Forwarded from تفحص خویش
ما اینطور میگوییم که: "بدنِ من معبدی برای خدا است و خدا درونم ساکن است." این جمله فقط تا حدی درست است، اما حقیقت نهایی نیست.
حقیقت نهایی دقیقاً همان چیزی است که میگوید: "من بدنم نیستم." بهعبارتیدیگر بدن من اصلاً وجود ندارد یعنی اینطور نیست که دو چیز وجود داشته باشد مثل "من-هستم" و بدنِ من، یا خدا و بدن من. اینطور نیست که خدایی درون بدن من ساکن باشد.
حقیقتاً بدنی درکار نیست، جسمی وجود ندارد؛ بنابراین "من-هستم" همان "من-هستم" است.* شما همانگونه که هستید «آگاهی» هستید و این بدن نیستید. بهعبارتدیگر آنچه شما بهعنوان این بدن میشناسید، «آگاهی» است؛ یعنی اینطور نیست که یک بدن وجود داشته باشد و یک آگاهی. بلکه آگاهی است که بهعنوان این بدن وجود دارد و بدن به این صورت که به نظر میرسد، وجود ندارد.
برای مثال یک سالن سینما را در نظر بگیرید، فیلمی در حال نمایش است. شما صفحهنمایش را نمیبینید چون آن با تصاویر فیلم پوشیده شده است و شما حتی به آن فکر هم نمیکنید و ازآنجاییکه اصلاً به آن فکر نمیکنید هیچ نظری هم در رابطه با موجودیت آن ندارید. شما به تصاویر توجه میکنید و از ابتدا تا انتها تماماً غرق فیلم هستید.
اما درعینحال بدون صفحهنمایش، هیچ فیلمی وجود نمیداشت. ما میتوانیم اینطور بگوییم که اصالت وجودی یا حقیقت فیلم، صفحهنمایش است؛ و حتی اگر تمام صفحه با تصاویر پوشیده شود، این صفحهنمایش است که همچنان حقیقی است و تصاویر فقط اینطور به نظر میرسند که واقعیاند.
#رابرت آدامز
*منظور از "من-هستم" در این متن اشاره به آگاهی است.
We say, "My body is the temple for the living God and God resides within myself." This may be true to an extent, but it is not the ultimate truth.
The ultimate truth is exactly what it says, "I am not my body." In other words, my body does not exist, but there are not two of us. There is not I-am and my body or there is not God and my body. There is not God residing in my body.
There simply is no body. No body exists. Therefore I-am, is that I-am. You are consciousness just the way you are, but you are not the body. In other words, what you think is the body, is consciousness. There is not the body and consciousness. There's the body as consciousness and the body does not exist the way it appears.
As an example: Take a movie theatre, you have the moving picture on the screen. You do not see the screen because it's covered by images and you do not even think of the screen. You have no idea there is a screen because you do not think about it. You're thinking about the images. You become immersed in the movie, beginning, a middle and an end.
But yet without the screen, there would be no movie. So we can say the movie is not reality. The screen is the Reality. And when the images cover the screen, the screen is still the reality. But the images give an appearance like reality.
#Robert Adams, Collected Works, Ts 12
حقیقت نهایی دقیقاً همان چیزی است که میگوید: "من بدنم نیستم." بهعبارتیدیگر بدن من اصلاً وجود ندارد یعنی اینطور نیست که دو چیز وجود داشته باشد مثل "من-هستم" و بدنِ من، یا خدا و بدن من. اینطور نیست که خدایی درون بدن من ساکن باشد.
حقیقتاً بدنی درکار نیست، جسمی وجود ندارد؛ بنابراین "من-هستم" همان "من-هستم" است.* شما همانگونه که هستید «آگاهی» هستید و این بدن نیستید. بهعبارتدیگر آنچه شما بهعنوان این بدن میشناسید، «آگاهی» است؛ یعنی اینطور نیست که یک بدن وجود داشته باشد و یک آگاهی. بلکه آگاهی است که بهعنوان این بدن وجود دارد و بدن به این صورت که به نظر میرسد، وجود ندارد.
برای مثال یک سالن سینما را در نظر بگیرید، فیلمی در حال نمایش است. شما صفحهنمایش را نمیبینید چون آن با تصاویر فیلم پوشیده شده است و شما حتی به آن فکر هم نمیکنید و ازآنجاییکه اصلاً به آن فکر نمیکنید هیچ نظری هم در رابطه با موجودیت آن ندارید. شما به تصاویر توجه میکنید و از ابتدا تا انتها تماماً غرق فیلم هستید.
اما درعینحال بدون صفحهنمایش، هیچ فیلمی وجود نمیداشت. ما میتوانیم اینطور بگوییم که اصالت وجودی یا حقیقت فیلم، صفحهنمایش است؛ و حتی اگر تمام صفحه با تصاویر پوشیده شود، این صفحهنمایش است که همچنان حقیقی است و تصاویر فقط اینطور به نظر میرسند که واقعیاند.
