✍🏽هنگامی که کودکان به دانشمندان بزرگ چنان بنگرند که به موسیقیدانان و هنرپیشههای بزرگ مینگرند، آنگاه تمدن بشری به سطح بعدی میرود!
#برایان گرین
#برایان گرین
شب ها دل آواره ام همدست رویاست
شاید ببارد از خیالت عطر ریحان
شاعر : زیبا حسینی
✍ :گرچه شعر وادی افراط خیال است اما شعر نوعی مکاشفه هست . جهانی درافق شاعر که نشانه هایش را برای مخاطبش می نمایاند
راستی شاعر چه عوالمی را تجربه می کند ، شاعر از آوارگی دلی حکایت می کند که آواره سرزمین های خیال انگیز رویاست . رویا این اقلیم بیکرانه مرموز ، درآن سوی روزمرگی ما در ورای خیال خودرا می نمایاند تا شاید عطر ریحانش دستاوردی برای شاعر باشد .گرچه ریحان دست نیافتنی است شاید عطرش گره گشای آوراگی باشد
شاید ببارد از خیالت عطر ریحان
شاعر : زیبا حسینی
✍ :گرچه شعر وادی افراط خیال است اما شعر نوعی مکاشفه هست . جهانی درافق شاعر که نشانه هایش را برای مخاطبش می نمایاند
راستی شاعر چه عوالمی را تجربه می کند ، شاعر از آوارگی دلی حکایت می کند که آواره سرزمین های خیال انگیز رویاست . رویا این اقلیم بیکرانه مرموز ، درآن سوی روزمرگی ما در ورای خیال خودرا می نمایاند تا شاید عطر ریحانش دستاوردی برای شاعر باشد .گرچه ریحان دست نیافتنی است شاید عطرش گره گشای آوراگی باشد
✍🏽:در جواب به سوال کسی که می گوید فلسفه به چه کار می آید جواب باید ستیزه جویانه باشد. چرا که پرسش کنایه آمیز و نیش دار است. فلسفه نه به دولت خدمت می کند و نه به کلیسا که هردو دغدغه های دیگری دارند. فلسفه به خدمت هیچ قوه ی مستقری در نمیآید.کار فلسفه ناراحت کردن است.فلسفه ای که هیچکس را ناراحت نکند و با هیچکس ضدیت نورزد فلسفه نیست.کار فلسفه آزردن حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشا کردن پستی های اندیشه در تمامی اشکالش، آیا جز فلسفه رشته ای هست که به نقد تمامی رازآمیزگری ها، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشند همت گمارد؟
#ژیل_دلوز
#ژیل_دلوز
✍🏽 :علي زمانيان
✳️ "تاریخزدگی"، بیماری بنیادین ما
گاهی میشنویم تا ارض موعود راهی نماندهاست، ارضی به عریضی رنجها، و بهشتی به رنگ دردهای ما.
وعدهی اتوپیایی، کاری است بسیار آسان برای گریختن از زیر بار مسئولیتی که اکنون بر دوش داریم.
فعلا که داریم "وعده" میخوریم و "امید" مینوشیم. با این همه خوردنی و نوشیدنی فاسد، سوءهاضمه پیدا کردهایم. و به همین خاطر، در تاریکی شبه نیهیلیسم، دست و پایی میزنیم و جلوی چشممان تیره است .
وقتی اکنونمان را از دست میدهیم، از کجا باید بدانیم، و مطمئن باشیم آیندهی ما چنین نخواهد بود؟
کورمال کورمال، دست به دیوار زندگی، لحظات سرگردان را سپری میکنیم. روزهایی است که در مرداب روزمرگی، بالا و پایین میشویم.
در این تاریکی، هر یک، اگر بتوانیم، شمعی هر چند کمسو و لرزان، بیفروزیم. شمعی که میدانیم طوفان، خاموشش میکند. از ما چه کار برمیآید جز کبریت کشیدنی مکرر. شبیه آنکه میخواهد شمعاش را در مسیر باد روشن کند. تلاش میکند، کلافه میشود، و دوباره تلاش میکند. بیش از صد سال است چنین است، از مشروطه به اینسو.
دائم کبریت میکشیم، آن هم با کبریتی نمکشیده و بهجا مانده از اجدادمان و از گذشتهای در قعر فراموشخانهی تاریخ و آن هم در وزش تندباد حوادث روزگار. از اینرو شمع روشناییبخشمان روشن نمیشود.
کسانی که پرسشهای اکنون را از تاریخ میپرسند، لاجرم، جغرافیایشان به هزاران درد و تعب گرفتار شده و ای بسا آنرا از دست خواهند داد. مشکل بنیادین، در نحوهی ایستادنمان است. ما رو به گذشته ایستادهایم. باید جهت ایستادن را تغییر دهیم و رو به آینده بایستیم. و این، سختترین کاری است که باید انجام دهیم.
✅ "تغییر چشمانداز"، مبرمترین کاری است که باید انجام داد.
