📚🖌 رقص، روضه و آرامش
✍ اکبر جباری
رقص برای شادی است. همیشه برای شادی بوده، چنانکه روضه و روضه خوانی برای غم و اندوه، اعم از غم و اندوه معنوی و دینی، یا غم و اندوه مادی و دینوی.
اما آرامش و طمأنینه فراتر از این دو است که هم میتواند شکل و صورتی خاص داشته باشد و هم میتواند بی هیچ شکل خاصی، صرفا در اندیشه و روح و جان ادمی ماوا بگزیند.
اگر ما در مقابل فردی که در بستری بیماری افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم میکند، هرگز سخن و کلامی اندوه بار بر زبان نمی اوریم و به اصطلاح روضه نمیخوانیم، به همان میزان، پایکوبی و رقص هم نمیکنیم. ایا تا کنون به یاد دارید به عیادت بیماری بروید و سپس شروع کنید به رقصیدن؟! یا شروع کنید به روضه خواندن؟ قطعا خیر.
ما وقتی به ملاقات کسی میرویم که مبتلا به بیماری مهلکی شده، بدنبال دادن ارامش هستیم. این ارامش را گاه با لبخند گاه با سخنانی زیبا و روح نواز و گاه با موسیقی و اهنگی دلنواز انجام میدهیم.
اما نکته این است که چرا ایرانیان به جای ارامش بخشی، یا به روضه خوانی مشغول میشوند یا به پایکوبی و رقص؟!
به گمانم ما ایرانیان در طول حداقل چهار دهه گذشته از یکسو شادی و ارامش را از دست داده ایم و به اصطلاح فراموش کرده ایم شادی کردن و آرام بودن را، و از دیگر سو با غم و اندوه و روضه انس گرفته ایم. از حوادث و بحرانهای مصیبت باری که هر روز دامن این مردم را گرفته تا مناسک و آیینهایی که بطور رسمی از تریبون های رسمی و غیر رسمی این مملکت پخش و ترویج میشود. ما مانند ادمهای گیج و منگی که مهارتهای اجتماعی را فراموش کرده اند، کارهای مضحک انجام میدهیم.
ما بلد نیستیم چگونه شادی کنیم و ارامش هم در زندگی نداریم، برای همین هم وقتی میخواهیم به بیمار ارامش بدهیم، به شکل مضحکی پایکوبی میکنیم. چون نمیتوانیم مرز میان آرامش و پایکوبی را تصور کنیم.
من به جای رقص و پایکوبی در بیمارستان بالای سر بیماران، یا روضه و مداحی، پیشنهاد میکنم، اهل موسیقی، و بطور خاص، موسیقی ها و سازهای سنتی به این مراکز بروند و انجا هم اهنگهایی ارام بخش (نه محزون و نه لب حوضی) برای بیماران بنوازند. موسیقی مناسب و روح نواز، بهترین کاریست که میتوانیم برای بیماران انجام دهیم.
✍ اکبر جباری
رقص برای شادی است. همیشه برای شادی بوده، چنانکه روضه و روضه خوانی برای غم و اندوه، اعم از غم و اندوه معنوی و دینی، یا غم و اندوه مادی و دینوی.
اما آرامش و طمأنینه فراتر از این دو است که هم میتواند شکل و صورتی خاص داشته باشد و هم میتواند بی هیچ شکل خاصی، صرفا در اندیشه و روح و جان ادمی ماوا بگزیند.
اگر ما در مقابل فردی که در بستری بیماری افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم میکند، هرگز سخن و کلامی اندوه بار بر زبان نمی اوریم و به اصطلاح روضه نمیخوانیم، به همان میزان، پایکوبی و رقص هم نمیکنیم. ایا تا کنون به یاد دارید به عیادت بیماری بروید و سپس شروع کنید به رقصیدن؟! یا شروع کنید به روضه خواندن؟ قطعا خیر.
ما وقتی به ملاقات کسی میرویم که مبتلا به بیماری مهلکی شده، بدنبال دادن ارامش هستیم. این ارامش را گاه با لبخند گاه با سخنانی زیبا و روح نواز و گاه با موسیقی و اهنگی دلنواز انجام میدهیم.
اما نکته این است که چرا ایرانیان به جای ارامش بخشی، یا به روضه خوانی مشغول میشوند یا به پایکوبی و رقص؟!
به گمانم ما ایرانیان در طول حداقل چهار دهه گذشته از یکسو شادی و ارامش را از دست داده ایم و به اصطلاح فراموش کرده ایم شادی کردن و آرام بودن را، و از دیگر سو با غم و اندوه و روضه انس گرفته ایم. از حوادث و بحرانهای مصیبت باری که هر روز دامن این مردم را گرفته تا مناسک و آیینهایی که بطور رسمی از تریبون های رسمی و غیر رسمی این مملکت پخش و ترویج میشود. ما مانند ادمهای گیج و منگی که مهارتهای اجتماعی را فراموش کرده اند، کارهای مضحک انجام میدهیم.
ما بلد نیستیم چگونه شادی کنیم و ارامش هم در زندگی نداریم، برای همین هم وقتی میخواهیم به بیمار ارامش بدهیم، به شکل مضحکی پایکوبی میکنیم. چون نمیتوانیم مرز میان آرامش و پایکوبی را تصور کنیم.
من به جای رقص و پایکوبی در بیمارستان بالای سر بیماران، یا روضه و مداحی، پیشنهاد میکنم، اهل موسیقی، و بطور خاص، موسیقی ها و سازهای سنتی به این مراکز بروند و انجا هم اهنگهایی ارام بخش (نه محزون و نه لب حوضی) برای بیماران بنوازند. موسیقی مناسب و روح نواز، بهترین کاریست که میتوانیم برای بیماران انجام دهیم.
این روزها
میرزاجان :
چل گیس بانو تلفات کرونا ، این روزها یک چیز رابه مون می فهماند. که زندگی ما آدمیان به بندی بند است .
چل گیس :
خوب بگفتی میرزا ،همی دانوم بند زندگی خیلی نازکه
میرزاجان : زندگی بیشتر شبیه خیالاته تا واقعیت مون همچی حسی از زندگی دراین هشتادوپنج سال سن دارم .گویی همین دیروز بود .با ننه جان و داداجان می رفتیم شلتوک چینی . یادش بخیر چقدر نودر زمین علف چیدیم چقدر شلیدر الوهو چیدیم ....نگاه که می کنم انگار خیالی بیش نبود .گاهی به خودم نهیب می زنم نکنه همش رویا بوده و واقعیت نبوده
چل گیس :
آدم که جوان ساله فکر کنه خیلی وقت داره خیلی زمان داره همین که سن از چهل بگذشت انگار این سن فرار بگیتی .تا سر می دوانی می شود پنجاه وشصت ...
میرزاجان :
آدمی جماعت باید کاروبارش را جمع جور کنه که به این دنیا اعتمادی نیست .رازعلی مرحوم صبح تاشب کوه اسیر گوسفندان بود می گفتم از چوپانی دست بکش .دیگر تان وتوان نداری .می گفتم خرداد بیا توت خوری می گوت مگر آدم توت می خوره می گفتم تابستان است بیا شارود شنا کنیم وسیب گلاب هرانک بخور یم می گفت میرزا سرم شلوغه توبخور جای مون .هیچ فکر می کرد مارنیشش بزند
چل گیس :
خدا رحمتش کنه خدابیامرز آنجور باید زندگی نکرد اما میرزا بزنم به تخته تو هیچ وقت زندگی را آنطور باید جدی نگرفتی .هروقت سرزمین می روی نی را همراه می بری خانه که می آیی می گویی چلی بانو دف بزن .وقت عروسی جوانان آبادی حتما پا می شوی می رقصی. میرزا تو باسایر مردکان متفاوتی
میرزاجان :
چلی بانو . مون همینم که ظاهر میشوم .گاهی کودک میشم گاهی بزرگ گاهی نی می زنم.گاهی علف می چینوم .گاهی رقاص .نتوانم خودرا پنهان کنم .هرچه دل بخواسته همان کار کردم .
