اینکه ما منظره را ببینیم یا صفحهنمایش را ببینیم به روش نگاه کردن ما بستگی دارد و نه آنچه میبینیم. در ابتدا ما یک منظره میبینیم و بعد صفحهنمایش را تشخیص میدهیم، آنگاه صفحهنمایش را بهعنوان یک منظره میبینیم. درابتدا ما فقط تنوع و گوناگونی عینیتها را میبینیم و بعد حضورِ آگاهی را تشخیص میدهیم، آنگاه آگاهی را بهعنوان تمامیت تجربهی عینی میبینیم.
#روپرت_اسپایرا
#روپرت_اسپایرا
Forwarded from تفحص خویش
چه کسی رنج میکشد؟
میدانم که عدهای خواهند گفت که ایگو رنج میکشد اما این درست نیست. ایگو چیست؟ ایگو من-فکر است. این من فقط یک فکر است. این من وجود ندارد. بنابراین ایگو وجود ندارد. پس چه کسی رنج میکشد؟
ماهیت اصلی شما حقیقت مطلق است، آگاهی است. پس چه کسی باقی میماند تا رنج بکشد؟ آگاهی همهچیز را فراگرفته است. اینطور نیست که آگاهی باشد و چیز دیگری نیز وجود داشته باشد. فقط آگاهی وجود دارد.
بنابراین شما چطور رنج میکشید؟
ادامه در لینک زیر
https://vrgl.ir/wjPzH
میدانم که عدهای خواهند گفت که ایگو رنج میکشد اما این درست نیست. ایگو چیست؟ ایگو من-فکر است. این من فقط یک فکر است. این من وجود ندارد. بنابراین ایگو وجود ندارد. پس چه کسی رنج میکشد؟
ماهیت اصلی شما حقیقت مطلق است، آگاهی است. پس چه کسی باقی میماند تا رنج بکشد؟ آگاهی همهچیز را فراگرفته است. اینطور نیست که آگاهی باشد و چیز دیگری نیز وجود داشته باشد. فقط آگاهی وجود دارد.
بنابراین شما چطور رنج میکشید؟
ادامه در لینک زیر
https://vrgl.ir/wjPzH
ویرگول
چه کسی رنج میکشد؟
میدانم که عدهای خواهند گفت که ایگو رنج میکشد اما این درست نیست ایگو چیست؟ ایگو منفکر است این من فقط یک فکر است این من وجود ندارد
پیش از گرفتن این فرم، شما بی فرم بودید؛ فرم بهطور خود به خودی آمد و هنگامیکه فرم آمد یک اشتیاق طبیعی برای بازگشت به وضعیت بی فرمی وجود داشت. فقط زمانی که شما بخواهید تا به آن وضعیت بی فرمی و بی خواستگی برسید است که به اینجا آمده تا جستجو کنید که چه چیزی هستید.آگاهی باید آگاهی را بشناسد.هنگامیکه آگاهی خودش را ادراک کرد آنگاه شما به حالت نرمال برمیگردید.
#نیسارگاداتا ماهاراج
Prior to taking this form you were formless; spontaneously the form came, and when the form came there was a natural longing to return to the formless state. When you want to return to the formless, desire less state, then only you come here, to seek what you are. The consciousness has to know the consciousness. When it realizes itself, then only do you return to normal.
#Nisargadatta - Prior to Consciousness
#نیسارگاداتا ماهاراج
Prior to taking this form you were formless; spontaneously the form came, and when the form came there was a natural longing to return to the formless state. When you want to return to the formless, desire less state, then only you come here, to seek what you are. The consciousness has to know the consciousness. When it realizes itself, then only do you return to normal.