آیا میتوانیم؟
تاریخ، حداکثر به ما کمک میکند تا بفهمیم، "ما، چگونه ما شدیم"، اما نمیتواند بگوید، "ما" باید چگونه "مایی" بشویم. و نمیتواند به ما بگوید آینده چگونه باشد و چگونه ساخته میشود. میتواند گذشتهی ما را تبیین کند اما یادمان باشد، تاریخ، یک خطر بزرگ دارد. "سحر و جادویی" بلد است که ما را مسحور و اسیر جادوی خویش میکند. این جادو را میتوان "تاریخزدگی" نام نهاد.
✅ "تاریخزدگی" یعنی بیش از آنکه به مسئلهها و دردهای امروزمان بیندیشیم، سرگرم گذشته، گفتوگو در بارهی رخدادهای پیشین و یا فهم کلام پیشینیان میشویم. بیشتر با ساکنان تاریخ، سخن میگوییم تا اهالی امروز، بیش از آنکه به آینده بنگریم و تامل کنیم که چه باید بکنیم، حواسمان به تعبیر "آلفرد شوتس" به "قلمرو اسلاف" است. قلمروی کاملا تعینپذیرفته که هیچ عنصری از آزادی و تغییر در آن وجود ندارد. "تاریخزدگی"، یعنی مسئلههای امروز را از اجدادمان بپرسیم.
پیشینیان، جانسختی میکنند و نمیخواهند فراموش شوند، و این، ما را دچار "تاخر فرهنگی"، و جا ماندن در دل تاریخ کردهاست.
✔️رهاییِ قلمروِ "اکنون" از سلطهی "اسلاف"، مهمترین شرط لازم برای تغییر است. تا زمانی که بار سنگین "تاریخ" را بر دوش داریم, آینده را نیز از دست خواهیم داد.
✳️ "تاریخزدگی"، بیماری بنیادین ما
گاهی میشنویم تا ارض موعود راهی نماندهاست، ارضی به عریضی رنجها، و بهشتی به رنگ دردهای ما.
وعدهی اتوپیایی، کاری است بسیار آسان برای گریختن از زیر بار مسئولیتی که اکنون بر دوش داریم.
فعلا که داریم "وعده" میخوریم و "امید" مینوشیم. با این همه خوردنی و نوشیدنی فاسد، سوءهاضمه پیدا کردهایم. و به همین خاطر، در تاریکی شبه نیهیلیسم، دست و پایی میزنیم و جلوی چشممان تیره است .
وقتی اکنونمان را از دست میدهیم، از کجا باید بدانیم، و مطمئن باشیم آیندهی ما چنین نخواهد بود؟
کورمال کورمال، دست به دیوار زندگی، لحظات سرگردان را سپری میکنیم. روزهایی است که در مرداب روزمرگی، بالا و پایین میشویم.
در این تاریکی، هر یک، اگر بتوانیم، شمعی هر چند کمسو و لرزان، بیفروزیم. شمعی که میدانیم طوفان، خاموشش میکند. از ما چه کار برمیآید جز کبریت کشیدنی مکرر. شبیه آنکه میخواهد شمعاش را در مسیر باد روشن کند. تلاش میکند، کلافه میشود، و دوباره تلاش میکند. بیش از صد سال است چنین است، از مشروطه به اینسو.
دائم کبریت میکشیم، آن هم با کبریتی نمکشیده و بهجا مانده از اجدادمان و از گذشتهای در قعر فراموشخانهی تاریخ و آن هم در وزش تندباد حوادث روزگار. از اینرو شمع روشناییبخشمان روشن نمیشود.
کسانی که پرسشهای اکنون را از تاریخ میپرسند، لاجرم، جغرافیایشان به هزاران درد و تعب گرفتار شده و ای بسا آنرا از دست خواهند داد. مشکل بنیادین، در نحوهی ایستادنمان است. ما رو به گذشته ایستادهایم. باید جهت ایستادن را تغییر دهیم و رو به آینده بایستیم. و این، سختترین کاری است که باید انجام دهیم.
✅ "تغییر چشمانداز"، مبرمترین کاری است که باید انجام داد.
آیا میتوانیم؟
تاریخ، حداکثر به ما کمک میکند تا بفهمیم، "ما، چگونه ما شدیم"، اما نمیتواند بگوید، "ما" باید چگونه "مایی" بشویم. و نمیتواند به ما بگوید آینده چگونه باشد و چگونه ساخته میشود. میتواند گذشتهی ما را تبیین کند اما یادمان باشد، تاریخ، یک خطر بزرگ دارد. "سحر و جادویی" بلد است که ما را مسحور و اسیر جادوی خویش میکند. این جادو را میتوان "تاریخزدگی" نام نهاد.
✅ "تاریخزدگی" یعنی بیش از آنکه به مسئلهها و دردهای امروزمان بیندیشیم، سرگرم گذشته، گفتوگو در بارهی رخدادهای پیشین و یا فهم کلام پیشینیان میشویم. بیشتر با ساکنان تاریخ، سخن میگوییم تا اهالی امروز، بیش از آنکه به آینده بنگریم و تامل کنیم که چه باید بکنیم، حواسمان به تعبیر "آلفرد شوتس" به "قلمرو اسلاف" است. قلمروی کاملا تعینپذیرفته که هیچ عنصری از آزادی و تغییر در آن وجود ندارد. "تاریخزدگی"، یعنی مسئلههای امروز را از اجدادمان بپرسیم.