چل گیس :
امسال آنجور که کرونا بگیتی ملت عید ندارند .سال نکبتی ببا این سال ۹۸ هم سیل هم طوفان هم ملخ ....هم کرونا کم داشتیم اونم پیداشد کور ببو کرونا
میرزاجان :
اینم از عجایب روزگاره .یه ویروس چین منتشر بشدی زندگی آدمیان در سرلسر جهان تهدید بکردی .همان گفتم زندگی ما آدمیان به بندی بند است .عین پر قاصدک خشک درمسیربادیم .حتما بدیدی وقتی بادتند می شود پرک های قاصدک پران به هرسو می شوند ما چنین وضعیتی داریم متوجه بشدی زنانه .متوجه بشدی مادر علی اوسطو مرجانه
چل گیس بانو :
چه خوب مثال بزدی قاصدک های اشکس زمین یادم بیامد آهسته می کندم باز پرش می ریخت یه فوت می کردم پرکهایش همش می ریخت
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای رازآتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک ...
میرزاجان :
چل گیس بانو تلفات کرونا ، این روزها یک چیز رابه مون می فهماند. که زندگی ما آدمیان به بندی بند است .
چل گیس :
خوب بگفتی میرزا ،همی دانوم بند زندگی خیلی نازکه
میرزاجان : زندگی بیشتر شبیه خیالاته تا واقعیت مون همچی حسی از زندگی دراین هشتادوپنج سال سن دارم .گویی همین دیروز بود .با ننه جان و داداجان می رفتیم شلتوک چینی . یادش بخیر چقدر نودر زمین علف چیدیم چقدر شلیدر الوهو چیدیم ....نگاه که می کنم انگار خیالی بیش نبود .گاهی به خودم نهیب می زنم نکنه همش رویا بوده و واقعیت نبوده
چل گیس :
آدم که جوان ساله فکر کنه خیلی وقت داره خیلی زمان داره همین که سن از چهل بگذشت انگار این سن فرار بگیتی .تا سر می دوانی می شود پنجاه وشصت ...
میرزاجان :
آدمی جماعت باید کاروبارش را جمع جور کنه که به این دنیا اعتمادی نیست .رازعلی مرحوم صبح تاشب کوه اسیر گوسفندان بود می گفتم از چوپانی دست بکش .دیگر تان وتوان نداری .می گفتم خرداد بیا توت خوری می گوت مگر آدم توت می خوره می گفتم تابستان است بیا شارود شنا کنیم وسیب گلاب هرانک بخور یم می گفت میرزا سرم شلوغه توبخور جای مون .هیچ فکر می کرد مارنیشش بزند
چل گیس :
خدا رحمتش کنه خدابیامرز آنجور باید زندگی نکرد اما میرزا بزنم به تخته تو هیچ وقت زندگی را آنطور باید جدی نگرفتی .هروقت سرزمین می روی نی را همراه می بری خانه که می آیی می گویی چلی بانو دف بزن .وقت عروسی جوانان آبادی حتما پا می شوی می رقصی. میرزا تو باسایر مردکان متفاوتی
میرزاجان :
چلی بانو . مون همینم که ظاهر میشوم .گاهی کودک میشم گاهی بزرگ گاهی نی می زنم.گاهی علف می چینوم .گاهی رقاص .نتوانم خودرا پنهان کنم .هرچه دل بخواسته همان کار کردم .
چل گیس :
امسال آنجور که کرونا بگیتی ملت عید ندارند .سال نکبتی ببا این سال ۹۸ هم سیل هم طوفان هم ملخ ....هم کرونا کم داشتیم اونم پیداشد کور ببو کرونا
میرزاجان :
اینم از عجایب روزگاره .یه ویروس چین منتشر بشدی زندگی آدمیان در سرلسر جهان تهدید بکردی .همان گفتم زندگی ما آدمیان به بندی بند است .عین پر قاصدک خشک درمسیربادیم .حتما بدیدی وقتی بادتند می شود پرک های قاصدک پران به هرسو می شوند ما چنین وضعیتی داریم متوجه بشدی زنانه .متوجه بشدی مادر علی اوسطو مرجانه
چل گیس بانو :
چه خوب مثال بزدی قاصدک های اشکس زمین یادم بیامد آهسته می کندم باز پرش می ریخت یه فوت می کردم پرکهایش همش می ریخت
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای رازآتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک ...
این روزها(قسمت دوم)
میرزاجان : کرونا بیامده مردمانی شهر حوصله خانه ماندن ندارند
چل گیس : شهر اگه خانه تلویزیون نبا ، چه جور خانه ای دل ،بمانون .
میرزاجان : زنانه ماشاله تلویزیون های بزرگ و رنگی همه شهریان دارند اما بازم نتانون خانه بمانون مطلب را درست نگیتی
چل گیس : مطلب چی یه میرزا .توهمیشه هرچیز را برعکس ومتفاوت می بینی .اما درآخر حق با تویه
میرزاجان : آدمای امروز ، حوصله خانه ماندن ندارند .دوست دارند همش بیرون بباشون . حوصله خیلی نعمت خوبیه که خیلی کم از آدمان آن را دارند. آدمی باید اهل "حوصله "باشه .بزار از حوصله بگویوم ،حوصله صبر نیست بلکه از جهتی به صبروشکیبایی شباهت هایی داره، .آدم با حوصله با خودش زندگی ها دارد . درحوصله آرامش است .متانت است
چل گیس :
میرزاجان ،به قول خودت وقت صحبته آی تی را قربان که صحبتت گل انداخته؛ بگو از حوصله بگو
میرزاجان :
بزار تی بیره مثال بزنوم تا کمی متوجه بشی .نازنین مرحوم اگر ده روز خانه می ماند بازم خسته نمی شد .می گفتم دایی دتر، اندرون خانه زیاد نمان ، بیا بیرون تا آفتاب خوری می خندید می گفت:یک سال هم اندرون بمانم حوصله ام سر نمیشو .عم قلی این جور راحت ترم ..این حوصله از کجا بیامده جای سواله؟ .اما برعکس خواهر ش متین بانو ، چوب دست گیتی زمین و بیابان درحرکت .می گفتم دایی دتر چه خبر خانه .چرا خانه نمانی می گوت : دوست دارم صحرا بخوابم اما خانه نباشم
چل گیس :
کدخدا عمو یادم بیامد وقتی کش باغ می رفت. محض علف چینی یا آبیاری .انگار کسی باغی میان نیست .آرام وپرحوصله ببا . همچین با داس علف می چید که انگار کسی باغ نیست . انگار کسی علف نمی چینه
میرزاجان :
سوال اینجاست چلی بانو این حوصله از کجا می آیه ؟ تا آنجا که مون فکر بکردم حوصله را باید بدست آورد.حوصله دادنی نیست حوصله یافتنی است .حوصله یه جور کنار آمدن باخود است .آدم با حوصله .با خودش با بیرونش .با شغلش با خانواده اش ...باهمه چیز کنار آمده باحوصله شده است .حوصله را باید تمرین کرد روزها ماه ها.. .تا حوصله داربشوی .وقتی حوصله داربشدی به آرامش می رسی .خودش مرحله ای از آرامشه !!!
