🦉ᴅᴇᴛᴇᴄᴛɪᴠᴇ ᴍ🐦⬛
جنگ جهانی سوم مگه قرار نبود سر آب باشه اینا چیه تو مدرسه بهمون یاد میدن
جنگ جهانی سوم قرار بود سر چشماش باشه
🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جوری ک فیشر ی تنه در برابر کل شوروی وایستاد:
برد ۰-۶ بدون هیچ باختی
No Excuses
No Mercy
🔥1
از خواب خسته ام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی،
برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم ... نشد...
📚عباس معروفی
✨#quote
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی،
برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم ... نشد...
📚عباس معروفی
✨#quote
چگونه ممکن است که آدمها هنگام بحث فقط در پی پیروزی باشند و به حقیقت اعتنا نکنند؟
«به سادگی»؛ این «دنائت فطری بشری است.» این امر نتیجهی «نخوت ذاتی» و این واقعیت است که مردم پیش از سخن گفتن، فکر نمیکنند بلکه پرحرف و فریبکارند - آنها به سرعت موضعی اختیار میکنند، و از آن پس، فارغ از درستی یا نادرستی آن موضع، صرفا به خاطر غرور و خودرأیی به آن میچسبند. نخوت همیشه بر حقیقت غلبه میکند...!
📚هنر همیشه بر حق بودن
✒️آرتور شوپنهاور
✨#quote
«به سادگی»؛ این «دنائت فطری بشری است.» این امر نتیجهی «نخوت ذاتی» و این واقعیت است که مردم پیش از سخن گفتن، فکر نمیکنند بلکه پرحرف و فریبکارند - آنها به سرعت موضعی اختیار میکنند، و از آن پس، فارغ از درستی یا نادرستی آن موضع، صرفا به خاطر غرور و خودرأیی به آن میچسبند. نخوت همیشه بر حقیقت غلبه میکند...!
📚هنر همیشه بر حق بودن
✒️آرتور شوپنهاور
✨#quote
جهل و تعصب
آنقدر قدرتمند است که میتواند
"جنگ" را به "صلح"
و "بردگی" را عین "آزادی" جلوه دهد!
📚جورج اورول
✨#quote
آنقدر قدرتمند است که میتواند
"جنگ" را به "صلح"
و "بردگی" را عین "آزادی" جلوه دهد!
📚جورج اورول
✨#quote
Forwarded from کتابخونه شیوان.
— دیداری در جهان موازی؛ دو نویسنده.
گفتوگوی خیالی داستایوفسکی و کافکا:
گفتوگوی خیالی داستایوفسکی و کافکا:
داستایوفسکی: انسان بدون رنج چیزی نمیآموزد. رنج است که ما را به خدا نزدیک میکند. شخصیتهای من سقوط میکنند، اما در همین سقوط حقیقت را مییابند.
کافکا: من هم انسان را در چنگال رنج میبینم، اما در جهان من، خدا سکوت کرده است. شخصیتهایم هرچه میدوند، انگار به دیواری نامرئی برخورد میکنند. رستگاری وجود ندارد، فقط محاکمهای بیپایان است.
داستایوفسکی: حتی در تاریکترین لحظهها هم، روزنهای از ایمان هست. بیامیدی، مرگ درونی انسان است.
کافکا: شاید. اما من آن روزنه را کمتر دیدهام. برای من، انسان مثل حشرهای است که در اتاقی بسته بیدار میشود و هیچکس معنای وجودش را توضیح نمیدهد.
داستایوفسکی: (با لبخندی تلخ) تو جهان را با بیپناهی تصویر میکنی، من با گناه. اما هر دو در جستجوی یک حقیقتیم: چرا انسان چنین تنهاست؟
کافکا: شاید چون خدا، اگر هم وجود داشته باشد، سکوت را انتخاب کرده است.
(سکوتی سنگینتر بر اتاق مینشیند. هر دو در فکر فرو میروند؛ دو روح که از دو راه متفاوت به یک تاریکی رسیدهاند.)
Forwarded from کتابخونه شیوان.