#Nisargadatta - Prior to Consciousness
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چگونه تفحص خویش را انجام دهم؟ - #روپرت_اسپایرا
Forwarded from تفحص خویش
چند وقت پیش با کتاب نیسارگاداتا یعنی "من آن هستم" آشنا شدم که در آنجا پیشنهاد ایشان برای پرسش "من کیستم؟" توجهم را جلب کرد. (پیشتر از نیسارگاداتا، رامانا ماهارشی هم متدی یکسان با عنوان تفحص خویش ارائه داده بود که البته من زیاد با تعالیم رامانا آشنا نیستم)
اولین سؤال من این است: "در اینجا کدام خود مورد تفحص قرار میگیرد؟
ادامه در لینک زیر
https://vrgl.ir/W0WFg
دوستان عزیز این متن، متن ساده ای نیست و نیاز هست حتما چندین بار با تعمق و آرامش خوانده شود. پیش نیازش هم آشنایی با تفحص خویش .
اولین سؤال من این است: "در اینجا کدام خود مورد تفحص قرار میگیرد؟
ادامه در لینک زیر
https://vrgl.ir/W0WFg
دوستان عزیز این متن، متن ساده ای نیست و نیاز هست حتما چندین بار با تعمق و آرامش خوانده شود. پیش نیازش هم آشنایی با تفحص خویش .
ویرگول
شرحی بر تفحص خویش
من هستم و من میدانم که هستم
Forwarded from تفحص خویش
#رابرت آدامز
تفحص خویش
«کلماتی برایش وجود ندارد»
پیش خودتان اعتراف کنید که وجود دارید. این حقیقت است. شما وجود دارید اینطور نیست؟ بنابراین شما به خودتان میگویید، «من هستم و من در این خصوص مطمئنم که هستم. من هستم. من هستم. این تمام چیزی است که من میدانم. من هیچچیز دیگری نمیدانم اما میدانم که من هستم چونکه من اینجا هستم.» و همینطور که این «من هستم» را به خودتان میگویید شروع کنید تا فضای بیشتری بین «من» و «هستم» بگذارید. «من........ هستم» این را به خودتان بگویید، «من........ هستم»، «من........ هستم».
اگر بهدرستی آن را انجام دهید خیلی زود متوجه خواهید شد که آن «من» و «هستم» دو کلمه مجزا هستند. بهعبارتدیگر به این نتیجه میرسید که شما بهعنوان من وجود دارید و هستید. باید از خودتان بپرسید و تعمق کنید که «این منی که وجود دارد کیست؟ این"من" چیست؟» هرگز هیچ جوابی ندهید. جواب خودبهخود خواهد آمد. وقتی خوابی و بیدار میشوی میگویی:«من خواب بودم ». وقتی خواب میبینی میگویی:«من خواب میدیدیم »؛ و البته وقتی هم که بیدار هستی میگویی:«من بیدارم.» آن "من" همیشه آنجاست.
درون خودتان شروع به تفحص میکنید که «این منی که همیشه وجود دارد چیست؟ وقتی خواب هستم یا خواب میبینم ویا بیدارم آن وجود دارد. این من کیست؟» و تفحص شروع میشود. شما از خودتان میپرسید: «این من از کجا آمده؟» جوابها درون خود شماست. مدام از خودتان بپرسید این من از کجا آمده؟ یا «من کیستم؟» بعد کمی صبر کنید و دوباره سؤال را تکرار کنید: «این من از کجا آمده است؟»
هنگامیکه این کار را انجام میدهید من را تا عمقِ درون دنبال کنید. به تعقیبِ من ادامه دهید هرچه عمیقتر و عمیقتر به درونِ من بروید.«این من از کجا آمده است؟ این من کیست؟» هر جوابی که به ذهنتان رسید جواب غلطی است نه آن را بپذیر و نه انکارش کن. فقط آن را کنار بگذار و تفحص خویش را ادامه بده. «من کیستم؟» و بعد صبر کن؛ و باز دوباره بپرس «من کیستم؟» دقت کنید که این یک ذکر نیست.
این من از کجا آمده است؟ چطور به اینجا رسید؟ چه کسی آن را به دنیا آورد؟ منشأ این من چیست؟ همچنان به ماندن با این «من» ادامه بدهید.
همینطور که این فرایند را ادامه میدهید روزی اتفاقی خواهد افتاد. برای بعضی از افراد چیزی مثل انفجاری از درون رخ میدهد جایی که تمام افکار شما از بین میرود؛ زیرا شما خواهید دید که «من» ضمیر اولشخص است و تمام افکاری که شما دارید به این «من» متصل هستند. به آن فکر کنید. تمام آن چیزی که شما درباره خودتان میگویید یک «من» درونش هست. همهچیز در دنیا درباره شماست.
