دلنوشته‌های من
122 members
48 photos
16 videos
3 files
113 links
Download Telegram
to view and join the conversation
خدایا! شادی و برکت را در زندگی ما جاری ساز.
خدایا! سلامتی جسم جان را بهره‌ی ما قرار ده.
خدایا! یاری‌ام کن تا لایق بهترین‌ها باشم.
حضور پروانه‌ها بی‌دلیل نیست. باورت می‌شود این همه پروانه، از سر بی‌کاری، سری به ما زده‌باشند؟
نه، حتما قاصد پیامی خوش هستند.
خوب گوش تیز کن! خبر خوب در راه است.
https://t.me/dinanevid
خدایا! تو را شکر می‌گویم که فرصت شناختن راه درست را برایم فراهم کردی.
خدایا! داشته‌هایمان را برکتی بخش تا بتوانیم نور به خانه‌ها ببریم.
خدایا! یاری‌ام کن تا بهترین‌ها را انتخاب کنم.
خدایا! در راه رسیدن به مقصود نیک، گام‌هایم را استوار ساز.
Si la douleur vient, le bonheur va venir aussi. Sois patiente.
Lait et miel, Rupi Kaur, 1992
اگر رنج می‌آید، خوشبختی هم خواهدآمد. صبور باش!
روپی کور، بانوی شاعر کانادایی هندی‌تبار، ۱۹۹۲، کتاب شیر و عسل.
https://t.me/dinanevid
خدایا! یاری‌ام کن تا مهر بگسترانم.
خدایا! جسم و جان‌مان را سلامتی و آرامش بخش.
Un problème non réglé nous revient tôt ou tard comme boomerang, mais plus fort et plus gros.

مسئله‌ی حل‌نشده، دیر یا زود، مثل بومرنگ، باز می‌گردد، ولی این‌بار، سخت‌تر و بزرگ‌تر.
https://t.me/dinanevid
خدایا! تو را شکر می‌گویم که شجاعت تغییرکردن را به من دادی.
«...پس چه‌جوری می‌خواهی درباره‌ی جنسیت بنویسی؟...وای، این حالت‌های تو چقدر بده. بدنت رو می‌پوشونی، زنانگی‌ت رو مخفی می‌کنی. توی زندگی خودت رو، توی نویسندگی جنسیت رو سانسور می‌کنی. حرفاتو نمی‌زنی، زیاد توصیف نمی‌کنی، چرا؟ چون که می‌ترسی دچار سوءتفاهم بشن، فکر کنن چیزی که نوشته‌ای داستان زندگی خودته، اون وقت پشت سرت چرت و‌ پرت بگن! همه‌ش سانسور، همه‌ش سانسور! اه بابا. همه‌ی این‌ها بدبختی‌ش سر من می‌آد. به خدا، توی کل زندگی‌م همیشه سرکوب شده‌م. دلت به حال من نمی‌سوزه؟»
بعد از عشق، الیف شافاک، ارسلان فصیحی، کتاب‌سرای نیک، ۱۳۹۶، صفحه‌ی ۲۰۸
https://t.me/dinanevid
Le bonheur que nous cherchons partout se trouve en nous-même.

خوشبختی که همه‌جا دنبالش هستیم، در خودمان پیدا می‌شود.

https://t.me/dinanevid
خدایا! آرزوهای نیک‌مان را برآورده‌ساز.
چند روز است برای گذاشتن چند فایل در کانال کتاب‌خوانی‌ام، به تمام کوچه و پس‌کوچه‌های اینترنت سر زده‌ام تا فیلترشکن پیدا کنم.
ساعت‌ها، منتظر بارگذاری فایل‌ها می‌مانم و در این بین، به مدد فیلترشکن‌ها، به کوچه‌های ممنوعه هم سر می‌زنم، اعصابم هم خرد می‌شود، وقتم هم تلف می‌شود و تمام روزم در اضطراب این می‌مانم که فردا چطور کارم را پیش ببرم.