کتابخونه شیوان.
— دیداری در جهان موازی؛ دو نویسنده. گفتوگوی خیالی داستایوفسکی و کافکا: داستایوفسکی: انسان بدون رنج چیزی نمیآموزد. رنج است که ما را به خدا نزدیک میکند. شخصیتهای من سقوط میکنند، اما در همین سقوط حقیقت را مییابند. کافکا: من هم انسان را در چنگال رنج میبینم،…
—دیداری در جهان موازی؛ دو نویسنده.
گفتوگوی خیالی هدایت و کافکا:
گفتوگوی خیالی هدایت و کافکا:
کافکا: زندگی انتظاری برای محکومیتست. آدم بدون آنکه بداند، متهم است. گویا حتی بدنت هم دیگر به تو تعلق ندارد. همهچیز از دست میرود بیآنکه دلیلی باشد.
هدایت: تو میگویی محکومیت، من نفرین.
کافکا: نفرین از کجا میآید؟ از خدا؟ خانواده؟ جامعه؟ یا درون ما؟
هدایت: از همهجا. انسان درون خودش هم دشمن دارد. آدمی خودش را تکهتکه میکند. در سه قطره خون، راوی میان واقعیت و جنون گیر میافتد، چون حقیقتِ زندگیاش را نمیتواند تاب بیاورد.
کافکا: این جدایی از خود است. گرگور به حشرهای بدل شد، و فقط بدنش نبود که تغییر کرد؛ خانوادهاش هم دیگر او را نمیخواستند. آدم وقتی متفاوت شود، به تنهایی محکوم است.
هدایت: در بوف کور هم راوی دیگر جایی در میان مردم ندارد؛ انسان وقتی حقیقتِ پوچی را ببیند، نمیتواند با جمع کنار بیاید.
کافکا: هردو یک حرف میزنیم، اما با زبانهای متفاوت: من از دیوارهای دادگاهها و قلعهها میگویم، تو از دیوارهای درون و کابوسها.
هدایت: هردو میدانیم که انسان در میانهی یک تاریکی سرد راه میرود، با چراغی کوچک که مدام درخطر خاموش شدنست.
Forwarded from 𝙽𝚘𝚌𝚝𝚞𝚛𝚗𝚎 🌌 (ꈤꌩꊼ)
⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⊰∙∘☽༓☾∘∙⊱⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•⋅⋅•
خاطراتت رشتهای از لحظههاست که میتونی بینشون قدم بزنی، مثل عبور از راهروهای بیپایان یه کتابخونه. ذهنت پر از افکار و نظریههاییه که فقط خودت درکشون میکنی. درونت پر از اشتیاق یاد گرفتن و پرسشهای بیپایانه. توی نگاه اول، ممکنه سرد و بیاحساس بنظر برسی ولی نزدیکانت میدونن خیلی مهربونی و میشه همیشه روت حساب کرد. با وسواس و دقت به جزئیات نگاه میکنی. هیچوقت کاملا توی لحظه حال زندگی نمیکنی، بخشی از وجودت همیشه توی فردای نامعلوم یا گذشته دور سرگردانه.
╭─────────────────.★..─╮
You have chronomancer blood
╰─..★.─────────────────╯
For White Canary
خاطراتت رشتهای از لحظههاست که میتونی بینشون قدم بزنی، مثل عبور از راهروهای بیپایان یه کتابخونه. ذهنت پر از افکار و نظریههاییه که فقط خودت درکشون میکنی. درونت پر از اشتیاق یاد گرفتن و پرسشهای بیپایانه. توی نگاه اول، ممکنه سرد و بیاحساس بنظر برسی ولی نزدیکانت میدونن خیلی مهربونی و میشه همیشه روت حساب کرد. با وسواس و دقت به جزئیات نگاه میکنی. هیچوقت کاملا توی لحظه حال زندگی نمیکنی، بخشی از وجودت همیشه توی فردای نامعلوم یا گذشته دور سرگردانه.
╭─────────────────.★..─╮
You have chronomancer blood
╰─..★.─────────────────╯
For White Canary