Forwarded from لئومورد فرزند طبیعتـ🖤 (𝖑𝖊𝖔𝖒𝖔𝖗𝖉)
این پیام فوروارد کنید چنل های دیلیتون.
بهتون میگم اگه توی دنیای آواتار آنگ بودید چه قدرتی داشتید.
شهودی میگم راضی باشید.
بخاطر چالش جوین نشید خوشتون اومد بیاید.
لیمیت: هرچندتا که دلم خواست🗣️
Forwarded from ༄𝔖𝔨𝔶𝔥𝔞𝔴𝔨'𝔰 (𝑺𝒉.𝑴)
این پیام رو فوروارد کنید و یک عدد بین ۱ تا ۲۰ انتخاب کنید تا رندوم ازتون یه سوال بپرسم یا بخوام یه کاری رو انجام بدید🫠
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
+You know it's true what they say? Behind every great man is a strong woman.
-Oh, I wouldn't know. I've never stood behind a man.
Forwarded from 𝐵𝑒𝒽𝒾𝓃𝒹 𝓂𝓎 𝑒𝓎𝑒𝓈
🎪 𝗖𝗜𝗥𝗖𝗨𝗦 𝗖𝗛𝗔𝗟𝗟𝗘𝗡𝗚𝗘
این پیامو فوروارد کن توی چنلت، من میام با توجه به وایب چنلتون تشخیص میدم اگه توی سیرک عجایب بودین، چه شخصیتی میشدین :))
ممکنه دلقک باشین، ممکنه شعبدهباز، ممکنه صاحب سیرک، و ممکنه همون آدمی باشین که ساعت سه شب از پشت پرده میاد بیرون و هیچکس نمیدونه اونجا چیکار میکنه.🃏
این پیامو فوروارد کن توی چنلت، من میام با توجه به وایب چنلتون تشخیص میدم اگه توی سیرک عجایب بودین، چه شخصیتی میشدین :))
ممکنه دلقک باشین، ممکنه شعبدهباز، ممکنه صاحب سیرک، و ممکنه همون آدمی باشین که ساعت سه شب از پشت پرده میاد بیرون و هیچکس نمیدونه اونجا چیکار میکنه.🃏
Limit: Until I cross this.
Be join if you want to;)
Forwarded from ANjo ShitS`°~𖦹 (CHiLO)
Hi girls,
this is Chilo
Forward this to your channel so Based on your vibe, I'll give you heels and identify your dark/light fem energy.
this is Chilo
Forward this to your channel so Based on your vibe, I'll give you heels and identify your dark/light fem energy.
Limit : I cross.No need to be join
Forwarded from 「𝑪𝒉𝒂𝒐𝒔 𝑪𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆」
Part 1:
≛ lChaosherel ≛
مراسم رسمی به پایان رسیده بود.
سالن بزرگ عمارت آدلر هنوز بوی گلهای گرانقیمت و عطرهای سنگین میداد. مهمانها کمکم پراکنده میشدند و صدای قدمها و پچپچهای مودبانه در راهروهای مرمری میپیچید.
ویکتور از سالن اصلی خارج شد. کت مشکی بلندش بینقص بود، موهای سیاهش مرتب، و نگاهش مثل همیشه آرام و ارزیابیکننده. دو نفر از نیروهای امنیتی با فاصلهی مناسب پشت سرش حرکت میکردند.
او به سمت راهروی خصوصیای پیچید که به پارکینگ اختصاصی میرسید. آنجا خلوتتر بود. نور زرد دیوارکوبها روی سنگهای براق کف منعکس میشد.
متوجه شد سه نفر در انتهای راهرو ایستاده بودند.
سرافینا اشکرافت جلوتر از دو نفر دیگر قرار داشت.
پالتوی تیرهای به تن داشت، حالت چهرهاش کاملاً خنثی و جدی بود.
پشت سر او مردی بلندقد با کت قدیمی و نگاه تیز ایستاده بود — شرلوک هولمز.
و کمی عقبتر، دختری جوان با بافتهای مشکی و چهرهای آرام اما نفوذگر: ونزدی ادز.
نیروهای امنیتی ویکتور بلافاصله دست به سمت اسلحه بردند، اما ویکتور با یک حرکت کوچک انگشت، آنها را متوقف کرد.سکوت کوتاهی در راهرو افتاد.
سرافینا بدون هیچ مقدمهای حرف زد.
"آقای آدلر باید باهم حرف بزنیم. خیلی وقتتون رو نمیگیرم."
ویکتور کمی مکث کرد،متوجه شده بود این افراد به مهمانی دعوت نشده بودند.
