Forwarded from تفحص خویش
هنگامیکه از سر راه کنار بروی، همان قدرتی که باعث رشد چمن میشود، همانکه باعث شکوفه زدن گلها میشود، همانکه باعث به وجود آمدن پرتقال روی درخت پرتقال میشود همان از تو مراقبت خواهد کرد. چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.
سؤال: چجوری میتونیم از سر راه بریم کنار؟
+اینجوری که این چیزی که گمان میکنی هستی رو قربانی کنی.
من خودم رو صرفاً محدود به مجموعهای از افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر گذشته کردم و خودم رو درون همونها زندانی کردم و از مجموع اینها چیزی توهمی و خیالی رو متصور شدم که بهش میگم «من». مثل صفحهنمایشی که بهطور کامل خودش رو در محتوای فیلمی که درونش داره پخش میشه فراموش میکنه.
من الان معتقدم که من این شخص هستم.
من فرزانه هستم، من سمانه هستم. من علیرضا هستم، من اشکان هستم.
وقتی اشاره میشه که از سر راه برو کنار یعنی باید عمیقاً درک کنی که تو صرفاً این مجموعه نیستی. تو در نبود این مجموعه افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر همچنان هستی.
این چه چیزیه که در نبود اونها همچنان هست؟
روی این سؤال عمیق شو:
آیا من صرفاً مجموعهای از افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر هستم یا چیزی هستم که از اینها آگاهه؟
افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر مدام میان و میرن اما این چیزی که از اینها آگاهه چیه؟
از بس خودت را غرق این تصاویر کردی اون چیزی که از اینها آگاهه گویا در حجاب رفته.
مثل صفحهنمایشی که با انبوه تصاویر رنگارنگ، ظاهراً در حجاب رفته و دیده نمیشه.
امکان نداره که تصاویر بتونن بدون صفحهنمایش وجود داشته باشند.
امکان نداره که افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر بدون چیزی که از اونها آگاهه وجود داشته باشن.
این چیزی که از اونها آگاهه اصل و اساسِ اونهاست و مقدم بر اونهاست.
بطور مطلق هیچ موجودیت مستقلی به نام سمانه، علیرضا یا زهرا اصلاً وجود نداره. تو فقط گمان میکنی که اینها هستی. تو این شخص نیستی، بلکه تو اون چیزی هستی که از این شخص آگاهه. اینو باید درون خودت بررسی کنی.
آیا من این افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر دائم التغیر هستم یا چیز ثابتی هستم که از اونها آگاهه؟
حالا این چیز ثابتی که از اونها آگاهه چیه؟
این چه چیزیه که درون من داره نفس میکشه؟
قلب من با چه نیرویی در حال تپیدنه؟
آیا این پندار، این شخص، یعنی این چیزی که به تصور درآمده است که داره نفس میکشه؟ یا نفس کشیدن داره خود به خودی اتفاق میوفته؟
چیزی که درون تو در حال نفس کشیدنه همون چیزیه که داره کره زمین رو به دور خورشید میچرخونه و علاوه بر این خودش کره زمین، چرخش کره زمین، خورشید و این دست و پا و صورت و این چشمیه که داره این متن رو میبینه و میخونه...
این دست، پا، صورت از کجا ظاهر شدند؟
این چه چیزیه که در حال حاضر مشغول دیدن و خواندن این متنه؟
من چیستم؟
مطالب مرتبط جهت ادراک عمیقتر:
بودن در لحظه حال "دقیقاً" به چه معناست؟
اولین و بزرگترین خطای ادراکی ( به همراه تمام لینکهای زیر این پست)
سؤال: چجوری میتونیم از سر راه بریم کنار؟
+اینجوری که این چیزی که گمان میکنی هستی رو قربانی کنی.
من خودم رو صرفاً محدود به مجموعهای از افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر گذشته کردم و خودم رو درون همونها زندانی کردم و از مجموع اینها چیزی توهمی و خیالی رو متصور شدم که بهش میگم «من». مثل صفحهنمایشی که بهطور کامل خودش رو در محتوای فیلمی که درونش داره پخش میشه فراموش میکنه.
من الان معتقدم که من این شخص هستم.
من فرزانه هستم، من سمانه هستم. من علیرضا هستم، من اشکان هستم.
