Forwarded from تفحص خویش
پرسشگر: من نگران اتفاقاتی هستم که در دنیا در حال رخ دادن است. اگر ما نادوگانگی را واقعاً جدی بگیریم در این صورت به نظر میرسد که دیگر نگران دنیای بیرون نخواهیم بود. حالا سؤال من این است که این چه چیزی است که باعث میشود تا ما انسان باشیم؟ آیا چیزی مثل کمک به رشد انسان یا تکامل وجود دارد؟ آیا اصلاً مسئولیتی وجود دارد؟
اریک بَرِت (از اساتید نادوگانگی): شما انتخابی ندارید. خواه احساس کنید که باید در یک مبارزه شرکت کنید و تبدیل به فردی انقلابی بشوید یا یک دیکتاتور باشید و یا اینکه کلاً احساس کنید که باید کار دیگری انجام دهید. این یک انتخاب نیست بلکه اینها به خانوادهای که در آن رشد کردید، آموزشی که دیدید و چیزهایی که خواندید و این قبیل چیزها مربوط میشود. خواه احساس کنید که صرفا وظیفه نظامی مهم است و یک فاشیست بشوید خواه احساس کنید که حقوحقوق مردم مهماند و تبدیل به یک چپگرا یا کمونیست بشوید. اینها چیزی نیستند که شما دربارهشان تصمیم بگیرید. افرادی که فاشیست هستند نمیتوانند کاری برای فاشیست بودنشان بکنند. افرادی که کمونیست هستند نیز نمیتوانند کاری برای کمونیست بودنشان بکنند. این چیزی است که برای شما اتفاق میفتد یعنی اینطور نیست که شما تصمیمی بگیرید و طبق آن تصمیم عمل کنید.
همینطور اگر بخواهید که یک راهب بشوید و ساکن یک دیر شوید بازهم این یک تصمیم نیست و چیزی است که برای شما اتفاق میفتد. جایی برای هیچ تصمیمی وجود ندارد. این زندگی است که باعث میشود تا شما از ظرفیتهای خودتان در مسائل سیاسی یا نظامی استفاده کنید یا نکنید. من نمیبینم که هیچ قانونی وجود داشته باشد. در اسلام افراد مقدس زیادی وجود داشتند که جنگ میکردند. ارسلان در دمشق جنگ میکرد و همینطور عبدالقادر هم عارف بزرگی بود که میجنگید و فرانسویهای زیادی را نیز در جنگ کشت. پس شما میتوانید فرانسویها را بکشید و درعینحال یک قدیس بزرگ هم باشید؛ و از طرفی هم میتوانید یک فرد رمانتیک، ضد خشونت، گیاهخوار، مربی یوگا هم باشید و کاملاً از راه به در شده باشید.
پس هیچ قانونی وجود ندارد. این زندگی است که بسته به جامعهای که در آن هستید شرایط را برای شما طوری به وجود میاورد که ممکن است احساس کنید که الآن کار درست این است که مبارزه کنید یا نکنید. آنچه مهم است این است که شما احساس نکنید که "بر ضد" چیزی مبارزه میکنید، احساس کنید "برای" چیزی میجنگید؛ و اینکه شما تظاهر نمیکنید که میدانید چه چیزی درست است. من نمیدانم که چه چیز درست است زیرا درست و غلط به جایی که در آنجا هستید بستگی دارد. در برخی از نقاط جهان بسته به اینکه در کدام سمت مرز متولد شده باشید، درست یا غلط، پیروزی یا شکست، بسیار از هم متفاوتند.
تلاش برای یافتن حق مطلق پوچ است. وقتی یک شیر، گورخری را میخورد مسلم است که خانواده گورخر این اتفاق را یک شکست و خانواده شیر آن را یک پیروزی میدانند. اگر شیر، گورخر را از دست میداد خانواده شیر که ممکن است از گرسنگی بمیرند این اتفاق را یک شکست میپندارند و خانواده گورخر آن را بهعنوان یک پیروزی خواهند دید؛ اما اگر شما شیر یا گورخر نباشید در این صورت اصلاً لازم نیست وانمود کنید که میدانید چه چیزی درست است یا چه چیز غلط. همهچیز به شرایط بستگی دارد. در زمانی معین مسلماً شما مبارزه هم خواهید کرد. مثلاً اگر ماری ناگهان روی پای شما بیفتد ممکن است مار را بکشید. اگر پشه بخواهد شما را نیش بزند شما آن را میکشید. اگر سگی به دختر شما حمله کند احتمال دارد شما سگ را بکشید. پس بله شما هم مبارزه میکنید و اگر یک بهاصطلاح دشمن به کشور شما حمله کند، چراکه نه…
اریک بَرِت (از اساتید نادوگانگی): شما انتخابی ندارید. خواه احساس کنید که باید در یک مبارزه شرکت کنید و تبدیل به فردی انقلابی بشوید یا یک دیکتاتور باشید و یا اینکه کلاً احساس کنید که باید کار دیگری انجام دهید. این یک انتخاب نیست بلکه اینها به خانوادهای که در آن رشد کردید، آموزشی که دیدید و چیزهایی که خواندید و این قبیل چیزها مربوط میشود. خواه احساس کنید که صرفا وظیفه نظامی مهم است و یک فاشیست بشوید خواه احساس کنید که حقوحقوق مردم مهماند و تبدیل به یک چپگرا یا کمونیست بشوید. اینها چیزی نیستند که شما دربارهشان تصمیم بگیرید. افرادی که فاشیست هستند نمیتوانند کاری برای فاشیست بودنشان بکنند. افرادی که کمونیست هستند نیز نمیتوانند کاری برای کمونیست بودنشان بکنند. این چیزی است که برای شما اتفاق میفتد یعنی اینطور نیست که شما تصمیمی بگیرید و طبق آن تصمیم عمل کنید.
همینطور اگر بخواهید که یک راهب بشوید و ساکن یک دیر شوید بازهم این یک تصمیم نیست و چیزی است که برای شما اتفاق میفتد. جایی برای هیچ تصمیمی وجود ندارد. این زندگی است که باعث میشود تا شما از ظرفیتهای خودتان در مسائل سیاسی یا نظامی استفاده کنید یا نکنید. من نمیبینم که هیچ قانونی وجود داشته باشد. در اسلام افراد مقدس زیادی وجود داشتند که جنگ میکردند. ارسلان در دمشق جنگ میکرد و همینطور عبدالقادر هم عارف بزرگی بود که میجنگید و فرانسویهای زیادی را نیز در جنگ کشت. پس شما میتوانید فرانسویها را بکشید و درعینحال یک قدیس بزرگ هم باشید؛ و از طرفی هم میتوانید یک فرد رمانتیک، ضد خشونت، گیاهخوار، مربی یوگا هم باشید و کاملاً از راه به در شده باشید.
