بیدل چه مشکل است زِ دنیا گذشتنم
یک ناله داشتم که زِ هفتَآسمان گذشت
بیدل دهلوی
یک ناله داشتم که زِ هفتَآسمان گذشت
بیدل دهلوی
تو بیا مست در آغوش من و دل خوش دار،
مستیَ ت با بغلت هر دو گناهش با من..
حسین منزوی
مستیَ ت با بغلت هر دو گناهش با من..
حسین منزوی
بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو میگویم من مست چنین خواهم!
مولانا
با چشم تو میگویم من مست چنین خواهم!
مولانا
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چکار کنم
مثل پرندهای لالم
که میخواهد
آواز بخواند و نمیتواند
نیمی آتشم،
نیمی باران.
اما بارانم،
آتشم را خاموش نمیکند...
رسول یونان
اما نمیدانم چکار کنم
مثل پرندهای لالم
که میخواهد
آواز بخواند و نمیتواند
نیمی آتشم،
نیمی باران.
اما بارانم،
آتشم را خاموش نمیکند...
رسول یونان
تنم تابوت غمگینی که جانم رانمی فهمد
دل تنگم حصار استخوانم را نمی فهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست می گرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ است و می گریم،دلم تنگ است و میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمی فهمد
چنان درآتش غم سوخته جانم که میدانم
پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
دل تنگم حصار استخوانم را نمی فهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست می گرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ است و می گریم،دلم تنگ است و میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمی فهمد
چنان درآتش غم سوخته جانم که میدانم
پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
دوش دیوانه شدم
عشق مرا دید و بگفت:
آمدم،نعره مزن! جامه مدر؛ هیچ مگو!
مولانا
عشق مرا دید و بگفت:
آمدم،نعره مزن! جامه مدر؛ هیچ مگو!
مولانا
گر برون آرند جانم را زِ خلوتگاهِ دل
نیست ممکن جانِ من، کَز دل برون آرم تو را
هلالی جغتایی
نیست ممکن جانِ من، کَز دل برون آرم تو را
هلالی جغتایی
ملکا، مها، نگارا، صنما، بتا، بهارا
متحیرم ندانم، که تو خود چه نام داری...
سعدی
متحیرم ندانم، که تو خود چه نام داری...
سعدی
شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را
گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را
پرندهای که به نام تو بود از لب من
پرید و برد به همراه خود نگاهم را
رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی
به هرم صاعقهای بال مرغ آهم را
بهار را به تمامی ندیده غارت کرد
سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را
مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود
که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را
به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بر بسته بود راهم را
تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم
که میدهم همه تاوان اشتباهم را
حسین منزوی
گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را
پرندهای که به نام تو بود از لب من
پرید و برد به همراه خود نگاهم را
رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی
به هرم صاعقهای بال مرغ آهم را
بهار را به تمامی ندیده غارت کرد
سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را
مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود
که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را
به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بر بسته بود راهم را
تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم
که میدهم همه تاوان اشتباهم را
حسین منزوی
این جان و دل و دیده پیِ دیدنِ اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم...
هوشنگ ابتهاج
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم...
هوشنگ ابتهاج