نزدیک شب یلداست و شب داستان می طلبد .داستان سوتک از کتابم با صدای خوب دوست خوبم درگاهی خدمتتان👆👆👆
قدم از تو،
قسم از من...
تو قدم بردار برای رسیدن
من قسم میخورم برای ماندن،
آنگاه من به تو میرسم
و تو برای من میمانی.
#نیلوفر_جانعلیزاده
#کافه شعر
قسم از من...
تو قدم بردار برای رسیدن
من قسم میخورم برای ماندن،
آنگاه من به تو میرسم
و تو برای من میمانی.
#نیلوفر_جانعلیزاده
#کافه شعر
گاهي حس خوب ونمكين نوشتن به سراغم نمي آيد.نوشتن گاهي كوچ مي كند وآدم را تنها مي گذارد .اين حالت بارها برايم اتفاق افتاده ،اما هربار بعد از وقفه اي ، نوشتن پديدار مي شود. دراين وضعيت هاي ننوشتن ، بيشتر به مطالعه پناه مي برم .سعي مي كنم در وضعيت ننوشتن بيشتر بخوانم و بشنوم .اما ننوشتن براي من و امثال من دردناك است .بقول انديشمندي كسي كه خانه اي ندارد درنوشتن سكني مي گزيند.اين آگاهي از بي خانماني و سردرگمي است كه مارا به نوشتن وامي دارد.گويي نوشتن تسكيني است بر اين حجم گسترده بي پناهي انسان كه تا كمي از درد بودن بكاهد .
شمس لنگرودی : دوران جریان سازی شعر تمام شده است/هنر جهان امروز سینما و موسیقی است
🔹برخی فکر میکنند حافظ سیاسی بوده در حالی که او به نوعی از ناملایمات مینوشت و به تعریف امروزی شاعری سیاسی نبود. روزگار حافظ حتی با روزگار مولانا هم فرق میکرد یعنی پای حافظ بیشتر در دربار بود و پایگاه مولوی در خانقاه. پس طبیعی است که حرف و جنس شعر مولانا به مردم نزدیکتر باشد و همینطور هم هست.
🔹بعد از سال 57 مسائلی که در شعر منعکس میشد، به خیابان میریخت. مردم آرزوهایی داشتند که به خیابان میآمد و شکلی واقعی به خود میگرفت اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که به این سادگیها هم نیست که شعر بتواند آن کارکردی را که آنها مدنظر دارند عملی کند.
🔹قداست شعر از دهه پنجاه کمکم رو به افول گذاشت.
🔹چند شب پیش فیلم جوکر را دیدم. مسلماً ما صدها شعر بهتر از «جوکر» میتوانیم بنویسیم اما صدای غالب با جوکر و سینماست و دورهای نیست که شعر جریانسازی کند. امروز صدا به صدا نمیرسد. جمعبندی اینکه کار هنر، جبران زندگی ناقص، ناشده، ناتمام و صدمه دیده است./ ایران
🔹برخی فکر میکنند حافظ سیاسی بوده در حالی که او به نوعی از ناملایمات مینوشت و به تعریف امروزی شاعری سیاسی نبود. روزگار حافظ حتی با روزگار مولانا هم فرق میکرد یعنی پای حافظ بیشتر در دربار بود و پایگاه مولوی در خانقاه. پس طبیعی است که حرف و جنس شعر مولانا به مردم نزدیکتر باشد و همینطور هم هست.
🔹بعد از سال 57 مسائلی که در شعر منعکس میشد، به خیابان میریخت. مردم آرزوهایی داشتند که به خیابان میآمد و شکلی واقعی به خود میگرفت اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که به این سادگیها هم نیست که شعر بتواند آن کارکردی را که آنها مدنظر دارند عملی کند.
🔹قداست شعر از دهه پنجاه کمکم رو به افول گذاشت.