#رابرت آدامز
*منظور از "من-هستم" در این متن اشاره به آگاهی است.
We say, "My body is the temple for the living God and God resides within myself." This may be true to an extent, but it is not the ultimate truth.
The ultimate truth is exactly what it says, "I am not my body." In other words, my body does not exist, but there are not two of us. There is not I-am and my body or there is not God and my body. There is not God residing in my body.
There simply is no body. No body exists. Therefore I-am, is that I-am. You are consciousness just the way you are, but you are not the body. In other words, what you think is the body, is consciousness. There is not the body and consciousness. There's the body as consciousness and the body does not exist the way it appears.
As an example: Take a movie theatre, you have the moving picture on the screen. You do not see the screen because it's covered by images and you do not even think of the screen. You have no idea there is a screen because you do not think about it. You're thinking about the images. You become immersed in the movie, beginning, a middle and an end.
But yet without the screen, there would be no movie. So we can say the movie is not reality. The screen is the Reality. And when the images cover the screen, the screen is still the reality. But the images give an appearance like reality.
#Robert Adams, Collected Works, Ts 12
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from تفحص خویش
به صاف آمدن: صیقلی شدن
قاف: اشارهای است به کوه قاف سکونتگاه سیمرغ
صیام: روزه داشتن
عصفور: گنجشک
عنقا: سیمرغ
قاف: اشارهای است به کوه قاف سکونتگاه سیمرغ
صیام: روزه داشتن
عصفور: گنجشک
عنقا: سیمرغ
Forwarded from تفحص خویش
ماجرا همون داستان مار و طنابه.
تو از مار میترسی. اما درواقع اصلاً ماری وجود نداره و اون فقط یک طنابه.
درست به همین ترتیب ما همه از مرگ میترسیم،
اما این کیه که قراره بمیره؟
این کیه که به دنیا اومده؟
هیچکس!
وقتی متوجه بشی که اصلاً کسی وجود نداره دیگه نسبت به این چیزها کاملاً بیخیال و بیتفاوت میشی.
#راماکانت ماهاراج
"There is the story of the rope and the snake. You are afraid of the snake. As a matter of fact, there is no snake, it is a rope. Similarly, we are afraid of death. Who is dying? Who is taking birth? Nobody! When you realize there is nobody, you will be totally unconcerned, totally indifferent."
("Timeless Years")
#Ramakant Maharaj
تو از مار میترسی. اما درواقع اصلاً ماری وجود نداره و اون فقط یک طنابه.
درست به همین ترتیب ما همه از مرگ میترسیم،
اما این کیه که قراره بمیره؟
این کیه که به دنیا اومده؟
هیچکس!
وقتی متوجه بشی که اصلاً کسی وجود نداره دیگه نسبت به این چیزها کاملاً بیخیال و بیتفاوت میشی.
#راماکانت ماهاراج
"There is the story of the rope and the snake. You are afraid of the snake. As a matter of fact, there is no snake, it is a rope. Similarly, we are afraid of death. Who is dying? Who is taking birth? Nobody! When you realize there is nobody, you will be totally unconcerned, totally indifferent."
("Timeless Years")
#Ramakant Maharaj
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«من آن هستم»
شعری از شانتاناندا ساراسواتی - با صدای #روپرت_اسپایرا
مطلب مرتبط:
کتاب داستانِ «هرآنچه میبینم بخشی از من است»
شعری از شانتاناندا ساراسواتی - با صدای #روپرت_اسپایرا
مطلب مرتبط:
کتاب داستانِ «هرآنچه میبینم بخشی از من است»
Forwarded from تفحص خویش
آخِر، مردم میپندارند که این «اَنَا الْحَقّ» گفتن، دعویِ بزرگی است.
«اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است.
اَنَا الْحَق عظیم تواضع است، زیرا که این میگوید که "من عَبدِ خدایم"، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را.
امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است.
#مولانا – فیه ما فیه
دعوی = ادعا
«اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است.
اَنَا الْحَق عظیم تواضع است، زیرا که این میگوید که "من عَبدِ خدایم"، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را.
امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است.
#مولانا – فیه ما فیه
دعوی = ادعا
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا واقعاً چیزی وجود دارد؟ - #روپرت_اسپایرا
"آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید بطلب"
#مولانا
*جهت ادراک عمیقتر نیاز است تا این ویدئو را چند بار ببینید.
"آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید بطلب"
#مولانا
*جهت ادراک عمیقتر نیاز است تا این ویدئو را چند بار ببینید.