پس هیچ قانونی وجود ندارد. این زندگی است که بسته به جامعهای که در آن هستید شرایط را برای شما طوری به وجود میاورد که ممکن است احساس کنید که الآن کار درست این است که مبارزه کنید یا نکنید. آنچه مهم است این است که شما احساس نکنید که "بر ضد" چیزی مبارزه میکنید، احساس کنید "برای" چیزی میجنگید؛ و اینکه شما تظاهر نمیکنید که میدانید چه چیزی درست است. من نمیدانم که چه چیز درست است زیرا درست و غلط به جایی که در آنجا هستید بستگی دارد. در برخی از نقاط جهان بسته به اینکه در کدام سمت مرز متولد شده باشید، درست یا غلط، پیروزی یا شکست، بسیار از هم متفاوتند.
تلاش برای یافتن حق مطلق پوچ است. وقتی یک شیر، گورخری را میخورد مسلم است که خانواده گورخر این اتفاق را یک شکست و خانواده شیر آن را یک پیروزی میدانند. اگر شیر، گورخر را از دست میداد خانواده شیر که ممکن است از گرسنگی بمیرند این اتفاق را یک شکست میپندارند و خانواده گورخر آن را بهعنوان یک پیروزی خواهند دید؛ اما اگر شما شیر یا گورخر نباشید در این صورت اصلاً لازم نیست وانمود کنید که میدانید چه چیزی درست است یا چه چیز غلط. همهچیز به شرایط بستگی دارد. در زمانی معین مسلماً شما مبارزه هم خواهید کرد. مثلاً اگر ماری ناگهان روی پای شما بیفتد ممکن است مار را بکشید. اگر پشه بخواهد شما را نیش بزند شما آن را میکشید. اگر سگی به دختر شما حمله کند احتمال دارد شما سگ را بکشید. پس بله شما هم مبارزه میکنید و اگر یک بهاصطلاح دشمن به کشور شما حمله کند، چراکه نه…
Forwarded from تفحص خویش
اما شما بر ضد چیزی نمیجنگید و این یعنی اگر ماری را کشتید آن مار، مار بدی نیست و همینطور سربازی که به کشور شما حمله کرد، فرد بدی نیست چراکه او کاری را که باید انجام دهد، انجام میدهد. افرادی که به ارتشهای مختلف میپیوندند همیشه این کار را برای آزادی انجام میدهند. مردم همیشه برای آزادی میجنگند. مردم برای آزادی میکشند. گاهی یک حزب انقلابی جدید به قدرت میرسد و بیست سال بعد همان قدرتِ انقلابی تبدیل به یک دیکتاتوری میشود. در همین قاره (اروپا) چندین نمونه وجود دارد.
پس چه چیزی درست و چه چیزی غلط است؟ من هیچ نظری ندارم. من مشکلی با جنگیدن ندارم. من هیچ مشکلی با خشونت ندارم. همهچیز به شرایط شما بستگی دارد. هر چه بیشتر از ایدئولوژیها رها باشید کمتر برای یک هدف مبارزه خواهید کرد، شما مبارزه میکنید چون چیزی وجود دارد که نمیتوانید آن را تحملکنید.
این به این معنی نیست که حق با شماست. اگر سگی بخواهد دخترم را بخورد من به این فکر نمیکنم که سگ نباید دخترم را بخورد. اصلاً به این فکر نمیکنم که این چه سگ بدی است که میخواهد دخترم را بخورد. فقط میدانم که اگر بخواهد دخترم را بخورد، احتمال زیادی وجود دارد که من سگ را بکشم. من آن را سگ بدی نمیدانم. من هیچ ایدئولوژی دراینباره ندارم. من بر ضد سگها نیستم. فقط عملی است که انجام میشود؛ و شاید دخترم یک هیتلر جدید شود و اصلاً شاید اگر سگ دخترم را میخورد دنیا بهتر میشد؛ اما من نمیدانم که دخترم تبدیل به یک هیتلر جدید میشود یا نمیشود. نمیدانم داشتن یک هیتلر جدید درست است یا نه. نمیدانم آیا سگ حق دارد دخترم را بخورد یا نه. نمیدانم خوردن دخترم بد است یا نه. من این چیزها را نمیدانم؛ و در این ندانستن است که آن عمل اتفاق میفتد؛ و من نیازی به دانستن هم ندارم،
ما در فرانسه مواضع سیاسی قدرتمندی داریم. ما با جناحهای چپ و راست و سایر جناحها همهویتشدهایم؛ اما من فکر میکنم این موضعگیریها به چپ و راست صرفاً به خاطر نبود وضوح و شفافیت است. گاهی مبارزه اجتنابناپذیر است، اما من برای مبارزه نیازی به عضویت در هیچ ایدئولوژیای ندارم. فقط عملی است که انجام میشود؛ بنابراین شما میتوانید در هر جهتی به مبارزه بپیوندید. فقط برای مبارزه خودتان به ایدئولوژی اعتقادی نداشته باشید، زیرا این فقط یک شوخی و جک است. چون درنهایت شما خواهید دید که افرادی که به قدرت میرسند دقیقاً مانند کسانی که در رأس قدرت قبلی بودند عمل خواهند کرد. چرا؟ چون آنها هم افرادی دربند ایگو هستند. افرادی که دربند ایگو یا نفس هستند پیش از هر چیزی فقط به خودشان فکر میکنند این افراد معمولاً فقط به فکر خودشان هستند. خواه آنها راست افراطی یا چپ افراطی باشند درنهایت هیچ فرقی باهم ندارند. استراتژی آنها یکی است.
پس نهایتاً شما درجایی از این توهمات رها میشوید؛ و این خوب است، زیرا وقتی دیگر توهم و خیالی نداشته باشید، میتوانید خیلی واضح و شفاف عمل کنید. ممکن است برای یک هدف بجنگید اما دیگر احمق نیستید. آگاه باشید که مردمی که قرار است قدرت را در دست بگیرند، اولازهمه قدرت را برای خودشان استفاده خواهند کرد حتی وقتی در مرحله انقلابی هستند شاید خودشان این را ندانند. آنها ممکن است فکر کنند برای آزادی میجنگند، اما پسازآن که به قدرت برسند، خانواده و دوستانشان را بر دیگران ترجیح میدهند. چرا؟ چون تا زمانی که ایگو در رأس امور قرار دارد، تا زمانی که شخص در رأس امور قرار دارد، ایگو برای خودش ارزش بیشتری نسبت به دیگران قائل است.
انقلاب حقیقی رها شدن از ایگو است؛ اما تا زمانی که ایگو در قدرت است، ایگوی جناح راست یا ایگوی جناح چپ تمام اینها سیاستهای ایگو خواهند بود. همیشه همینطور است؛ بنابراین از جایی به بعد شما دیگر از ایگو حمایت نمیکنید میتوانید مبارزه کنید اما دیگر برای ایگو مبارزه نمیکنید، ایگو همیشه به دنبال قدرت است.
عموماً افرادی که ذهن باز دارند کارهای بهتری نسبت به شرکت در انقلاب دارند البته شاید مواردی هم باشد که نیاز به اقدام داشته باشد، اما بدون درگیر کردن عاطفه. درغیراینصورت بیست سال بعد یا شصت سال بعد خواهید گفت: "چرا آنهمه خون ریخته شد، چرا آنهمه کشتار اتفاق افتاد؟ به خاطر چی؟" بنابراین شما میتوانید بجنگید اما به ایدئولوژی نیاز ندارید. شما از آن مرکز یا قلب میآیید، از لحظه میآیید. من کاری که باید را انجام میدهم. وانمود نمیکنم که این کار درست است اما نمیتوانم از انجام آن جلوگیری کنم. من همینقدر میدانم.