🔹چند شب پیش فیلم جوکر را دیدم. مسلماً ما صدها شعر بهتر از «جوکر» میتوانیم بنویسیم اما صدای غالب با جوکر و سینماست و دورهای نیست که شعر جریانسازی کند. امروز صدا به صدا نمیرسد. جمعبندی اینکه کار هنر، جبران زندگی ناقص، ناشده، ناتمام و صدمه دیده است./ ایران
درباره دو پاپ
✍ دکتر اکبر جباری
چند روز پیش فیلم (TheTwo Popes) "دو پاپ" را که درباره انتخاب پاپ فرانسیس و زندگی نامه ی پیش از پاپ شدنش بود دیدم، دیروز هم صحنه ای از برخورد تند پاپ با پیر زنی که دستش را کشیده بود.
همزمانی این دو فیلم برایم جالب بود. در فیلم سینمایی "دو پاپ" تصویری مهربان، مصلح، منطقی و دوست داشتنی از پاپ میبینیم. ولی در فیلم واقعی چند روز پیش، پاپی نامهربان و کم تحمل. البته پاپ، فردای این صحنه ی نامهربانی با یکی از مریدانش، عذرخواهی کرد، ولی همچنان در ذهن بسیاری از مردم و احتمالا کاتولیکها، این سوال باقی ماند که چرا پاپ مثل بقیه مردم، چنین واکنشی نشان داد؟ مگر او نباید با بقیه مردم فرق داشته باشد؟ خاصه آنکه او پاپی است که در زندگی اش به مردمی بودن و ساده زیست بودن اشتهار دارد.
مساله دقیقا اینجاست که ما فکر میکنیم در هر دو فیلم، با یک پاپ روبرو هستیم. در حالیکه اینطور نیست، پاپ فیلم سینمائی(دو پاپ) پاپ پیش از قدرت و مقام پاپی است. ان فیلم احتمالا اغراق ندارد. احتمالا پاپ فرانسیس، پیش از پاپ شدنش، همانقدر مهربان، ساده زیست و سالم و پاک بوده، اما فرانسیس بعداز پاپ شدنش، دیگر دقیقا همان ادم سابق نیست. اب و هوای قدرت و جایگاه، هیولاساز است. نمیخواهم بگویم پاپ به صرف کشیدن دستش و تلخی با یک زن، هیولا شده، اما اگر مناسبات قدرت و ثروتی که پاپ فرانسیس در آن افتاده را لحاظ کنیم، پس زدن دست یک پیر زن، چیز خیلی کوچک و بی اهمیتی است. مناسبات قدرت و ثروتی که میتواند هزاران مرد و زن را به فقر و فلاکت بکشد.
من در سفری که سال ۹۵ به رم و واتیکان داشتم، از نزدیک بطور اتفاقی پاپ را دیدم. در حیاط کلیسای واتیکان، مشغول قدم زدن بودیم که پاپ فرانسیس، ناگهان در بالکن طبقه بالای ساختمان کلیسا ظاهر شده و شروع میکند به سخنرانی. مردم به وجد امده بودند، اما برای منی که چنین صحنه هایی را در دین و تاریخ و رهبران مذهبی خودمان بارها و بارها تجربه کرده ام، چیز مهمی نبود! انچه برایم اهمیت داشت، شکوه و جلال و جبروتی بود که واتیکان و پاپ داشت. پشت دیوارهایی بلند، صاحب یک امپرواطوری باشی و هر از گاهی در میان خلق الله ظاهر شوی و تفقدی بکنی و چند جمله اخلاقی صحبت کنی، حالم را بهم میزند. فرانسیس قطعا پیش از رسیدن به مقام پاپی، مرد آزاده، سالم، ساده زیست و روشنفکری بود، اما حالا فقط "پاپ" است. آب و هوای مقام معظم پاپی، هیولا ساز است. فرشته هم که باشی، این آب و هوا، هیولایت میسازد
✍ دکتر اکبر جباری
چند روز پیش فیلم (TheTwo Popes) "دو پاپ" را که درباره انتخاب پاپ فرانسیس و زندگی نامه ی پیش از پاپ شدنش بود دیدم، دیروز هم صحنه ای از برخورد تند پاپ با پیر زنی که دستش را کشیده بود.