پیشینیان، جانسختی میکنند و نمیخواهند فراموش شوند، و این، ما را دچار "تاخر فرهنگی"، و جا ماندن در دل تاریخ کردهاست.
✔️رهاییِ قلمروِ "اکنون" از سلطهی "اسلاف"، مهمترین شرط لازم برای تغییر است. تا زمانی که بار سنگین "تاریخ" را بر دوش داریم, آینده را نیز از دست خواهیم داد.
✍🏽: هر چقدر ما ایرانیها شلنگِ قلیان به دست داریم ، این غربیها کتاب در دست دارند و کتاب جزء لاینفک زندگى این مردم است !
ما چوب حماقتمان را میخوریم ، آنها نان لیاقتشان را !
👤 جلال آل احمد
#امروز هجدهم شهریور ماه، پنجاهمین سالگرد درگذشت جلال آل احمد است.
ما چوب حماقتمان را میخوریم ، آنها نان لیاقتشان را !
👤 جلال آل احمد
#امروز هجدهم شهریور ماه، پنجاهمین سالگرد درگذشت جلال آل احمد است.
❇️❇️ایران، چین و آلمان
✍🏼علیرضا عابدین
✅در پژوهشی به بررسی و تحلیل داستانهای کتاب فارسی کلاس اول در ایران و مقایسهٔ آن با داستانهای کتاب زبان کلاس اول در دو کشور شرقی و غربی یعنی چین، بعنوان نمایندهٔ فرهنگ جمعگرا و آلمان، بعنوان نمایندهٔ فرهنگ فردگرا پرداخته شد. به این منظور کلیهٔ داستانهای کتاب فارسی اول ابتدایی در ایران، شامل ۵١ داستان منتشر شده در سال ١٣٩١، همچنین ۴۴ داستان از داستانهای کتاب کلاس اول چین و ٢۶ داستان از مجموعه چهار کتاب کلاس اول آلمان به عنوان نمونهٔ پژوهشی انتخاب شدند. در این پژوهش، تحلیل روانشناختی با استفاده از یکی از معتبرترین آزمونهای فرافکن تحلیلی یعنی «آزمون اندریافت موضوع» که یکی از مناسبترین آزمونها برای تحلیل داستان است انجام گرفت تا مشخص شود چه موضوعاتی در قالب تم اصلی داستانها قرار دارند و چه نیازها و فشارهای محیطی توسط کتابهای درسی به کودکان القاء میشود، و تفاوت میان این سه جامعه کدام است.
✅ نتایج این پژوهش نشان داد نیازهای «پیروی» در ایران، «پیشرفت» در آلمان و «مهرورزی» در چین، سه نیاز اول و اصلی هستند . نیاز به «پیروی» به دو نوع «تسلیم» و «احترام» تقسیم میشود.
✅ پرتکرارترین نیاز در کتابهای ایران، «پیروی» از نوع «تسلیم» است. در چین و آلمان نیاز به پیروی تنها به شکل «احترام» یا «سپاسگزاری» نمود پیدا کرده است.
✅نیاز «مهرورزی» پرتکرارترین نیاز در چین است که به شدت با ساختار جمعگرای شرقی مطابقت دارد. در مرتبههای بعدی نیاز «فهمیدن» و همچنین نیاز به «ارائه و بیان» قراردارند. میتوان گفت کودک چینی به دنبال آن است که مهر بورزد، بفهمد و بفهماند. پس از این سه نیاز که اساساً در ارتباط با دیگران (نیازهای جمعی) معنا پیدا میکنند، نیازهای شخصیتر مانند «پیشرفت» و «بازی» رخ مینمایانند.
✅بروز نیازها در آلمان درست برعکس چین است. در آلمان نیاز به «پیشرفت»، «بازی»، «شناخت» که نیازهای فردی و معطوف به خود هستند، در درجهٔ اول قرار دارند و پس از آنها نیاز «پیوندجویی» ظهور میکند.
✅کودک ایرانی میآموزد که طلبکننده و گیرنده (تلویحاً مصرفکننده و تنبل) باشد؛ کودک چینی میآموزد دهنده و بخشنده (تلویحاً تولیدکننده و کارگر) باشد و کودک آلمانی میآموزد تا چیزی طلب نکند (تلویحاً استقلال طلب) و در عین حال تا حدی بخشنده باشد.
✅در نهایت میتوان گفت، کودک ایرانی در کتاب درسی خود یاد میگیرد که مطیع و سر به زیر باشد. نگاه کودک ایرانی یا به سمت پایین است و یا از پایین به بالا نگاه میکند. نگاه کودک چینی به اطراف است و یک نگاه دایرهوار دارد، ولی کودک آلمانی یک حرکت و نگاه رو به جلو و هدفمند دارد. او به یک نقطه و هدف چشم دوخته و تنها برای رسیدن به آن در یک خط سیر مشخص تلاش میکند.
