انسانها را دوست میداشت؛ اما از دور. به محض آنکه نزدیک میشدند تعادل دنیای درونش را به هم میزدند و او را با خود بیگانه میکردند. تنها دلش میخواست از دور تماشایشان کند و دربارهشان خیال ببافد.
فارغ از هرچه ناراحتم میکند، از بابت تو خوشحالم.