✍رضا بابایی
🖊ما تربیت نشدیم.
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
🖊ما تربیت نشدیم.
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
چرا ادبيات ؟ماريو بارگاس يوسا جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعهای که کلمات، در متون ادبیاَش پرورده شده و تکامل یافته، حرفهایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان میکند.
جامعهای بیخبر از خواندن، که از ادبیات بویی نبرده؛ همچون جامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتداییاش، مشکلاتِ عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت.
این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد. این آدم، بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
اما مسئله، تنها محدودیتِ کلامی نیست. محدودیتِ فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئلهی فقرِ تفکر نیز هست، چرا که افکار و مفاهیم؛ که ما به واسطهی آنها به رمز و رازِ وضعیتِ خود پی میبریم، جدا از کلمات وجود ندارند.
جامعهای بیخبر از خواندن، که از ادبیات بویی نبرده؛ همچون جامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتداییاش، مشکلاتِ عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت.
این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد. این آدم، بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
اما مسئله، تنها محدودیتِ کلامی نیست. محدودیتِ فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئلهی فقرِ تفکر نیز هست، چرا که افکار و مفاهیم؛ که ما به واسطهی آنها به رمز و رازِ وضعیتِ خود پی میبریم، جدا از کلمات وجود ندارند.
چرا ما ایرانیها وقتِ زیادی در فضایِ مجازی مصرف میکنیم ولی وقتی کسی از ما میپرسد آخرین کتابی که خواندی چه بوده؟ یا اهلِ کتابخواندن هستی یا نه؟ بلافاصله جواب میدهیم خیلی دوست دارم کتاب بخوانم ولی وقتش را ندارم. برای فهمیدنِ جوابِ هر سوالی اول باید به زمینههایِ آن سوال فکر کنیم. زمینهی این سوال، وقت است و وقت هم مثلِ هر کالایِ دیگری قابل مصرف. مصرفکننده است که تصمیم میگیرد چگونه آن را استفاده کند. مصرف کنندهی وقت در ایران، کسی است که بنا به استعارههایِ فرهنگیاش وقت را کالایی با ارزش مانند پول و طلا و نظایر آن نمیداند. بلکه آن را چیزی میداند که صرفا در اختیارش است و در صرف آن مختار است. مثلِ شکلات، تُخمه یا یک مشت آجیل. برای همین ترجیح میدهد آن را صرف گشتوگزارهایِ مفرح بکند. طوریکه ذهن و مغزش را درگیر نکرده باشد. مثلا برود در پاساژها بگردد یا در رستورانها اگر پولی بههمراهش داشته باشد، و اگر نداشته باشد پایِ تلفن یا در فضای مجازی مصرفش کند.
برای مصرفکنندهی ایرانی، وقت داشتن، قرار گرفتن در یک موقعیت طلایی و خوشایند است که میتواند به هیچچیز فکر نکند و فقط خوشحال باشد. برایِ همین چیزی باقی نمیماند تا آن را صرفِ کتابخواندن، فیلمدیدن، تماشایِ تئاتر، لذتبردن از مصاحبتِ کسانی که دوستشان دارد بکند و یا حتی بگذارد پایِ یکدست بازیِ شطرنج. او ترجیح میدهد در فضای مجازی بچرخد، با نام مستعار یا حقیقی پایِ پستهایِ خوشمزه قلب و پایِ پستهای روشنفکرانه، فحش بگذارد و خانهپُرش بنشیند یکدست مِنچ بازی کند. واقعیتی است که باید بپذیریم و آن این است که خیلی از چارچوبها را فرهنگها مشخص میکنند. در فرهنگِ ما، متاسفانه وقت منبعی کم بها است در حالیکه در جوامعِ پیشرفته ارزش واقعیِ زمان را با طلا و حتی بالاتر از آن قیاس کردهاند و جالب است که اصلاحِ انحطاط در هر فرهنگی از ریشهدواندنِ خودِ انحطاط در فرهنگها دشوارتر است. باید کُلی زمان هزینه کرد و از خودِ زمان مانند یک منبع گرانبها برداشت کرد تا امرِ منحط مرتفع و باورِ تازهای جایگزین شود: وقت گنج است و مثلِ هر گنجِ دیگری تمام شدنی و از دست رفتنی است. باید به بهترین شکل ممکن از آن بهرهجست و بهترین کارها، اموری هستند که فایدهی آن به خودمان و دیگران برسد. قطعا فردی که به این موضوع آگاهی دارد، عمیقتر است، فکر میکند، از واکنشهایِ هیجانی و سطحی پرهیز میکند و لااقل گزندی از او به جامعه نمیرسد.
پینوشت: این جوابی بود به سوالِ یکعزیزی که فکر کردم بد نیست اینجا هم بگذارم.