وقتی اشاره میشه که از سر راه برو کنار یعنی باید عمیقاً درک کنی که تو صرفاً این مجموعه نیستی. تو در نبود این مجموعه افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر همچنان هستی.
این چه چیزیه که در نبود اونها همچنان هست؟
روی این سؤال عمیق شو:
آیا من صرفاً مجموعهای از افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر هستم یا چیزی هستم که از اینها آگاهه؟
افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر مدام میان و میرن اما این چیزی که از اینها آگاهه چیه؟
از بس خودت را غرق این تصاویر کردی اون چیزی که از اینها آگاهه گویا در حجاب رفته.
مثل صفحهنمایشی که با انبوه تصاویر رنگارنگ، ظاهراً در حجاب رفته و دیده نمیشه.
امکان نداره که تصاویر بتونن بدون صفحهنمایش وجود داشته باشند.
امکان نداره که افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر بدون چیزی که از اونها آگاهه وجود داشته باشن.
این چیزی که از اونها آگاهه اصل و اساسِ اونهاست و مقدم بر اونهاست.
بطور مطلق هیچ موجودیت مستقلی به نام سمانه، علیرضا یا زهرا اصلاً وجود نداره. تو فقط گمان میکنی که اینها هستی. تو این شخص نیستی، بلکه تو اون چیزی هستی که از این شخص آگاهه. اینو باید درون خودت بررسی کنی.
آیا من این افکار، خاطرات، احساسات و تصاویر دائم التغیر هستم یا چیز ثابتی هستم که از اونها آگاهه؟
حالا این چیز ثابتی که از اونها آگاهه چیه؟
این چه چیزیه که درون من داره نفس میکشه؟
قلب من با چه نیرویی در حال تپیدنه؟
آیا این پندار، این شخص، یعنی این چیزی که به تصور درآمده است که داره نفس میکشه؟ یا نفس کشیدن داره خود به خودی اتفاق میوفته؟
چیزی که درون تو در حال نفس کشیدنه همون چیزیه که داره کره زمین رو به دور خورشید میچرخونه و علاوه بر این خودش کره زمین، چرخش کره زمین، خورشید و این دست و پا و صورت و این چشمیه که داره این متن رو میبینه و میخونه...
این دست، پا، صورت از کجا ظاهر شدند؟
این چه چیزیه که در حال حاضر مشغول دیدن و خواندن این متنه؟
من چیستم؟
مطالب مرتبط جهت ادراک عمیقتر:
بودن در لحظه حال "دقیقاً" به چه معناست؟
اولین و بزرگترین خطای ادراکی ( به همراه تمام لینکهای زیر این پست)
Forwarded from تفحص خویش
وضعیتهای مختلف میآیند و میروند، اما شما (ثابت و بی تغیر) همیشه اینجا هستید.
مثل سینما. در سینما، صفحهنمایش همیشه ثابت و بیتغییر در آنجاست اما تصاویر متعددی روی صفحه پدیدار گشته و سپس ناپدید میشوند.
چیزی به صفحهنمایش نمیچسبد و صفحهنمایش همیشه یک صفحهنمایش باقی میماند. درست به همین شکل، شما در تمام وضعیتها و حالات، همان خویش خودتان باقی میمانید. اگر این را ادراک کنید وضعیتهای مختلف دیگر شما را به دردسر نمیاندازند.
مثل تصاویری که روی صفحه ظاهر میشوند و آن را به دردسر نینداخته و به آن نمیچسبند. شما گاهی روی صفحهنمایش اقیانوس عظیمی با امواجی بیپایان میبینید و سپس تصویر محو میشود. زمانی دیگر آتشی بزرگ میبینید که به همهجا پراکنده شده است و سپس این تصویر نیز محو میشود. در هر دو مورد صفحهنمایش وجود دارد. حال سؤال اینجاست که آیا صفحهنمایش با آن آب خیس شده، یا با آن آتش میسوزد؟
نه هیچچیزی روی صفحهنمایش تأثیری ندارد. درست به همین ترتیب چیزهایی که در طی زمانِ بیداری، رؤیا و همینطور خوابِ عمیقِ بدونِ رؤیا اتفاق میفتند مطلقاً هیچ تأثیری روی شما نخواهند داشت و شما همان خویش خودتان باقی خواهید ماند.