چل گیس :
پس امروز خانه می مانوم فسنجان تی بیره درست کنم .کمتر صحرابشوم بهتره
میرزاجان :
چلی بانو منظور من را نفهمستی .انسان روستایی چون با طبیعته بیشتر باحوصله است.انسان روستایی باید دل طبیعت باشه خانه ماندنش جای سواله اما انسان شهری چون مجهز به تکنولوژی است و تکنولوژی باسرعت همه چیز را انجام می دهد حوصله اش سر می رود.
چل گیس :
دارم مقایسه می کنم شخم زمین مان را با تراکتور سه ساعت تمام میشه اما با دو ورزگاو چهار روز زمان می برد خوش آن روزان .
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای راز آتشفشان ،سیالان ، باغ های هرانک و...
میرزاجان : کرونا بیامده مردمانی شهر حوصله خانه ماندن ندارند
چل گیس : شهر اگه خانه تلویزیون نبا ، چه جور خانه ای دل ،بمانون .
میرزاجان : زنانه ماشاله تلویزیون های بزرگ و رنگی همه شهریان دارند اما بازم نتانون خانه بمانون مطلب را درست نگیتی
چل گیس : مطلب چی یه میرزا .توهمیشه هرچیز را برعکس ومتفاوت می بینی .اما درآخر حق با تویه
میرزاجان : آدمای امروز ، حوصله خانه ماندن ندارند .دوست دارند همش بیرون بباشون . حوصله خیلی نعمت خوبیه که خیلی کم از آدمان آن را دارند. آدمی باید اهل "حوصله "باشه .بزار از حوصله بگویوم ،حوصله صبر نیست بلکه از جهتی به صبروشکیبایی شباهت هایی داره، .آدم با حوصله با خودش زندگی ها دارد . درحوصله آرامش است .متانت است
چل گیس :
میرزاجان ،به قول خودت وقت صحبته آی تی را قربان که صحبتت گل انداخته؛ بگو از حوصله بگو
میرزاجان :
بزار تی بیره مثال بزنوم تا کمی متوجه بشی .نازنین مرحوم اگر ده روز خانه می ماند بازم خسته نمی شد .می گفتم دایی دتر، اندرون خانه زیاد نمان ، بیا بیرون تا آفتاب خوری می خندید می گفت:یک سال هم اندرون بمانم حوصله ام سر نمیشو .عم قلی این جور راحت ترم ..این حوصله از کجا بیامده جای سواله؟ .اما برعکس خواهر ش متین بانو ، چوب دست گیتی زمین و بیابان درحرکت .می گفتم دایی دتر چه خبر خانه .چرا خانه نمانی می گوت : دوست دارم صحرا بخوابم اما خانه نباشم
چل گیس :
کدخدا عمو یادم بیامد وقتی کش باغ می رفت. محض علف چینی یا آبیاری .انگار کسی باغی میان نیست .آرام وپرحوصله ببا . همچین با داس علف می چید که انگار کسی باغ نیست . انگار کسی علف نمی چینه
میرزاجان :
سوال اینجاست چلی بانو این حوصله از کجا می آیه ؟ تا آنجا که مون فکر بکردم حوصله را باید بدست آورد.حوصله دادنی نیست حوصله یافتنی است .حوصله یه جور کنار آمدن باخود است .آدم با حوصله .با خودش با بیرونش .با شغلش با خانواده اش ...باهمه چیز کنار آمده باحوصله شده است .حوصله را باید تمرین کرد روزها ماه ها.. .تا حوصله داربشوی .وقتی حوصله داربشدی به آرامش می رسی .خودش مرحله ای از آرامشه !!!
چل گیس :
پس امروز خانه می مانوم فسنجان تی بیره درست کنم .کمتر صحرابشوم بهتره
میرزاجان :
چلی بانو منظور من را نفهمستی .انسان روستایی چون با طبیعته بیشتر باحوصله است.انسان روستایی باید دل طبیعت باشه خانه ماندنش جای سواله اما انسان شهری چون مجهز به تکنولوژی است و تکنولوژی باسرعت همه چیز را انجام می دهد حوصله اش سر می رود.
چل گیس :
دارم مقایسه می کنم شخم زمین مان را با تراکتور سه ساعت تمام میشه اما با دو ورزگاو چهار روز زمان می برد خوش آن روزان .
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای راز آتشفشان ،سیالان ، باغ های هرانک و...
این روزها(قسمت سوم)
میرزاجان :
با هشتادسال سن یاد نداروم عید نوروز وسیزده بدر نداشته بیم .
چل گیس :
خدایی مونو هم یادنمیاد .وچان بماندن قزبین ما اینجا.اهالی هم هرکس سر درخانه خودشان البت خوب کاری بکردند .
میرزاجان :
ننه جان صاحبه ورد کلامش این ببا .دراین عمری چیزها بدیدم که شما ندیدین.آدم جماعت وقتی پیش می رود . خیلی مطلب دستش می آید که فلک بازی ها دارد.
چل گیس :
همی دانوم به دنیا اعتمادی نیست. آدمها آمدند رفتند.همین شارود چقدر طغیان بکرد چقدرآدمان جانوران ودرختان وباغ ها و زمین ها برده .
میرزاجان :
آی خوب بگفتی ، با احتمال زنده ایم .عین شمع در گذر باد ونسیم می مانیم .تا شعله ور می شود باد ونسیم سراغش می آید گلاویز شعله می شود تا خاموش کند و تماشاگر دود وآهش باشد
چل گیس :
تب مالت یادته .سال شصت وچهار چقدر مرداته و زنانه الموتی زمین گیر بکرد.فواد یکسال خانه نشین شد یادته هنوز لنگ می زند .این مرض هر زمان به شکلی درآی یه .کرونا تورونا لامصب ازکدام نتاجه ندانوم
میرزاجان :
بعد همه گیری تب مالت فرض اله می گوت دیگه توان کوه رفتن نداروم . واقعا نتانست .هیچ وقت می کردی فرض اله از کوه دل بکنه .اما تب مالت توانست کوه را ازش بگیرد.
چل گیس :
تب مالت یه فرق داره ادمان را زمین گیر بکرد اما کورونان جان گیره این ویروس خطرناکه تا الان ۳۵ هزارنفر درجهان فوت شدند . اندازه یک شهر انتقام بگرفته خدا دانه چی می شود
میرزاجان :
ما آدمیان درحق زمین جفا کردیم .چقدرکارخانه چقدر الودگی چقدر دست درازی به پرنده وحیوان و جنگل ...آخرش می شه کرونا آخه مورچه خوار هم چیزی یه که خوردنی باشه .
چل گیس :
سال ۹۸ بد سالی به .اولش سیل آخرش کورونا
میرزاجان :
خدا به دادمان رسد
#نوشته :ضیا رشوند
# نویسنده : کتاب های راز آتشفشان ، سیالان ،چنار خونبار و باغ های هرانک
میرزاجان :
با هشتادسال سن یاد نداروم عید نوروز وسیزده بدر نداشته بیم .
چل گیس :
خدایی مونو هم یادنمیاد .وچان بماندن قزبین ما اینجا.اهالی هم هرکس سر درخانه خودشان البت خوب کاری بکردند .
میرزاجان :
ننه جان صاحبه ورد کلامش این ببا .دراین عمری چیزها بدیدم که شما ندیدین.آدم جماعت وقتی پیش می رود . خیلی مطلب دستش می آید که فلک بازی ها دارد.
چل گیس :
همی دانوم به دنیا اعتمادی نیست. آدمها آمدند رفتند.همین شارود چقدر طغیان بکرد چقدرآدمان جانوران ودرختان وباغ ها و زمین ها برده .