#تاملات #فرهنگ #فرشته_نوبخت
@
برای مصرفکنندهی ایرانی، وقت داشتن، قرار گرفتن در یک موقعیت طلایی و خوشایند است که میتواند به هیچچیز فکر نکند و فقط خوشحال باشد. برایِ همین چیزی باقی نمیماند تا آن را صرفِ کتابخواندن، فیلمدیدن، تماشایِ تئاتر، لذتبردن از مصاحبتِ کسانی که دوستشان دارد بکند و یا حتی بگذارد پایِ یکدست بازیِ شطرنج. او ترجیح میدهد در فضای مجازی بچرخد، با نام مستعار یا حقیقی پایِ پستهایِ خوشمزه قلب و پایِ پستهای روشنفکرانه، فحش بگذارد و خانهپُرش بنشیند یکدست مِنچ بازی کند. واقعیتی است که باید بپذیریم و آن این است که خیلی از چارچوبها را فرهنگها مشخص میکنند. در فرهنگِ ما، متاسفانه وقت منبعی کم بها است در حالیکه در جوامعِ پیشرفته ارزش واقعیِ زمان را با طلا و حتی بالاتر از آن قیاس کردهاند و جالب است که اصلاحِ انحطاط در هر فرهنگی از ریشهدواندنِ خودِ انحطاط در فرهنگها دشوارتر است. باید کُلی زمان هزینه کرد و از خودِ زمان مانند یک منبع گرانبها برداشت کرد تا امرِ منحط مرتفع و باورِ تازهای جایگزین شود: وقت گنج است و مثلِ هر گنجِ دیگری تمام شدنی و از دست رفتنی است. باید به بهترین شکل ممکن از آن بهرهجست و بهترین کارها، اموری هستند که فایدهی آن به خودمان و دیگران برسد. قطعا فردی که به این موضوع آگاهی دارد، عمیقتر است، فکر میکند، از واکنشهایِ هیجانی و سطحی پرهیز میکند و لااقل گزندی از او به جامعه نمیرسد.
پینوشت: این جوابی بود به سوالِ یکعزیزی که فکر کردم بد نیست اینجا هم بگذارم.
#تاملات #فرهنگ #فرشته_نوبخت
@
خواب پریشان با صدای خواننده علیرضاافتخاری از آن آهنگ ها و صدایی است که ازتکرار شنیدنش خسته نمی شوم . نمیدانم چه سری دراین آهنگ است .
دل را به یقین بسپار ...
دل را به یقین بسپار ...
✍ اکبر جباری
🖊 زمان ورم کرده
اگر از خانه نشینی کلافه شده اید یا احساس افسردگی دارید، مطمئن باشید یک اشکال در سبک زندگی تان در پیش از این خانه نشینی وجود داشت.
اتفاقی که الان برایتان رخ داده، مساله ای است که من از آن به "زمان ورم کرده" یاد میکنم. شما دچار ورمِ زمان شده اید. زمان روی دستتان باده کرده و نمیدانید چکارش کنید.
این بدان معناست که پیش از این، شما زمان را تلف میکردید و وقت نداشتید. حالا که خانه نشین شده اید و کاری هم ندارید انجام بدهید، زمان روی دستتان باد کرده است.
خوب؛ شاید بپرسید، چرا این زمان ورم کرده، باعث افسردگی و کلافگی میشود؟ چرا زمان برای شما چنین خاصیتی دارد؟
@sokhanranihaa
شما برای زمان ورم کرده روی دستتان هیچ امادگی نداشتید. چون در زندگی روزمره بطور مداوم با "دیگری" مشغول هستید و هیچ وقت، وقتی برای خودتان نداشتید. خیلی ساده و عامیانه بگویم، شما هیچ وقت، وسط زندگی روزمره، خلوت نمیکنید. باز بطور مشخص تر، شما هیچ وقت اینکار را نمیکنید که سالی یکی دوبار، و هر بار به مدت دو یا سه روز بروید یک جای خلوت و دنجی، مثل کوه یا جنگل یا کویر که هیچ کس نباشد و انجا خلوت کنید.
تا به حال به آسمان کوهستانی یا کویری نگاه کرده اید؟ هرچه بیشتر به نقطه ای خیره می مانید، ستاره های جدیدتری آشکار میشود. دقیقا در همان نقطه سیاهی که فکر میکنید خالیست، ستاره های جدیدی شروع میکنند به چشمک زدن. انگار آسمان جای سوزن انداختن نیست. پُر پُر است.
در چنین مواقعی، دیگر برایتان اهمیتی ندارد که ایا در کره مریخ یا سیارات دیگر، حیات هست یا نیست! اصلا چه اهمیتی دارد که در کهکشانها، موجود زنده ای وجود دارد یا ندارد. مهم این است که هرچه نگاه میکنی، و هرچقدر پیش بروی، هستی هست. وجود، هست. هستی، تمام نمیشود. هستی لبه ندارد تا در نقطه ای یا در خطی به پایان برسد. اینجاست که به جای موجود، وجود و هستی برایت طرح میشود و میپرسی، هستی (وجود) چیست و چه تفاوتی با موجود دارد؟ این پرسش، جز به مدد آن خلوتها طرح نمیشود، و وقتی این پرسش برایت طرح شد، دیگر هیچ زمانی روی دستت باد نمیکند.
🖊 زمان ورم کرده
اگر از خانه نشینی کلافه شده اید یا احساس افسردگی دارید، مطمئن باشید یک اشکال در سبک زندگی تان در پیش از این خانه نشینی وجود داشت.
اتفاقی که الان برایتان رخ داده، مساله ای است که من از آن به "زمان ورم کرده" یاد میکنم. شما دچار ورمِ زمان شده اید. زمان روی دستتان باده کرده و نمیدانید چکارش کنید.
این بدان معناست که پیش از این، شما زمان را تلف میکردید و وقت نداشتید. حالا که خانه نشین شده اید و کاری هم ندارید انجام بدهید، زمان روی دستتان باد کرده است.
