🦉ᴅᴇᴛᴇᴄᴛɪᴠᴇ ᴍ🐦‍⬛
144 subscribers
1.81K photos
787 videos
14 files
439 links
🎧 𝑷𝒍𝒂𝒚𝒍𝒊𝒔𝒕 : @InterrogationRecords
🕵🏻 𝑨𝒏𝒐𝒏𝒚𝒎𝒐𝒖𝒔 𝑩𝒐𝒕: @Cluehunterbot
Download Telegram
بچه‌ها🤣🤣🤣🤣
ی دوست دارم پکای ناب میزنه🔥🤣🤣
اینم چنلش
https://t.me/ivcocoycoj8u
🔥1
🦉ᴅᴇᴛᴇᴄᴛɪᴠᴇ ᴍ🐦‍⬛
بچه‌ها🤣🤣🤣🤣 ی دوست دارم پکای ناب میزنه🔥🤣🤣 اینم چنلش https://t.me/ivcocoycoj8u
با سپاس از دوست گرامی
بچه ها خوشحال میشم که حمایتم کنید پک درخواستی هم داشتید در خدمتم 🙂‍↕️💃
وقتی کسی می‌گوید حالم خوش نیست، دنبال اتفاقات بزرگ نگردیم و نگوییم این که چیز مهمی نیست،

به دلایل متعدد بازتاب یک اتفاق بیرونی در درون ممکن است بسیار بزرگ باشد.

به رسمیت شناختن هرازگاهِ «حق کم آوردن» برای دوست، امنیت بخش‌ترین قسمت دوستی است و شناخت این حق برای خود، نشان از صلح با خود دارد در عمیق‌ترین لایه‌های وجود.


📚دروغگویی روی مبل
✒️اروین د. یالوم
#quote
نام عملیات: پرچمِ خاکستر

مه غلیظی مثل پتوی خفه‌کننده، دره را در خود بلعیده بود. کوهستان خاموش بود، سنگ‌ها خیس از شبنم، و باد، آهی سرد در شیارهای فلزی تأسیسات متروکه می‌دمید. جایی دور از چشم دنیا، در اعماق دل خاک، مأموریتی شکل گرفته بود که بوی باروت، خون و حقیقت را با خود داشت.

تیم «شکارچیان سکوت» با حرکاتی حساب‌شده و بی‌صدا به محوطه نفوذ کرده بودند. سکوت، چسبیده به پوست‌شان، درست مثل سایه‌ای که اجازه اشتباه نمی‌داد. چراغ قرمز رادار تنها چیزی بود که میان تاریکی سوسو می‌زد.

فرمانده، با نگاه سنگینش، مسیر پیش‌رو را بررسی کرد.
همه‌چیز آرام بود—بیش از حد آرام. و در جهانی که ماکاروف نفس می‌کشید، آرامش یعنی تله.

در دل سکوهای فلزی، درون راهروهایی با دیوارهای زنگ‌زده و بوی تعفن‌بار سیم‌سوخته، اولین انفجار به وقوع پیوست. دشمن کمین کرده بود، درست جایی که هیچکس انتظارش را نداشت. گلوله‌ها باریدن گرفتند، صداها به جیغ تیر و تپش قلب بدل شدند. سرفه‌ی باروت، فریاد کوتاه یک سرباز زخمی، و صدای برخورد خون با زمین.

سربازها یکی‌یکی عقب‌نشینی کردند، اما مسیر بازگشتی نبود. در این میان، پیامی روی فرکانس نظامی ظاهر شد: صدای ماکاروف. خونسرد، تحقیرآمیز، و با لحنی که انگار آینده را می‌دانست.

«وقتی خاکستر شدین، پرچمتون تازه دیده می‌شه. دیر رسیدین. من همیشه جلوترم.»

سربازان، هر لحظه از دست رفته را با امیدی خونین جبران کردند. اما پایان این عملیات پیروزی نبود—نجات نبود—تنها باقی‌مانده‌ی مأموریت، پرچمی بود که با خون بر دیوار تأسیسات کوبیده شد. و تیم، تنها توانست یک جمله بگوید:

“او اینجا بود. و ما دیر رسیدیم.”
هر کسی را صبح امیدی است در دل‌های شب

📚 صائب ‌تبریزی


#quote
Forwarded from کتاب‌خوار (Book Lover)
بزارید بهتون بگم که مهسا ، توایلایت اسپارکل هستش 🙂‍↔️🙂‍↔️🙂‍↔️