همزمانی این دو فیلم برایم جالب بود. در فیلم سینمایی "دو پاپ" تصویری مهربان، مصلح، منطقی و دوست داشتنی از پاپ میبینیم. ولی در فیلم واقعی چند روز پیش، پاپی نامهربان و کم تحمل. البته پاپ، فردای این صحنه ی نامهربانی با یکی از مریدانش، عذرخواهی کرد، ولی همچنان در ذهن بسیاری از مردم و احتمالا کاتولیکها، این سوال باقی ماند که چرا پاپ مثل بقیه مردم، چنین واکنشی نشان داد؟ مگر او نباید با بقیه مردم فرق داشته باشد؟ خاصه آنکه او پاپی است که در زندگی اش به مردمی بودن و ساده زیست بودن اشتهار دارد.
مساله دقیقا اینجاست که ما فکر میکنیم در هر دو فیلم، با یک پاپ روبرو هستیم. در حالیکه اینطور نیست، پاپ فیلم سینمائی(دو پاپ) پاپ پیش از قدرت و مقام پاپی است. ان فیلم احتمالا اغراق ندارد. احتمالا پاپ فرانسیس، پیش از پاپ شدنش، همانقدر مهربان، ساده زیست و سالم و پاک بوده، اما فرانسیس بعداز پاپ شدنش، دیگر دقیقا همان ادم سابق نیست. اب و هوای قدرت و جایگاه، هیولاساز است. نمیخواهم بگویم پاپ به صرف کشیدن دستش و تلخی با یک زن، هیولا شده، اما اگر مناسبات قدرت و ثروتی که پاپ فرانسیس در آن افتاده را لحاظ کنیم، پس زدن دست یک پیر زن، چیز خیلی کوچک و بی اهمیتی است. مناسبات قدرت و ثروتی که میتواند هزاران مرد و زن را به فقر و فلاکت بکشد.
من در سفری که سال ۹۵ به رم و واتیکان داشتم، از نزدیک بطور اتفاقی پاپ را دیدم. در حیاط کلیسای واتیکان، مشغول قدم زدن بودیم که پاپ فرانسیس، ناگهان در بالکن طبقه بالای ساختمان کلیسا ظاهر شده و شروع میکند به سخنرانی. مردم به وجد امده بودند، اما برای منی که چنین صحنه هایی را در دین و تاریخ و رهبران مذهبی خودمان بارها و بارها تجربه کرده ام، چیز مهمی نبود! انچه برایم اهمیت داشت، شکوه و جلال و جبروتی بود که واتیکان و پاپ داشت. پشت دیوارهایی بلند، صاحب یک امپرواطوری باشی و هر از گاهی در میان خلق الله ظاهر شوی و تفقدی بکنی و چند جمله اخلاقی صحبت کنی، حالم را بهم میزند. فرانسیس قطعا پیش از رسیدن به مقام پاپی، مرد آزاده، سالم، ساده زیست و روشنفکری بود، اما حالا فقط "پاپ" است. آب و هوای مقام معظم پاپی، هیولا ساز است. فرشته هم که باشی، این آب و هوا، هیولایت میسازد
حتّی اگر
مامور گاز باشد
یا متصدّی قبض آب و برق
باز هم خوب است ...
من
با شنیدن صدای زنگ
زنده ام
#امیر_اسدیان
مامور گاز باشد
یا متصدّی قبض آب و برق
باز هم خوب است ...
من
با شنیدن صدای زنگ
زنده ام
#امیر_اسدیان
برف که می بارد
برف که می بارد خیالات درمن اوج می گیرد .خیال درخیال می شوم .موجودی خیالی که هوس نوشتن از برف وخیالات برفی دارد .
برف که می بارد دوست دارم الموت باشم سپیدی شاه البرز سیالان کوه خشچال وتخت سلیمان را به تماشا بنشینم .
برف که می بارد دستانم برای گرفتن کاچ بی تابی می کند که روانه کوه بشوم دربرف فروبروم هی خودم را بالا بکشم بروم بالا تا انبوه ابرهای لاپیچ پراز خیال های رنگین بشوم
برف که می بارد
دوست دارم زیر کرسی روبه پنجره خانه کاه گلی مان گردکوه برف اندو د رابه تماشا بنشینم و تخیل کنم .داستان ببافم وبسازم .