خوب؛ شاید بپرسید، چرا این زمان ورم کرده، باعث افسردگی و کلافگی میشود؟ چرا زمان برای شما چنین خاصیتی دارد؟
@sokhanranihaa
شما برای زمان ورم کرده روی دستتان هیچ امادگی نداشتید. چون در زندگی روزمره بطور مداوم با "دیگری" مشغول هستید و هیچ وقت، وقتی برای خودتان نداشتید. خیلی ساده و عامیانه بگویم، شما هیچ وقت، وسط زندگی روزمره، خلوت نمیکنید. باز بطور مشخص تر، شما هیچ وقت اینکار را نمیکنید که سالی یکی دوبار، و هر بار به مدت دو یا سه روز بروید یک جای خلوت و دنجی، مثل کوه یا جنگل یا کویر که هیچ کس نباشد و انجا خلوت کنید.
تا به حال به آسمان کوهستانی یا کویری نگاه کرده اید؟ هرچه بیشتر به نقطه ای خیره می مانید، ستاره های جدیدتری آشکار میشود. دقیقا در همان نقطه سیاهی که فکر میکنید خالیست، ستاره های جدیدی شروع میکنند به چشمک زدن. انگار آسمان جای سوزن انداختن نیست. پُر پُر است.
در چنین مواقعی، دیگر برایتان اهمیتی ندارد که ایا در کره مریخ یا سیارات دیگر، حیات هست یا نیست! اصلا چه اهمیتی دارد که در کهکشانها، موجود زنده ای وجود دارد یا ندارد. مهم این است که هرچه نگاه میکنی، و هرچقدر پیش بروی، هستی هست. وجود، هست. هستی، تمام نمیشود. هستی لبه ندارد تا در نقطه ای یا در خطی به پایان برسد. اینجاست که به جای موجود، وجود و هستی برایت طرح میشود و میپرسی، هستی (وجود) چیست و چه تفاوتی با موجود دارد؟ این پرسش، جز به مدد آن خلوتها طرح نمیشود، و وقتی این پرسش برایت طرح شد، دیگر هیچ زمانی روی دستت باد نمیکند.
روزی از استیو جابز پرسیدند چگونه این قدر در زندگی مشتاقانه به دنبال اهدافت بودی ؟
او درپاسخ گفت :
هر روز صبح که از خواب برمی خاستم روبه روی آینه می ایستادم وبه خودم می گفتم ،استیو امروز آخرین روز زندگی توست هرچقدر می خواهی تلاش کنی فقط امروز را فرصت خواهی داشت.
او درپاسخ گفت :
هر روز صبح که از خواب برمی خاستم روبه روی آینه می ایستادم وبه خودم می گفتم ،استیو امروز آخرین روز زندگی توست هرچقدر می خواهی تلاش کنی فقط امروز را فرصت خواهی داشت.
✍️ علی زمانیان
🖊 فاصلهی انتقادیات را حفظ کن
"مریدان، بی حفاظاند"
در این ایام که ویروس کرونا بر جهانیان سلطنت میکند، برای آن که سلامت بمانیم و احتمال آلوده شدن به ویروس را به نحو عملی و معقول کاهش دهیم، باید فاصلهمان را با دیگران حفظ کنیم و در چند قدمی آنها حرکت نماییم. این همان توصیهای است که کارشناسان بهداشت، از آن با عبارت حفظِ "فاصلهگذاری اجتماعی" یاد میکنند. گرچه عبارتِ "فاصلهگذاری اجتماعی" (از منظر جامعهشناسی)، عبارت نادرستی است و باید از واژهی "فاصلهگذاری فیزیکی" و یا "فاصلهگذاری جسمی" استفاده کرد، اما عمل به این توصیه، ضرورتی اجتنابناپذیر در کنترل ویروس و کاهش بیماری ناشی از آلوده شدن به آن است. خلاصهی کلام این است: اگر میخواهید سلامت بمانید، از دیگران فاصله بگیرید.
فاصلهی معقول از دیگران، صرفا به داستان کرونا ختم نمیشود. زیرا اگر بخواهیم سلامتی باورهایمان نیز تضمین شود، همواره باید فاصلهی انتقادیمان را از دیگران حفظ کنیم. فقط جسم ما نیست که با نزدیک شدن بی پروا به دیگران، سلامتیاش را از دست میدهد، بلکه باورها، شناخت و معرفت نیز بیمار میشوند. باورِ ناسالم و بیمار، همان باورِ کاذب، سست و بی پایهای است که نسبتاش را با واقعیت از دست داده است، زیرا قوهی استدلال و عقلانیاندیشی را فرونهادهایم. از این رو همواره باید نگران باشیم که حوزهی معرفت و مجموعه باورهای ما به ویروسی از خطا و کذب آلوده شده باشد. بیماری جسم را از درد و رنجی که بر ما وارد میشود، میفهمیم، اما آن هنگام که باورهای ما دچار انواع خطاها و مغالطات و اشتباهات است (و یعنی باور ما بیمار است)، متوجه بیمار شدناش نمیشویم.
نمیدانیم باورهای کاذب و سست داریم و نمیدانیم که ناتوانی ما در فهم واقعیتها و گم شدن در تاریکی جهل، ناشی از همین باورهای بیمارگونه است. به جسممان آگاه هستیم، اما آیا به باورها و معرفت خویش نیز آگاهی داریم؟ حفظ فاصلهگذاری انتقادی با دیگران، راهی است که احتمال آلودگی به انواع خطاها در اندیشیدن و تفکر را کاهش میدهد. و معنایش این است که به دیگران (از نظر پذیرش مدعیات)، چنان نزدیک نشویم که یادمان برود یکی از وظایف اخلاقی ما این است که از حوزهی باورهایمان در برابر خطاها نیز حراست و حفاظت کنیم.
