«در رويا زندگی مىكرد؛ در سرگیجه اى مداوم. انگار از پشت مه به همه چیز نگاه مىكرد…»-Clonel-10Apr24
بهار جوانى ام كه از آن حرف میزدند، پاييز بود. و حتى آن هم؛ نه خزان داشت؛ نه باران. تابستان مرده ای بود، نه گرم و نه سرد؛ پراز ابرهايى كه نمىدانستند چطور ببارند.
و ناگهان فهمیدم:هیچ چیز غمگین تر از ادامه دادن نیست.MelancholyBy Amedeo Bocchi, 1927