✍🏼علیرضا عابدین
✅در پژوهشی به بررسی و تحلیل داستانهای کتاب فارسی کلاس اول در ایران و مقایسهٔ آن با داستانهای کتاب زبان کلاس اول در دو کشور شرقی و غربی یعنی چین، بعنوان نمایندهٔ فرهنگ جمعگرا و آلمان، بعنوان نمایندهٔ فرهنگ فردگرا پرداخته شد. به این منظور کلیهٔ داستانهای کتاب فارسی اول ابتدایی در ایران، شامل ۵١ داستان منتشر شده در سال ١٣٩١، همچنین ۴۴ داستان از داستانهای کتاب کلاس اول چین و ٢۶ داستان از مجموعه چهار کتاب کلاس اول آلمان به عنوان نمونهٔ پژوهشی انتخاب شدند. در این پژوهش، تحلیل روانشناختی با استفاده از یکی از معتبرترین آزمونهای فرافکن تحلیلی یعنی «آزمون اندریافت موضوع» که یکی از مناسبترین آزمونها برای تحلیل داستان است انجام گرفت تا مشخص شود چه موضوعاتی در قالب تم اصلی داستانها قرار دارند و چه نیازها و فشارهای محیطی توسط کتابهای درسی به کودکان القاء میشود، و تفاوت میان این سه جامعه کدام است.
✅ نتایج این پژوهش نشان داد نیازهای «پیروی» در ایران، «پیشرفت» در آلمان و «مهرورزی» در چین، سه نیاز اول و اصلی هستند . نیاز به «پیروی» به دو نوع «تسلیم» و «احترام» تقسیم میشود.
✅ پرتکرارترین نیاز در کتابهای ایران، «پیروی» از نوع «تسلیم» است. در چین و آلمان نیاز به پیروی تنها به شکل «احترام» یا «سپاسگزاری» نمود پیدا کرده است.
✅نیاز «مهرورزی» پرتکرارترین نیاز در چین است که به شدت با ساختار جمعگرای شرقی مطابقت دارد. در مرتبههای بعدی نیاز «فهمیدن» و همچنین نیاز به «ارائه و بیان» قراردارند. میتوان گفت کودک چینی به دنبال آن است که مهر بورزد، بفهمد و بفهماند. پس از این سه نیاز که اساساً در ارتباط با دیگران (نیازهای جمعی) معنا پیدا میکنند، نیازهای شخصیتر مانند «پیشرفت» و «بازی» رخ مینمایانند.
✅بروز نیازها در آلمان درست برعکس چین است. در آلمان نیاز به «پیشرفت»، «بازی»، «شناخت» که نیازهای فردی و معطوف به خود هستند، در درجهٔ اول قرار دارند و پس از آنها نیاز «پیوندجویی» ظهور میکند.
✅کودک ایرانی میآموزد که طلبکننده و گیرنده (تلویحاً مصرفکننده و تنبل) باشد؛ کودک چینی میآموزد دهنده و بخشنده (تلویحاً تولیدکننده و کارگر) باشد و کودک آلمانی میآموزد تا چیزی طلب نکند (تلویحاً استقلال طلب) و در عین حال تا حدی بخشنده باشد.
✅در نهایت میتوان گفت، کودک ایرانی در کتاب درسی خود یاد میگیرد که مطیع و سر به زیر باشد. نگاه کودک ایرانی یا به سمت پایین است و یا از پایین به بالا نگاه میکند. نگاه کودک چینی به اطراف است و یک نگاه دایرهوار دارد، ولی کودک آلمانی یک حرکت و نگاه رو به جلو و هدفمند دارد. او به یک نقطه و هدف چشم دوخته و تنها برای رسیدن به آن در یک خط سیر مشخص تلاش میکند.
کاش
پایان یکی از این روزها
شب نباشد؛
تو باشی،،،
#لیلا_مقربی
✍: تحلیلی بر شعر
شاعر از کاش و ای کاشی می گوید که پایان روز به شب منجر نشود بلکه به "تو" منجرشود .این تو کیست که شاعر می خواهد سنت تبدیل "روز به شب" را به سنت تبدیل "روز به تو " تبدیل کند . توی شاعر برای مخاطب مجهول است اما آنچکه از احساس شاعر بر میاید تویی است که ارزش جایگزینی شب را دارد.تو دراینجا نمی تواند مطلق تصور شود .وجود دارد و شاعر انتظارش را می کشد .تو وقتی خطاب قرار می گیرد یعنی آشنای من هستی .و احساس صمیمت با تو دارم .
پایان یکی از این روزها
شب نباشد؛
تو باشی،،،
#لیلا_مقربی
✍: تحلیلی بر شعر
شاعر از کاش و ای کاشی می گوید که پایان روز به شب منجر نشود بلکه به "تو" منجرشود .این تو کیست که شاعر می خواهد سنت تبدیل "روز به شب" را به سنت تبدیل "روز به تو " تبدیل کند . توی شاعر برای مخاطب مجهول است اما آنچکه از احساس شاعر بر میاید تویی است که ارزش جایگزینی شب را دارد.تو دراینجا نمی تواند مطلق تصور شود .وجود دارد و شاعر انتظارش را می کشد .تو وقتی خطاب قرار می گیرد یعنی آشنای من هستی .و احساس صمیمت با تو دارم .