هر یک از ما در همهی روزها تا زمانی که زندهایم، از زمانی که چشم از خواب برمیگیریم و تا هنگامی که دوباره به خواب میرویم با انبوهی از مدعیات و سخنان این و آن روبرو میشویم. رسانهها، سخنرانیها، نوشتهها (و منجمله همین نوشتهای که میخوانید)، کتابها و.... مملو از مدعیاتی است که چون باران سمی بر سر و روی ما فرو میریزد. و ما منفعلانه در برابر آنها در کار پذیرش هستیم. پذیرش هر سخن یاوه و بیاساس و ادعای بیپایه و سست و بعضا کاذب، به این دلیل است که دریچه معرفت را به سوی هر یاوهای گشودهایم، چراغ عقل نقاد را خاموش کردهایم و در تاریکی گام میزنیم. خودمان را در آغوشِ باورهای این و آن رها کردهایم و هر ادعایی را به راحتی میپذیریم، زیرا مهارت تفکر نقادانه را نیاموختهایم و سپر "عقلِ سنجشگر" را از دست دادهایم.
فاصلهی انتقادی با دیگران، اشاره به این نکته دارد که همواره باید میان خود و هر گونه سخن و ادعای دیگران، چیزی با عنوانِ "سنجشگرانه اندیشیدن" و معیارهای آن قرار دهیم. این معیارها میتواند ما را در برابر دو چیز محافظت کند: اولا، سخنان بیهوده و معطل. ثانیا مدعیات کذب و خطاآمیز. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از مریدی و پیروی از کسانی که بزرگشان میپنداریم، حراست مینماید. زیرا همواره بر این نکته تاکید میکند که وقتی در برابر هر ادعایی و مطلقا از سوی هر کسی قرار میگیری، فاصلهات را حفظ کن و آن را با معیارهای عقل سنجشگر وارسی نما. همچنان که این روزها از دیگران فاصله میگیریم، از باورهای دیگران نیز فاصله بگیریم و نگذاریم باورهای ویروسیشان به ما سرایت کند. برای این کار به فیلترینگ مدعیات محتاجیم. پیش از پذیرش مدعیات، آنان را سبک سنگین کنیم و در مهارتی که آموختهایم، با معیارهای منطقیاندیشی بسنجیم.
برای حراست از باورهایمان در برابر سیل مدعیاتِ این و آن، سیلبندی از تفکرِ نقادانه بزنیم و دریچهی معرفت خود را مطلقا به سوی کسی باز نکنیم مگر آن که به سخنانشان سوءظنی منطقی و اخلاقی داشته باشیم و فارغ از این که سخن را چه کسی گفته است، آن را از زیر تیغ سختگیرانهی نقد بگذرانیم. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از خطر فریب خوردن و پذیرش ادعاهای کاذب، محافظت میکند. و این درست همان چیزی است که دستگاه تبلیغی رسمی از آن بیم دارد. مریدان، در برابر مراد خود، بی حفاظاند و تمام ادعاهای مرادشان را بدون در میان آوردن عقل سنجشگر، میپذیرند.
🖊 فاصلهی انتقادیات را حفظ کن
"مریدان، بی حفاظاند"
در این ایام که ویروس کرونا بر جهانیان سلطنت میکند، برای آن که سلامت بمانیم و احتمال آلوده شدن به ویروس را به نحو عملی و معقول کاهش دهیم، باید فاصلهمان را با دیگران حفظ کنیم و در چند قدمی آنها حرکت نماییم. این همان توصیهای است که کارشناسان بهداشت، از آن با عبارت حفظِ "فاصلهگذاری اجتماعی" یاد میکنند. گرچه عبارتِ "فاصلهگذاری اجتماعی" (از منظر جامعهشناسی)، عبارت نادرستی است و باید از واژهی "فاصلهگذاری فیزیکی" و یا "فاصلهگذاری جسمی" استفاده کرد، اما عمل به این توصیه، ضرورتی اجتنابناپذیر در کنترل ویروس و کاهش بیماری ناشی از آلوده شدن به آن است. خلاصهی کلام این است: اگر میخواهید سلامت بمانید، از دیگران فاصله بگیرید.
فاصلهی معقول از دیگران، صرفا به داستان کرونا ختم نمیشود. زیرا اگر بخواهیم سلامتی باورهایمان نیز تضمین شود، همواره باید فاصلهی انتقادیمان را از دیگران حفظ کنیم. فقط جسم ما نیست که با نزدیک شدن بی پروا به دیگران، سلامتیاش را از دست میدهد، بلکه باورها، شناخت و معرفت نیز بیمار میشوند. باورِ ناسالم و بیمار، همان باورِ کاذب، سست و بی پایهای است که نسبتاش را با واقعیت از دست داده است، زیرا قوهی استدلال و عقلانیاندیشی را فرونهادهایم. از این رو همواره باید نگران باشیم که حوزهی معرفت و مجموعه باورهای ما به ویروسی از خطا و کذب آلوده شده باشد. بیماری جسم را از درد و رنجی که بر ما وارد میشود، میفهمیم، اما آن هنگام که باورهای ما دچار انواع خطاها و مغالطات و اشتباهات است (و یعنی باور ما بیمار است)، متوجه بیمار شدناش نمیشویم.
