مسیر مستقیم
9.2K subscribers
916 photos
504 videos
23 files
245 links
آدرس صفحه اینستاگرام

| instagram.com/direct.path
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چطور چیزی که نامتناهی و بی‌نهایت هست می‌تواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟ - #روپرت_اسپایرا

- دوست عزیزی با مهارت و هنرمندی، متن قیاس مری و جین را که پیش از این در صفحه تفحص خویش در سایت ویرگول قرار گرفته بود را به زیبایی بازخوانی کرده و در اختیار ما قرار دادند. صمیمانه قدردان محبت ایشان جهت تهیه این فایل بسیار مهم هستم.

*پیشنهاد میکنم در حین شنیدن، جهت درک عمیقتر موضوع، گاهی ویدئو را متوقف کنید.

https://vrgl.ir/1Ndl9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو همین عشقی هستی که با آن عاشقت هستم - #روپرت_اسپایرا
پیش نیاز این ویدئو، مطلب مری و جین است.

این ویدئوی بسیار مهم حاوی نکات بسیار کلیدی و عمیقی است.
Forwarded from تفحص خویش
Forwarded from تفحص خویش
تفحص خویش
Photo
همسو با مطلب قبل و اشاره زیبای آن راهب ایتالیایی که: " خدایا، تو همان عشقی هستی که من با آن به تو عشق می‌ورزم" به یاد این داستان از مثنوی افتادم:

سالکی هر شب ذكر الله می‌گفت تا دهانش از نام حضرت حق شیرین شود. یک‌شب شیطان نزد او آمد و گفت: «آخر ای آدم پرگو، چرا این قدر الله الله می‌گویی؟ این‌همه الله گفتی، جوابی، لبیکی از الله تو به تو رسیده است؟ ای مرد نادان، باآنکه از خدا جوابی نمی‌شنوی، بازهم سماجت می‌کنی و الله الله می‌گویی؟
«آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو؟

می نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روي سخت؟»

سالک بینوا دل‌شکسته شد و بدون الله گفتن سر بر بالین گذاشت و خوابید. در عالم رؤیا حضرت خضر را دید که به او می‌گوید: «ای نیازمند خدا، دیگر الله الله تو را نمی‌شنویم. نکند از گفتن آن پشیمان شده‌ای» سالک پاسخ داد: «باآنکه هر شب با خدا هستم و الله الله می‌گویم، هرگز از او جوابی نشنیده‌ام. لابد دعاها و ذکرهای من موردپذیرش ذات باری‌تعالی قرار نگرفته است.» خدا از زبان حضرت خضر به سالک پاسخ داد: «همین الله الله گفتن تو و آن اشک و آه و سوز تو پاسخ ما است. زیرا اگر ما دل تو را به روی خود نگشاده بودیم، چنان سنگدل بودی که قادر به بیان نام خدا نمی‌شدی.»

«گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیله‌ها و چاره‌جویی‌های تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یارب تو لبیکهاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانکه يارب گفتنش دستور نیست»

-از کتاب پیمانه و دانه
شرح و تفسیر داستانهای مثنوی #مولانا
Forwarded from تفحص خویش
Forwarded from تفحص خویش
"مِهری که در تمامی ذرات عالم است
جبران آن به عشقِ دمادم سپرده‌اند
تا صوت مهر در دو جهان جاودان شود
نخل امید در کفِ آدم سپرده‌اند"

دوستان عزیزم در طی این چند سال شاهد این بودید که این کانال به‌طور روزانه به تولید محتوا، ترجمه متون و زیرنویس ویدئوها مشغول بوده است. از طرفی برای اینکه این مطالب با کیفیت خوب تهیه‌شده و در اختیار شما قرار بگیرد ساعت‌ها وقت و هزینه لازم است. همین‌طور که آگاهید تمام محتوای این دوکانال به‌طور رایگان و با کیفیت قابل‌قبول در اختیار شما عزیزان قرار می‌گیرد طوری که چنانچه نیروی اصلی یعنی "نیروی عشق" نبود این کار مطلقاً هیچ توجیهی نداشت. دوستان عزیز چنانچه تمایل دارید که این محتوا همچنان به روند خودش ادامه دهد نیاز است تا با رعایت قانون جبران شما هم در برکت این کار شریک شده و اجازه دهید تا با به جریان افتادن نیروی عشق، این آگاهی در بین فارسی‌زبانان هرچه بیشتر شکوفا شود. این منابع را محدود به این روزگار ندانید بلکه تمام اینها برای مدتها بعد از من و شما هم باقی مانده و کمک حالِ جستجوگرانِ حقیقت خواهند بود. شما هم در گسترش این آگاهی همراه باشید، و آگاه باشید که در نهایت خیروبرکتِ ناشی از رعایت قانون جبران، بیش از هرکسی نصیب خود شما خواهد شد.