✳️تيتر خبر شبكه هاي اجتماعي و روزنامه ها :علي لندي نوجوان فداكار ايذه اي آسماني شد . ✍🏽: درباره او فقط مي توانم به سخن نيچه فيلسوف بزرگ استناد كنم : علي لندي ، " انساني بسيار انساني " كه عملش به اسطوره بيشتر شبيه است تا واقعيت ، اما با انساني درمتن واقعيت جامعه مواجه شديم كه به وادي اسطوره قدم گذاشته است . روحي بزرگ ، دوراز دسترس و غيرقابل تصور .
❇️شعر امروز نیستی
به خودم سیگار تعارف میزنم
به جای تو اخم میکنم
به جای خودم شرم
جای تو لبخند میزنم
و جای خودم عاشقت میشوم؛
نیستی
و من اینطور ساده دیوانه میشوم...! # شاعر حامد نظري ✍🏽: شعر تامل برانگيزي است ، شاعربا يادآوري خاطرات درنقش خود و كسي كه غايب است ولي عزيز ، شيفتگي اش را به نمايش مي گذارد.شعر وقتي جامه تحليل به خود مي گيرد از وجاهت شعري اش كم نمي شود اما خود شعر منزلتي دارد كه هركس با خواندن آن حض خويش را مي برد . اين هنر است كه ره به سوي نجات مي برد شعر نيز ازاين مقوله است ، متفاوت ديدن و حس كردن جهان و انسان در درون روزمرگي ،
به خودم سیگار تعارف میزنم
به جای تو اخم میکنم
به جای خودم شرم
جای تو لبخند میزنم
و جای خودم عاشقت میشوم؛
نیستی
و من اینطور ساده دیوانه میشوم...! # شاعر حامد نظري ✍🏽: شعر تامل برانگيزي است ، شاعربا يادآوري خاطرات درنقش خود و كسي كه غايب است ولي عزيز ، شيفتگي اش را به نمايش مي گذارد.شعر وقتي جامه تحليل به خود مي گيرد از وجاهت شعري اش كم نمي شود اما خود شعر منزلتي دارد كه هركس با خواندن آن حض خويش را مي برد . اين هنر است كه ره به سوي نجات مي برد شعر نيز ازاين مقوله است ، متفاوت ديدن و حس كردن جهان و انسان در درون روزمرگي ،
✍🏽:از نظر هايدگر فيلسوف ، تاريخ فقط ،تاريخ دازاين است .تاريخ علوم ، تاريخ دازاين است. هايدگر روايتگري جنگ و فتوحات حاكمان و سلاطين را جز تاريخ به حساب نمياورد . دازاين در انديشه ورزي كه درطول تاريخ داشته است .روايت مي شود .
تاریکی نمیتواند تاریکی را از بین ببرد.
تنها نور است که میتواند این کار را بکند.
نفرت نمیتواند نفرت را از بین ببرد.
تنها عشق است که میتواند این کار را بکند.
✍️ مارتین لوتر کینگ
تنها نور است که میتواند این کار را بکند.
نفرت نمیتواند نفرت را از بین ببرد.
تنها عشق است که میتواند این کار را بکند.
✍️ مارتین لوتر کینگ
✳️ :پديدارشناسي "پيش و كِنار "
✍🏽: ضيا رشوند بارها از دوستان و اطرافيان شنيده ايم كه من تعطيلات در كنار خانواده هستم . و يا الان كنار پدرم هستم . فردا كنار دوستم هستم البته به همين سياق "كلمه پيش "هم بكار مي رود . من پيش خانواده هستم يا پيش يار يا پيش دوستانم هستم " كمتر كسي است كه درفهم اين جملات ترديد داشته باشد . راستي ما چه نسبتي با" پيش و كنار" ما دارند ؟ مگر نه فلسفيدن شك در امور به ظاهر بديهي است .
در اينجا به تعبير هايدگر براين دو واژه – پيش و كنار - نور مي افكنم و آنها را "ازتاريكي به روشنايي " از بداهت به پيچيدگي "ديد و فهم ظريف" در مي آورم و جنبه هاي نامكشوف آن را به حد وسع خويش آشكار خواهم كرد. كنار و پيش را به وجه انضمامي بايد درك و فهم كرد .هميشه" كنار و پيش "در تعلق به چيزي يا كسي مطرح مي شوند . كلمات " كنار و پيش " به تنهايي ،تهي از معاني هستند
كنار هميشه در نسبت با ديگري – انسان و اشياء – مطرح مي شود ، وقتي دوستي زنگ مي زند كجايي ؟ جواب مي دهيم :كنار درياهستم يا كنار يارهستم . كنار دريا بودن با كنار يار بودن از يك سنخ نيست.هرچند كنار است اما دو نسبت متفاوتي است كه ما در قبال اين دو – دريا و يار – داريم .