من به سینما میروم. من به بولینگ میروم. من گریه میکنم. من احساس وحشتناکی دارم. من حس فوقالعادهای دارم. من احساس بیماری میکنم. من احساس سلامتی میکنم. همیشه یک «من» وجود دارد من من. این «من» چیست؟ و تمام اینها درباره چیست؟ همهچیز به این «من» بسته شده است و درنتیجه وقتی این «من» محو شود هر چیز دیگری نیز محوشده و مشکلات به پایان میرسند. تمام فکرها همراه این «من» هستند.
جوابی برای پرسش «من کیستم؟» وجود ندارد. وقتی به جواب برسی آنجا هیچ است، خلأ است. شما زاده نشده خواهید بود. اما آن خلأ مثل چیزی که فکر میکنید نیست. آن مثل چیزی که فکر میکنید تهی نیست. برای اینکه از کلمه بهتری استفاده کنیم میتوانید به آن تقوا، نیروانا یا ست- چیت-آناندا (حضور، آگاهی، سعادت)، آگاهیِ سعادتمند یا حقیقتِ مطلق بگویید. مهم نیست چه اسمی به آن میدهید.
شما همان میشوید و هیچ توضیحی هم نخواهد داشت. فقط تبدیل به آن میشوید و صلح و آرامشی عمیق را که پیشتر هرگز تجربه نکرده بودید، احساس خواهید کرد. سعادتی نامحدود را تجربه خواهید کرد. سعی میکنید تا آن را برای خودتان و دوستانتان توضیح دهید اما نمیتوانید چراکه محدود نمیتواند نامحدود را ادراک کند. کلماتی برایش وجود ندارد.
تفحص خویش
«کلماتی برایش وجود ندارد»
پیش خودتان اعتراف کنید که وجود دارید. این حقیقت است. شما وجود دارید اینطور نیست؟ بنابراین شما به خودتان میگویید، «من هستم و من در این خصوص مطمئنم که هستم. من هستم. من هستم. این تمام چیزی است که من میدانم. من هیچچیز دیگری نمیدانم اما میدانم که من هستم چونکه من اینجا هستم.» و همینطور که این «من هستم» را به خودتان میگویید شروع کنید تا فضای بیشتری بین «من» و «هستم» بگذارید. «من........ هستم» این را به خودتان بگویید، «من........ هستم»، «من........ هستم».
اگر بهدرستی آن را انجام دهید خیلی زود متوجه خواهید شد که آن «من» و «هستم» دو کلمه مجزا هستند. بهعبارتدیگر به این نتیجه میرسید که شما بهعنوان من وجود دارید و هستید. باید از خودتان بپرسید و تعمق کنید که «این منی که وجود دارد کیست؟ این"من" چیست؟» هرگز هیچ جوابی ندهید. جواب خودبهخود خواهد آمد. وقتی خوابی و بیدار میشوی میگویی:«من خواب بودم ». وقتی خواب میبینی میگویی:«من خواب میدیدیم »؛ و البته وقتی هم که بیدار هستی میگویی:«من بیدارم.» آن "من" همیشه آنجاست.
درون خودتان شروع به تفحص میکنید که «این منی که همیشه وجود دارد چیست؟ وقتی خواب هستم یا خواب میبینم ویا بیدارم آن وجود دارد. این من کیست؟» و تفحص شروع میشود. شما از خودتان میپرسید: «این من از کجا آمده؟» جوابها درون خود شماست. مدام از خودتان بپرسید این من از کجا آمده؟ یا «من کیستم؟» بعد کمی صبر کنید و دوباره سؤال را تکرار کنید: «این من از کجا آمده است؟»
هنگامیکه این کار را انجام میدهید من را تا عمقِ درون دنبال کنید. به تعقیبِ من ادامه دهید هرچه عمیقتر و عمیقتر به درونِ من بروید.«این من از کجا آمده است؟ این من کیست؟» هر جوابی که به ذهنتان رسید جواب غلطی است نه آن را بپذیر و نه انکارش کن. فقط آن را کنار بگذار و تفحص خویش را ادامه بده. «من کیستم؟» و بعد صبر کن؛ و باز دوباره بپرس «من کیستم؟» دقت کنید که این یک ذکر نیست.
