بهار جوانى ام كه از آن حرف میزدند، پاييز بود. و حتى آن هم؛ نه خزان داشت؛ نه باران. تابستان مرده ای بود، نه گرم و نه سرد؛ پراز ابرهايى كه نمىدانستند چطور ببارند.
و ناگهان فهمیدم:هیچ چیز غمگین تر از ادامه دادن نیست.MelancholyBy Amedeo Bocchi, 1927