دو ساعت می‌گذرد، کارم پیش نرفته، کتابی که با شوق خوانده‌ام، گوشه‌ی موبایلم منتظر است، خط سبزی دور دایره‌ی فیلترشکن می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد و فرصت نمی‌کند دمی آرام بگیرد و علامت اتصال به فیلترشکن، علامت بازشدن درها را روشن کند.
هر روزم را با جستجوی راه‌های فرار آغاز می‌شود تا فقط از حال خوب بگویم، از مهر، از دوستی، از گذشته‌های دور و داستان‌های بچگی.
و برای گفتن از همه‌ی این‌ها باید از سدها گذشت و همه‌ی این تلاش حالم را بد می‌کند، روزم را خراب می‌کند، آن‌قدر که آخر شب، به این فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها را بگذارم و بروم، گلدان‌هایم را بگذارم و بروم، خانه‌ام را بگذارم و بروم.
به گلدان‌هایم که نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم کدام‌شان را می‌توانم گوشه‌ی چمدانم جای بدهم تا خانه‌ی بعدی‌ام را سبز کند. تابلوهای روی دیوار صدایم می‌زنند، فرش زیر پایم، ماهی قرمز توی تنگ، بشقاب‌هایی که سال‌هاست هر وعده‌ی غذایم را توی آن‌ها خورده‌ام، کلید در خانه، همه باهم، گروه کری می‌شوند که آواز ماندن را سر می‌دهند.
سرم را در بالش فرو می‌برم تا صدای‌شان را نشنوم، بالش لالایی در گوشم می‌خواند و شب خواب خانه‌ی قدیمی‌مان را می‌بینم، روزهای خوش کودکی و هم‌بازی‌هایی که امروز گوشه‌گوشه‌ی دنیا آواره‌اند.
از خواب می‌پرم. گنجشک‌ها غوغایی به پا کرده‌اند، شادی از صدای‌شان می‌بارد. حتما، روز خوبی خواهدبود، روزی آرام، بی‌دردسر، بی‌فکر فرار.
همه‌ی وسایل خانه خوابیده‌اند، من هم می‌خوابم و در خواب حالم خوب است.
https://t.me/dinanevid
خدایا! شاد زیستن را بهره‌ی ما قرار ده.
همه چیز از یک اختلاف کوچک شروع شد، درست مثل پارگی کوچک پارچه‌ی رومبلی.
روز اول، یک سوراخ کوچک بود، داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم، هسته‌ی آلبالو از دستم افتاد. روی مبل دست کشیدم تا پیدایش کنم. هسته را پیدا نکردم، به‌جایش، سر انگشتم، به سوراخ ریز پارچه‌ی رومبلی خورد.
پاک برنامه‌ی تلویزیون و هسته‌ی آلبالو را فراموش کردم و رفتم در فکر ترمیم مبل.
دوختنی که نبود، یعنی کار من نبود؛ کدام تعمیرکار مبل هم قبول می‌کرد بابت این سوراخ ناقابل بیاید؟
فکر کردم پارچه‌ای رویش بیاندازم، تا دیده‌نشود، چیزی هم به آن گیر نکند و بزرگترش نکند.
یک هفته‌ای پتوی کوچک سفری را رویش انداختم. تمام هفته، روی مبل، طرفی که سوراخ داشت، ننشستم.
چند باری هم به تو گفتم آن‌جا ننشینی، یا دست‌کم، خیلی لم‌ ندهی تا سوراخ رومبلی بزرگتر نشود.
بعد از یک هفته، به‌بهانه‌ی تمیز کردن روی مبل، آرام، پتو را بلند کردم. سوراخ بزرگتر شده‌بود.
پتو را جمع کردم، گفتم شاید اگر سوراخ دیده‌شود، بیشتر احتیاط کنیم.
حالا دیگر، سوراخ رومبلی مثل یک زخم سر باز کرده‌بود و از هر طرف به‌چشم می‌آمد.