پس چه چیزی درست و چه چیزی غلط است؟ من هیچ نظری ندارم. من مشکلی با جنگیدن ندارم. من هیچ مشکلی با خشونت ندارم. همهچیز به شرایط شما بستگی دارد. هر چه بیشتر از ایدئولوژیها رها باشید کمتر برای یک هدف مبارزه خواهید کرد، شما مبارزه میکنید چون چیزی وجود دارد که نمیتوانید آن را تحملکنید.
این به این معنی نیست که حق با شماست. اگر سگی بخواهد دخترم را بخورد من به این فکر نمیکنم که سگ نباید دخترم را بخورد. اصلاً به این فکر نمیکنم که این چه سگ بدی است که میخواهد دخترم را بخورد. فقط میدانم که اگر بخواهد دخترم را بخورد، احتمال زیادی وجود دارد که من سگ را بکشم. من آن را سگ بدی نمیدانم. من هیچ ایدئولوژی دراینباره ندارم. من بر ضد سگها نیستم. فقط عملی است که انجام میشود؛ و شاید دخترم یک هیتلر جدید شود و اصلاً شاید اگر سگ دخترم را میخورد دنیا بهتر میشد؛ اما من نمیدانم که دخترم تبدیل به یک هیتلر جدید میشود یا نمیشود. نمیدانم داشتن یک هیتلر جدید درست است یا نه. نمیدانم آیا سگ حق دارد دخترم را بخورد یا نه. نمیدانم خوردن دخترم بد است یا نه. من این چیزها را نمیدانم؛ و در این ندانستن است که آن عمل اتفاق میفتد؛ و من نیازی به دانستن هم ندارم،
ما در فرانسه مواضع سیاسی قدرتمندی داریم. ما با جناحهای چپ و راست و سایر جناحها همهویتشدهایم؛ اما من فکر میکنم این موضعگیریها به چپ و راست صرفاً به خاطر نبود وضوح و شفافیت است. گاهی مبارزه اجتنابناپذیر است، اما من برای مبارزه نیازی به عضویت در هیچ ایدئولوژیای ندارم. فقط عملی است که انجام میشود؛ بنابراین شما میتوانید در هر جهتی به مبارزه بپیوندید. فقط برای مبارزه خودتان به ایدئولوژی اعتقادی نداشته باشید، زیرا این فقط یک شوخی و جک است. چون درنهایت شما خواهید دید که افرادی که به قدرت میرسند دقیقاً مانند کسانی که در رأس قدرت قبلی بودند عمل خواهند کرد. چرا؟ چون آنها هم افرادی دربند ایگو هستند. افرادی که دربند ایگو یا نفس هستند پیش از هر چیزی فقط به خودشان فکر میکنند این افراد معمولاً فقط به فکر خودشان هستند. خواه آنها راست افراطی یا چپ افراطی باشند درنهایت هیچ فرقی باهم ندارند. استراتژی آنها یکی است.
پس نهایتاً شما درجایی از این توهمات رها میشوید؛ و این خوب است، زیرا وقتی دیگر توهم و خیالی نداشته باشید، میتوانید خیلی واضح و شفاف عمل کنید. ممکن است برای یک هدف بجنگید اما دیگر احمق نیستید. آگاه باشید که مردمی که قرار است قدرت را در دست بگیرند، اولازهمه قدرت را برای خودشان استفاده خواهند کرد حتی وقتی در مرحله انقلابی هستند شاید خودشان این را ندانند. آنها ممکن است فکر کنند برای آزادی میجنگند، اما پسازآن که به قدرت برسند، خانواده و دوستانشان را بر دیگران ترجیح میدهند. چرا؟ چون تا زمانی که ایگو در رأس امور قرار دارد، تا زمانی که شخص در رأس امور قرار دارد، ایگو برای خودش ارزش بیشتری نسبت به دیگران قائل است.
انقلاب حقیقی رها شدن از ایگو است؛ اما تا زمانی که ایگو در قدرت است، ایگوی جناح راست یا ایگوی جناح چپ تمام اینها سیاستهای ایگو خواهند بود. همیشه همینطور است؛ بنابراین از جایی به بعد شما دیگر از ایگو حمایت نمیکنید میتوانید مبارزه کنید اما دیگر برای ایگو مبارزه نمیکنید، ایگو همیشه به دنبال قدرت است.
عموماً افرادی که ذهن باز دارند کارهای بهتری نسبت به شرکت در انقلاب دارند البته شاید مواردی هم باشد که نیاز به اقدام داشته باشد، اما بدون درگیر کردن عاطفه. درغیراینصورت بیست سال بعد یا شصت سال بعد خواهید گفت: "چرا آنهمه خون ریخته شد، چرا آنهمه کشتار اتفاق افتاد؟ به خاطر چی؟" بنابراین شما میتوانید بجنگید اما به ایدئولوژی نیاز ندارید. شما از آن مرکز یا قلب میآیید، از لحظه میآیید. من کاری که باید را انجام میدهم. وانمود نمیکنم که این کار درست است اما نمیتوانم از انجام آن جلوگیری کنم. من همینقدر میدانم.
Forwarded from تفحص خویش
Questioner:
I have this concern about what is happening in the world. If we take nonduality really seriously, it seems like we are not concerned about the exterior. So, my question is, what makes us human? Is there something like a contribution to evolution? Is there a responsibility?
Eric Baret:
You have no choice. Either you feel you must engage in the fight of the world and you become a revolutionary or a dictator or whatever, or you feel you have something else to do. This isn’t a choice, it depends on your family, your education—on what you read, etc. Either you feel that duty is important and you become a fascist, or you feel that rights are important and you become a leftist or a communist. It is not something you decide. People who are fascist cannot help it. People who are communist cannot help it either. It is something that comes to you. It is not like you make a decision and you act according to that decision.
If you want to become a monk and move to a monastery, again it is not a decision. It is something that comes to you. There’s never room for any decision. Life will bring you to use your capacities in political or military matters—or not. I don’t see that there are any rules. In Islam, there are many saints who fought. Arslan fought in Damascus, and Abd-El-Kader, who was a great saint, fought and killed many French people in the war. So, you can kill French people and be a great saint, or you can be a very romantic, non-violent, vegetarian, stupid yoga teacher and be totally out of line.
So there is no rule. Life brings you to the situation, depending on the society you’re in, and you may feel that it is very proper to fight—or not. What matters is that you don’t feel that you fight against something, you feel that you fight for something, and that you don’t pretend to know what is right. I don’t know what is right, because right and wrong depend on where you are. In some parts of the world, depending on which side of the border you were born, right or wrong, victory or defeat, are very different.