#رامانا ماهارشی
"The states come and go, but you are always there. It is like a cinema. The screen is always there but several types of pictures appear on the screen and then disappear. Nothing sticks to the screen, it remains a screen. Similarly, you remain your own Self in all the states. If you know that, the states will not trouble you, just as the pictures which appear on the screen do not stick to it. On the screen, you sometimes see a huge ocean with endless waves; that disappears. Another time, you see fire spreading all around; that too disappears. The screen is there on both occasions. Did the screen get wet with the water or did it get burned by the fire? Nothing affected the screen. In the same way, the things that happen during the wakeful, dream and sleep states do not affect you at all; you remain your own Self."
#Ramana Maharshi
مثل سینما. در سینما، صفحهنمایش همیشه ثابت و بیتغییر در آنجاست اما تصاویر متعددی روی صفحه پدیدار گشته و سپس ناپدید میشوند.
چیزی به صفحهنمایش نمیچسبد و صفحهنمایش همیشه یک صفحهنمایش باقی میماند. درست به همین شکل، شما در تمام وضعیتها و حالات، همان خویش خودتان باقی میمانید. اگر این را ادراک کنید وضعیتهای مختلف دیگر شما را به دردسر نمیاندازند.
مثل تصاویری که روی صفحه ظاهر میشوند و آن را به دردسر نینداخته و به آن نمیچسبند. شما گاهی روی صفحهنمایش اقیانوس عظیمی با امواجی بیپایان میبینید و سپس تصویر محو میشود. زمانی دیگر آتشی بزرگ میبینید که به همهجا پراکنده شده است و سپس این تصویر نیز محو میشود. در هر دو مورد صفحهنمایش وجود دارد. حال سؤال اینجاست که آیا صفحهنمایش با آن آب خیس شده، یا با آن آتش میسوزد؟
نه هیچچیزی روی صفحهنمایش تأثیری ندارد. درست به همین ترتیب چیزهایی که در طی زمانِ بیداری، رؤیا و همینطور خوابِ عمیقِ بدونِ رؤیا اتفاق میفتند مطلقاً هیچ تأثیری روی شما نخواهند داشت و شما همان خویش خودتان باقی خواهید ماند.
#رامانا ماهارشی
"The states come and go, but you are always there. It is like a cinema. The screen is always there but several types of pictures appear on the screen and then disappear. Nothing sticks to the screen, it remains a screen. Similarly, you remain your own Self in all the states. If you know that, the states will not trouble you, just as the pictures which appear on the screen do not stick to it. On the screen, you sometimes see a huge ocean with endless waves; that disappears. Another time, you see fire spreading all around; that too disappears. The screen is there on both occasions. Did the screen get wet with the water or did it get burned by the fire? Nothing affected the screen. In the same way, the things that happen during the wakeful, dream and sleep states do not affect you at all; you remain your own Self."
#Ramana Maharshi
Forwarded from تفحص خویش
هنگامیکه از این هویت و شخص رها هستید دیگر چیزی برای یادگیری وجود ندارد. مثل این است که یک نیروی دیگر، یک حضوری قدرتمند در این بدن جریان میگیرد و چیز عجیبی هم به نظر نمیرسد.
هرچه تو کمتر باشی، بیشتر هستی. عجب پارادوکس و تضادی!
تویِ بدونِ تو، تویِ حقیقی هستی.
تو بدون این شخص، وجه و چهره خداوندی.
#موجی
«هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد»
#شبستری
«چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید»
#شبستری
"When you are free of your identity and your person, nothing more needs to be learned. It's like another power, a great presence, flowing through this body, and it doesn't seem strange.
The less there is of you, the more you are. What a paradox! You without you are the real You. You without your person are the face of God.
#Mooji
هرچه تو کمتر باشی، بیشتر هستی. عجب پارادوکس و تضادی!
تویِ بدونِ تو، تویِ حقیقی هستی.
تو بدون این شخص، وجه و چهره خداوندی.
#موجی
«هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد»
#شبستری
«چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید»
#شبستری
"When you are free of your identity and your person, nothing more needs to be learned. It's like another power, a great presence, flowing through this body, and it doesn't seem strange.
The less there is of you, the more you are. What a paradox! You without you are the real You. You without your person are the face of God.
