...
صدای ساعت، سکوته خانه را به رخ میکشد و فریاد های درونم جلوه میکند. سرم را میان دستانم گرفتم در انتظار آنم که اشک هایم صورت بی احساس همیشگی ام را نقض کند.
به معنای پوچ عشق می اندیشم؛ احساسی که جسم زنده را می میراند. زمانی که با داستان های شیرین و مضحک به جاهلیت انسان ها قوت میبخشند من مینگرم. زمانی که ادعاهای دروغین نجوا میکنند و من میشنوم و ان زمانی که تلخی اش را میچشم، زمان میگذرد و عقربه ها ... مضحک است! گذر زمان الان برایم ذره ای اهمیت ندارد.
زندگی، جز دروغی عریان، زشتی و کراهت چیزی به همراه نداشته و نخواهد داشت. خشم را احساس میکنم که با چاشنی غم در رگ هایم هنوز احساس میشود.
تامل میکنم، اعتقاد من به پوچی زندگی هنوز پا بر جاست.
در گذشته خیال میکردم عشق زیبایی زندگی است و امید به زیستن میبخشد ولیکن
افکار من بی معنی و بی منطق بودند زیرا عشق ماندگار نبود.
به چهره بی روح خویش مینگرم! و رد خیس اشک هایم که هنوز خشک نشدن و خونی که هنوز گرم است و قطره قطره از ساعدم پایین می آید و از روی انگشتان استخوانی ام به زمین میچکد.
اری... این پایان من بود ولیکن من هنوز به دنبال ارامش ابدی میگردم.
_مِلودی
صدای ساعت، سکوته خانه را به رخ میکشد و فریاد های درونم جلوه میکند. سرم را میان دستانم گرفتم در انتظار آنم که اشک هایم صورت بی احساس همیشگی ام را نقض کند.
به معنای پوچ عشق می اندیشم؛ احساسی که جسم زنده را می میراند. زمانی که با داستان های شیرین و مضحک به جاهلیت انسان ها قوت میبخشند من مینگرم. زمانی که ادعاهای دروغین نجوا میکنند و من میشنوم و ان زمانی که تلخی اش را میچشم، زمان میگذرد و عقربه ها ... مضحک است! گذر زمان الان برایم ذره ای اهمیت ندارد.
زندگی، جز دروغی عریان، زشتی و کراهت چیزی به همراه نداشته و نخواهد داشت. خشم را احساس میکنم که با چاشنی غم در رگ هایم هنوز احساس میشود.
تامل میکنم، اعتقاد من به پوچی زندگی هنوز پا بر جاست.
در گذشته خیال میکردم عشق زیبایی زندگی است و امید به زیستن میبخشد ولیکن
افکار من بی معنی و بی منطق بودند زیرا عشق ماندگار نبود.
به چهره بی روح خویش مینگرم! و رد خیس اشک هایم که هنوز خشک نشدن و خونی که هنوز گرم است و قطره قطره از ساعدم پایین می آید و از روی انگشتان استخوانی ام به زمین میچکد.
اری... این پایان من بود ولیکن من هنوز به دنبال ارامش ابدی میگردم.
_مِلودی
تصمیم دارم از زندگی بکشم کنار بدم به معدم جای من زندگی کنه
خیلی اصرار داره تو همه مسائل شرکت کنه ...
خیلی اصرار داره تو همه مسائل شرکت کنه ...
𝒟ℯℯ℘ 𝒾𝓃𝓈𝒾𝒹ℯ
Ismail – Closed Doors
Yes, I look happy, happy all the time
But you don't see me, see me when I cry
But you don't see me, see me when I cry
و من در آغوشت به نغمه ی قلبت گوش فرا میسپارم که اهنگ مورد علاقه ی من است...
و میان این همه آرامش در درون من ترسی است؛
ترسی از مرگ، از باید ها و نباید ها و از آینده ای که در ذهن من مانند تراژدی ای با طعم ترس شکل گرفته.
اما من به افکارم سر و سامان میدهم، محکم تر به اغوشت میکشم و کمکم با گرمای وجودت آب میشوم...
_مِلودی
و میان این همه آرامش در درون من ترسی است؛
ترسی از مرگ، از باید ها و نباید ها و از آینده ای که در ذهن من مانند تراژدی ای با طعم ترس شکل گرفته.
اما من به افکارم سر و سامان میدهم، محکم تر به اغوشت میکشم و کمکم با گرمای وجودت آب میشوم...
_مِلودی
❤6
𝒟ℯℯ℘ 𝒾𝓃𝓈𝒾𝒹ℯ
و من در آغوشت به نغمه ی قلبت گوش فرا میسپارم که اهنگ مورد علاقه ی من است... و میان این همه آرامش در درون من ترسی است؛ ترسی از مرگ، از باید ها و نباید ها و از آینده ای که در ذهن من مانند تراژدی ای با طعم ترس شکل گرفته. اما من به افکارم سر و سامان میدهم، …
حقیقتا عاشقانه نوشتن به من نیومده-
👎6
همیشه برای عشق بهایی باید پرداخت که تنهایی بخشی از آن است
_فلسفه ی تنهایی
_فلسفه ی تنهایی
او در ازدحام جمعیت، از مردم میگریزد. مازوخیسم ندارد اما خودش را با افکارش شکنجه میدهد؛ البته خیلی وقت بود که به دلش سر نزده است...
و او فکر میکرد، هر چه بیشتر فکر میکرد بیشتر با حقیقت های تلخ اشنا میشد و هر چه بیشتر اشنا میشد بیشتر در باتلاق افسردگی اش دست و پا میزد و فرو میرفت.
نمیدانم کی تصمیم گرفت بجای دست و پا زدن در باتلاق افسردگی آرام بگیرد و در انتظار باشد و الان تقریباً هیچ کورسوی امیدی برایش نمانده است.
حتی اگر هم از این باتلاق جان سالم به در ببرد ، در بین اشک هایش خفه خواهد شد.
از زمانی که از بلندای نگاه آن شخص افتاد بال های زیبایش شکسته اند، صورتش استخوانی شده است چون تنها چیزی که از آن موقع خورده است بغضش بوده...
کم کم دست هایی از زیر می آیند و به فرو رفتنش سرعت می بخشند دست های هیولایی به اسم "آرزوی مرگ"
_مِلودی
و او فکر میکرد، هر چه بیشتر فکر میکرد بیشتر با حقیقت های تلخ اشنا میشد و هر چه بیشتر اشنا میشد بیشتر در باتلاق افسردگی اش دست و پا میزد و فرو میرفت.
نمیدانم کی تصمیم گرفت بجای دست و پا زدن در باتلاق افسردگی آرام بگیرد و در انتظار باشد و الان تقریباً هیچ کورسوی امیدی برایش نمانده است.
حتی اگر هم از این باتلاق جان سالم به در ببرد ، در بین اشک هایش خفه خواهد شد.
از زمانی که از بلندای نگاه آن شخص افتاد بال های زیبایش شکسته اند، صورتش استخوانی شده است چون تنها چیزی که از آن موقع خورده است بغضش بوده...
کم کم دست هایی از زیر می آیند و به فرو رفتنش سرعت می بخشند دست های هیولایی به اسم "آرزوی مرگ"
_مِلودی
❤6