دوستان عزیز میتوانند حمایتهایشان را به این شماره کارت واریز نمایند:
6219861024932047
نیما پارسی

همچنین عزیزانی که ساکن خارج از ایران هستند نیز میتوانند جهت دریافت اطلاعات پرداخت به این ای دی پیامی بفرستند.
@nimandoart
چند نفر از دوستان پیام دادند و گفتند که گویا برای ارسال به شماره کارت بالا با مشکل مواجه هستند اگر شما هم برای پرداخت دچار مشکل بودید لطفا به این شماره کارت واریز نمایید:

6362141123588478
نیما پارسی


پیشاپیش از مهربانی و همراهی شما عزیزان صمیمانه سپاسگزارم🙏🌸
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا جین درون رؤیا آزاد است؟ - #روپرت_اسپایرا

هیچ شخص حقیقی که جین نامیده شود اصلاً وجود ندارد و تنها ذهنی که اینجا وجود دارد ذهن مری است.
جین پس از سرخوردگی‌های فراوان با خودش می‌گوید: خدایا من همه‌چیز را در این دنیا تجربه کردم و متوجه شدم که هیچ‌کدامشان جواب نمی‌دهند آیا راه دیگری هم هست که نرفته باشم؟
جین به‌نوعی به آخر خط می‌رسد. مأیوس و ناامید است و این دل‌شکستگی‌اش همچون نیایشی برای خداوند است.
در اینجا جین احساس می‌کند که دارد به سمت مری می‌رود اما در حقیقت این مری است که جین را به سمت خودش می‌کشد.
این با فیض مری است که جین به سمتش جذب می‌شود.
درواقع این فیض مری است که همه‌ی کارها را انجام می‌دهد اما جین چنین چیزی را نمی‌داند.
Forwarded from تفحص خویش
چشم از او، جلوه از او، ما چه حریفیم ای دل
چهره‌یِ اوست که با دیده‌يِ او می‌بینم......
#شهریار

*این ابیات را منطبق با ویدئوی قبل درنظر بگیرید.
Forwarded from تفحص خویش
Forwarded from تفحص خویش
روزی روزگاری پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت. ازآنجاکه پادشاه در حال پیر شدن بود تصمیم گرفت تا فردی را به‌عنوان جانشین برگزیند تا بعد از مرگش وارث تاج‌وتخت شود. پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازه‌های قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند. قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایسته‌ترین فرد را به‌عنوان جانشین خود اعلام کند. روز موعود فرارسید، دروازه‌ها بازشده و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند.
پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته می‌داشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر می‌شدند مهیا شود و بعد از حمام می‌توانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک داده‌شده بود استفاده کنند. بعدازآن، وارد مکانی می‌شدند که لباس‌های بسیار گران‌قیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی می‌پوشیدند؛ بنابراین لباس‌هایشان را از بین انبوه لباس‌هایی که زربافت و نقره‌فام بودند انتخاب کردند. پس‌ازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه این‌ها آن‌ها می‌آمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند.
حالا بشنوید از مردم درون قصر،
بعضی از آن‌ها بشدت شیفته‌ی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند. بعضی از آن‌ها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند، بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد. عده دیگری از آن‌ها که پرخور و شکم‌پرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند. اینجا در هند وقتی غذا سرو می‌شود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همه‌چیز آنجا پیدا می‌شود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همه‌چیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود.
همین‌طور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند. مردمی که شیفته‌ی عطرها بودند بطری‌ها را جمع کرده و کیسه‌های خود را با آن عطرها پر می‌کردند. آن‌هایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا برمی‌داشتند. آن‌هایی که مشتاق لباس‌ها بودند دسته‌دسته لباس‌ها را برداشته و روی شانه‌هایشان می‌گذاشتند تا با خودشان ببرند و عده‌ای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند.
در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شده است، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همین‌جا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید؛ اما مردم به‌شدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و می‌گفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آن‌هایی که می‌رقصیدند می‌گفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازه‌ای به آن‌ها داده نشد و همه‌ی آن‌ها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود.
در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده است؟ آیا دروازه‌ها را هنوز باز نکردید؟
وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازه‌ها برای دوازده ساعت باز بودند.
پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟
وزیر در جواب گفت: چون آن‌ها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند.