با احترام گفت:"شما دعوت نشده بودید."
سرافینا سری به نشانه تایید تکان داد.
"نه. اما کارمون ضروری بود."
دستش را داخل پالتو کرد و یک برگهی تاشدهی قدیمی بیرون آورد.
آن را باز نکرد، فقط بین انگشتانش نگه داشت.
"تو سال ۱۹۸۴، تو آکادمی Nevermore، یه معمایی پیدا شد. نشانی از خاندان شما روی شی ای هست که تو اون زمان نباید وجود میداشت. الگو و معماهاش رو تا اینجا دنبال کردم. تنها کسی که میتونه قطعهی گمشده را تکمیل کنه و جواب سوالات مارو بده،شمایین."
شرلوک هولمز دستش را در جیب کتش کرد و با لحن دقیق و آرام اضافه کرد:"ما این اطلاعات رو از مسیرهای معمولی به دست نیاوردیم. و زمان برای روشهای غیرمستقیم کافی نبود."
ونزدی هیچ نگفت. فقط ویکتور را نگاه میکرد؛ نگاهی که انگار داشت جزئیات بیشتری از آنچه گفته میشد ثبت میکرد.
ویکتور چند ثانیه سکوت کرد. صدای قدمهای دور افتادهی مهمانها از سالن اصلی هنوز ضعیف به گوش میرسید.
بعد خیلی آرام گفت:
"پس وسط خروجم از یک مراسم رسمی، سه نفر غریبه مقابل من ظاهر میشوند تا دربارهی یک معمایی حرف بزنند که متعلق به چهل سال پیشه و مهم نیست کی ان و چی دارن سرهم میکنن به چه هدفی."
سرافینا گلویی صاف کرد و گفت:"
خب اره ولی مطمئن باش ما بی گدار به آب نزدیم و از قدرتت خبر هم داریم و این قضیه قطعا مهمه."
≛ lChaosherel ≛
Forwarded from 「𝑪𝒉𝒂𝒐𝒔 𝑪𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆」
Part 2:
≛ lChaosherel ≛
ویکتور دستهایش را داخل جیب کت کرد. هیچ تغییری در حالت چهرهاش دیده نمیشد، اما نگاهش کمی تیزتر شده بود.
"پس حالا که عواقب رو خودتون میدونید،فرصتی بهتون دادن ضرری نداره.میشنوم."
سرافینا برگهی تاشده را کمی بالاتر آورد، اما هنوز بازش نکرد.
"در سال ۱۹۸۴، روی شی که به یک درز زمانی مربوط بود، نشان خاندان آدلر حک شده و نشان متعلق به آن دوره نیست. طراحی و جزئیاتش با نشانهای ثبتشدهی اون سالها مطابقت نداره. الگو هاش رو تا زمان حال دنبال کردم. هر بار که رد را کاملتر کردم، به یک اسم رسیدم که آدلر بود و درحال حاظر تو تنها آدلری هستی که نشانه ها ردشو بهم میده"
شرلوک کمی جلوتر آمد و با همان لحن دقیق اضافه کرد:" جهت اطمینانت،آقای ادلر،ما سه تا مسیر جداگانه رو بررسی کردیم. هر سه به اینجا ختم میشه. به شما."
ونزدی هنوز سکوت کرده بود. فقط سرش را کمی کج کرده بود و به واکنشهای کوچک ویکتور دقت میکرد.
"پس میخواید بگید نشان خانوادگی من جایی ظاهر شده که نباید و نشانه هاش به من اشاره میکنه،خب؟"
سرافینا پلک نزد.
" چون پیامد اون اتفاق هنوز بسته نشده. چیزی از اون درز زمانی باقی مونده و فعاله. اگر الگو رو درست خونده باشم، تنها کسی که میتونه اون را تکمیل یا متوقف کنه، عضوی از نسل فعلی خاندان آدلر است. شما یا یکی نزدیک به شما"
سکوت کوتاهی در راهرو افتاد،ویکتور فکر میکرد. اشارات بنظرش به پدرش بود تا به خودش اما چیزی نگفت.صدای ضعیف موسیقی از سالن اصلی هنوز شنیده میشد.
ویکتور کمی سرش را کج کرد. حرکت بسیار کوچکی بود.
"پس بر اساس یه نشان و یه الگو، تصمیم گرفتین که من کلید حل یک معمای چهلساله هستم."
سرافینا جواب داد:
"بر اساس الگو، شما تنها متغیر باقیمانده هستید که هنوز بررسی نشده. من متغیرهای اضافی را دوست ندارم. برای همین مستقیم اومدم سراغتون."