It is absurd to try to find an absolute right. When the lion eats a zebra, it is certain that the zebra family sees it as a defeat and the lion family as a victory. If the lion misses the zebra, the lion family, which may die of hunger, will see it as a defeat and the zebra family will see it as a victory. But if you are not a zebra or a lion, you don’t need to pretend to know what is right or wrong. It all depends on circumstances. At certain times, obviously, you fight—like if a snake falls on your foot you may kill the snake. If a mosquito wants to bite, you kill the mosquito. If a dog attacks your daughter perhaps you kill the dog. If a man attacks your blah blah blah, then yes sometimes you fight, and if a so-called enemy invades your country, why not…
But you will not fight against. Which means that if you kill the snake, it’s not a bad snake for you, and the soldier who invades your country is not bad as such; he does what he has to do. People who join different armies always do it for liberty. People always fight for liberty. People kill for liberty. And sometimes a new revolutionary party comes to power and twenty years later the revolutionary power seems like a dictatorship. There are several examples on this continent.
So, what is right and what is wrong? I have no opinion. I have no problem with fighting, I have no problem with violence. It all depends on your circumstances. And the more you are free from ideology, the less you will fight for a cause; you just fight because there is something you cannot put up with.
I have this concern about what is happening in the world. If we take nonduality really seriously, it seems like we are not concerned about the exterior. So, my question is, what makes us human? Is there something like a contribution to evolution? Is there a responsibility?
Eric Baret:
You have no choice. Either you feel you must engage in the fight of the world and you become a revolutionary or a dictator or whatever, or you feel you have something else to do. This isn’t a choice, it depends on your family, your education—on what you read, etc. Either you feel that duty is important and you become a fascist, or you feel that rights are important and you become a leftist or a communist. It is not something you decide. People who are fascist cannot help it. People who are communist cannot help it either. It is something that comes to you. It is not like you make a decision and you act according to that decision.
If you want to become a monk and move to a monastery, again it is not a decision. It is something that comes to you. There’s never room for any decision. Life will bring you to use your capacities in political or military matters—or not. I don’t see that there are any rules. In Islam, there are many saints who fought. Arslan fought in Damascus, and Abd-El-Kader, who was a great saint, fought and killed many French people in the war. So, you can kill French people and be a great saint, or you can be a very romantic, non-violent, vegetarian, stupid yoga teacher and be totally out of line.
So there is no rule. Life brings you to the situation, depending on the society you’re in, and you may feel that it is very proper to fight—or not. What matters is that you don’t feel that you fight against something, you feel that you fight for something, and that you don’t pretend to know what is right. I don’t know what is right, because right and wrong depend on where you are. In some parts of the world, depending on which side of the border you were born, right or wrong, victory or defeat, are very different.
It is absurd to try to find an absolute right. When the lion eats a zebra, it is certain that the zebra family sees it as a defeat and the lion family as a victory. If the lion misses the zebra, the lion family, which may die of hunger, will see it as a defeat and the zebra family will see it as a victory. But if you are not a zebra or a lion, you don’t need to pretend to know what is right or wrong. It all depends on circumstances. At certain times, obviously, you fight—like if a snake falls on your foot you may kill the snake. If a mosquito wants to bite, you kill the mosquito. If a dog attacks your daughter perhaps you kill the dog. If a man attacks your blah blah blah, then yes sometimes you fight, and if a so-called enemy invades your country, why not…
But you will not fight against. Which means that if you kill the snake, it’s not a bad snake for you, and the soldier who invades your country is not bad as such; he does what he has to do. People who join different armies always do it for liberty. People always fight for liberty. People kill for liberty. And sometimes a new revolutionary party comes to power and twenty years later the revolutionary power seems like a dictatorship. There are several examples on this continent.
So, what is right and what is wrong? I have no opinion. I have no problem with fighting, I have no problem with violence. It all depends on your circumstances. And the more you are free from ideology, the less you will fight for a cause; you just fight because there is something you cannot put up with.
Forwarded from تفحص خویش
It doesn’t mean that you are right. If a dog wants to eat my daughter, I have no idea that the dog should not eat my daughter. I don’t think it is a bad dog because it wants to eat my daughter. I just know that if it wants to eat my daughter, there is a very big chance that I will kill the dog. I don’t make it a bad dog. I have no ideology. I’m not against dogs. It is just functional. And maybe my daughter will become a new Hitler and maybe the world would be better off if the dog did eat my daughter. But I don’t know that my daughter should or should not become Hitler. I don’t know if it’s right to have a new Hitler or not. I don’t know if the dog is right to eat my daughter. I don’t know if it’s a bad thing to eat my daughter. I don’t know. In this not-knowing, action happens, one way or another. And I don’t need to know, because it will be pretentious.
You know, in France we are a bit like your country; we have very strong political stances. We identify with the right or the left and so on. But I think it is a lack of clarity to take a stance. To fight is unavoidable sometimes, but I don’t need to subscribe to any ideology to fight. It is just functional. So you can join the fight in any direction. Just don’t believe in the ideology of your fight, because that’s a joke. In the end you’re going to see that the people who come to power will do exactly as the ones they replaced. Why? Because they are egoic people. Egoic people think of themselves first, and usually they only think of themselves. Whether they are far-right of far-left, it’s exactly the same. Their strategies are the same.
So, at some point, you get disillusioned. And it’s good, because when you have no more illusions, you can act clearly. You may fight for a cause but you are not stupid. Be aware that the people who are going to take power will use power for themselves first, even if, when they are in the revolutionary stage, they themselves don’t know that. They may think they are fighting for freedom, but then, when they are in power, they favor their family and friends over others. Why? Because, as long as the ego is in charge, as long as a person is in charge, the ego values itself more than its surroundings.
The real revolution is to get free from the ego. But as long as there is an ego in power, a right-wing ego or a left-wing ego, there are egoic politics. Always. So, at some point you no longer support the ego, but you can fight. If a revolution happens, you fight for one side or the other, but you don’t fight for an ego. The ego always wants the power.
Generally, open people have better things to do than take part in a revolution. Maybe there are some cases where action is needed, but without romanticism. Otherwise, twenty years, sixty years, later, you’ll say, “Why so much blood, why so much killing? For what result?” So you can fight but you don’t need the ideology. You come from the heart, you come from the moment. I do what I do. I don’t pretend it is right. I don’t pretend it is good, but I cannot help doing it. This much I know.
You know, in France we are a bit like your country; we have very strong political stances. We identify with the right or the left and so on. But I think it is a lack of clarity to take a stance. To fight is unavoidable sometimes, but I don’t need to subscribe to any ideology to fight. It is just functional. So you can join the fight in any direction. Just don’t believe in the ideology of your fight, because that’s a joke. In the end you’re going to see that the people who come to power will do exactly as the ones they replaced. Why? Because they are egoic people. Egoic people think of themselves first, and usually they only think of themselves. Whether they are far-right of far-left, it’s exactly the same. Their strategies are the same.
So, at some point, you get disillusioned. And it’s good, because when you have no more illusions, you can act clearly. You may fight for a cause but you are not stupid. Be aware that the people who are going to take power will use power for themselves first, even if, when they are in the revolutionary stage, they themselves don’t know that. They may think they are fighting for freedom, but then, when they are in power, they favor their family and friends over others. Why? Because, as long as the ego is in charge, as long as a person is in charge, the ego values itself more than its surroundings.