نمیدانیم باورهای کاذب و سست داریم و نمیدانیم که ناتوانی ما در فهم واقعیتها و گم شدن در تاریکی جهل، ناشی از همین باورهای بیمارگونه است. به جسممان آگاه هستیم، اما آیا به باورها و معرفت خویش نیز آگاهی داریم؟ حفظ فاصلهگذاری انتقادی با دیگران، راهی است که احتمال آلودگی به انواع خطاها در اندیشیدن و تفکر را کاهش میدهد. و معنایش این است که به دیگران (از نظر پذیرش مدعیات)، چنان نزدیک نشویم که یادمان برود یکی از وظایف اخلاقی ما این است که از حوزهی باورهایمان در برابر خطاها نیز حراست و حفاظت کنیم.
هر یک از ما در همهی روزها تا زمانی که زندهایم، از زمانی که چشم از خواب برمیگیریم و تا هنگامی که دوباره به خواب میرویم با انبوهی از مدعیات و سخنان این و آن روبرو میشویم. رسانهها، سخنرانیها، نوشتهها (و منجمله همین نوشتهای که میخوانید)، کتابها و.... مملو از مدعیاتی است که چون باران سمی بر سر و روی ما فرو میریزد. و ما منفعلانه در برابر آنها در کار پذیرش هستیم. پذیرش هر سخن یاوه و بیاساس و ادعای بیپایه و سست و بعضا کاذب، به این دلیل است که دریچه معرفت را به سوی هر یاوهای گشودهایم، چراغ عقل نقاد را خاموش کردهایم و در تاریکی گام میزنیم. خودمان را در آغوشِ باورهای این و آن رها کردهایم و هر ادعایی را به راحتی میپذیریم، زیرا مهارت تفکر نقادانه را نیاموختهایم و سپر "عقلِ سنجشگر" را از دست دادهایم.
فاصلهی انتقادی با دیگران، اشاره به این نکته دارد که همواره باید میان خود و هر گونه سخن و ادعای دیگران، چیزی با عنوانِ "سنجشگرانه اندیشیدن" و معیارهای آن قرار دهیم. این معیارها میتواند ما را در برابر دو چیز محافظت کند: اولا، سخنان بیهوده و معطل. ثانیا مدعیات کذب و خطاآمیز. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از مریدی و پیروی از کسانی که بزرگشان میپنداریم، حراست مینماید. زیرا همواره بر این نکته تاکید میکند که وقتی در برابر هر ادعایی و مطلقا از سوی هر کسی قرار میگیری، فاصلهات را حفظ کن و آن را با معیارهای عقل سنجشگر وارسی نما. همچنان که این روزها از دیگران فاصله میگیریم، از باورهای دیگران نیز فاصله بگیریم و نگذاریم باورهای ویروسیشان به ما سرایت کند. برای این کار به فیلترینگ مدعیات محتاجیم. پیش از پذیرش مدعیات، آنان را سبک سنگین کنیم و در مهارتی که آموختهایم، با معیارهای منطقیاندیشی بسنجیم.
برای حراست از باورهایمان در برابر سیل مدعیاتِ این و آن، سیلبندی از تفکرِ نقادانه بزنیم و دریچهی معرفت خود را مطلقا به سوی کسی باز نکنیم مگر آن که به سخنانشان سوءظنی منطقی و اخلاقی داشته باشیم و فارغ از این که سخن را چه کسی گفته است، آن را از زیر تیغ سختگیرانهی نقد بگذرانیم. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از خطر فریب خوردن و پذیرش ادعاهای کاذب، محافظت میکند. و این درست همان چیزی است که دستگاه تبلیغی رسمی از آن بیم دارد. مریدان، در برابر مراد خود، بی حفاظاند و تمام ادعاهای مرادشان را بدون در میان آوردن عقل سنجشگر، میپذیرند.
هرانک نوشت ها
ایام همه گیری کرونا فرصتی شد تا یادداشت هایم در وبلاگ هرانک ازسال ۸۵ تا سال ۱۳۹۸ را یک کاسه کنم .این یادداشت ها همه جوره است .قصه حکایت خاطره یادداشت های معنوی و ادبی وطنز الموتی گپ مصاحبه ها ونقد دوستان نویسنده درباره کتاب هایم .حجم مطالب دویست پنجاه صفحه ای شد بازه زمانی نوشته ها از سال ۸۵ شروع می شود می رسد به ۹۸ .همیشه دنبال فرصتی بودم که نوشته های وبلاگی ام را سروسامان دهم و شکرخدا فرصت فراهم شد . اسم مجموعه را گذاشتم "هرانک نوشت ها"امیدکه بتوانم منتشرش کنم .
دراین سالها آنچه که درچنته ام بود از الموت نوشته ام . که نشان دهنده تعلق خاطر من است به زادگاهی که ازش خاطره دارم .هرانک نوشت هایم گواه این ادعایم هستند.
ایام همه گیری کرونا فرصتی شد تا یادداشت هایم در وبلاگ هرانک ازسال ۸۵ تا سال ۱۳۹۸ را یک کاسه کنم .این یادداشت ها همه جوره است .قصه حکایت خاطره یادداشت های معنوی و ادبی وطنز الموتی گپ مصاحبه ها ونقد دوستان نویسنده درباره کتاب هایم .حجم مطالب دویست پنجاه صفحه ای شد بازه زمانی نوشته ها از سال ۸۵ شروع می شود می رسد به ۹۸ .همیشه دنبال فرصتی بودم که نوشته های وبلاگی ام را سروسامان دهم و شکرخدا فرصت فراهم شد . اسم مجموعه را گذاشتم "هرانک نوشت ها"امیدکه بتوانم منتشرش کنم .