Forwarded from تفحص خویش
جهان صرفاً ترکیبی از پنج دسته از عینیتهای حسی است و نه چیز دیگر. این پنج نوع از عینیتها، توسط حواس پنجگانه احساس میشوند*. ازآنجاکه همهچیز از طریق حواس پنجگانه در ذهن ادراک میشوند پس دنیا چیزی جز ذهن نیست. آیا جهانی جدا از ذهن وجود دارد؟
اگر ذهن یعنی منشأ تمام این دانشها و فعالیتها، فروکش کند آنگاه تصور جهان از بین میرود. درست همانطور که تا وقتی تصور خیالیِ مار ناپدید نشود دانش نسبت به طناب واقعی شکل نمیگیرد، به همین صورت بینش (تجربه) واقعیت را نمیتوان به دست آورد، مگر اینکه بینش انباشتهشده از جهان رها شود.
#رامانا ماهارشی
*چیزی که ما از جهان میدانیم صرفاً محدود به حواس پنجگانه ما از دنیاست، به این صورت که ما پنج حس بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه داریم و دنیایی هم که میشناسیم فقط محدود به دیدنیها، شنیدنیها، بوییدنیها، چشیدنیها و لمس کردنیهاست. م
اگر ذهن یعنی منشأ تمام این دانشها و فعالیتها، فروکش کند آنگاه تصور جهان از بین میرود. درست همانطور که تا وقتی تصور خیالیِ مار ناپدید نشود دانش نسبت به طناب واقعی شکل نمیگیرد، به همین صورت بینش (تجربه) واقعیت را نمیتوان به دست آورد، مگر اینکه بینش انباشتهشده از جهان رها شود.
#رامانا ماهارشی
*چیزی که ما از جهان میدانیم صرفاً محدود به حواس پنجگانه ما از دنیاست، به این صورت که ما پنج حس بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه داریم و دنیایی هم که میشناسیم فقط محدود به دیدنیها، شنیدنیها، بوییدنیها، چشیدنیها و لمس کردنیهاست. م
Forwarded from تفحص خویش
The world is of the form of the five categories of sense objects, and nothing else. These five kinds of objects are sensed by the five senses. As all are perceived to the mind through these five senses, the world is nothing but the mind. Is there a world apart from the mind?
If the mind, the source of all knowledge and activity subsides, the vision of the world will cease. Just as knowledge of the real rope does not dawn till the fancied notion of the serpent disappears, vision (experience) of the Reality cannot be gained unless the superimposed vision of the universe is abandoned.
GEMS FROM BHAGAVAN #RamanaMaharshi
If the mind, the source of all knowledge and activity subsides, the vision of the world will cease. Just as knowledge of the real rope does not dawn till the fancied notion of the serpent disappears, vision (experience) of the Reality cannot be gained unless the superimposed vision of the universe is abandoned.
GEMS FROM BHAGAVAN #RamanaMaharshi
Forwarded from تفحص خویش
هر زمان که من – شخص- یا همان ایگو یا من ذهنی پررنگتر میشود، گرفتگی و درد و رنج و ناراحتی پررنگتر شده و به همان نسبت آرامش و شادی و رهایی کمرنگتر.
هر زمان که این من-شخص کمرنگتر میشود به همراه آن درد و رنج و گرفتگی کمرنگتر شده و آرامش و شادی و رهایی پررنگتر.
تمرکز را روی شاخ و برگهایی که به «من» وصل هستند یعنی این اتفاقات نگذارید. «من» را رها کنید. من که رها شود، تمام آنها خودبهخود فرومیریزند.
این جمله طلایی از #رامانا ماهارشی را هرگز فراموش نکنید که:
"از تمام افکاری که در ذهن برمیخیزند فکر «من» اولین فکر است. تنها بعد از برخاستن فکر «من» است که سایر افکار ظاهر میشوند."
دقت کردید؟ فکرِ من، یعنی این منی که به آن باور دارید یعنی: علی، مریم، امیر، سارا و .. فقط فکر است.
این خودِ خیالی را رها کن و بی خود شو که:
"آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت"
#مولانا
#تفحص_خویش
هر زمان که این من-شخص کمرنگتر میشود به همراه آن درد و رنج و گرفتگی کمرنگتر شده و آرامش و شادی و رهایی پررنگتر.
تمرکز را روی شاخ و برگهایی که به «من» وصل هستند یعنی این اتفاقات نگذارید. «من» را رها کنید. من که رها شود، تمام آنها خودبهخود فرومیریزند.
این جمله طلایی از #رامانا ماهارشی را هرگز فراموش نکنید که:
"از تمام افکاری که در ذهن برمیخیزند فکر «من» اولین فکر است. تنها بعد از برخاستن فکر «من» است که سایر افکار ظاهر میشوند."
دقت کردید؟ فکرِ من، یعنی این منی که به آن باور دارید یعنی: علی، مریم، امیر، سارا و .. فقط فکر است.
این خودِ خیالی را رها کن و بی خود شو که:
"آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت"
#مولانا
#تفحص_خویش