خیلی سعی می‌کردم روی تن زخمی مبل ننشینم، ولی، خب، گاهی هم چاره‌ای نبود. به‌خصوص، وقتی که مهمان داشتیم، خیلی سعی می‌کردم خودم روی قسمت زخم‌خورده بنشینم، حواسم بود که خیلی وول نزنم و همه‌ی وزنم را هم روی مبل نیاندازم.
با همه‌ی این کارها، سوراخ رومبلی، هر روز، بزرگتر می‌شد، درست مثل بچه‌ای که جلوی چشمم بزرگ شود، یا گیاهی که شب بخوابی و صبح بیدار شوی و ببینی دو سانت قد کشیده. تفاوت در این‌جا بود که این قد کشیدن شادم نمی‌کرد.
دیگر، کم‌کم، زخم تن مبل برایم عادی شد، انگار که از اول آن‌جا بوده، رشدش هم برایم
عادی شد.
دیگر، وقتی، خودت را روی مبل ولو می‌کردی، تنم نمی‌لرزید که ای وای، تن مبل زخمی است.
الان، درست یادم نیست اولین بار کی متوجه سوراخ رومبلی شدم، باید اواخر بهار بوده‌باشد، آلبالو می‌خوردم. یادم هست ترش و سفت بود، انگار هنوز نارس بود.
حالا، سوراخ رومبلی آن‌قدر بزرگ شده که بازهم خبرکردن تعمیرکار مبل کاری بی‌فایده است، به عوض‌کردن مبل فکر می‌کنم.
اختلاف بین ما هم همین‌طور شروع شد، کوچک بود، خیلی کوچک. و بعد، کم‌کم، بزرگ شد. اول، حواسم جمع بود، بزرگ‌شدنش برایم ترسناک بود و بعد دیگر بزرگ‌شدنش هم برایم عادی شد، مثل خودش، مثل بودنش، مثل فاصله‌ای که می‌ساخت.
درست مثل شکاف کوچک سر پارچه که مرد پارچه‌فروش با قیچی، روی پارچه می‌اندازد و بعد دیگر، پاره‌کردن پارچه کاری ندارد. کافی‌ است دو طرف شکاف را بکشد، صدای خوبی هم دارد، پرزهای پارچه که تلاش می‌کردند از هم باز نشوند، در هوا پخش می‌شوند و یکی‌شان هم توی دماغ مرد پارچه‌فروش می‌رود و او را به عطسه می‌اندازد، انگار که بخواهد انتقام پارچه را بگیرد. چه انتقامی! مرد پارچه‌فروش عطسه‌ی بلندی می‌کند، پارچه‌ای را که بریده، تا می‌کند، در کیسه می‌گذارد و دست مشتری می‌دهد، باقی توپ پارچه را هم توی قفسه جا می‌دهد. حالا، توپ پارچه چیزی کم دارد، پرزهای پارچه روی سر و صورت مرد پارچه‌فروش و در و دیوار مغازه نشسته‌اند و نمی‌دانند چطور، دوباره، دور هم جمع شوند، و تا آخر، همان‌طور سرگردان می‌مانند.
و هر روز، شکاف‌های کوچک، هزار هزار پرز پارچه را به هوا می‌فرستند و تن توپ پارچه می‌لرزد که مبادا، روزی، شکاف‌ها، پارچه‌ای به تنش نگذارند.
و من، حال آن توپ پارچه را خوب می‌فهمم، از شکاف‌های ریز می‌ترسم، همان‌طور که از اختلاف‌های کوچک می‌ترسم و ته دل می‌گویم کاش هرگز پارچه‌ی رومبلی سوراخ نمی‌شد.
ای کاش و ترس‌های من چیزی را درست نمی‌کند، پیروزی با لشکر اختلاف‌های کوچک است.
https://t.me/dinanevid
خدایا! بهره‌ی نیک ما را، از زندگی، فزونی بخش.