دراین سالها آنچه که درچنته ام بود از الموت نوشته ام . که نشان دهنده تعلق خاطر من است به زادگاهی که ازش خاطره دارم .هرانک نوشت هایم گواه این ادعایم هستند.
فهم وپیش فهم
هرکتابی جهانی دارد که برای دانستن آن پیش فهم هایی لازم است. "پیش فهم ها" کلید ورود به وادی هرکتاب است . پیش فهم ها اصولا هم از تجربه زیسته می آید هم از دانش انباشته وهم در کانتکسی که به خدا و جهان باور مندیم خودرا مطرح می کنند لذاهر فهمی که اتفاق می افتد پیش فهم ها درآن دخیل هستند.بی شک پیش فهم یک انسان غربی با انسان شرقی متفاوت است وبالعکس . ترجمه یک مقاله یا کتاب از این پیش فهم ها پیروی می کند .وقتی پیش فهمی از موضوع مقاله یا کتابی داشته باشیم ترجمه وفهم اثر به خوبی اتفاق می افتد .به زبان فلسفی در گذر ترجمه کلمات وسطرح ها و فصل ها ی کتاب خودرا به تدریج به ما می نماید که فهم خام یا ناقص تعبیرمی شود وقتی ترجمه کتابی به پایان می رسد به تعبیر هایدگری با ترجمه کامل کتاب ما به آشکارگی نسبت به کتاب نائل می شویم .این آشکارگی وجهی از عالم کتاب است که فهمیدن را به ارمغان می آورد. فهم ها هیچ وقت از یک اثر و کتاب یکسان نیست .بلکه فهم های متنوع از بستر پیش فهم های متفاوت حکایت دارد .پیش فهم هایی که برای هرشخص خاص و منحصربه فردند ودرتلاقی یک اثر خودرا می نمایانند.به عباراتی مانند:که این طور هم می شود فهم کرد. !!پس این جوری هم می شود برداشت کرد!! چه برداشت جالبی اصلا بهش فکر نکرده بودم .!
#فهم ،پیش فهم ،ضیا رشوند
هرکتابی جهانی دارد که برای دانستن آن پیش فهم هایی لازم است. "پیش فهم ها" کلید ورود به وادی هرکتاب است . پیش فهم ها اصولا هم از تجربه زیسته می آید هم از دانش انباشته وهم در کانتکسی که به خدا و جهان باور مندیم خودرا مطرح می کنند لذاهر فهمی که اتفاق می افتد پیش فهم ها درآن دخیل هستند.بی شک پیش فهم یک انسان غربی با انسان شرقی متفاوت است وبالعکس . ترجمه یک مقاله یا کتاب از این پیش فهم ها پیروی می کند .وقتی پیش فهمی از موضوع مقاله یا کتابی داشته باشیم ترجمه وفهم اثر به خوبی اتفاق می افتد .به زبان فلسفی در گذر ترجمه کلمات وسطرح ها و فصل ها ی کتاب خودرا به تدریج به ما می نماید که فهم خام یا ناقص تعبیرمی شود وقتی ترجمه کتابی به پایان می رسد به تعبیر هایدگری با ترجمه کامل کتاب ما به آشکارگی نسبت به کتاب نائل می شویم .این آشکارگی وجهی از عالم کتاب است که فهمیدن را به ارمغان می آورد. فهم ها هیچ وقت از یک اثر و کتاب یکسان نیست .بلکه فهم های متنوع از بستر پیش فهم های متفاوت حکایت دارد .پیش فهم هایی که برای هرشخص خاص و منحصربه فردند ودرتلاقی یک اثر خودرا می نمایانند.به عباراتی مانند:که این طور هم می شود فهم کرد. !!پس این جوری هم می شود برداشت کرد!! چه برداشت جالبی اصلا بهش فکر نکرده بودم .!