این من از کجا آمده است؟ چطور به اینجا رسید؟ چه کسی آن را به دنیا آورد؟ منشأ این من چیست؟ همچنان به ماندن با این «من» ادامه بدهید.
همینطور که این فرایند را ادامه میدهید روزی اتفاقی خواهد افتاد. برای بعضی از افراد چیزی مثل انفجاری از درون رخ میدهد جایی که تمام افکار شما از بین میرود؛ زیرا شما خواهید دید که «من» ضمیر اولشخص است و تمام افکاری که شما دارید به این «من» متصل هستند. به آن فکر کنید. تمام آن چیزی که شما درباره خودتان میگویید یک «من» درونش هست. همهچیز در دنیا درباره شماست.
من به سینما میروم. من به بولینگ میروم. من گریه میکنم. من احساس وحشتناکی دارم. من حس فوقالعادهای دارم. من احساس بیماری میکنم. من احساس سلامتی میکنم. همیشه یک «من» وجود دارد من من. این «من» چیست؟ و تمام اینها درباره چیست؟ همهچیز به این «من» بسته شده است و درنتیجه وقتی این «من» محو شود هر چیز دیگری نیز محوشده و مشکلات به پایان میرسند. تمام فکرها همراه این «من» هستند.
جوابی برای پرسش «من کیستم؟» وجود ندارد. وقتی به جواب برسی آنجا هیچ است، خلأ است. شما زاده نشده خواهید بود. اما آن خلأ مثل چیزی که فکر میکنید نیست. آن مثل چیزی که فکر میکنید تهی نیست. برای اینکه از کلمه بهتری استفاده کنیم میتوانید به آن تقوا، نیروانا یا ست- چیت-آناندا (حضور، آگاهی، سعادت)، آگاهیِ سعادتمند یا حقیقتِ مطلق بگویید. مهم نیست چه اسمی به آن میدهید.
شما همان میشوید و هیچ توضیحی هم نخواهد داشت. فقط تبدیل به آن میشوید و صلح و آرامشی عمیق را که پیشتر هرگز تجربه نکرده بودید، احساس خواهید کرد. سعادتی نامحدود را تجربه خواهید کرد. سعی میکنید تا آن را برای خودتان و دوستانتان توضیح دهید اما نمیتوانید چراکه محدود نمیتواند نامحدود را ادراک کند. کلماتی برایش وجود ندارد.
Forwarded from تفحص خویش
#Robert Adams
Excerpt from: Satsang
‘There are no words’
Simply admit to yourself that you exist. This is the truth. You do exist, don't you? So you say to yourself, "I exist. I know that for sure. I exist. I exist. That's all I know. I'm ignorant of everything else, but I do know that I exist because here I am." And, as you keep saying this to yourself, "I exist,” you begin to put more space between “I” and "exist.” "I... exist.” Say that to yourselves -- "I... exist, ””I... exist.”
If you're doing this correctly you'll soon find that “I” and "exist" are two separate words. In other words you'll come to the conclusion that you exist as I. You'll have to ask yourself, ponder, "Who is this I that exists? What is I?" You never answer. It will come to you of it's own accord. When you sleep and you awaken you say, "I slept." When you dream you say, "I had a dream." And when you're awake, of course, you say, "I am awake." But that I is always there.
You start to inquire within yourself, "What is this I that exists at all times? It exists when I'm asleep, when I'm awake, when I dream. Who is this I?" And now the inquiry starts. "Where does this I come from? From whence cometh the I?" You ask yourself. The answers are within yourself. And you keep asking yourself over, and over, and over again, "From whence cometh the I? Where does the I come from?" Or, "Who am I?" And you wait a little while, and you repeat the same question, "Where does the I come from?"