...و سمسارا دقیقاً چنین چیزی است. کسی به دیدار پادشاه نمی‌رود. اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه می‌رفت و پذیرفته می‌شد آنگاه همه‌چیز متعلق به او می‌شد.
ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم؛ اما در تجملات و ارضای نیازها گم‌شده‌ایم. یادتان باشد، هنگامی‌که زمانِ بسته شدنِ دروازه‌ها فرابرسد هرگز نمی‌توانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است اما کسی به نزد او نمی‌رود.
ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کرده‌ایم که چرا آمده‌ایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواس‌پرتی شدید شده‌ایم.
#پاپاجی
Forwarded from تفحص خویش
There was a king who had no issue, no son. He was getting old so he decided to adopt a prince to succeed him as king after his death. He fixed a date with his sentries that on a particular day the gates of the palace would be open from eight in the morning until eight at night. The king would be seated in the palace and he would conduct interviews to find the most suitable person to be chosen as his prince. So on this day the gates were opened and people went inside. Everybody was allowed to enter and see the king in person.
When the gates are opened to see the king you have to be looking your best. So a very good shower-bath was arranged for everyone who entered the palace and then there were all kinds of perfumes for people to use. Then there was a place with many different kinds of very expensive dresses. You should be well dressed to see the king, so you could choose your own clothes from a huge variety of different kinds of gold and silver gowns and dresses. Then some lunch was arranged — you should be well fed before seeing the king. And then there was music and then dancing. After all this you are ready to see the king — you are fully satisfied.

Some people who were entering the palace were very fond of showers, so they spent their time in the sauna and taking different kinds of baths and showers. Some were fond of perfumes, so they were trying out all the different perfumes that were there. Some were busy with all the different kinds of dresses. Some were gluttons; they were very fond of eating and drinking, so they were trying all the different varieties of food and different dishes which were there. Here in India when food is served there are a hundred and one types of dishes in a good lunch, and everything was included here. After lunch there was music and then dancing. Everything was provided beautifully by the king.


The time was getting close to eight o'clock so a siren alerted everyone to get ready to leave. The people who were fond of perfumes had collected bottles and had filled their bags with those perfumes. Those who were fond of food had taken something for their wives and other relations and friends; they were packing food to take away. Those who were fond of dresses were carrying bundles of dresses on their shoulders. Some were listening to the music, some were dancing. The sentries of the palace told them, "Now your time is up. You have to leave. You're not allowed to take anything away with you. You were supposed to only eat and to use the perfumes here and enjoy the music." But people were so engaged, "Oh let me sit a little longer. It's such nice music." Those who were dancing said, "Please let us have some more time for dancing. We cannot leave this company." But nothing was allowed. They were all pushed out of the gate. The time was eight at night.
The king called his secretary and asked, "What happened? No came to me for an interview. What happened? Did you open the gates?" "Yes, yes, the gate was open for twelve hours," replied the secretary. "How is it that no one has come to see me?" asked the king. "They were engaged in their own luxuries and needs," came the reply. "We do not know if anyone went to see you or not."

Samsara is exactly like this. No one went to see the king. If someone had gone and had been accepted, everything would have belonged to him. It is not allowed to take anything away from this. We came here to see the king but we got lost in luxuries, in fulfillment of desires. When the time comes for the gates to be closed we will not be able to carry anything with us. The king is waiting but no one goes. This dance drama is exactly like that. We came here to meet the king and sit on the throne but we forgot why we came and we got lost in infinite distractions.
#papaji
Forwarded from تفحص خویش
سپاسگزارم از دوستانی که اینگونه با عشق و هنرشون این مطالب رو تهیه میکنند و با ما به اشتراک میگذارند.🙏🌸👇
من کاذب؟
@AMORney
پادکست شماره (۵)

من کاذب از کجا برمی خیزد؟

سپاس فراوان از کانال تفحص خویش
https://t.me/selfinquiry

🎼🎼 آهنگ سیاره من از کاکوبند

در پناه نور و عشق باشید💫💚

@AMORney
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سراب - داستانی از #موجی

*این ویدئو را همسو با مطلب قبل از #پاپاجی درنظر بگیرید.
Forwarded from تفحص خویش