در ريشه يابي واژه "كنار يا "فرهنگ فارسي عميد آن را دراصل كناغ مي داند كه به كسر ك يا فتح ك آن را به معناي : پهلو ، يك طرف چيزي و كنارآمدن را به معناي با كسي سازش كردن و اختلاف خودرا رفع كردن يا موافقت كردن مي داند و كنار گرفتن را به معناي دوري گزيدن تعبير مي كند .فرهنگ معين هم كنار را به معناي پهلو ، بَر،طرف ، آغوش و بغل دامن .درفرهنگ دهخدا هم واژه كنار به معناي ،كناره چيزي و گوشه و طرف ، ضدميان و آن را كران گويند نيز آمده است.
آنچه كه از ريشه نخستين كنار در فرهنگنامه ها استنباط مي شود ، كنار درنسبت با خانواده ودوست و يار ، بيشتر درميان بودگي ، درآغوش بودگي، درسازگار بودگي به عبارتي درساز و ساز ش بودن مطرح مي شود . كنار جَوِ آشتي مابانه و صميميت دارد
كنار درنسبت ما با دريا و چشمه و رودخانه و اقيانوس و..... بكار مي رود كنار هم گاهي اوقات وجه "درگير بودن و درآغوش گرفتن" و گاهي "وجه نظاره گري "را تداعي مي كند. كناردريا يك روز تابستاني ، بيشتر بعد شناگري و درآغوش گرفتگي دريارا تداعي مي كند .كنار دريا دريك روز زمستاني ، بيشتر وجه تماشاگري درياست . حظ دراين دو نسبت، يكي نيست .اولي درهم آغوشي دريا را زندگي و تجربه مي كند .دومي با فاصله دريا را تماشا مي كند .اين دو خيلي باهم متفاوت هستند
درباره واژه "پيش " فرهنگ لغتنامه ها معاني متعددي مانند : جلو، نزديك ، قريب ، نزديكتر ، به فاصله كمتر از چيزي يا كسي اطلاق مي شود
پيش ،برخلاف كنار، در نسبت و رابطه ما "فقط با انسان" مطرح مي شود . پيش يار ، پيش خانواده ، پيش همسرم و.....هيچ وقت "پيش" در نسبت با اشياء مطرح نمي شود. پيش دريار نداريم ولي كنار دريا داريم .
عبارت كلامي "پيش خانواده ام "، "پيش يارم" "پيش دوستان هستم" ، نسبت هايي است كه وضعيت گوينده را " در ديد بودن با خانواده و دوستان و يار" را برايمان تداعي مي كند . "پيش بودن" بيشتر جنبه تماشاگري و تماشايي دارد اما " كنار بودن" بيشتر جنبه همراهي است . دركنار خانواده بودن ، يعني در همراهي كردن با خانواده ام هستم . درپيش خانواده بودن ، يعني در ديد و تماشاي خانواده هستم .
#پديدارشناسي پيش و كنار
# ضيا رشوند
✍🏽: ضيا رشوند بارها از دوستان و اطرافيان شنيده ايم كه من تعطيلات در كنار خانواده هستم . و يا الان كنار پدرم هستم . فردا كنار دوستم هستم البته به همين سياق "كلمه پيش "هم بكار مي رود . من پيش خانواده هستم يا پيش يار يا پيش دوستانم هستم " كمتر كسي است كه درفهم اين جملات ترديد داشته باشد . راستي ما چه نسبتي با" پيش و كنار" ما دارند ؟ مگر نه فلسفيدن شك در امور به ظاهر بديهي است .
در اينجا به تعبير هايدگر براين دو واژه – پيش و كنار - نور مي افكنم و آنها را "ازتاريكي به روشنايي " از بداهت به پيچيدگي "ديد و فهم ظريف" در مي آورم و جنبه هاي نامكشوف آن را به حد وسع خويش آشكار خواهم كرد. كنار و پيش را به وجه انضمامي بايد درك و فهم كرد .هميشه" كنار و پيش "در تعلق به چيزي يا كسي مطرح مي شوند . كلمات " كنار و پيش " به تنهايي ،تهي از معاني هستند
كنار هميشه در نسبت با ديگري – انسان و اشياء – مطرح مي شود ، وقتي دوستي زنگ مي زند كجايي ؟ جواب مي دهيم :كنار درياهستم يا كنار يارهستم . كنار دريا بودن با كنار يار بودن از يك سنخ نيست.هرچند كنار است اما دو نسبت متفاوتي است كه ما در قبال اين دو – دريا و يار – داريم .
در ريشه يابي واژه "كنار يا "فرهنگ فارسي عميد آن را دراصل كناغ مي داند كه به كسر ك يا فتح ك آن را به معناي : پهلو ، يك طرف چيزي و كنارآمدن را به معناي با كسي سازش كردن و اختلاف خودرا رفع كردن يا موافقت كردن مي داند و كنار گرفتن را به معناي دوري گزيدن تعبير مي كند .فرهنگ معين هم كنار را به معناي پهلو ، بَر،طرف ، آغوش و بغل دامن .درفرهنگ دهخدا هم واژه كنار به معناي ،كناره چيزي و گوشه و طرف ، ضدميان و آن را كران گويند نيز آمده است.