While you're doing that, you follow the I deep, deep within. You keep following the I. You go deeper and deeper into the I. "Where does this I come from? Who is this I?" Whatever answer comes to you is the wrong answer. Do not accept it but do not deny it. You simply put it aside. And you continue with the self-inquiry. "Who am I?" And you wait. And you ask again, "Who am I?" It is not a mantra. Where did the I come from? How did it get there? Who gave it birth? What is the source of the I? You continue to abide in the I.
As you continue this process someday something will happen. To some people it comes like an explosion within, where all your thoughts are wiped away. For you see, I is the first pronoun, and every thought that you have in the world is attached to the I. It is secondary. Think about that. Whatever you have to say about yourself has I in it. Everything in the world is about yourself.
I am going to the movies. I am going bowling. I feel like crying. I feel terrible. I feel wonderful. I feel sick. I feel well. There's always an I, I, I. What is this I, and what is it all about? Everything is attached to the I. Subsequently, when the I is wiped out, everything else is wiped out and the troubles are over. All thoughts go with the I.
Now there's no answer to "Who am I?" When you get to the answer there will be emptiness, a void. You will be of the unborn. But it is not a void like you think. It is not emptiness like you think. For want of a better word you can call it godliness, nirvana, sat-chit-ananda, bliss consciousness, absolute reality. It doesn't matter what name you give it.
You will become that, and there will be no explanation. You will just become that, and you will feel a profound peace that you have never felt before. You will feel a bliss that is unqualified. You will try to explain it to yourself and to your friends, but you cannot, for the finite cannot comprehend the infinite. There are no words.
Excerpt from: Satsang
‘There are no words’
Simply admit to yourself that you exist. This is the truth. You do exist, don't you? So you say to yourself, "I exist. I know that for sure. I exist. I exist. That's all I know. I'm ignorant of everything else, but I do know that I exist because here I am." And, as you keep saying this to yourself, "I exist,” you begin to put more space between “I” and "exist.” "I... exist.” Say that to yourselves -- "I... exist, ””I... exist.”
If you're doing this correctly you'll soon find that “I” and "exist" are two separate words. In other words you'll come to the conclusion that you exist as I. You'll have to ask yourself, ponder, "Who is this I that exists? What is I?" You never answer. It will come to you of it's own accord. When you sleep and you awaken you say, "I slept." When you dream you say, "I had a dream." And when you're awake, of course, you say, "I am awake." But that I is always there.
You start to inquire within yourself, "What is this I that exists at all times? It exists when I'm asleep, when I'm awake, when I dream. Who is this I?" And now the inquiry starts. "Where does this I come from? From whence cometh the I?" You ask yourself. The answers are within yourself. And you keep asking yourself over, and over, and over again, "From whence cometh the I? Where does the I come from?" Or, "Who am I?" And you wait a little while, and you repeat the same question, "Where does the I come from?"
While you're doing that, you follow the I deep, deep within. You keep following the I. You go deeper and deeper into the I. "Where does this I come from? Who is this I?" Whatever answer comes to you is the wrong answer. Do not accept it but do not deny it. You simply put it aside. And you continue with the self-inquiry. "Who am I?" And you wait. And you ask again, "Who am I?" It is not a mantra. Where did the I come from? How did it get there? Who gave it birth? What is the source of the I? You continue to abide in the I.
As you continue this process someday something will happen. To some people it comes like an explosion within, where all your thoughts are wiped away. For you see, I is the first pronoun, and every thought that you have in the world is attached to the I. It is secondary. Think about that. Whatever you have to say about yourself has I in it. Everything in the world is about yourself.
I am going to the movies. I am going bowling. I feel like crying. I feel terrible. I feel wonderful. I feel sick. I feel well. There's always an I, I, I. What is this I, and what is it all about? Everything is attached to the I. Subsequently, when the I is wiped out, everything else is wiped out and the troubles are over. All thoughts go with the I.
Now there's no answer to "Who am I?" When you get to the answer there will be emptiness, a void. You will be of the unborn. But it is not a void like you think. It is not emptiness like you think. For want of a better word you can call it godliness, nirvana, sat-chit-ananda, bliss consciousness, absolute reality. It doesn't matter what name you give it.