The real revolution is to get free from the ego. But as long as there is an ego in power, a right-wing ego or a left-wing ego, there are egoic politics. Always. So, at some point you no longer support the ego, but you can fight. If a revolution happens, you fight for one side or the other, but you don’t fight for an ego. The ego always wants the power.
Generally, open people have better things to do than take part in a revolution. Maybe there are some cases where action is needed, but without romanticism. Otherwise, twenty years, sixty years, later, you’ll say, “Why so much blood, why so much killing? For what result?” So you can fight but you don’t need the ideology. You come from the heart, you come from the moment. I do what I do. I don’t pretend it is right. I don’t pretend it is good, but I cannot help doing it. This much I know.
Forwarded from تفحص خویش
پرسشگر: (........)* در نتیجه آرامشی که پیشازاین داشتم را به خاطر رویدادهای اخیر کاملاً از دست دادم.
پاسخ: زندگی صحنه اتفاقات و فراز و نشیب است و هیچچیزی ثابت نیست پس درنتیجه مسلم است که روی پرده نمایش، تصاویر بیشماری میایند و میروند. گاهی تصویر آنچنان قدرتی ندارد و ما همچنان متوجه پسزمینه یعنی همان پرده نمایش هستیم اما گاهی تصویر آنچنان قدرتمند است که تمام هوش و حواسمان را با خودش خواهد برد.
پرسشگر: دقیقاً موضوع همین است. این تصویرِ قدرتمند تمام هوش و حواسم را با خودش برده است آنچنانکه وجودم سرشار از خشم و عصبانیت و نگرانی است. در حال حاضر شرایط این که متوجه پسزمینه باشم را ندارم و اگر هم بخواهم که متوجهاش باشم نیرو و توانی ندارم.
پاسخ: اولازهمه اینکه مطلقاً با احساساتی که درگیرش هستید مقاومت نکنید. وجود آنها را تماماً بپذیرید. پذیرش همین احساسات، فضایی را درون شما میگشاید که تنش درون را کمی آرام میکند. علاوه بر این اصلاً اینطور نیست که وجود این احساسات بیهوده باشند گاهی آگاهی برای تجربه ابعاد جدیدی از وجود بینهایت خودش از این ابزارها استفاده میکند تا صحنه جدیدی به همراه تصاویری جدید روی پرده نمایش شکل بگیرد. البته برای آن ساکنِ عمقِ صفحهنمایش، تمام تصاویر چه ظاهراً خیر و چه ظاهراً شر، چه یین، چه یانگ، چه سیاهی و چه سپیدی همه دستبسته در خدمت آگاهیاند و هدف بهکل چیز دیگری است.
پرسشگر: اما من واقعاً دوست ندارم که تا این حد درگیر تصاویر بشم. در این شرایط چه کار باید بکنم؟ درحالیکه اصلاً هم دوست ندارم نسبت به چیزهایی که میبینم منفعل عمل کنم.
پاسخ: شما اشاره کردید که "نیرو و توان لازم برای اینکه متوجه پسزمینه باشم را ندارم" اولازهمه باید آن نیرو و توانی که ازدسترفته را بازیابی کنید. ازآنجاکه عامل توجه که پیشازاین تا حدی معطوف به درون شده بود، در حال حاضر به علت توجه بیشازحد به تصاویرِ روی پرده، ناگهان در بیرون پخش و پراکنده شده است درنتیجه شما نیرو و توان لازم را از دست دادهید. توجه شما در حال حاضر بیشازحد معطوف به اخبار، تصاویر، افکار و احساسات شده و درنتیجه به همهچیز با این فیلتر نگاه میکنید درنتیجه حتی اگر کار مفیدی هم در این شرایط بخواهید انجام دهید ازآنجاکه این عمل از این فیلتر رد میشود از کیفیت خلاقانه زندگی برخوردار نیست در اینجا من به شما و به سایر کسانی که چنین سؤالی پرسیدند هرگز نمیگویم که پیگیر اخبار و رویدادها و این مسائل باشید یا نباشید بلکه شدیداً پیشنهاد میکنم درکنار هرکاری که میکنید و هر رویکردی که دارید حتماً زمانهایی را برای مراقبه کنار بگذارید تا با کنار رفتن آن فیلترِ ضخیمِ تصاویر و احساسات و افکارِ پیاپی و خالی شدن مرکز، در پرتوِ جریانِ زندهيِ زندگی، عملی که از شما سر میزند عملی خلاقانه و صحیح باشد و نه عملی که از آن فیلتر ضخیم رد میشود.
پرسشگر: بله ممنون. (.........) و البته که در ناامیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است.
پاسخ: بله همینطور است. البته همانطور که پیشازاین اشاره شد سیاهی و سپیدی هر دو در خدمت آگاهیاند تا شما را به ورای رنگها و اصل بیرنگی رهنمون کنند و از اسارت رنگها رها کنند که اصل و اساس همه چیز همین بیرنگی است که:
"چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی"
#مسیرمستقیم
*نقطه چینها مربوط به جزئیات شخصی فرد پرسشگر است.
پاسخ: زندگی صحنه اتفاقات و فراز و نشیب است و هیچچیزی ثابت نیست پس درنتیجه مسلم است که روی پرده نمایش، تصاویر بیشماری میایند و میروند. گاهی تصویر آنچنان قدرتی ندارد و ما همچنان متوجه پسزمینه یعنی همان پرده نمایش هستیم اما گاهی تصویر آنچنان قدرتمند است که تمام هوش و حواسمان را با خودش خواهد برد.
پرسشگر: دقیقاً موضوع همین است. این تصویرِ قدرتمند تمام هوش و حواسم را با خودش برده است آنچنانکه وجودم سرشار از خشم و عصبانیت و نگرانی است. در حال حاضر شرایط این که متوجه پسزمینه باشم را ندارم و اگر هم بخواهم که متوجهاش باشم نیرو و توانی ندارم.
پاسخ: اولازهمه اینکه مطلقاً با احساساتی که درگیرش هستید مقاومت نکنید. وجود آنها را تماماً بپذیرید. پذیرش همین احساسات، فضایی را درون شما میگشاید که تنش درون را کمی آرام میکند. علاوه بر این اصلاً اینطور نیست که وجود این احساسات بیهوده باشند گاهی آگاهی برای تجربه ابعاد جدیدی از وجود بینهایت خودش از این ابزارها استفاده میکند تا صحنه جدیدی به همراه تصاویری جدید روی پرده نمایش شکل بگیرد. البته برای آن ساکنِ عمقِ صفحهنمایش، تمام تصاویر چه ظاهراً خیر و چه ظاهراً شر، چه یین، چه یانگ، چه سیاهی و چه سپیدی همه دستبسته در خدمت آگاهیاند و هدف بهکل چیز دیگری است.
پرسشگر: اما من واقعاً دوست ندارم که تا این حد درگیر تصاویر بشم. در این شرایط چه کار باید بکنم؟ درحالیکه اصلاً هم دوست ندارم نسبت به چیزهایی که میبینم منفعل عمل کنم.