میرزاجان :
آی خوب بگفتی ، با احتمال زنده ایم .عین شمع در گذر باد ونسیم می مانیم .تا شعله ور می شود باد ونسیم سراغش می آید گلاویز شعله می شود تا خاموش کند و تماشاگر دود وآهش باشد
چل گیس :
تب مالت یادته .سال شصت وچهار چقدر مرداته و زنانه الموتی زمین گیر بکرد.فواد یکسال خانه نشین شد یادته هنوز لنگ می زند .این مرض هر زمان به شکلی درآی یه .کرونا تورونا لامصب ازکدام نتاجه ندانوم
میرزاجان :
بعد همه گیری تب مالت فرض اله می گوت دیگه توان کوه رفتن نداروم . واقعا نتانست .هیچ وقت می کردی فرض اله از کوه دل بکنه .اما تب مالت توانست کوه را ازش بگیرد.
چل گیس :
تب مالت یه فرق داره ادمان را زمین گیر بکرد اما کورونان جان گیره این ویروس خطرناکه تا الان ۳۵ هزارنفر درجهان فوت شدند . اندازه یک شهر انتقام بگرفته خدا دانه چی می شود
میرزاجان :
ما آدمیان درحق زمین جفا کردیم .چقدرکارخانه چقدر الودگی چقدر دست درازی به پرنده وحیوان و جنگل ...آخرش می شه کرونا آخه مورچه خوار هم چیزی یه که خوردنی باشه .
چل گیس :
سال ۹۸ بد سالی به .اولش سیل آخرش کورونا
میرزاجان :
خدا به دادمان رسد
#نوشته :ضیا رشوند
# نویسنده : کتاب های راز آتشفشان ، سیالان ،چنار خونبار و باغ های هرانک
✍رضا بابایی
🖊ما تربیت نشدیم.
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
🖊ما تربیت نشدیم.
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
چرا ادبيات ؟ماريو بارگاس يوسا جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعهای که کلمات، در متون ادبیاَش پرورده شده و تکامل یافته، حرفهایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان میکند.
جامعهای بیخبر از خواندن، که از ادبیات بویی نبرده؛ همچون جامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتداییاش، مشکلاتِ عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت.
این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد. این آدم، بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
اما مسئله، تنها محدودیتِ کلامی نیست. محدودیتِ فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئلهی فقرِ تفکر نیز هست، چرا که افکار و مفاهیم؛ که ما به واسطهی آنها به رمز و رازِ وضعیتِ خود پی میبریم، جدا از کلمات وجود ندارند.
جامعهای بیخبر از خواندن، که از ادبیات بویی نبرده؛ همچون جامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتداییاش، مشکلاتِ عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت.
این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد. این آدم، بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
اما مسئله، تنها محدودیتِ کلامی نیست. محدودیتِ فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئلهی فقرِ تفکر نیز هست، چرا که افکار و مفاهیم؛ که ما به واسطهی آنها به رمز و رازِ وضعیتِ خود پی میبریم، جدا از کلمات وجود ندارند.
چرا ما ایرانیها وقتِ زیادی در فضایِ مجازی مصرف میکنیم ولی وقتی کسی از ما میپرسد آخرین کتابی که خواندی چه بوده؟ یا اهلِ کتابخواندن هستی یا نه؟ بلافاصله جواب میدهیم خیلی دوست دارم کتاب بخوانم ولی وقتش را ندارم. برای فهمیدنِ جوابِ هر سوالی اول باید به زمینههایِ آن سوال فکر کنیم. زمینهی این سوال، وقت است و وقت هم مثلِ هر کالایِ دیگری قابل مصرف. مصرفکننده است که تصمیم میگیرد چگونه آن را استفاده کند. مصرف کنندهی وقت در ایران، کسی است که بنا به استعارههایِ فرهنگیاش وقت را کالایی با ارزش مانند پول و طلا و نظایر آن نمیداند. بلکه آن را چیزی میداند که صرفا در اختیارش است و در صرف آن مختار است. مثلِ شکلات، تُخمه یا یک مشت آجیل. برای همین ترجیح میدهد آن را صرف گشتوگزارهایِ مفرح بکند. طوریکه ذهن و مغزش را درگیر نکرده باشد. مثلا برود در پاساژها بگردد یا در رستورانها اگر پولی بههمراهش داشته باشد، و اگر نداشته باشد پایِ تلفن یا در فضای مجازی مصرفش کند.
برای مصرفکنندهی ایرانی، وقت داشتن، قرار گرفتن در یک موقعیت طلایی و خوشایند است که میتواند به هیچچیز فکر نکند و فقط خوشحال باشد. برایِ همین چیزی باقی نمیماند تا آن را صرفِ کتابخواندن، فیلمدیدن، تماشایِ تئاتر، لذتبردن از مصاحبتِ کسانی که دوستشان دارد بکند و یا حتی بگذارد پایِ یکدست بازیِ شطرنج. او ترجیح میدهد در فضای مجازی بچرخد، با نام مستعار یا حقیقی پایِ پستهایِ خوشمزه قلب و پایِ پستهای روشنفکرانه، فحش بگذارد و خانهپُرش بنشیند یکدست مِنچ بازی کند. واقعیتی است که باید بپذیریم و آن این است که خیلی از چارچوبها را فرهنگها مشخص میکنند. در فرهنگِ ما، متاسفانه وقت منبعی کم بها است در حالیکه در جوامعِ پیشرفته ارزش واقعیِ زمان را با طلا و حتی بالاتر از آن قیاس کردهاند و جالب است که اصلاحِ انحطاط در هر فرهنگی از ریشهدواندنِ خودِ انحطاط در فرهنگها دشوارتر است. باید کُلی زمان هزینه کرد و از خودِ زمان مانند یک منبع گرانبها برداشت کرد تا امرِ منحط مرتفع و باورِ تازهای جایگزین شود: وقت گنج است و مثلِ هر گنجِ دیگری تمام شدنی و از دست رفتنی است. باید به بهترین شکل ممکن از آن بهرهجست و بهترین کارها، اموری هستند که فایدهی آن به خودمان و دیگران برسد. قطعا فردی که به این موضوع آگاهی دارد، عمیقتر است، فکر میکند، از واکنشهایِ هیجانی و سطحی پرهیز میکند و لااقل گزندی از او به جامعه نمیرسد.
پینوشت: این جوابی بود به سوالِ یکعزیزی که فکر کردم بد نیست اینجا هم بگذارم.
#تاملات #فرهنگ #فرشته_نوبخت
@
برای مصرفکنندهی ایرانی، وقت داشتن، قرار گرفتن در یک موقعیت طلایی و خوشایند است که میتواند به هیچچیز فکر نکند و فقط خوشحال باشد. برایِ همین چیزی باقی نمیماند تا آن را صرفِ کتابخواندن، فیلمدیدن، تماشایِ تئاتر، لذتبردن از مصاحبتِ کسانی که دوستشان دارد بکند و یا حتی بگذارد پایِ یکدست بازیِ شطرنج. او ترجیح میدهد در فضای مجازی بچرخد، با نام مستعار یا حقیقی پایِ پستهایِ خوشمزه قلب و پایِ پستهای روشنفکرانه، فحش بگذارد و خانهپُرش بنشیند یکدست مِنچ بازی کند. واقعیتی است که باید بپذیریم و آن این است که خیلی از چارچوبها را فرهنگها مشخص میکنند. در فرهنگِ ما، متاسفانه وقت منبعی کم بها است در حالیکه در جوامعِ پیشرفته ارزش واقعیِ زمان را با طلا و حتی بالاتر از آن قیاس کردهاند و جالب است که اصلاحِ انحطاط در هر فرهنگی از ریشهدواندنِ خودِ انحطاط در فرهنگها دشوارتر است. باید کُلی زمان هزینه کرد و از خودِ زمان مانند یک منبع گرانبها برداشت کرد تا امرِ منحط مرتفع و باورِ تازهای جایگزین شود: وقت گنج است و مثلِ هر گنجِ دیگری تمام شدنی و از دست رفتنی است. باید به بهترین شکل ممکن از آن بهرهجست و بهترین کارها، اموری هستند که فایدهی آن به خودمان و دیگران برسد. قطعا فردی که به این موضوع آگاهی دارد، عمیقتر است، فکر میکند، از واکنشهایِ هیجانی و سطحی پرهیز میکند و لااقل گزندی از او به جامعه نمیرسد.