You will become that, and there will be no explanation. You will just become that, and you will feel a profound peace that you have never felt before. You will feel a bliss that is unqualified. You will try to explain it to yourself and to your friends, but you cannot, for the finite cannot comprehend the infinite. There are no words.
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
توضیح سادهای بر تفحص ِ"من کیستم؟" - #سانی شارما
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تفحص خویش (آگاه شدن از آگاهی) - #سانی شارما
Forwarded from تفحص خویش
حضور محترم اعضای کانال تفحص خویش
چنانچه عزیزان تمایل داشته باشند میتوانند جهت خدماتی که این کانال و همچنین کانال مسیر مستقیم در قالب تهیه محتوا، ترجمه، زیرنویس ارائه میدهد کمکهایی بهصورت ماهیانه یا هرطور که مایلند به این شماره کارت واریز نمایند.
پیشاپیش از حمایت شما عزیزان سپاسگزارم
6219861024932047
نیما پارسی
چنانچه عزیزان تمایل داشته باشند میتوانند جهت خدماتی که این کانال و همچنین کانال مسیر مستقیم در قالب تهیه محتوا، ترجمه، زیرنویس ارائه میدهد کمکهایی بهصورت ماهیانه یا هرطور که مایلند به این شماره کارت واریز نمایند.
پیشاپیش از حمایت شما عزیزان سپاسگزارم
6219861024932047
نیما پارسی
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ادامه صحبتی که دیشب داشتیم این ویدئو رو ببینید و این نیرو رو درون خودتون پیدا کنید. همین نیرو است که چشم داره و عمل دیدن رو انجام میده والان داره این ویدئو رو میبینه. اگر عمیقا این نیرو رو درون خودتون (خودتون؟!!) پیدا کنید و خودتون رو به عنوان اون شناسایی کنید...
اگر فقط معنی همین آیه ادراک میشد که: هو الأول والآخر والظاهر والباطن (اوست اول و آخر و ظاهر و باطن)...
همین الان چه چیزی مشغول نفس کشیدنه؟
اگر فقط معنی همین آیه ادراک میشد که: هو الأول والآخر والظاهر والباطن (اوست اول و آخر و ظاهر و باطن)...
همین الان چه چیزی مشغول نفس کشیدنه؟
مسیر مستقیم
هدف اصلی زندگی - #روپرت_اسپایرا
موضوعی که در این ویدئو بررسی میشود "بسیار" با اهمیت است، توصیه همیشگی من چندبار دیدنِ ویدئو ها است به خصوص این ویدئو، نیاز هست تا چنین ادراکی کاملا درونی شود.
هر چیز که ظاهر میشود باید در چیزی یا بر روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلماتِ یک رمان بدون یک صفحهی سفید وجود داشته باشند. مکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که افکار بدونِ...
بدونِ چی؟
علاوه بر این اگر ما مشغول دیدن یک فیلم باشیم درواقع داریم صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع داریم صفحه را تجربه میکنیم. اگر ابرها را میبینیم، آسمان را تجربه میکنیم؛ بنابراین اگر افکارمان را تجربه میکنیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) باید آن چیزی که آنها بر روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه سفید از کلمات رمان ساخته نشده و آسمان از ابرها ساخته نشده پس هر چیزی که فکرها بر روی آن ظاهر میشوند نیز از جنس افکار ساخته نشده است.
همانطور که صفحهنمایش از کیفیتهای محدودِ فیلم رها است، همانطور که صفحهی سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ رمان رها است و همانطور که آسمان از کیفیتهای محدودِ ابرهایی که بر روی آن ظاهر میشوند رها است به همین ترتیب هر چیزی که افکار بر روی آن ظاهر میشوند نیز رها از محدودیت افکار است و بنابراین نامحدود است.
علاوه بر این تنها ماده اصلی موجود در فیلمِ محدود، صفحهنمایش نامحدود است. تنها ماده اصلی موجود در کلماتِ محدود، صفحهی نامحدود است و تنها ماده اصلی موجود در ابرهای محدود، آسمانِ نامحدود است.