پاسخ: شما اشاره کردید که "نیرو و توان لازم برای اینکه متوجه پسزمینه باشم را ندارم" اولازهمه باید آن نیرو و توانی که ازدسترفته را بازیابی کنید. ازآنجاکه عامل توجه که پیشازاین تا حدی معطوف به درون شده بود، در حال حاضر به علت توجه بیشازحد به تصاویرِ روی پرده، ناگهان در بیرون پخش و پراکنده شده است درنتیجه شما نیرو و توان لازم را از دست دادهید. توجه شما در حال حاضر بیشازحد معطوف به اخبار، تصاویر، افکار و احساسات شده و درنتیجه به همهچیز با این فیلتر نگاه میکنید درنتیجه حتی اگر کار مفیدی هم در این شرایط بخواهید انجام دهید ازآنجاکه این عمل از این فیلتر رد میشود از کیفیت خلاقانه زندگی برخوردار نیست در اینجا من به شما و به سایر کسانی که چنین سؤالی پرسیدند هرگز نمیگویم که پیگیر اخبار و رویدادها و این مسائل باشید یا نباشید بلکه شدیداً پیشنهاد میکنم درکنار هرکاری که میکنید و هر رویکردی که دارید حتماً زمانهایی را برای مراقبه کنار بگذارید تا با کنار رفتن آن فیلترِ ضخیمِ تصاویر و احساسات و افکارِ پیاپی و خالی شدن مرکز، در پرتوِ جریانِ زندهيِ زندگی، عملی که از شما سر میزند عملی خلاقانه و صحیح باشد و نه عملی که از آن فیلتر ضخیم رد میشود.
پرسشگر: بله ممنون. (.........) و البته که در ناامیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است.
پاسخ: بله همینطور است. البته همانطور که پیشازاین اشاره شد سیاهی و سپیدی هر دو در خدمت آگاهیاند تا شما را به ورای رنگها و اصل بیرنگی رهنمون کنند و از اسارت رنگها رها کنند که اصل و اساس همه چیز همین بیرنگی است که:
"چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی"
#مسیرمستقیم
*نقطه چینها مربوط به جزئیات شخصی فرد پرسشگر است.
Forwarded from تفحص خویش
تمام احساساتِ ناراحتکننده برای همان است
رنج برای همان است
پول برای همان است
همهچیز در این دنیا برای همان است
همهی اینها برای:
ادراک ماهیت حقیقی خودتان است.
#بایرون کیتی
That's what every uncomfortable feeling is for - that's what pain is for, what money is for, what everything in the world is for: your self-realization.
#Byron Katie
رنج برای همان است
پول برای همان است
همهچیز در این دنیا برای همان است
همهی اینها برای:
ادراک ماهیت حقیقی خودتان است.
#بایرون کیتی
That's what every uncomfortable feeling is for - that's what pain is for, what money is for, what everything in the world is for: your self-realization.
#Byron Katie
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفتن به مکه، حد و هدف نهایی نیست،
حتی اگر صدها رکعت نماز خوانده شود.
رفتن به رودخانه گنگ هدف نهایی نیست،
حتی اگر صدها نوع پاکسازی معنوی در آنجا انجام شود.
رفتن به گایا هدف نهایی نیست
حتی اگر صدها مناجات و دعا در آنجا انجام شود.
حد و هدف نهایی اما
زمانی است که "من" از قلب (مرکز) پاک شود.
سید عبدالله شاه قادری (بُلّهی شاه)
تازمانیکه "من" وجود داشته باشد، اسارت و بندگی هم وجود دارد. هنگامیکه "من" وجود نداشته باشد آنگاه رهایی و آزادی است.
آشتاواکرا گیتا
"بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید"
#مولانا
"Going to Makkah is not the ultimate,
Even if hundreds of prayers are offered.
Going to River Ganges is not the ultimate,
Even if hundreds of cleansings are done.
Going to Gaya is not the ultimate,
Even if hundreds of worships are done.
The ultimate is
When the “I” is removed from the heart."
(Bulleh Shah)
“So long as "I" exists, there is bondage. When "I" ceases to exist there is liberation.
Ashtavakra Gita
حتی اگر صدها رکعت نماز خوانده شود.
رفتن به رودخانه گنگ هدف نهایی نیست،
حتی اگر صدها نوع پاکسازی معنوی در آنجا انجام شود.
رفتن به گایا هدف نهایی نیست
حتی اگر صدها مناجات و دعا در آنجا انجام شود.
حد و هدف نهایی اما
زمانی است که "من" از قلب (مرکز) پاک شود.
سید عبدالله شاه قادری (بُلّهی شاه)
تازمانیکه "من" وجود داشته باشد، اسارت و بندگی هم وجود دارد. هنگامیکه "من" وجود نداشته باشد آنگاه رهایی و آزادی است.
آشتاواکرا گیتا
"بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید"
#مولانا
"Going to Makkah is not the ultimate,
Even if hundreds of prayers are offered.
Going to River Ganges is not the ultimate,
Even if hundreds of cleansings are done.
Going to Gaya is not the ultimate,
Even if hundreds of worships are done.
The ultimate is
When the “I” is removed from the heart."
(Bulleh Shah)
“So long as "I" exists, there is bondage. When "I" ceases to exist there is liberation.
Ashtavakra Gita
Forwarded from تفحص خویش
خوشا به حال کسی که با انحلال «من»، برهمن* را درک کرده است. او صاحب آن رهایی است و میتواند آن حالت را به دیگران عطا کند. او فهمیده است که هر آنچه قابلرؤیت است و نمایان شده، غیرحقیقی است. البته چیزها دیده میشوند و شکی در آن نیست اما تمام اینها صرفاً برهمن است و هیچچیزی بهصورت مجزا وجود ندارد. در این شهر بزرگ یعنی بمبئی اگر شما یک مشت خاک از روی زمین بردارید آیا آن خاک، بمبئی است یا زمین است؟ مردم به زمین اسم بمبئی دادهاند و بر همان اساس هم عمل میکنند؛ اما در حقیقت آن فقط زمین است. در حقیقت بمبئی اصلاً وجود ندارد. بدون این زمین اصلاً هیچ بمبئیای وجود نمیداشت. درست به همین ترتیب بدون نیروی حیات یا انرژی زندگی، هیچ جهانی وجود نمیداشت. گذشته از همه اینها شما اصلاً نمیتوانید چیزی بهجز نیروی حیات پیدا کنید. فقط همان است که وجود دارد. اگر با تعمق و دقت نگاه کنید و درست ببینید هیچ دنیای قابلمشاهدهای وجود ندارد. اگر به این نحو نگاه کنید و تمام اعمالتان را با آگاهی کامل از این موضوع که تمام اینها غیرحقیقی هستند* انجام دهید و فقط با همین نگرش رفتار کنید آنگاه هنگامیکه در این بدن فیزیکی هم هستید آزاد و رها خواهید بود.
