که زیروزبرمان کردند.
گفتم خاک که حاصل خیز بود،
حالا زیروزبر هم که شده،
مستعد شده
مستعد نور،
پس بذرِ نور میکاریم،
خدا را چه دیدی،
شاید این بهار نور درو کردیم.
#مسیر_مستقیم
گفت کجایی که زیروزبرمان کردند.
گفتم خاک که حاصل خیز بود،
حالا زیروزبر هم که شده،
مستعد شده
مستعد نور،
پس بذرِ نور میکاریم،
خدا را چه دیدی،
شاید این بهار نور درو کردیم.
#مسیر_مستقیم
این "شخص" نیست که فکر کردن، حس کردن و ادراک کردن را انجام میدهد.
بلکه خودِ این"شخص" صرفاً مجموعهای از همان فکر کردن و حس کردن و ادراک کردن است.
هیچ خود مجزایی که درون این مجموعه باشد اصلاً وجود ندارد.
این مجموعه از عنصر شناخت که همان "آگاهی" بینهایت است ساخته شده است.
شخص صرفاً یک فعلوانفعال است و نه یک باشنده.
#روپرت_اسپایرا
شما ذهن نیستید.
بدیهی است که ادراککننده یا مشاهدهکننده نمیتواند آنچه ادراک یا مشاهده میکند باشد. شما میتوانید بدنتان را ادراک کنید، بنابراین شما بدنتان نیستید. شما میتوانید افکارتان را مشاهده کنید، بنابراین شما ذهنتان نیستید.
آنی که نمیتواند تصور و ادراک شود شمایید.
#رامش_بالسکار
*دقت کنید که در اینجا میتوانید از روش تفحص خویش استفاده کنید:
این چه چیزی است که از افکار و احساسات و حسهای بدن و عواطف و خاطرات آگاه است؟ این افکار و احساسات و تصاویر و خاطرات میآیند و میروند اما آن چیزی که از اینها آگاه است ثابت و پایدار اینجا و اکنون وجود دارد و همیشه حاضر است.
آیا من این افکار و احساسات و تصاویر و حسها که میآیند و میروند و من از آنها آگاهم هستم یا من آن چیزی هستم که از این افکار و احساسات آگاه است؟
"It is not a person that DOES the thinking, sensing and perceiving. The person IS a bundle of thinking, sensing and perceiving.
There is no separate self located in this bundle.
This bundle is made of the knowing, which is infinite consciousness.
The person is an activity, not an entity."
#Rupert_Spira
You are not the mind.
It is axiomatic that the perceiver cannot be the perceived. You can perceive your body; therefore, you are not the body. You can perceive your thoughts; therefore, you are not the mind.
That which cannot be perceived or conceived is what you ARE.
#Ramesh_Balsekar
بلکه خودِ این"شخص" صرفاً مجموعهای از همان فکر کردن و حس کردن و ادراک کردن است.
هیچ خود مجزایی که درون این مجموعه باشد اصلاً وجود ندارد.
این مجموعه از عنصر شناخت که همان "آگاهی" بینهایت است ساخته شده است.
شخص صرفاً یک فعلوانفعال است و نه یک باشنده.
#روپرت_اسپایرا
شما ذهن نیستید.
بدیهی است که ادراککننده یا مشاهدهکننده نمیتواند آنچه ادراک یا مشاهده میکند باشد. شما میتوانید بدنتان را ادراک کنید، بنابراین شما بدنتان نیستید. شما میتوانید افکارتان را مشاهده کنید، بنابراین شما ذهنتان نیستید.
آنی که نمیتواند تصور و ادراک شود شمایید.
#رامش_بالسکار
*دقت کنید که در اینجا میتوانید از روش تفحص خویش استفاده کنید:
این چه چیزی است که از افکار و احساسات و حسهای بدن و عواطف و خاطرات آگاه است؟ این افکار و احساسات و تصاویر و خاطرات میآیند و میروند اما آن چیزی که از اینها آگاه است ثابت و پایدار اینجا و اکنون وجود دارد و همیشه حاضر است.
آیا من این افکار و احساسات و تصاویر و حسها که میآیند و میروند و من از آنها آگاهم هستم یا من آن چیزی هستم که از این افکار و احساسات آگاه است؟
"It is not a person that DOES the thinking, sensing and perceiving. The person IS a bundle of thinking, sensing and perceiving.
There is no separate self located in this bundle.
This bundle is made of the knowing, which is infinite consciousness.
The person is an activity, not an entity."
#Rupert_Spira
You are not the mind.
It is axiomatic that the perceiver cannot be the perceived. You can perceive your body; therefore, you are not the body. You can perceive your thoughts; therefore, you are not the mind.
That which cannot be perceived or conceived is what you ARE.
#Ramesh_Balsekar
Forwarded from تفحص خویش
در قیاس با آن بینهایتِ غیرقابلتصوری که ما حقیقتاً هستیم، آنچه گمان میکنیم هستیم صرفاً یک توهم محض است، سایهای خیالی و غیرواقعی است.
#رامش_بالسکار
«تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی ودریای عمیق»
#مولانا
"In comparison with the inconceivable Infinity that we actually are, what we think we are is a mere hallucination, an illusory and insubstantial shadow."
#Ramesh_Balsekar
#رامش_بالسکار
«تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی ودریای عمیق»
#مولانا
"In comparison with the inconceivable Infinity that we actually are, what we think we are is a mere hallucination, an illusory and insubstantial shadow."
#Ramesh_Balsekar
Forwarded from تفحص خویش
تهیهکنندهی این نمایش آگاهی است،
نمایشنامه را هم خودش نوشته،
تمام نقشها را نیز خودِ آگاهی بازی میکند
و تماشاگر این نمایش نیز خودش است.
این یک نمایشِ یک نفره است.
#رامش_بالسکار
Consciousness has produced this play. Consciousness has written the script. Consciousness is playing all the characters. And Consciousness is witnessing the play. It’s a one man show.
#Ramesh_Balsekar
نمایشنامه را هم خودش نوشته،
تمام نقشها را نیز خودِ آگاهی بازی میکند
و تماشاگر این نمایش نیز خودش است.
این یک نمایشِ یک نفره است.
#رامش_بالسکار
Consciousness has produced this play. Consciousness has written the script. Consciousness is playing all the characters. And Consciousness is witnessing the play. It’s a one man show.
#Ramesh_Balsekar