شرلوک دستش را از جیب بیرون آورد و ساعت جیبیاش را نگاه کرد.
"وقتمون محدوده، آقای آدلر. ما نمیتونیم مدت زیادی اینجا بمونیم بدون اینکه توجه بیشتری جلب کنیم."
ویکتور نگاهش را برای لحظهای به نیروهای امنیتیاش که هنوز با فاصله ایستاده بودند انداخت، بعد گفت:"باشه،برگه رو باز کنید."
سرافینا بدون مکث، کاغذ قدیمی را باز کرد و جلو آورد. روی آن یک طرح دقیق از نشان آدلر دیده میشد؛ اما با جزئیات اضافهای که ویکتور تا به حال ندیده بود. در گوشهی پایین صفحه، یک تاریخ نوشته شده بود: ۱۹۸۴.
ویکتور به آن خیره شد. چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد خیلی آرام پرسید:"این نشان رو از کجا پیدا کردید؟"
سرافینا نگاهش را از روی کاغذ برنداشت.
"از جایی که نباید وجود میداشت."
≛ lChaosherel ≛
Forwarded from 「𝑪𝒉𝒂𝒐𝒔 𝑪𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆」
Part 3:
The End ⚜
≛ lChaosherel ≛
ویکتور چند ثانیه دیگر به طرح روی کاغذ نگاه کرد. جزئیات اضافه را با دقت بررسی میکرد؛ خطوطی که در نشان رسمی خاندان وجود نداشت.بعد سرش را بالا آورد.
"این شباهت داره به نشان ما ولی این نسخه رو من تا به حال ندیدم و هیچ سندی تو بایگانی خاندان از حضور نشان در سال ۱۹۸۴ وجود نداره."
سرافینا کاغذ را تا کرد و دوباره داخل پالتو گذاشت.
"به همین دلیل اومدیم. چون نبودنش در اسناد شما، خودش بخشی از الگو میتونه باشه."
شرلوک کمی جلوتر ایستاد و با لحن دقیق گفت:"ما به دنبال اتهام نیستیم، آقای آدلر. به دنبال تکمیل زنجیرهایم. اگر شما اطلاعاتی دارین که این نشان چرا و چگونه در آن زمان ظاهر شده، الان بهترین فرصت برای گفتنشه."
ونزدی اروم گفت:"یا اینکه خودت هم نمیدونی. که در این صورت، مشکل بزرگتری داریم."
ویکتور دستش را از جیب کت بیرون آورد و دکمهی سرآستینش را تنظیم کرد. حرکت آرام و کنترلشدهای بود.
"موضوع رو بررسی میکنم.
از مسیرهای خودم. اگر چیزی پیدا شد که به معمای شما مربوط باشد، مطلع میشین. اگر هم چیزی نبود.دیگه نباید بیمقدمه جلوم سبز بشید."
سرافینا برای اولین بار تقریباً چیزی شبیه به رضایت کوتاه در نگاهش دید، هرچند لبخند نزد.
"خوبه پس"
بعد یک کارت کوچک سفید با فقط یک شماره روی آن، روی لبهی یکی از گلدانهای راهرو گذاشت.
"اگر به نتیجهای رسیدین،خبر بدین."
شرلوک ساعت جیبیاش را بست و داخل جیب گذاشت.
ونزدی هنوز ویکتور را نگاه میکرد. بعد همراه دو نفر دیگر نیمقدم عقب گذاشت.
سرافینا آخرین نفر بود که حرکت کرد.بعد سه نفر در انتهای راهرو بین نور زرد دیوارکوبها محو شدند. انگار همانطور که آمده بودند، ناپدید گشتند.
ویکتور چند ثانیه همانجا ایستاد. به کارتی که روی لبهی گلدان مانده بود نگاه کرد. بعد آن را برداشت و بدون عجله داخل جیب داخلی کتش گذاشت.
نیروها نزدیکتر آمدند،ویکتور آرام رو به آنها گفت:"باید وانمود کنیم طرفشون هستیم تا ببینیم دقیقا چی میدونن،هم تحقیق کنید ببینید اونا کین هم این موضوع رو باید صحت سنجی کنیم.برای الان،فعلا راه بیفتید.برمیگردیم."
بیرون، صدای ماشینهای مهمانها هنوز میآمد.
داخل راهرو، فقط سکوت مانده بود و وزن یک نشانی که نباید وجود میداشت.
ویکتور یقه کتش را صاف کرد و به سمت پارکینگ خصوصی به راه افتاد. جریان جدیدی به راه افتاده بود که باید به ان رسیدگی میکرد
The End ⚜
≛ lChaosherel ≛