آنچه كه از ريشه نخستين كنار در فرهنگنامه ها استنباط مي شود ، كنار درنسبت با خانواده ودوست و يار ، بيشتر درميان بودگي ، درآغوش بودگي، درسازگار بودگي به عبارتي درساز و ساز ش بودن مطرح مي شود . كنار جَوِ آشتي مابانه و صميميت دارد
كنار درنسبت ما با دريا و چشمه و رودخانه و اقيانوس و..... بكار مي رود كنار هم گاهي اوقات وجه "درگير بودن و درآغوش گرفتن" و گاهي "وجه نظاره گري "را تداعي مي كند. كناردريا يك روز تابستاني ، بيشتر بعد شناگري و درآغوش گرفتگي دريارا تداعي مي كند .كنار دريا دريك روز زمستاني ، بيشتر وجه تماشاگري درياست . حظ دراين دو نسبت، يكي نيست .اولي درهم آغوشي دريا را زندگي و تجربه مي كند .دومي با فاصله دريا را تماشا مي كند .اين دو خيلي باهم متفاوت هستند
درباره واژه "پيش " فرهنگ لغتنامه ها معاني متعددي مانند : جلو، نزديك ، قريب ، نزديكتر ، به فاصله كمتر از چيزي يا كسي اطلاق مي شود
پيش ،برخلاف كنار، در نسبت و رابطه ما "فقط با انسان" مطرح مي شود . پيش يار ، پيش خانواده ، پيش همسرم و.....هيچ وقت "پيش" در نسبت با اشياء مطرح نمي شود. پيش دريار نداريم ولي كنار دريا داريم .
عبارت كلامي "پيش خانواده ام "، "پيش يارم" "پيش دوستان هستم" ، نسبت هايي است كه وضعيت گوينده را " در ديد بودن با خانواده و دوستان و يار" را برايمان تداعي مي كند . "پيش بودن" بيشتر جنبه تماشاگري و تماشايي دارد اما " كنار بودن" بيشتر جنبه همراهي است . دركنار خانواده بودن ، يعني در همراهي كردن با خانواده ام هستم . درپيش خانواده بودن ، يعني در ديد و تماشاي خانواده هستم .
#پديدارشناسي پيش و كنار
# ضيا رشوند
✍🏽:درهمان چند ثانيه ناگهان پي بردم كه ما همه گناهكار هستيم. هيچ چيز ماراتحت تاثير قرار نمي دهد .زيرا زماني كه از ما درباره كسي سوال مي شود .جواب منفي مي دهيم .هميشه ناچار مي شويم جواب منفي بدهيم . و آن زمان كه چنين مي كنيم قلب هايمان نمي شكند . در واقع در آن زمان سخني كه مي گويم اين است" مگر من مسئول ديگري هستم" #هاينريش بُل :مجموعه داستان سفرهاي بسيار به هايدلبرگ
✳️ادبيات جهان : شاد بودن
تنها انتقامی ست
که انسان میتواند
از زندگی بگیرد،،،
#ارنستو_چگوآرا
✍️ : با جمله ارنست چگوارا موافق نیستم .شادی وغم پازل های زندگی هستند هرکدام نباشد دیگری بی معنا جلوه می کند زندگی لحظات توامان شادی وغم در گذر زمان است .زندگی درلحظات شادی جلوه نشاط آوری دارد که درلحظات غم از آن خبری نیست .زندگی همیشه شادی یا همیشه غم نیست .زندگی گاهی غم و گاهی شادی است واین دوحالت سینویی پیش می روند.تجربه زیسته درشادی وغم است که انسان را آبدیده روزگار می کند .شادی تنها انتقام از زندگی نیست شادی پازل خوب ومتین وسفید زندگی است . وغم پازل سیاه و مغرور ودل گرفته زندگی است .هرقدر درشادی انبساط هست درغم انقباض هستش واین است قصه دو برادران شادی و غم زندگی .
✅
تنها انتقامی ست
که انسان میتواند
از زندگی بگیرد،،،
#ارنستو_چگوآرا
✍️ : با جمله ارنست چگوارا موافق نیستم .شادی وغم پازل های زندگی هستند هرکدام نباشد دیگری بی معنا جلوه می کند زندگی لحظات توامان شادی وغم در گذر زمان است .زندگی درلحظات شادی جلوه نشاط آوری دارد که درلحظات غم از آن خبری نیست .زندگی همیشه شادی یا همیشه غم نیست .زندگی گاهی غم و گاهی شادی است واین دوحالت سینویی پیش می روند.تجربه زیسته درشادی وغم است که انسان را آبدیده روزگار می کند .شادی تنها انتقام از زندگی نیست شادی پازل خوب ومتین وسفید زندگی است . وغم پازل سیاه و مغرور ودل گرفته زندگی است .هرقدر درشادی انبساط هست درغم انقباض هستش واین است قصه دو برادران شادی و غم زندگی .