برف که می بارد هوس پارو کردن برف بام خانه کاه گلی هرانک درمن متبلور می شود .پاروهای کنج ایوان عطش تماس برف دارند .پاروهای به یادگارمانده از پدر شوق دیدار برف دارند
برف که می بارد جنگل حورس روبروی خانه گلی مان مملو از راز می شود. جنگل حورس با تلمباری برف هایش چشم انداززیبایی می سازد که تا بهاران دربرابردیدگاه هر الموتی است
برف که می بارد آواز خوشخرام کبکان قشنگ الموت دردامنه های "خورتو کوه "طنین انداز می شود وشکارچیان جوان و پیر الموتی را به وسوسه می افکند تا درخیالاتشان لذت فسنجان با گوشت کبک را تجربه کنند
برف که می بارد شاه رود بیصدا می شود حضور برف انعکاس صدایش را به یغما می برد توگویی شاهرود همیشه بیصداست .همیشه آرام است .
برف که می بارد" میان کوه " برایم مملواز اسطوره می شود دیوان هولناک با همدستی تندرهای مهیب آسا برفراز میان کوه امدانی هارا به مبارزه می طلبد .چه قدر از میانکوه داستان دارند .چه زیبا از میانکوه قصه می سازند
برف که می بارد همه چیز در الموت دوست داشتنی وبی نهایت زیبا جلوه می کند.
برف که می بارد ........
نوشته : ضیا رشوند
نویسنده کتابهای داستانی : راز آتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک و........
برف که می بارد خیالات درمن اوج می گیرد .خیال درخیال می شوم .موجودی خیالی که هوس نوشتن از برف وخیالات برفی دارد .
برف که می بارد دوست دارم الموت باشم سپیدی شاه البرز سیالان کوه خشچال وتخت سلیمان را به تماشا بنشینم .
برف که می بارد دستانم برای گرفتن کاچ بی تابی می کند که روانه کوه بشوم دربرف فروبروم هی خودم را بالا بکشم بروم بالا تا انبوه ابرهای لاپیچ پراز خیال های رنگین بشوم
برف که می بارد
دوست دارم زیر کرسی روبه پنجره خانه کاه گلی مان گردکوه برف اندو د رابه تماشا بنشینم و تخیل کنم .داستان ببافم وبسازم .
برف که می بارد هوس پارو کردن برف بام خانه کاه گلی هرانک درمن متبلور می شود .پاروهای کنج ایوان عطش تماس برف دارند .پاروهای به یادگارمانده از پدر شوق دیدار برف دارند
برف که می بارد جنگل حورس روبروی خانه گلی مان مملو از راز می شود. جنگل حورس با تلمباری برف هایش چشم انداززیبایی می سازد که تا بهاران دربرابردیدگاه هر الموتی است
برف که می بارد آواز خوشخرام کبکان قشنگ الموت دردامنه های "خورتو کوه "طنین انداز می شود وشکارچیان جوان و پیر الموتی را به وسوسه می افکند تا درخیالاتشان لذت فسنجان با گوشت کبک را تجربه کنند
برف که می بارد شاه رود بیصدا می شود حضور برف انعکاس صدایش را به یغما می برد توگویی شاهرود همیشه بیصداست .همیشه آرام است .
برف که می بارد" میان کوه " برایم مملواز اسطوره می شود دیوان هولناک با همدستی تندرهای مهیب آسا برفراز میان کوه امدانی هارا به مبارزه می طلبد .چه قدر از میانکوه داستان دارند .چه زیبا از میانکوه قصه می سازند
برف که می بارد همه چیز در الموت دوست داشتنی وبی نهایت زیبا جلوه می کند.
برف که می بارد ........
نوشته : ضیا رشوند
نویسنده کتابهای داستانی : راز آتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک و........
با تاسفی عمیق می گوید :
همه چیز تغییر کرده حتی برف باریدن های این روزهای زمستان قزوین با برف باریدن های بیست وسی سال پیش شهرقزوین فرق دارد .برف که می بارید باخودش برودتی می آورد که سرها درگریبان می شد و برف هفته ها تا بهار مهمان کوچه ها ومحله ها می شد این روزها برف نیامده آب می شود محو می شود.گویی جان زمین عطشی دارد که برف را می بلعد .