*برهمن = حقیقت متعال
* غیرحقیقی هستند = حقیقتشان چیز دیگری است
سیدارامشوار ماهاراج ( ایشان استاد نیسارگاداتا ماهاراج بودند)
"Blessed is the one who by dissolution of the "I" has realized Brahman. He is the owner of that liberation, and can bestow that state to others. He has understood that whatever is visible is false. Things are seen, no doubt, but it is only Brahman, and there is nothing separate. In this vast city of Mumbai, if you pick up a handful of earth, is it earth, or is it Mumbai? People give the name of Mumbai to the earth and function accordingly. Really, it is only earth. There is no Mumbai. Without this earth, Mumbai has no existence. Similarly, without the Life-Energy, the world has no existence. After all, you cannot find anything except for this Life-Energy. There is only this. If you look carefully, and see properly, there is no visible world. If you see in this way, and perform all actions knowing fully well that all of them are false, and you behave with only that attitude, then this is liberation while having the physical body."
Siddharameshwar Maharaj
*برهمن = حقیقت متعال
* غیرحقیقی هستند = حقیقتشان چیز دیگری است
سیدارامشوار ماهاراج ( ایشان استاد نیسارگاداتا ماهاراج بودند)
"Blessed is the one who by dissolution of the "I" has realized Brahman. He is the owner of that liberation, and can bestow that state to others. He has understood that whatever is visible is false. Things are seen, no doubt, but it is only Brahman, and there is nothing separate. In this vast city of Mumbai, if you pick up a handful of earth, is it earth, or is it Mumbai? People give the name of Mumbai to the earth and function accordingly. Really, it is only earth. There is no Mumbai. Without this earth, Mumbai has no existence. Similarly, without the Life-Energy, the world has no existence. After all, you cannot find anything except for this Life-Energy. There is only this. If you look carefully, and see properly, there is no visible world. If you see in this way, and perform all actions knowing fully well that all of them are false, and you behave with only that attitude, then this is liberation while having the physical body."
Siddharameshwar Maharaj
خداوندا، ای حقیقت متعال، ای قادر مطلق
ای همه تو؛
عاجزانه از تو میخواهیم که این سرزمین را که مشغول تحمل فشار و سختی فراوانی است را روشنایی ببخشی و امورش را سهل و هموار کنی. شکوفایش کنی همچون نیلوفری که از میان مرداب شکوفا میشود.
ای آگاهی مطلق، ظلمتِ فراقِ آن روشنی طولانی گشته*
عاجزانه از تو میخواهیم آن نورِ جاودانِ عشق، آگاهی و آرامشت را در تمام تار و پود این سرزمین آنچنان بتابانی که بساط جهل و تیرگی و تاریکی یکباره محو شده و همگان غرق در شادی و سرور و نورِ آگاهیِ محض شوند.که تو قادری به آنی همه چیز را زیر و زبر کنی.
ای نیروی حیات که فقط تویی که هستی:
«این دعا تو امر کردی ز ابتدا
ورنه خاکی را چه زهره این بُدی؟
چون دعامان امر کردی ای عجاب
این دعای خویش را کن مستجاب»
#مولانا مثنوی معنوی – دفتر ششم
معنای ابیات:
همین دعا را نیز تو خودت به ما فرمان دادی و الا این خاکیِ بی مقدار را چه به این امور.
ای خداوندِ شگفتی، از آنجا که این دعا امر خود توست پس این دعای خودت را اجابت کن.
*اشاره به کلام شمس تبریزی:
و غم مخور،
که چون ظلمتِ فراقِ آن روشنی
دراز شد،
نور نیز دراز شد.
#مسیرمستقیم
ای همه تو؛
عاجزانه از تو میخواهیم که این سرزمین را که مشغول تحمل فشار و سختی فراوانی است را روشنایی ببخشی و امورش را سهل و هموار کنی. شکوفایش کنی همچون نیلوفری که از میان مرداب شکوفا میشود.
ای آگاهی مطلق، ظلمتِ فراقِ آن روشنی طولانی گشته*
عاجزانه از تو میخواهیم آن نورِ جاودانِ عشق، آگاهی و آرامشت را در تمام تار و پود این سرزمین آنچنان بتابانی که بساط جهل و تیرگی و تاریکی یکباره محو شده و همگان غرق در شادی و سرور و نورِ آگاهیِ محض شوند.که تو قادری به آنی همه چیز را زیر و زبر کنی.
ای نیروی حیات که فقط تویی که هستی:
«این دعا تو امر کردی ز ابتدا
ورنه خاکی را چه زهره این بُدی؟
چون دعامان امر کردی ای عجاب
این دعای خویش را کن مستجاب»
#مولانا مثنوی معنوی – دفتر ششم
معنای ابیات:
همین دعا را نیز تو خودت به ما فرمان دادی و الا این خاکیِ بی مقدار را چه به این امور.
ای خداوندِ شگفتی، از آنجا که این دعا امر خود توست پس این دعای خودت را اجابت کن.
*اشاره به کلام شمس تبریزی:
و غم مخور،
که چون ظلمتِ فراقِ آن روشنی
دراز شد،
نور نیز دراز شد.
#مسیرمستقیم
آنچه هیچ نامی نمیتوان بران نهاد، همان که گاهی به آن نیروی حیات یا آگاهی میگوییم، همانی که نمیشناسیمش اما هستیمَش، به فرم درآمد از هیچ و نور، تا اتم و مولکول و گاز و ستاره و جامد و سیاره و سنگ و صخره و بیشمار چیزی غریب به نام موجود.
فرم در فرم و انفجاری از فرمهای بینهایت.
فرمها همچون امواجِ بیشمارِ اقیانوس پیاپی پدیدار و ناپدید میشوند، ایجادشده و نابود میگردند به فرم درآمده و از فرم خارج میشوند.
درخت و خرگوش و مار و مریخ و مگس و خورشید و نهنگ و پشه و زرافه و میمون و انسان. انسان علی و احمد و مهسا و نیما و سارا و مایکل و ادوارد و خوب و بد و ظالم و مظلوم و ستمکار و ستمدیده؛
اما در حقیقت همچنان تمام این نامها بیهودهاند و بیدلیل آنها را متکثر کردهاند، چرا که تمامشان حقیقتاً همچنان همان «آنچه هیچ نامی نمیتوان بران نهاد» هستند.
هم ستمگر آگاهی است و هم ستمدیده. هم کودن آگاهی است و هم نابغه.
تصویر جنگ و تصویر جشن چیزی جز صفحهنمایش نیستند.
موج بدشکل و موج شکیل چیزی جز اقیانوس نیستند.
ظالم و مظلوم چیزی جز آگاهی نیستند.
تمام این نقشها در خدمت آگاهی برای تجربه جنبههای بینهایت خودش هستند.
پس تمام این ماجراها چه؟ این غصهها، رنجها، ستمها، انتقامها.
-تمام این ماجراها بر اساس الگوی خودشان همچنان که باید پیش میروند.
چراکه
جنبههای بینهایتی از "پسزمینه" در قالب "تصاویر" بهطور مدام پدیدار میگردد.
جنبههای بینهایتی از "اقیانوس" در قالب "امواج" پدیدار میگردد.
جنبههای بینهایتی از "آگاهی" در قالب "رویدادها و اتفاقات" پدیدار میگردد.