✅
✳️ ادبيات جهان مرلين مونرو :وقتی که دختر کوچکی بودم هیچ کس بهم نگفت تو دختر خوشگلی هستی. به نظرم باید به تمام دختران کوچک حتی اگر زیبا نباشند گفته شود که تو چقدر قشنگ هستی... ✍🏽 : مونرو از تجربه زيسته اي مي گويد كه زيبايي اش دركودكي ستوده نشده است . رنج اين نگفتن اطرافيان ، اورا در سالهاي عمر گداخته است براي همين "بايدي "مي گذارد كه تا ديگران به تمام دختران كوچك وقتي مي بينندشان بگويند : تو چقدر قشنگي !!! من با مونرو موافقم به معجزه ستايش هنگام مواجه با كودكان آگاهم .براي او خاطره اي زيبا خواهد ساخت تاپايان عمر نيرو بخشش خواهد بود.
✳️ از زبان فیلسوف
✍:موجود از آن جهت که موجود است ،معدوم نمی گرددونیستی از آن جهت که نیست ،به هستی راه پیدا نمی کند ،ولی تحول ،تحقق می پذیرد.تحول ،موجود شدن و معدوم گشتن نیست ،بلکه همیشه موجود شدن درشکل های گوناگون است.این سخن تنها براساس حرکت درجوهر معنی پیدا می کند
# دکتر ابراهیمی دینانی
# منبع :کتاب فلسفه چیست
✍:موجود از آن جهت که موجود است ،معدوم نمی گرددونیستی از آن جهت که نیست ،به هستی راه پیدا نمی کند ،ولی تحول ،تحقق می پذیرد.تحول ،موجود شدن و معدوم گشتن نیست ،بلکه همیشه موجود شدن درشکل های گوناگون است.این سخن تنها براساس حرکت درجوهر معنی پیدا می کند
# دکتر ابراهیمی دینانی
# منبع :کتاب فلسفه چیست
🔴 نویسنده تانزانیایی عبدالرزاق گورنه برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۲۱ شد
موضوع کارهای آقای گورنه بیشتر حول زندگی پناهجویان و مهاجران و معضلات آنها دورمی زند.
آکادمی سلطنتی سوئد روز پنجشنبه ۱۵ مهر اعلام کرد جایزه نوبل سال ۲۰۲۱ خود را به عبدالرزاق گورنه، نویسنده تانزانیایی اهدا میکند.
بنا بر اعلام کمیته نوبل، آقای گورنه به دلیل نوشتههای «رسوخگر و دلسوزانه در زمینه تاثیرات استعمار و سرنوشت پناهجویان در خلیج میان فرهنگها و قارهها» شایسته دریافت این جایزه تشخیص داده شده است.
سه رمان اول او ، خاطره عزیمت (۱۹۸۷)، راه زوار (۱۹۸۸) و دوتی (۱۹۹۰)، تجربه مهاجران در بریتانیای معاصر را روایت میکند. چهارمین رمان او ، بهشت (۱۹۹۴) در دوران استعماری در آفریقا در طول جنگ جهانی اول می گذرد.
موضوع کارهای آقای گورنه بیشتر حول زندگی پناهجویان و مهاجران و معضلات آنها دورمی زند.
آکادمی سلطنتی سوئد روز پنجشنبه ۱۵ مهر اعلام کرد جایزه نوبل سال ۲۰۲۱ خود را به عبدالرزاق گورنه، نویسنده تانزانیایی اهدا میکند.
بنا بر اعلام کمیته نوبل، آقای گورنه به دلیل نوشتههای «رسوخگر و دلسوزانه در زمینه تاثیرات استعمار و سرنوشت پناهجویان در خلیج میان فرهنگها و قارهها» شایسته دریافت این جایزه تشخیص داده شده است.
سه رمان اول او ، خاطره عزیمت (۱۹۸۷)، راه زوار (۱۹۸۸) و دوتی (۱۹۹۰)، تجربه مهاجران در بریتانیای معاصر را روایت میکند. چهارمین رمان او ، بهشت (۱۹۹۴) در دوران استعماری در آفریقا در طول جنگ جهانی اول می گذرد.
❇️از زبان فيلسوف براي تان از انساني بر تر خبر آورده ام ،اين انسان موجودي است كه بايد از منزلت آن فراتر رفت ،براي اين هدف چه فراهم ديده ايد ؟ همه موجودات چيزي فراتراز خود پديد آورده اند ،حال آنكه شما مي خواهيد جزري باشيد كه اين موج بزرگ را از فراز آمدن بازدارد # فريدريش ويلهلم نيچه # چنين گفت زرتشت
❇️از زبان فيلسوف بزرگي انسان براين حقيقت استواراست كه او گذرگاه است نه مقصود. و حُسن و خوبي اش آن است كه او راه است و افق يك غروب .
✍🏽 :فريدريش ويلهلم نيچه
# چنين گفت زرتشت
✍🏽 :فريدريش ويلهلم نيچه
# چنين گفت زرتشت