می گویم :
موافقم .همه چیز در همان مفهوم "تغییر " خلاصه می شود کره زمین تحت هجوم بی رویه تکنولوژی درتمامی عرصه شده است .زمین درعمر پنج میلیاردی خویش دوران متفاوتی را تجربه می کند که تازگی دارد. گرمایش زمین همان محصول تکنولوژی است که دستاورد نبوغ بشری است .هرچه تکنولوژی زده می شویم طبیعت ناسازی اش را شروع می کند .دیگر زمستان زمستانی نمی کند .دیگر آب آب صاف نیست دیگر هوا هوای جانبخش نیست .ردی از آلودگی دراصلی ترین عنصر حیات - آب و هوا- دیده می شود وبرای انسان امروز چالشی بزرگ شده است .چیزی که قرن ها برای انسان بدیهی و فراوان پاک می نمود بدل به آلودگی شده است واین تراژدی است .
همه چیز تغییر کرده حتی برف باریدن های این روزهای زمستان قزوین با برف باریدن های بیست وسی سال پیش شهرقزوین فرق دارد .برف که می بارید باخودش برودتی می آورد که سرها درگریبان می شد و برف هفته ها تا بهار مهمان کوچه ها ومحله ها می شد این روزها برف نیامده آب می شود محو می شود.گویی جان زمین عطشی دارد که برف را می بلعد .
می گویم :
موافقم .همه چیز در همان مفهوم "تغییر " خلاصه می شود کره زمین تحت هجوم بی رویه تکنولوژی درتمامی عرصه شده است .زمین درعمر پنج میلیاردی خویش دوران متفاوتی را تجربه می کند که تازگی دارد. گرمایش زمین همان محصول تکنولوژی است که دستاورد نبوغ بشری است .هرچه تکنولوژی زده می شویم طبیعت ناسازی اش را شروع می کند .دیگر زمستان زمستانی نمی کند .دیگر آب آب صاف نیست دیگر هوا هوای جانبخش نیست .ردی از آلودگی دراصلی ترین عنصر حیات - آب و هوا- دیده می شود وبرای انسان امروز چالشی بزرگ شده است .چیزی که قرن ها برای انسان بدیهی و فراوان پاک می نمود بدل به آلودگی شده است واین تراژدی است .
انتشار کتاب رمان نامه های آلی را به دوست فرهیحپخته فریاد ناصری تبریک می گویم. نویسا همواره .🌺🌺🌺
گاهی حس خوب نوشتن کوچ می کند .نمی دانم کجا کوچ می کند اما همین قدر می دانم جای دوری می رود که گرمای حسش احساس نمی شود.
گاهی حس خوب نوشتن تنهایم می گذارد و مرا همراهی نمی کند .یارغارم نمی شود .
دراین سالها سعی کرده ام از سیاست ننویسم وننوشته ام مرا با آن کاری نیست ونخواهد بود . حوصله قشقرق وهای و هوی وزنده باد ومرده باد سیاست را دوست ندارم .درسیاست همه چیز سطحی است و مملو از اغراق است .
اما ازفلسفه وادبیات و علم وعرفان تا توانسته ام نوشته ام وخوانده ام ومی خوانم چه اینکه از ادبیات به فلسفه پلی زده ام که بیابان بی انتهای چرایی است . سوال اندر سوال .که فیلسوف درپی جواب دادن به سوالات نیست بلکه سوالی تازه روحی تازه درکالبد اندیشه د
می دمد وجهان را پرازمعنا می سازد
گاهی حس خوب نوشتن تنهایم می گذارد و مرا همراهی نمی کند .یارغارم نمی شود .
دراین سالها سعی کرده ام از سیاست ننویسم وننوشته ام مرا با آن کاری نیست ونخواهد بود . حوصله قشقرق وهای و هوی وزنده باد ومرده باد سیاست را دوست ندارم .درسیاست همه چیز سطحی است و مملو از اغراق است .