این فرمها و اشکال (که در حقیقت خودِ آگاهی یا بهنوعی ابزار آگاهی هستند) در پدید آمدن این جنبههای جدید از آگاهی نقش دارند اما خودشان بهطور پیاپی ایجاد و نابود میگردند اما حالتی که پدید میاورند یعنی این حالت نو و جدید از آگاهی، ماندگار خواهد بود و همچنان به پیش خواهد رفت.
#مسیرمستقیم
فرم در فرم و انفجاری از فرمهای بینهایت.
فرمها همچون امواجِ بیشمارِ اقیانوس پیاپی پدیدار و ناپدید میشوند، ایجادشده و نابود میگردند به فرم درآمده و از فرم خارج میشوند.
درخت و خرگوش و مار و مریخ و مگس و خورشید و نهنگ و پشه و زرافه و میمون و انسان. انسان علی و احمد و مهسا و نیما و سارا و مایکل و ادوارد و خوب و بد و ظالم و مظلوم و ستمکار و ستمدیده؛
اما در حقیقت همچنان تمام این نامها بیهودهاند و بیدلیل آنها را متکثر کردهاند، چرا که تمامشان حقیقتاً همچنان همان «آنچه هیچ نامی نمیتوان بران نهاد» هستند.
هم ستمگر آگاهی است و هم ستمدیده. هم کودن آگاهی است و هم نابغه.
تصویر جنگ و تصویر جشن چیزی جز صفحهنمایش نیستند.
موج بدشکل و موج شکیل چیزی جز اقیانوس نیستند.
ظالم و مظلوم چیزی جز آگاهی نیستند.
تمام این نقشها در خدمت آگاهی برای تجربه جنبههای بینهایت خودش هستند.
پس تمام این ماجراها چه؟ این غصهها، رنجها، ستمها، انتقامها.
-تمام این ماجراها بر اساس الگوی خودشان همچنان که باید پیش میروند.
چراکه
جنبههای بینهایتی از "پسزمینه" در قالب "تصاویر" بهطور مدام پدیدار میگردد.
جنبههای بینهایتی از "اقیانوس" در قالب "امواج" پدیدار میگردد.
جنبههای بینهایتی از "آگاهی" در قالب "رویدادها و اتفاقات" پدیدار میگردد.
این فرمها و اشکال (که در حقیقت خودِ آگاهی یا بهنوعی ابزار آگاهی هستند) در پدید آمدن این جنبههای جدید از آگاهی نقش دارند اما خودشان بهطور پیاپی ایجاد و نابود میگردند اما حالتی که پدید میاورند یعنی این حالت نو و جدید از آگاهی، ماندگار خواهد بود و همچنان به پیش خواهد رفت.
#مسیرمستقیم
Audio
«دگرگونی»
این مطلب نگاهی است به موضوع تغییر و دگرگونی. موضوعی که این روزها پررنگتر از هر زمان شاهدش هستیم.
@selfinquiry
این مطلب نگاهی است به موضوع تغییر و دگرگونی. موضوعی که این روزها پررنگتر از هر زمان شاهدش هستیم.
@selfinquiry
Forwarded from تفحص خویش
پرسشگر: من نه از خودِ مرگ بلکه از فرایندِ مردن میترسم. تصور میکنم فرایند مردن باید دردناک و زشت باشد.
#نیسارگاداتا ماهاراج: از کجا میدانی؟ لازم نیست اینطور باشد. ممکن است فرایندی زیبا و آرام باشد. هنگامیکه شما این موضوع را درک کنید که مرگ صرفاً چیزی است که برای این جسم اتفاق میفتد و نه برای شما، در این صورت فقط شاهدِ فروافتادنِ این بدن خواهید بود همچون لباسی که رها میشود.
در مرگ فقط این بدن است که میمیرد. زندگی نمیمیرد، آگاهی نمیمیرد، حقیقت نمیمیرد؛ و زندگی هرگز به سرشاری و سرزندگیِ بعد از مرگ نخواهد بود.
پرسشگر: و در خصوص رنجهای این دنیا چطور؟ آیا این ما هستیم که خودمان را محکوم به رنج میکنیم؟
نیسارگاداتا ماهاراج: ما از طریق کندوکاو و بررسیِ امور است که رشد میکنیم و از طرفی هم برای بررسی امور نیازمند تجربه هستیم. ما تمایل داریم تا آنچه درست درک نکردهایم را تکرار کنیم. درصورتیکه اگر حساس و هشیار باشیم نیازی نیست که رنج بکشیم. رنج در حقیقت فراخوانی است برای هشیار بودن و توجه کردن و از طرفی هم مجازاتی است برای بیمبالاتی و سهلانگاری.
Questioner: "I am afraid of dying, not of death itself. I imagine the dying process to be painful and ugly."
#Nisargadatta Maharaj: "How do you know? It need not be so. It may be beautiful and peaceful. Once you know that death happens to the body and not to you, you just watch your body falling off like a discarded garment."
In death only the body dies. Life does not, consciousness does not, reality does not. And the life is never so alive as after death."
Questioner: "And what about suffering in this world? Do we condemn ourselves to suffer?"
Nisargadatta: "We grow through investigation, and to investigate, we need experience. We tend to repeat what we have not understood. If we are sensitive and intelligent, we need not suffer. Pain is a call for attention and the penalty of carelessness."
#نیسارگاداتا ماهاراج: از کجا میدانی؟ لازم نیست اینطور باشد. ممکن است فرایندی زیبا و آرام باشد. هنگامیکه شما این موضوع را درک کنید که مرگ صرفاً چیزی است که برای این جسم اتفاق میفتد و نه برای شما، در این صورت فقط شاهدِ فروافتادنِ این بدن خواهید بود همچون لباسی که رها میشود.
در مرگ فقط این بدن است که میمیرد. زندگی نمیمیرد، آگاهی نمیمیرد، حقیقت نمیمیرد؛ و زندگی هرگز به سرشاری و سرزندگیِ بعد از مرگ نخواهد بود.
پرسشگر: و در خصوص رنجهای این دنیا چطور؟ آیا این ما هستیم که خودمان را محکوم به رنج میکنیم؟
نیسارگاداتا ماهاراج: ما از طریق کندوکاو و بررسیِ امور است که رشد میکنیم و از طرفی هم برای بررسی امور نیازمند تجربه هستیم. ما تمایل داریم تا آنچه درست درک نکردهایم را تکرار کنیم. درصورتیکه اگر حساس و هشیار باشیم نیازی نیست که رنج بکشیم. رنج در حقیقت فراخوانی است برای هشیار بودن و توجه کردن و از طرفی هم مجازاتی است برای بیمبالاتی و سهلانگاری.
Questioner: "I am afraid of dying, not of death itself. I imagine the dying process to be painful and ugly."
#Nisargadatta Maharaj: "How do you know? It need not be so. It may be beautiful and peaceful. Once you know that death happens to the body and not to you, you just watch your body falling off like a discarded garment."
In death only the body dies. Life does not, consciousness does not, reality does not. And the life is never so alive as after death."
Questioner: "And what about suffering in this world? Do we condemn ourselves to suffer?"
Nisargadatta: "We grow through investigation, and to investigate, we need experience. We tend to repeat what we have not understood. If we are sensitive and intelligent, we need not suffer. Pain is a call for attention and the penalty of carelessness."