#فهم ،پیش فهم ،ضیا رشوند
یار دوست دارد این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
مولوی
شاعر از منظر عالی به زبان خداوندی سخن می گوید که انسان درگرو کوشش است .حتی کوشش بیهوده بهتراز بی کوششی است.بی کوششی همان خفتگی است . که انسان را نشاید.کوشش بیهوده از آن رو کوشش است ره به کوشش هدفمند خواهد برد
کوشش بیهوده به از خفتگی
مولوی
شاعر از منظر عالی به زبان خداوندی سخن می گوید که انسان درگرو کوشش است .حتی کوشش بیهوده بهتراز بی کوششی است.بی کوششی همان خفتگی است . که انسان را نشاید.کوشش بیهوده از آن رو کوشش است ره به کوشش هدفمند خواهد برد
فهم پدیده تاریخی (قسمت دوم)
ضیا رشوند
همانطور که زبان پدیده تاریخی است ،شرط ها و امکان های بیان ،نیز تاریخی ومتحول اند.فهمیدن هم یک پدیده تاریخی است وشرط هاوامکان های آن نیز تاریخی هستند .فهم از این رو تاریخی است که فرد با انباشته تجربه دانشی و زیسته زمانه اش مواجه می شود. ودراین بستر اوهم با آنچه که درک زمانه است هم آوا می شود
.فهم بی شک از تجربه های انسانی همان عصر پیروی می کند . فهم انسان گذشته از کیهان با فهم انسان امروز ازکیهان بسیار متفاوت است .این تفاوت ازکجا ناشی می شود .این که نجوم بطلمیوسی زمین را مرکز عالم تلقی می کرد که همه ستارگان گرداگرد آن درحرکت هستند نجوم کپلری و گالیله ای نه تنها زمین را مرکز عالم ندانست بلکه سیاره زمین را در ردیف یکی از بی شمار سیارگان در منظومه شمسی به حساب می آورد. این تفاوت از آنجا ناشی می شود بشر درفهم کیهان سنت شکنی کرده است .بشر خودرا در گونه تجربه جدید افکنده است تجربه ای که سوژه فقط محور نبود بلکه ابژه هم وارد جریان بازی فهم شود .نگاه سوژه -ابژه ای جایش را به نگاه ابژه -سوژه ای داد.دربستر همین جابجایی است که عصر روشنگری وانقلاب صنعتی ره آورد بشر می شود
ازدیگر سوی فهم بشر از این رو تاریخی است .که فهم دربستر تجربه زیسته زمانه همواره خودرا مطرح می کند . اگر سعدی در بوستان از اخلاق درویشان و شاهان می نویسد فهم اجتماعی زمانه اش چنین اخلاقیاتی را القا می کند .از همین روی وزنه سنگین موعظه و پند واندرز در دیوان شاعران گذشته نیز بر سیاق زیست زمانه- عرف سنت ودانش - فهمی است که خودرا نشان می دهد. ودر روزگار ما کارکرد خود را ازدست داده است .فهمی که میراث گذشته است .
برای رسیدن به فهم جدید پی افکندن پارادایم قبلی مسلط وجانشین کردن پارادیم جدیدرا می طلبد.فهم وتفکر فازی اگر الان گفتمان مسلط جامعه علمی است از پی افکندن منطق ارسطویی -دوگانگی خوب وبد یا روز وشب و... - خودرا به عنوان فهم جدید مطرح کرد.
# فهم ، فهم دربسترتاریخ .فهم جدید وقدیم
ضیا رشوند
همانطور که زبان پدیده تاریخی است ،شرط ها و امکان های بیان ،نیز تاریخی ومتحول اند.فهمیدن هم یک پدیده تاریخی است وشرط هاوامکان های آن نیز تاریخی هستند .فهم از این رو تاریخی است که فرد با انباشته تجربه دانشی و زیسته زمانه اش مواجه می شود. ودراین بستر اوهم با آنچه که درک زمانه است هم آوا می شود
.فهم بی شک از تجربه های انسانی همان عصر پیروی می کند . فهم انسان گذشته از کیهان با فهم انسان امروز ازکیهان بسیار متفاوت است .این تفاوت ازکجا ناشی می شود .این که نجوم بطلمیوسی زمین را مرکز عالم تلقی می کرد که همه ستارگان گرداگرد آن درحرکت هستند نجوم کپلری و گالیله ای نه تنها زمین را مرکز عالم ندانست بلکه سیاره زمین را در ردیف یکی از بی شمار سیارگان در منظومه شمسی به حساب می آورد. این تفاوت از آنجا ناشی می شود بشر درفهم کیهان سنت شکنی کرده است .بشر خودرا در گونه تجربه جدید افکنده است تجربه ای که سوژه فقط محور نبود بلکه ابژه هم وارد جریان بازی فهم شود .نگاه سوژه -ابژه ای جایش را به نگاه ابژه -سوژه ای داد.دربستر همین جابجایی است که عصر روشنگری وانقلاب صنعتی ره آورد بشر می شود
ازدیگر سوی فهم بشر از این رو تاریخی است .که فهم دربستر تجربه زیسته زمانه همواره خودرا مطرح می کند . اگر سعدی در بوستان از اخلاق درویشان و شاهان می نویسد فهم اجتماعی زمانه اش چنین اخلاقیاتی را القا می کند .از همین روی وزنه سنگین موعظه و پند واندرز در دیوان شاعران گذشته نیز بر سیاق زیست زمانه- عرف سنت ودانش - فهمی است که خودرا نشان می دهد. ودر روزگار ما کارکرد خود را ازدست داده است .فهمی که میراث گذشته است .
برای رسیدن به فهم جدید پی افکندن پارادایم قبلی مسلط وجانشین کردن پارادیم جدیدرا می طلبد.فهم وتفکر فازی اگر الان گفتمان مسلط جامعه علمی است از پی افکندن منطق ارسطویی -دوگانگی خوب وبد یا روز وشب و... - خودرا به عنوان فهم جدید مطرح کرد.
# فهم ، فهم دربسترتاریخ .فهم جدید وقدیم
انتشار کتاب درآمدی بر جان شناسی اگزیستانسیال در این روزها خبر خوش حال کننده ای است تبریک به آقای دکتر جباری .