#Mooji
Forwarded from تفحص خویش
"فکرِ «من» اولین فکر است"
"از تمام افکاری که در ذهن برمیخیزند فکر «من» اولین فکر است. تنها بعد از برخاستن فکر «من» است که سایر افکار ظاهر میشوند.
#رامانا ماهارشی
چگونه باید "من" را از بين برد؟
ما "هويت فکری" را چيزی جدا از فکر تصور میکنيم و تمام توجهمان به يک پديدۀ جدا از فکر است و نه به خود فکر. به "من" نظر داريم، نه به خالق آن که "فکر" است. و همين اشتباه علت پابرجاماندن و استمرار اين پديده و مسائل ناشی از آن است.
ما میگوييم چگونه بايد "من" را از بين برد؟ غافل از اينکه "من" اصلا وجود ندارد تا از بين بردن آن مطرح باشد. مسألۀ ما عبارت است از يک اشتباه ذهنی. و رفع اين اشتباه ذهنی مطرح است، نه "از بين بردن" چيزی.
کتاب تفکر زائد
محمدجعفر #مصفا
Of all the thoughts that arise in the mind, the ‘I’ thought is the first. It is only after the rise of this that the other thoughts arise.
#Ramana Maharshi
"از تمام افکاری که در ذهن برمیخیزند فکر «من» اولین فکر است. تنها بعد از برخاستن فکر «من» است که سایر افکار ظاهر میشوند.
#رامانا ماهارشی
چگونه باید "من" را از بين برد؟
ما "هويت فکری" را چيزی جدا از فکر تصور میکنيم و تمام توجهمان به يک پديدۀ جدا از فکر است و نه به خود فکر. به "من" نظر داريم، نه به خالق آن که "فکر" است. و همين اشتباه علت پابرجاماندن و استمرار اين پديده و مسائل ناشی از آن است.
ما میگوييم چگونه بايد "من" را از بين برد؟ غافل از اينکه "من" اصلا وجود ندارد تا از بين بردن آن مطرح باشد. مسألۀ ما عبارت است از يک اشتباه ذهنی. و رفع اين اشتباه ذهنی مطرح است، نه "از بين بردن" چيزی.
کتاب تفکر زائد
محمدجعفر #مصفا
Of all the thoughts that arise in the mind, the ‘I’ thought is the first. It is only after the rise of this that the other thoughts arise.
#Ramana Maharshi
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا ما اصلا وجود داریم؟ - #پال_اسمیت
Forwarded from تفحص خویش
"از بایزیدی بیرون آمدم"*
و بایزید گفت: لا اله الا انا، ها فاعبدون (خدایی جز من نیست، مرا عبادت کنید.)
و بار دیگر گفت: سبحانی ما اعظم شأنی (پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی دارم.)
این حالات چه زمانی به او رسید؟
هنگامیکه به این ادراک رسید:
"از بایزیدی بیرون آمدم،
چون مار از پوست،
پس نگه کردم، عاشق ومعشوق و عشق یکی دیدم
که در عالم توحید یکی توان بود"
و گفت:
"و آنگاه مرغي گشتم، چشم او از يگانگي،
پَر او از هميشگي.
در هوايِ بی چگونگي مي پريدم."
"چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو، بی تو جمال خود نماید"
#شبستری
* هشیار به تأکید عارفان درخصوص بیرون آمدن از این شخص باشیم.
و بایزید گفت: لا اله الا انا، ها فاعبدون (خدایی جز من نیست، مرا عبادت کنید.)
و بار دیگر گفت: سبحانی ما اعظم شأنی (پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی دارم.)
این حالات چه زمانی به او رسید؟
هنگامیکه به این ادراک رسید:
"از بایزیدی بیرون آمدم،
چون مار از پوست،
پس نگه کردم، عاشق ومعشوق و عشق یکی دیدم
که در عالم توحید یکی توان بود"
و گفت:
"و آنگاه مرغي گشتم، چشم او از يگانگي،
پَر او از هميشگي.
در هوايِ بی چگونگي مي پريدم."
"چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو، بی تو جمال خود نماید"
#شبستری
* هشیار به تأکید عارفان درخصوص بیرون آمدن از این شخص باشیم.