اما ازفلسفه وادبیات و علم وعرفان تا توانسته ام نوشته ام وخوانده ام ومی خوانم چه اینکه از ادبیات به فلسفه پلی زده ام که بیابان بی انتهای چرایی است . سوال اندر سوال .که فیلسوف درپی جواب دادن به سوالات نیست بلکه سوالی تازه روحی تازه درکالبد اندیشه د
می دمد وجهان را پرازمعنا می سازد
دراين روزهاي شوم ، كه ويروس كرونا فرمان مي راند .به ناچار بايستي خانه نشين شد .ضمن رعايت موازين بهداشتي .با كتاب ها آشتي كنيد .كمي شعر كمي داستان كمي فلسفه براي كاهش اين روزهاي وحشت تسكين خوبي است. يادمان نرود زندگي كوتاه است و فرصت اندك . زندگي و لذت زندگي را درهمين گذران حال بجوييم . اكنون زيستن فلسفه زيستن مان باشد .حال ياب باشيم .حال خواه باشيم .از دور باطل گذشته و آينده رها بشويم كه آن و حال ابدي است . درحال زيستن است كه جهان با تمام ظرافت هايش برما رو مي كند خودرا نشان مي دهد .درحال است كه مي توان خود زندگي بود .درحال است خود زندگي مهمان ما مي شود .وچه مهمان خوبي .مهمان بانجابت زندگي ،گرچه تلخي دارد اما شيريني هايش نسبت به تلخي هايش بي شمار است. اندك چاشني تلخي براي يادآوري هست كه معجزه زندگي را دريابيم قبل از آنكه پايان يابد
چه یک متر دور باشی
چه یک خیابان
چه یک شهر...
دوری
خیلی دور
از منی که
تنها
یک بغل تو را داشتم
لعنت
به ویروس ها !
اینبار
لعنت به این کرونا ...
#کیوان_عطار شاعر از فاصله اي كه ويروس كرونا انداخته است گله مند است. واين خودش تراژدي است .خواستني كه به دليل ترس از ويروس محقق نمي شود.
چه یک خیابان
چه یک شهر...
دوری
خیلی دور
از منی که
تنها
یک بغل تو را داشتم
لعنت
به ویروس ها !
اینبار
لعنت به این کرونا ...
#کیوان_عطار شاعر از فاصله اي كه ويروس كرونا انداخته است گله مند است. واين خودش تراژدي است .خواستني كه به دليل ترس از ويروس محقق نمي شود.
کرونا و مسئولیت حکومت در شرایط بحرانی؛ بیان حقیقت یا قربانیکردن آن به بهانۀ نگهداشتن امید؟/ #حمیدرضا_سعادت_نیاکی
🔻به نظر میرسد یکی از پرسشهای اساسی و کلی این باشد: کدام مقدم است، بیان حقیقت یا نگفتن حقیقت بهمنظورِ حفظ امید؟ این پرسش که یک دوراهی (dilemma) جدیست، میتواند در موارد گوناگون، پاسخهای متفاوت داشته باشد و به تعبیری پاسخ به این پرسش زمینهمند (contextual) است؛ برای مثال، آیا پزشک باید به بیمار خود که تا چند ماه آینده قطعاً خواهد مُرد، حقیقت را بگوید یا با نگفتن حقیقت، این امکان را برای بیمار به وجود بیاورد که از روزهای باقیماندۀ زندگیاش لذت ببرد؟ اگر نگفتن حقیقت موجب کمترجدیگرفتن روند درمان از سوی بیمار و در نتیجه، جلوانداختن تاریخ مرگ او شود چه؛ آیا پزشک اخلاقاً مجاز است به صلاحدید خود، با نگفتن حقیقت او را از چند روز زندگی بیشتر محروم کند؟
💥حال موقعیتی را همچون شرایط فعلی دنیا در دستوپنجه نرمکردن با بحران بیماری #کرونا در نظر بگیرید. آیا حکومتها مجازند به صلاحدید خود، با استدلال به حفظ امید جامعه، حقیقت را مثلاً از جنبۀ آمار مبتلایان و تعداد مرگومیر حاصل از آن به مردم جامعه نگویند؟
🔍به نظر میرسد حکومتها نمیتوانند در چنین شرایطی به بهانۀ حفظ امید جامعه از مسئولیت بیان حقیقت شانه خالی کنند. شاید اگر صد سال پیش، دنیا با بحرانی نظیر آنچه اکنون با آن درگیریم روبهرو میشد، پاسخ متفاوت میبود؛ چراکه معمولاً منبع خبری مردمان آن روزگار تکمنبعی بود و سخنان رقیب را نمیشنیدند تا از دوگانگی یا چندگانگی خبرها دربارۀ یک واقعه به اضطراب بیفتند. در نتیجه، اگر آن منبع خبری، در راستای امیدبخشی یا حفظ امید جامعه کل حقیقت یا بخشی از حقیقت را نمیگفت، شاید امیدِ مدنظر پایدار میماند.