پینوشت: این جوابی بود به سوالِ یکعزیزی که فکر کردم بد نیست اینجا هم بگذارم.
#تاملات #فرهنگ #فرشته_نوبخت
@
خواب پریشان با صدای خواننده علیرضاافتخاری از آن آهنگ ها و صدایی است که ازتکرار شنیدنش خسته نمی شوم . نمیدانم چه سری دراین آهنگ است .
دل را به یقین بسپار ...
دل را به یقین بسپار ...
✍ اکبر جباری
🖊 زمان ورم کرده
اگر از خانه نشینی کلافه شده اید یا احساس افسردگی دارید، مطمئن باشید یک اشکال در سبک زندگی تان در پیش از این خانه نشینی وجود داشت.
اتفاقی که الان برایتان رخ داده، مساله ای است که من از آن به "زمان ورم کرده" یاد میکنم. شما دچار ورمِ زمان شده اید. زمان روی دستتان باده کرده و نمیدانید چکارش کنید.
این بدان معناست که پیش از این، شما زمان را تلف میکردید و وقت نداشتید. حالا که خانه نشین شده اید و کاری هم ندارید انجام بدهید، زمان روی دستتان باد کرده است.
خوب؛ شاید بپرسید، چرا این زمان ورم کرده، باعث افسردگی و کلافگی میشود؟ چرا زمان برای شما چنین خاصیتی دارد؟
@sokhanranihaa
شما برای زمان ورم کرده روی دستتان هیچ امادگی نداشتید. چون در زندگی روزمره بطور مداوم با "دیگری" مشغول هستید و هیچ وقت، وقتی برای خودتان نداشتید. خیلی ساده و عامیانه بگویم، شما هیچ وقت، وسط زندگی روزمره، خلوت نمیکنید. باز بطور مشخص تر، شما هیچ وقت اینکار را نمیکنید که سالی یکی دوبار، و هر بار به مدت دو یا سه روز بروید یک جای خلوت و دنجی، مثل کوه یا جنگل یا کویر که هیچ کس نباشد و انجا خلوت کنید.
تا به حال به آسمان کوهستانی یا کویری نگاه کرده اید؟ هرچه بیشتر به نقطه ای خیره می مانید، ستاره های جدیدتری آشکار میشود. دقیقا در همان نقطه سیاهی که فکر میکنید خالیست، ستاره های جدیدی شروع میکنند به چشمک زدن. انگار آسمان جای سوزن انداختن نیست. پُر پُر است.
در چنین مواقعی، دیگر برایتان اهمیتی ندارد که ایا در کره مریخ یا سیارات دیگر، حیات هست یا نیست! اصلا چه اهمیتی دارد که در کهکشانها، موجود زنده ای وجود دارد یا ندارد. مهم این است که هرچه نگاه میکنی، و هرچقدر پیش بروی، هستی هست. وجود، هست. هستی، تمام نمیشود. هستی لبه ندارد تا در نقطه ای یا در خطی به پایان برسد. اینجاست که به جای موجود، وجود و هستی برایت طرح میشود و میپرسی، هستی (وجود) چیست و چه تفاوتی با موجود دارد؟ این پرسش، جز به مدد آن خلوتها طرح نمیشود، و وقتی این پرسش برایت طرح شد، دیگر هیچ زمانی روی دستت باد نمیکند.
🖊 زمان ورم کرده
اگر از خانه نشینی کلافه شده اید یا احساس افسردگی دارید، مطمئن باشید یک اشکال در سبک زندگی تان در پیش از این خانه نشینی وجود داشت.
اتفاقی که الان برایتان رخ داده، مساله ای است که من از آن به "زمان ورم کرده" یاد میکنم. شما دچار ورمِ زمان شده اید. زمان روی دستتان باده کرده و نمیدانید چکارش کنید.
این بدان معناست که پیش از این، شما زمان را تلف میکردید و وقت نداشتید. حالا که خانه نشین شده اید و کاری هم ندارید انجام بدهید، زمان روی دستتان باد کرده است.
خوب؛ شاید بپرسید، چرا این زمان ورم کرده، باعث افسردگی و کلافگی میشود؟ چرا زمان برای شما چنین خاصیتی دارد؟
@sokhanranihaa
شما برای زمان ورم کرده روی دستتان هیچ امادگی نداشتید. چون در زندگی روزمره بطور مداوم با "دیگری" مشغول هستید و هیچ وقت، وقتی برای خودتان نداشتید. خیلی ساده و عامیانه بگویم، شما هیچ وقت، وسط زندگی روزمره، خلوت نمیکنید. باز بطور مشخص تر، شما هیچ وقت اینکار را نمیکنید که سالی یکی دوبار، و هر بار به مدت دو یا سه روز بروید یک جای خلوت و دنجی، مثل کوه یا جنگل یا کویر که هیچ کس نباشد و انجا خلوت کنید.
تا به حال به آسمان کوهستانی یا کویری نگاه کرده اید؟ هرچه بیشتر به نقطه ای خیره می مانید، ستاره های جدیدتری آشکار میشود. دقیقا در همان نقطه سیاهی که فکر میکنید خالیست، ستاره های جدیدی شروع میکنند به چشمک زدن. انگار آسمان جای سوزن انداختن نیست. پُر پُر است.
در چنین مواقعی، دیگر برایتان اهمیتی ندارد که ایا در کره مریخ یا سیارات دیگر، حیات هست یا نیست! اصلا چه اهمیتی دارد که در کهکشانها، موجود زنده ای وجود دارد یا ندارد. مهم این است که هرچه نگاه میکنی، و هرچقدر پیش بروی، هستی هست. وجود، هست. هستی، تمام نمیشود. هستی لبه ندارد تا در نقطه ای یا در خطی به پایان برسد. اینجاست که به جای موجود، وجود و هستی برایت طرح میشود و میپرسی، هستی (وجود) چیست و چه تفاوتی با موجود دارد؟ این پرسش، جز به مدد آن خلوتها طرح نمیشود، و وقتی این پرسش برایت طرح شد، دیگر هیچ زمانی روی دستت باد نمیکند.
روزی از استیو جابز پرسیدند چگونه این قدر در زندگی مشتاقانه به دنبال اهدافت بودی ؟
او درپاسخ گفت :
هر روز صبح که از خواب برمی خاستم روبه روی آینه می ایستادم وبه خودم می گفتم ،استیو امروز آخرین روز زندگی توست هرچقدر می خواهی تلاش کنی فقط امروز را فرصت خواهی داشت.
او درپاسخ گفت :
هر روز صبح که از خواب برمی خاستم روبه روی آینه می ایستادم وبه خودم می گفتم ،استیو امروز آخرین روز زندگی توست هرچقدر می خواهی تلاش کنی فقط امروز را فرصت خواهی داشت.