فهم شاعرانه
نوشته : ضیا رشوند
هایدگر از آن رو به هنر ارزش قائل است آن را درصدر می نشاند .که شعر ازجمله هنرهای مورد توجه هایدگر است. شاعر اصیل را درجایگاهی می بیند که درنسبت آشتی و دوستی با طبیعت است .ازهمین روی شاعرانه زیستن وشاعرانه اندیشیدن مورد توجه هایدگر است .کشاورزان سنتی ازدیدگاه هایدگر کسانی هستند که شاعرانه می زییند .نگاه شان به باغ منفعت طلبانه نیست بلکه هرچه در باغ به بار می آید نعمت یا برکت به حساب می آورند. یک کشاورز حرمت زمین را دارد ساختار زمین را به هم نمی ریزد دخل تصرفش حدو اندازه دارد هم آوا وهمراه با زمین است .شاعر هم در نسبت با جهان دعوت به آشتی و سکنی گزیدن صلح طلبانه می کند .تفکر هم از این روی از شعر اصیل برمی خیزد .شعر وادی هایی را تصرف می کند که عنصر خیال و الهام درش نقش دارند جایگاهی که عقل را بدان راه نیست .بلکه ظهور خیال درخیال است که خودرا بر شاعر گشوده می کند وشاعر آن را تجسم ونظم می بخشد ومتفکر از همین روی تغذیه فکری می شود و دست به تحلیل واکاوی متفکرانه می زند وفهم شکل می گیرد .و درقالب گفتمان خودرا پیش می برد .
بی جهت نیست که نویسندگان و متفکران را شاعران شکست خورده خطاب می کنند.این خطاب از آن روست که یک نویسنده در گستره یک مقاله یا داستان بیشتر تشریح و توصیف می کند مقدمات ومقومات و متاخرات را می چیند تا به نتیجه و راهکاربرسد اما شاعر اصیل درافق های بسیار دور صید خمیر مایه اندیشه وخیال می کند ودر دسترس نویسنده ومتفکر قرار می دهد.واین است رسالت هنر دربعد شعری.اما سوال این است در زمانه ما شعر چنین رسالتی دارد یانه ؟یا شعر کارکردش را ازدست داده است. آنچه که می توان گفت شعر اصیل گرچه کم شده است اما بارقه هایی هست که راهبر اندیشه بشری باشد. .شم هایی از شعر اصیل هست که گره گشا افکار باشد.هنوز چشمه جوشان شعر جاری است .گرچه اندک جاری . اما هست .تشنه ای خواهد .مولوی مصداق آن شاعر راستینی است که چه مشربهای فکری بنا نهاد چه کتاب هایی چه اندیشه هایی را باور کرده است
نوشته : ضیا رشوند
هایدگر از آن رو به هنر ارزش قائل است آن را درصدر می نشاند .که شعر ازجمله هنرهای مورد توجه هایدگر است. شاعر اصیل را درجایگاهی می بیند که درنسبت آشتی و دوستی با طبیعت است .ازهمین روی شاعرانه زیستن وشاعرانه اندیشیدن مورد توجه هایدگر است .کشاورزان سنتی ازدیدگاه هایدگر کسانی هستند که شاعرانه می زییند .نگاه شان به باغ منفعت طلبانه نیست بلکه هرچه در باغ به بار می آید نعمت یا برکت به حساب می آورند. یک کشاورز حرمت زمین را دارد ساختار زمین را به هم نمی ریزد دخل تصرفش حدو اندازه دارد هم آوا وهمراه با زمین است .شاعر هم در نسبت با جهان دعوت به آشتی و سکنی گزیدن صلح طلبانه می کند .تفکر هم از این روی از شعر اصیل برمی خیزد .شعر وادی هایی را تصرف می کند که عنصر خیال و الهام درش نقش دارند جایگاهی که عقل را بدان راه نیست .بلکه ظهور خیال درخیال است که خودرا بر شاعر گشوده می کند وشاعر آن را تجسم ونظم می بخشد ومتفکر از همین روی تغذیه فکری می شود و دست به تحلیل واکاوی متفکرانه می زند وفهم شکل می گیرد .و درقالب گفتمان خودرا پیش می برد .
بی جهت نیست که نویسندگان و متفکران را شاعران شکست خورده خطاب می کنند.این خطاب از آن روست که یک نویسنده در گستره یک مقاله یا داستان بیشتر تشریح و توصیف می کند مقدمات ومقومات و متاخرات را می چیند تا به نتیجه و راهکاربرسد اما شاعر اصیل درافق های بسیار دور صید خمیر مایه اندیشه وخیال می کند ودر دسترس نویسنده ومتفکر قرار می دهد.واین است رسالت هنر دربعد شعری.اما سوال این است در زمانه ما شعر چنین رسالتی دارد یانه ؟یا شعر کارکردش را ازدست داده است. آنچه که می توان گفت شعر اصیل گرچه کم شده است اما بارقه هایی هست که راهبر اندیشه بشری باشد. .شم هایی از شعر اصیل هست که گره گشا افکار باشد.هنوز چشمه جوشان شعر جاری است .گرچه اندک جاری . اما هست .تشنه ای خواهد .مولوی مصداق آن شاعر راستینی است که چه مشربهای فکری بنا نهاد چه کتاب هایی چه اندیشه هایی را باور کرده است
اين روزها مجموعه داستان " زناني كه زنده اند " از خانم نويسنده فريبا چلبي ياني را خواندم .مجموعه داراي سيزده داستان كه از زواياي مختلف زندگي زنان ايراني را درفضاي خانه و جامعه ايراني روايت مي كند . گاه روايت ها جنبه سورئال گاه واقعي به خود مي گيرد هرچند كه سهم رئال بيشتر داست .درهردو جنبه سورئال و رئال شاهد اين آسيب ديدگي روح و روان زنانه هستيم .يادداشتي باتم فلسفي نوشته ام كه در روزهاي آينده درمجلات ادبي منتشرخواهد شد وهمين جا منتشر خواهم كرد .توصيه ام به خواندن اين كتاب است