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پیشنهاد دیدن فیلم:
انیمیشن هیولای دریا
The Sea Beast
"که چو پازهرست و پنداریش سم"
انیمیشن هیولای دریا
The Sea Beast
"که چو پازهرست و پنداریش سم"
ما عشق را یک رابطهی دونفره در نظر میگیریم. ما عشق را حسی میدانیم که بین دو نفر شکل میگیرد. عشق یک رابطهی دونفره نیست. عشق، انحلالِ یک رابطه است. عشق، فروپاشیِ یک رابطه است. در تجربهی عشق، خود و دیگری محو میشود. عشق، ملاقات دو نفر نیست. عشق، محوِ این جداییِ ظاهری بین دو نفر و آشکار شدنِ وحدتِ پیشینِ این دو خودِ بهظاهر مجزا است. عشق، انحلالِ خودِ مجزا و آشکار شدنِ حقیقت است، آشکار شدنِ آگاهی است. آگاهی عشق است.
#روپرت_اسپایرا
«من کیام؟ لیلی و لیلی کیست؟ من
ما یکی روحیم اندر دو بدن»
"We consider love to be a relationship. We consider love to be a feeling that takes place between two people. Love is not a relationship. Love is the dissolution of relationship. It is the collapse of relationship. In the experience of love, the self and the other dissolve. Love is not a meeting of two people. It is the dissolution of the apparent separation between self and other, and a revelation of the prior unity of these two apparently separate selves. So love is not an experience that the separate self has. It is the dissolution of the separate self, the revelation of reality, the revelation of consciousness. Consciousness is love."
#RupertSpira
#روپرت_اسپایرا
«من کیام؟ لیلی و لیلی کیست؟ من
ما یکی روحیم اندر دو بدن»
"We consider love to be a relationship. We consider love to be a feeling that takes place between two people. Love is not a relationship. Love is the dissolution of relationship. It is the collapse of relationship. In the experience of love, the self and the other dissolve. Love is not a meeting of two people. It is the dissolution of the apparent separation between self and other, and a revelation of the prior unity of these two apparently separate selves. So love is not an experience that the separate self has. It is the dissolution of the separate self, the revelation of reality, the revelation of consciousness. Consciousness is love."
#RupertSpira
Forwarded from تفحص خویش
تفحص خویش
Photo
این دو عکس به نحوی یادآور مطلب قبل از روپرت اسپایرا بود.
متن زیر هم شاید آنچنان ارتباطی با موضوع قبل نداشته باشه اما خالی از لطف نیست:
مجنون به سبب دوری جانکاه از لیلی دچار درد و بیماری شد. خونش از شعلهیِ آتشِ اشتیاق به جوش آمد و گرفتار بیماری گردید. طبیبی به بالین او آوردند. گفت: «هیچ چاره نیست جز آنکه باید او را فصد* کرد.» فصادی ماهر و کاردان را نزد او آوردند. وقتی فصاد وسایل خود را آماده کرد و نیشتری را که باید با آن خون بگیرد به دست گرفت، یکباره مجنون از جای برخاست و گفت:
حتی اگر از این بیماری بمیرم، بهتر از این است که رگ مرا بزنی. بیا این مزد تو و مرا تنها بگذار. فصاد با شگفتی پرسید: «عجيب است، تو که در بیابانها با شیران همراه هستی، هر شب کنار تو دهها حیوان درنده و ترسناک هست، چگونه است که از آن حیوانات وحشی نمیترسی، اما اکنون از یک نیش تیغ این همه واهمه داری؟» مجنون پاسخ داد:
"گفت از لیلی وجود من پُر است
این صدف پر از صفات آن دُر است
ترسم ای فصاد گر قصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
در میان لیلی و من فرق نیست
داند آن عقلی که او دل روشنی است"
#مولانا – مثنوی معنوی دفتر پنجم از بیت ۱۹۹۹
*فصد کردن: رگ زدن جهت رفع بیماری
متن زیر هم شاید آنچنان ارتباطی با موضوع قبل نداشته باشه اما خالی از لطف نیست:
مجنون به سبب دوری جانکاه از لیلی دچار درد و بیماری شد. خونش از شعلهیِ آتشِ اشتیاق به جوش آمد و گرفتار بیماری گردید. طبیبی به بالین او آوردند. گفت: «هیچ چاره نیست جز آنکه باید او را فصد* کرد.» فصادی ماهر و کاردان را نزد او آوردند. وقتی فصاد وسایل خود را آماده کرد و نیشتری را که باید با آن خون بگیرد به دست گرفت، یکباره مجنون از جای برخاست و گفت:
حتی اگر از این بیماری بمیرم، بهتر از این است که رگ مرا بزنی. بیا این مزد تو و مرا تنها بگذار. فصاد با شگفتی پرسید: «عجيب است، تو که در بیابانها با شیران همراه هستی، هر شب کنار تو دهها حیوان درنده و ترسناک هست، چگونه است که از آن حیوانات وحشی نمیترسی، اما اکنون از یک نیش تیغ این همه واهمه داری؟» مجنون پاسخ داد:
"گفت از لیلی وجود من پُر است
این صدف پر از صفات آن دُر است
ترسم ای فصاد گر قصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
در میان لیلی و من فرق نیست
داند آن عقلی که او دل روشنی است"
#مولانا – مثنوی معنوی دفتر پنجم از بیت ۱۹۹۹
*فصد کردن: رگ زدن جهت رفع بیماری
Forwarded from تفحص خویش
«او میکشد قلاب را»
"ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی
زاری از ما نی، تو زاری میکنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز تُست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان
تا که ما باشیم با تو درمیان؟
ما عدمهاییم و هستیهای ما
تو وجود مطلقی، فانینما
گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست"
#مولانا
باگوان #رامانا ماهارشی : این با فیض الهی است که میل به خودشناسی در شما شکل گرفته است. این میل به شناختن خودتان خودش یک نشانه بارز از فیض «خویش» است. بنابراین این فیض و رحمت است که در حال حاضر بهعنوان منبع تلاش شما عمل میکند. این فیض، کیفیتی بیرون از «خویش» نیست بلکه ماهیت آن است. آن در مرکزت ساکن است و تو را به درون به سمت خودش میکشد. تنها کاری که باید انجام بدهی این است که توجهات را به درون ببری و به دنبال منشأ «من» بگردی. این تنها تلاش شخصی است که باید انجام دهیم. به همین خاطر است که میگویند جایی که فیض و رحمت در آن نباشد مطلقاً هیچ تمایلی برای جستجوی «خویش» وجود ندارد.
#Ramana Maharshi: It is by the grace of God that you come to desire to know yourself. This desire to know yourself is itself a clear sign of the Atman’s grace. So, there is grace already working as the source of your effort. Grace is not an external quality of the Self but its very nature. It abides in your Heart, pulling you inward into itself. The only task you must do is turn your attention inward and search the source of ‘I’. This is the only personal effort we have to put in. That is why [one can say that] where there is no grace, there is no desire at all for the quest for the Self.
"ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی
زاری از ما نی، تو زاری میکنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز تُست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان
تا که ما باشیم با تو درمیان؟
ما عدمهاییم و هستیهای ما
تو وجود مطلقی، فانینما
گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست"
#مولانا
باگوان #رامانا ماهارشی : این با فیض الهی است که میل به خودشناسی در شما شکل گرفته است. این میل به شناختن خودتان خودش یک نشانه بارز از فیض «خویش» است. بنابراین این فیض و رحمت است که در حال حاضر بهعنوان منبع تلاش شما عمل میکند. این فیض، کیفیتی بیرون از «خویش» نیست بلکه ماهیت آن است. آن در مرکزت ساکن است و تو را به درون به سمت خودش میکشد. تنها کاری که باید انجام بدهی این است که توجهات را به درون ببری و به دنبال منشأ «من» بگردی. این تنها تلاش شخصی است که باید انجام دهیم. به همین خاطر است که میگویند جایی که فیض و رحمت در آن نباشد مطلقاً هیچ تمایلی برای جستجوی «خویش» وجود ندارد.
#Ramana Maharshi: It is by the grace of God that you come to desire to know yourself. This desire to know yourself is itself a clear sign of the Atman’s grace. So, there is grace already working as the source of your effort. Grace is not an external quality of the Self but its very nature. It abides in your Heart, pulling you inward into itself. The only task you must do is turn your attention inward and search the source of ‘I’. This is the only personal effort we have to put in. That is why [one can say that] where there is no grace, there is no desire at all for the quest for the Self.