✍️ علی زمانیان
🖊 فاصلهی انتقادیات را حفظ کن
"مریدان، بی حفاظاند"
در این ایام که ویروس کرونا بر جهانیان سلطنت میکند، برای آن که سلامت بمانیم و احتمال آلوده شدن به ویروس را به نحو عملی و معقول کاهش دهیم، باید فاصلهمان را با دیگران حفظ کنیم و در چند قدمی آنها حرکت نماییم. این همان توصیهای است که کارشناسان بهداشت، از آن با عبارت حفظِ "فاصلهگذاری اجتماعی" یاد میکنند. گرچه عبارتِ "فاصلهگذاری اجتماعی" (از منظر جامعهشناسی)، عبارت نادرستی است و باید از واژهی "فاصلهگذاری فیزیکی" و یا "فاصلهگذاری جسمی" استفاده کرد، اما عمل به این توصیه، ضرورتی اجتنابناپذیر در کنترل ویروس و کاهش بیماری ناشی از آلوده شدن به آن است. خلاصهی کلام این است: اگر میخواهید سلامت بمانید، از دیگران فاصله بگیرید.
فاصلهی معقول از دیگران، صرفا به داستان کرونا ختم نمیشود. زیرا اگر بخواهیم سلامتی باورهایمان نیز تضمین شود، همواره باید فاصلهی انتقادیمان را از دیگران حفظ کنیم. فقط جسم ما نیست که با نزدیک شدن بی پروا به دیگران، سلامتیاش را از دست میدهد، بلکه باورها، شناخت و معرفت نیز بیمار میشوند. باورِ ناسالم و بیمار، همان باورِ کاذب، سست و بی پایهای است که نسبتاش را با واقعیت از دست داده است، زیرا قوهی استدلال و عقلانیاندیشی را فرونهادهایم. از این رو همواره باید نگران باشیم که حوزهی معرفت و مجموعه باورهای ما به ویروسی از خطا و کذب آلوده شده باشد. بیماری جسم را از درد و رنجی که بر ما وارد میشود، میفهمیم، اما آن هنگام که باورهای ما دچار انواع خطاها و مغالطات و اشتباهات است (و یعنی باور ما بیمار است)، متوجه بیمار شدناش نمیشویم.
نمیدانیم باورهای کاذب و سست داریم و نمیدانیم که ناتوانی ما در فهم واقعیتها و گم شدن در تاریکی جهل، ناشی از همین باورهای بیمارگونه است. به جسممان آگاه هستیم، اما آیا به باورها و معرفت خویش نیز آگاهی داریم؟ حفظ فاصلهگذاری انتقادی با دیگران، راهی است که احتمال آلودگی به انواع خطاها در اندیشیدن و تفکر را کاهش میدهد. و معنایش این است که به دیگران (از نظر پذیرش مدعیات)، چنان نزدیک نشویم که یادمان برود یکی از وظایف اخلاقی ما این است که از حوزهی باورهایمان در برابر خطاها نیز حراست و حفاظت کنیم.
هر یک از ما در همهی روزها تا زمانی که زندهایم، از زمانی که چشم از خواب برمیگیریم و تا هنگامی که دوباره به خواب میرویم با انبوهی از مدعیات و سخنان این و آن روبرو میشویم. رسانهها، سخنرانیها، نوشتهها (و منجمله همین نوشتهای که میخوانید)، کتابها و.... مملو از مدعیاتی است که چون باران سمی بر سر و روی ما فرو میریزد. و ما منفعلانه در برابر آنها در کار پذیرش هستیم. پذیرش هر سخن یاوه و بیاساس و ادعای بیپایه و سست و بعضا کاذب، به این دلیل است که دریچه معرفت را به سوی هر یاوهای گشودهایم، چراغ عقل نقاد را خاموش کردهایم و در تاریکی گام میزنیم. خودمان را در آغوشِ باورهای این و آن رها کردهایم و هر ادعایی را به راحتی میپذیریم، زیرا مهارت تفکر نقادانه را نیاموختهایم و سپر "عقلِ سنجشگر" را از دست دادهایم.
فاصلهی انتقادی با دیگران، اشاره به این نکته دارد که همواره باید میان خود و هر گونه سخن و ادعای دیگران، چیزی با عنوانِ "سنجشگرانه اندیشیدن" و معیارهای آن قرار دهیم. این معیارها میتواند ما را در برابر دو چیز محافظت کند: اولا، سخنان بیهوده و معطل. ثانیا مدعیات کذب و خطاآمیز. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از مریدی و پیروی از کسانی که بزرگشان میپنداریم، حراست مینماید. زیرا همواره بر این نکته تاکید میکند که وقتی در برابر هر ادعایی و مطلقا از سوی هر کسی قرار میگیری، فاصلهات را حفظ کن و آن را با معیارهای عقل سنجشگر وارسی نما. همچنان که این روزها از دیگران فاصله میگیریم، از باورهای دیگران نیز فاصله بگیریم و نگذاریم باورهای ویروسیشان به ما سرایت کند. برای این کار به فیلترینگ مدعیات محتاجیم. پیش از پذیرش مدعیات، آنان را سبک سنگین کنیم و در مهارتی که آموختهایم، با معیارهای منطقیاندیشی بسنجیم.
برای حراست از باورهایمان در برابر سیل مدعیاتِ این و آن، سیلبندی از تفکرِ نقادانه بزنیم و دریچهی معرفت خود را مطلقا به سوی کسی باز نکنیم مگر آن که به سخنانشان سوءظنی منطقی و اخلاقی داشته باشیم و فارغ از این که سخن را چه کسی گفته است، آن را از زیر تیغ سختگیرانهی نقد بگذرانیم. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از خطر فریب خوردن و پذیرش ادعاهای کاذب، محافظت میکند. و این درست همان چیزی است که دستگاه تبلیغی رسمی از آن بیم دارد. مریدان، در برابر مراد خود، بی حفاظاند و تمام ادعاهای مرادشان را بدون در میان آوردن عقل سنجشگر، میپذیرند.
🖊 فاصلهی انتقادیات را حفظ کن
"مریدان، بی حفاظاند"
در این ایام که ویروس کرونا بر جهانیان سلطنت میکند، برای آن که سلامت بمانیم و احتمال آلوده شدن به ویروس را به نحو عملی و معقول کاهش دهیم، باید فاصلهمان را با دیگران حفظ کنیم و در چند قدمی آنها حرکت نماییم. این همان توصیهای است که کارشناسان بهداشت، از آن با عبارت حفظِ "فاصلهگذاری اجتماعی" یاد میکنند. گرچه عبارتِ "فاصلهگذاری اجتماعی" (از منظر جامعهشناسی)، عبارت نادرستی است و باید از واژهی "فاصلهگذاری فیزیکی" و یا "فاصلهگذاری جسمی" استفاده کرد، اما عمل به این توصیه، ضرورتی اجتنابناپذیر در کنترل ویروس و کاهش بیماری ناشی از آلوده شدن به آن است. خلاصهی کلام این است: اگر میخواهید سلامت بمانید، از دیگران فاصله بگیرید.
فاصلهی معقول از دیگران، صرفا به داستان کرونا ختم نمیشود. زیرا اگر بخواهیم سلامتی باورهایمان نیز تضمین شود، همواره باید فاصلهی انتقادیمان را از دیگران حفظ کنیم. فقط جسم ما نیست که با نزدیک شدن بی پروا به دیگران، سلامتیاش را از دست میدهد، بلکه باورها، شناخت و معرفت نیز بیمار میشوند. باورِ ناسالم و بیمار، همان باورِ کاذب، سست و بی پایهای است که نسبتاش را با واقعیت از دست داده است، زیرا قوهی استدلال و عقلانیاندیشی را فرونهادهایم. از این رو همواره باید نگران باشیم که حوزهی معرفت و مجموعه باورهای ما به ویروسی از خطا و کذب آلوده شده باشد. بیماری جسم را از درد و رنجی که بر ما وارد میشود، میفهمیم، اما آن هنگام که باورهای ما دچار انواع خطاها و مغالطات و اشتباهات است (و یعنی باور ما بیمار است)، متوجه بیمار شدناش نمیشویم.