همینطور گفته میشود که صفحهنمایش، اصالت فیلم است، کاغذ، حقیقت و اصالت کلمات است و آسمان، حقیقت ابرها. فیلم، کلمات و ابرها، ظهوری موقت از حقیقتِ همیشه حاضرشان هستند.
به همین ترتیب تنها ماده اصلی موجود در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن ظاهر میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود بر روی آن ظاهر میشوند، حقیقت و اصالت آن است.
در رابطه با افکار، به این چیزِ نامحدود، آگاهی میگویند. آن حاضر و آگاه است.
یک فکرِ محدود، یک ظهور موقت از آن آگاهی نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نمیشود، فکر از آگاهی ساخته میشود.
یخ از یخ ساخته نمیشود بلکه از آب ساخته میشود. یخ اسم و فرمی موقت از آب همیشه حاضر است. آب اصالت یخ است. زمانی که یخ از یخ بودنش متوقف میشود تمام چیزی که از دست میدهد اسم و فرم موقتیاش است اما حقیقت و اصالت یخ یعنی آب از بین نمیرود. آن حاضر و موجود باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خود بگیرد.
بنابراین زمانی که یک فکر محو میشود ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه فقط یک اسم و فرم موقت را از دست میدهد و در دسترس باقی میماند، آماده است تا اسم و فرم ظاهر بعدیاش را بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
بدونِ چی؟
علاوه بر این اگر ما مشغول دیدن یک فیلم باشیم درواقع داریم صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع داریم صفحه را تجربه میکنیم. اگر ابرها را میبینیم، آسمان را تجربه میکنیم؛ بنابراین اگر افکارمان را تجربه میکنیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) باید آن چیزی که آنها بر روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه سفید از کلمات رمان ساخته نشده و آسمان از ابرها ساخته نشده پس هر چیزی که فکرها بر روی آن ظاهر میشوند نیز از جنس افکار ساخته نشده است.
همانطور که صفحهنمایش از کیفیتهای محدودِ فیلم رها است، همانطور که صفحهی سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ رمان رها است و همانطور که آسمان از کیفیتهای محدودِ ابرهایی که بر روی آن ظاهر میشوند رها است به همین ترتیب هر چیزی که افکار بر روی آن ظاهر میشوند نیز رها از محدودیت افکار است و بنابراین نامحدود است.
علاوه بر این تنها ماده اصلی موجود در فیلمِ محدود، صفحهنمایش نامحدود است. تنها ماده اصلی موجود در کلماتِ محدود، صفحهی نامحدود است و تنها ماده اصلی موجود در ابرهای محدود، آسمانِ نامحدود است.
همینطور گفته میشود که صفحهنمایش، اصالت فیلم است، کاغذ، حقیقت و اصالت کلمات است و آسمان، حقیقت ابرها. فیلم، کلمات و ابرها، ظهوری موقت از حقیقتِ همیشه حاضرشان هستند.
به همین ترتیب تنها ماده اصلی موجود در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن ظاهر میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود بر روی آن ظاهر میشوند، حقیقت و اصالت آن است.
در رابطه با افکار، به این چیزِ نامحدود، آگاهی میگویند. آن حاضر و آگاه است.
یک فکرِ محدود، یک ظهور موقت از آن آگاهی نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نمیشود، فکر از آگاهی ساخته میشود.
یخ از یخ ساخته نمیشود بلکه از آب ساخته میشود. یخ اسم و فرمی موقت از آب همیشه حاضر است. آب اصالت یخ است. زمانی که یخ از یخ بودنش متوقف میشود تمام چیزی که از دست میدهد اسم و فرم موقتیاش است اما حقیقت و اصالت یخ یعنی آب از بین نمیرود. آن حاضر و موجود باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خود بگیرد.
بنابراین زمانی که یک فکر محو میشود ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه فقط یک اسم و فرم موقت را از دست میدهد و در دسترس باقی میماند، آماده است تا اسم و فرم ظاهر بعدیاش را بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
Whatever appears must appear IN something or ON something. It is not possible to have a movie without a screen. It’s not possible to have the words of a novel without a white page. It’s not possible to have a cloud without a sky. It’s not possible to have a thought without …
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert_Spira
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert_Spira