نمیدانیم باورهای کاذب و سست داریم و نمیدانیم که ناتوانی ما در فهم واقعیتها و گم شدن در تاریکی جهل، ناشی از همین باورهای بیمارگونه است. به جسممان آگاه هستیم، اما آیا به باورها و معرفت خویش نیز آگاهی داریم؟ حفظ فاصلهگذاری انتقادی با دیگران، راهی است که احتمال آلودگی به انواع خطاها در اندیشیدن و تفکر را کاهش میدهد. و معنایش این است که به دیگران (از نظر پذیرش مدعیات)، چنان نزدیک نشویم که یادمان برود یکی از وظایف اخلاقی ما این است که از حوزهی باورهایمان در برابر خطاها نیز حراست و حفاظت کنیم.
هر یک از ما در همهی روزها تا زمانی که زندهایم، از زمانی که چشم از خواب برمیگیریم و تا هنگامی که دوباره به خواب میرویم با انبوهی از مدعیات و سخنان این و آن روبرو میشویم. رسانهها، سخنرانیها، نوشتهها (و منجمله همین نوشتهای که میخوانید)، کتابها و.... مملو از مدعیاتی است که چون باران سمی بر سر و روی ما فرو میریزد. و ما منفعلانه در برابر آنها در کار پذیرش هستیم. پذیرش هر سخن یاوه و بیاساس و ادعای بیپایه و سست و بعضا کاذب، به این دلیل است که دریچه معرفت را به سوی هر یاوهای گشودهایم، چراغ عقل نقاد را خاموش کردهایم و در تاریکی گام میزنیم. خودمان را در آغوشِ باورهای این و آن رها کردهایم و هر ادعایی را به راحتی میپذیریم، زیرا مهارت تفکر نقادانه را نیاموختهایم و سپر "عقلِ سنجشگر" را از دست دادهایم.
فاصلهی انتقادی با دیگران، اشاره به این نکته دارد که همواره باید میان خود و هر گونه سخن و ادعای دیگران، چیزی با عنوانِ "سنجشگرانه اندیشیدن" و معیارهای آن قرار دهیم. این معیارها میتواند ما را در برابر دو چیز محافظت کند: اولا، سخنان بیهوده و معطل. ثانیا مدعیات کذب و خطاآمیز. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از مریدی و پیروی از کسانی که بزرگشان میپنداریم، حراست مینماید. زیرا همواره بر این نکته تاکید میکند که وقتی در برابر هر ادعایی و مطلقا از سوی هر کسی قرار میگیری، فاصلهات را حفظ کن و آن را با معیارهای عقل سنجشگر وارسی نما. همچنان که این روزها از دیگران فاصله میگیریم، از باورهای دیگران نیز فاصله بگیریم و نگذاریم باورهای ویروسیشان به ما سرایت کند. برای این کار به فیلترینگ مدعیات محتاجیم. پیش از پذیرش مدعیات، آنان را سبک سنگین کنیم و در مهارتی که آموختهایم، با معیارهای منطقیاندیشی بسنجیم.
برای حراست از باورهایمان در برابر سیل مدعیاتِ این و آن، سیلبندی از تفکرِ نقادانه بزنیم و دریچهی معرفت خود را مطلقا به سوی کسی باز نکنیم مگر آن که به سخنانشان سوءظنی منطقی و اخلاقی داشته باشیم و فارغ از این که سخن را چه کسی گفته است، آن را از زیر تیغ سختگیرانهی نقد بگذرانیم. طرح "فاصلهگذاری انتقادی"، ما را از خطر فریب خوردن و پذیرش ادعاهای کاذب، محافظت میکند. و این درست همان چیزی است که دستگاه تبلیغی رسمی از آن بیم دارد. مریدان، در برابر مراد خود، بی حفاظاند و تمام ادعاهای مرادشان را بدون در میان آوردن عقل سنجشگر، میپذیرند.
هرانک نوشت ها
ایام همه گیری کرونا فرصتی شد تا یادداشت هایم در وبلاگ هرانک ازسال ۸۵ تا سال ۱۳۹۸ را یک کاسه کنم .این یادداشت ها همه جوره است .قصه حکایت خاطره یادداشت های معنوی و ادبی وطنز الموتی گپ مصاحبه ها ونقد دوستان نویسنده درباره کتاب هایم .حجم مطالب دویست پنجاه صفحه ای شد بازه زمانی نوشته ها از سال ۸۵ شروع می شود می رسد به ۹۸ .همیشه دنبال فرصتی بودم که نوشته های وبلاگی ام را سروسامان دهم و شکرخدا فرصت فراهم شد . اسم مجموعه را گذاشتم "هرانک نوشت ها"امیدکه بتوانم منتشرش کنم .
دراین سالها آنچه که درچنته ام بود از الموت نوشته ام . که نشان دهنده تعلق خاطر من است به زادگاهی که ازش خاطره دارم .هرانک نوشت هایم گواه این ادعایم هستند.
ایام همه گیری کرونا فرصتی شد تا یادداشت هایم در وبلاگ هرانک ازسال ۸۵ تا سال ۱۳۹۸ را یک کاسه کنم .این یادداشت ها همه جوره است .قصه حکایت خاطره یادداشت های معنوی و ادبی وطنز الموتی گپ مصاحبه ها ونقد دوستان نویسنده درباره کتاب هایم .حجم مطالب دویست پنجاه صفحه ای شد بازه زمانی نوشته ها از سال ۸۵ شروع می شود می رسد به ۹۸ .همیشه دنبال فرصتی بودم که نوشته های وبلاگی ام را سروسامان دهم و شکرخدا فرصت فراهم شد . اسم مجموعه را گذاشتم "هرانک نوشت ها"امیدکه بتوانم منتشرش کنم .
دراین سالها آنچه که درچنته ام بود از الموت نوشته ام . که نشان دهنده تعلق خاطر من است به زادگاهی که ازش خاطره دارم .هرانک نوشت هایم گواه این ادعایم هستند.
فهم وپیش فهم
هرکتابی جهانی دارد که برای دانستن آن پیش فهم هایی لازم است. "پیش فهم ها" کلید ورود به وادی هرکتاب است . پیش فهم ها اصولا هم از تجربه زیسته می آید هم از دانش انباشته وهم در کانتکسی که به خدا و جهان باور مندیم خودرا مطرح می کنند لذاهر فهمی که اتفاق می افتد پیش فهم ها درآن دخیل هستند.بی شک پیش فهم یک انسان غربی با انسان شرقی متفاوت است وبالعکس . ترجمه یک مقاله یا کتاب از این پیش فهم ها پیروی می کند .وقتی پیش فهمی از موضوع مقاله یا کتابی داشته باشیم ترجمه وفهم اثر به خوبی اتفاق می افتد .به زبان فلسفی در گذر ترجمه کلمات وسطرح ها و فصل ها ی کتاب خودرا به تدریج به ما می نماید که فهم خام یا ناقص تعبیرمی شود وقتی ترجمه کتابی به پایان می رسد به تعبیر هایدگری با ترجمه کامل کتاب ما به آشکارگی نسبت به کتاب نائل می شویم .این آشکارگی وجهی از عالم کتاب است که فهمیدن را به ارمغان می آورد. فهم ها هیچ وقت از یک اثر و کتاب یکسان نیست .بلکه فهم های متنوع از بستر پیش فهم های متفاوت حکایت دارد .پیش فهم هایی که برای هرشخص خاص و منحصربه فردند ودرتلاقی یک اثر خودرا می نمایانند.به عباراتی مانند:که این طور هم می شود فهم کرد. !!پس این جوری هم می شود برداشت کرد!! چه برداشت جالبی اصلا بهش فکر نکرده بودم .!
#فهم ،پیش فهم ،ضیا رشوند
هرکتابی جهانی دارد که برای دانستن آن پیش فهم هایی لازم است. "پیش فهم ها" کلید ورود به وادی هرکتاب است . پیش فهم ها اصولا هم از تجربه زیسته می آید هم از دانش انباشته وهم در کانتکسی که به خدا و جهان باور مندیم خودرا مطرح می کنند لذاهر فهمی که اتفاق می افتد پیش فهم ها درآن دخیل هستند.بی شک پیش فهم یک انسان غربی با انسان شرقی متفاوت است وبالعکس . ترجمه یک مقاله یا کتاب از این پیش فهم ها پیروی می کند .وقتی پیش فهمی از موضوع مقاله یا کتابی داشته باشیم ترجمه وفهم اثر به خوبی اتفاق می افتد .به زبان فلسفی در گذر ترجمه کلمات وسطرح ها و فصل ها ی کتاب خودرا به تدریج به ما می نماید که فهم خام یا ناقص تعبیرمی شود وقتی ترجمه کتابی به پایان می رسد به تعبیر هایدگری با ترجمه کامل کتاب ما به آشکارگی نسبت به کتاب نائل می شویم .این آشکارگی وجهی از عالم کتاب است که فهمیدن را به ارمغان می آورد. فهم ها هیچ وقت از یک اثر و کتاب یکسان نیست .بلکه فهم های متنوع از بستر پیش فهم های متفاوت حکایت دارد .پیش فهم هایی که برای هرشخص خاص و منحصربه فردند ودرتلاقی یک اثر خودرا می نمایانند.به عباراتی مانند:که این طور هم می شود فهم کرد. !!پس این جوری هم می شود برداشت کرد!! چه برداشت جالبی اصلا بهش فکر نکرده بودم .!
#فهم ،پیش فهم ،ضیا رشوند
یار دوست دارد این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
مولوی
شاعر از منظر عالی به زبان خداوندی سخن می گوید که انسان درگرو کوشش است .حتی کوشش بیهوده بهتراز بی کوششی است.بی کوششی همان خفتگی است . که انسان را نشاید.کوشش بیهوده از آن رو کوشش است ره به کوشش هدفمند خواهد برد
کوشش بیهوده به از خفتگی
مولوی
شاعر از منظر عالی به زبان خداوندی سخن می گوید که انسان درگرو کوشش است .حتی کوشش بیهوده بهتراز بی کوششی است.بی کوششی همان خفتگی است . که انسان را نشاید.کوشش بیهوده از آن رو کوشش است ره به کوشش هدفمند خواهد برد
فهم پدیده تاریخی (قسمت دوم)
ضیا رشوند
همانطور که زبان پدیده تاریخی است ،شرط ها و امکان های بیان ،نیز تاریخی ومتحول اند.فهمیدن هم یک پدیده تاریخی است وشرط هاوامکان های آن نیز تاریخی هستند .فهم از این رو تاریخی است که فرد با انباشته تجربه دانشی و زیسته زمانه اش مواجه می شود. ودراین بستر اوهم با آنچه که درک زمانه است هم آوا می شود
.فهم بی شک از تجربه های انسانی همان عصر پیروی می کند . فهم انسان گذشته از کیهان با فهم انسان امروز ازکیهان بسیار متفاوت است .این تفاوت ازکجا ناشی می شود .این که نجوم بطلمیوسی زمین را مرکز عالم تلقی می کرد که همه ستارگان گرداگرد آن درحرکت هستند نجوم کپلری و گالیله ای نه تنها زمین را مرکز عالم ندانست بلکه سیاره زمین را در ردیف یکی از بی شمار سیارگان در منظومه شمسی به حساب می آورد. این تفاوت از آنجا ناشی می شود بشر درفهم کیهان سنت شکنی کرده است .بشر خودرا در گونه تجربه جدید افکنده است تجربه ای که سوژه فقط محور نبود بلکه ابژه هم وارد جریان بازی فهم شود .نگاه سوژه -ابژه ای جایش را به نگاه ابژه -سوژه ای داد.دربستر همین جابجایی است که عصر روشنگری وانقلاب صنعتی ره آورد بشر می شود
ازدیگر سوی فهم بشر از این رو تاریخی است .که فهم دربستر تجربه زیسته زمانه همواره خودرا مطرح می کند . اگر سعدی در بوستان از اخلاق درویشان و شاهان می نویسد فهم اجتماعی زمانه اش چنین اخلاقیاتی را القا می کند .از همین روی وزنه سنگین موعظه و پند واندرز در دیوان شاعران گذشته نیز بر سیاق زیست زمانه- عرف سنت ودانش - فهمی است که خودرا نشان می دهد. ودر روزگار ما کارکرد خود را ازدست داده است .فهمی که میراث گذشته است .
برای رسیدن به فهم جدید پی افکندن پارادایم قبلی مسلط وجانشین کردن پارادیم جدیدرا می طلبد.فهم وتفکر فازی اگر الان گفتمان مسلط جامعه علمی است از پی افکندن منطق ارسطویی -دوگانگی خوب وبد یا روز وشب و... - خودرا به عنوان فهم جدید مطرح کرد.
# فهم ، فهم دربسترتاریخ .فهم جدید وقدیم
ضیا رشوند
همانطور که زبان پدیده تاریخی است ،شرط ها و امکان های بیان ،نیز تاریخی ومتحول اند.فهمیدن هم یک پدیده تاریخی است وشرط هاوامکان های آن نیز تاریخی هستند .فهم از این رو تاریخی است که فرد با انباشته تجربه دانشی و زیسته زمانه اش مواجه می شود. ودراین بستر اوهم با آنچه که درک زمانه است هم آوا می شود
.فهم بی شک از تجربه های انسانی همان عصر پیروی می کند . فهم انسان گذشته از کیهان با فهم انسان امروز ازکیهان بسیار متفاوت است .این تفاوت ازکجا ناشی می شود .این که نجوم بطلمیوسی زمین را مرکز عالم تلقی می کرد که همه ستارگان گرداگرد آن درحرکت هستند نجوم کپلری و گالیله ای نه تنها زمین را مرکز عالم ندانست بلکه سیاره زمین را در ردیف یکی از بی شمار سیارگان در منظومه شمسی به حساب می آورد. این تفاوت از آنجا ناشی می شود بشر درفهم کیهان سنت شکنی کرده است .بشر خودرا در گونه تجربه جدید افکنده است تجربه ای که سوژه فقط محور نبود بلکه ابژه هم وارد جریان بازی فهم شود .نگاه سوژه -ابژه ای جایش را به نگاه ابژه -سوژه ای داد.دربستر همین جابجایی است که عصر روشنگری وانقلاب صنعتی ره آورد بشر می شود
ازدیگر سوی فهم بشر از این رو تاریخی است .که فهم دربستر تجربه زیسته زمانه همواره خودرا مطرح می کند . اگر سعدی در بوستان از اخلاق درویشان و شاهان می نویسد فهم اجتماعی زمانه اش چنین اخلاقیاتی را القا می کند .از همین روی وزنه سنگین موعظه و پند واندرز در دیوان شاعران گذشته نیز بر سیاق زیست زمانه- عرف سنت ودانش - فهمی است که خودرا نشان می دهد. ودر روزگار ما کارکرد خود را ازدست داده است .فهمی که میراث گذشته است .
برای رسیدن به فهم جدید پی افکندن پارادایم قبلی مسلط وجانشین کردن پارادیم جدیدرا می طلبد.فهم وتفکر فازی اگر الان گفتمان مسلط جامعه علمی است از پی افکندن منطق ارسطویی -دوگانگی خوب وبد یا روز وشب و... - خودرا به عنوان فهم جدید مطرح کرد.
# فهم ، فهم دربسترتاریخ .فهم جدید وقدیم