امروزه منابع خبریای که فرد در طول شبانهروز دنبال میکند، بسیار متنوع است. در کمتر از چند ثانیه با تغییر کانال ماهواره از یک شبکه به شبکۀ ضد آن، یا با گوگلکردن منابع خبریای که پشتوانههای فکری سیاست خبری آنها کاملاً در تضاد با هم است، با حجم زیادی از خبرهایی مواجه میشود که یکدیگر را نقض میکنند. در چنین شرایطی، اساساً امیدِ مدنظر حکومت در جامعه پایدار نخواهد ماند. افزون بر آن، مخصوصاً در مورد حکومتی که بخش قابل توجهی از جامعه نسبت به منابع خبری رسمی آن به دلایل گوناگون بیاعتماد شدهاند، با نگفتن حقیقت یا بخشی از حقیقت، نهتنها امیدی به جامعه تزریق نمیشود؛ بلکه بر بیاعتمادی میافزاید و با ایجاد اضطراب ناشی از بیاعتمادی، ناامیدی را تقویت میکند. شاید به همین دلیل باشد که شمارۀ جدید نشریۀ اکونومیست که به اپیدمی ویروس #کرونا میپردازد، با این جمله آغاز میشود: «در بهداشت عمومی، صداقت ارزش بالاتری از امید دارد».
🔻به نظر میرسد یکی از پرسشهای اساسی و کلی این باشد: کدام مقدم است، بیان حقیقت یا نگفتن حقیقت بهمنظورِ حفظ امید؟ این پرسش که یک دوراهی (dilemma) جدیست، میتواند در موارد گوناگون، پاسخهای متفاوت داشته باشد و به تعبیری پاسخ به این پرسش زمینهمند (contextual) است؛ برای مثال، آیا پزشک باید به بیمار خود که تا چند ماه آینده قطعاً خواهد مُرد، حقیقت را بگوید یا با نگفتن حقیقت، این امکان را برای بیمار به وجود بیاورد که از روزهای باقیماندۀ زندگیاش لذت ببرد؟ اگر نگفتن حقیقت موجب کمترجدیگرفتن روند درمان از سوی بیمار و در نتیجه، جلوانداختن تاریخ مرگ او شود چه؛ آیا پزشک اخلاقاً مجاز است به صلاحدید خود، با نگفتن حقیقت او را از چند روز زندگی بیشتر محروم کند؟
💥حال موقعیتی را همچون شرایط فعلی دنیا در دستوپنجه نرمکردن با بحران بیماری #کرونا در نظر بگیرید. آیا حکومتها مجازند به صلاحدید خود، با استدلال به حفظ امید جامعه، حقیقت را مثلاً از جنبۀ آمار مبتلایان و تعداد مرگومیر حاصل از آن به مردم جامعه نگویند؟
🔍به نظر میرسد حکومتها نمیتوانند در چنین شرایطی به بهانۀ حفظ امید جامعه از مسئولیت بیان حقیقت شانه خالی کنند. شاید اگر صد سال پیش، دنیا با بحرانی نظیر آنچه اکنون با آن درگیریم روبهرو میشد، پاسخ متفاوت میبود؛ چراکه معمولاً منبع خبری مردمان آن روزگار تکمنبعی بود و سخنان رقیب را نمیشنیدند تا از دوگانگی یا چندگانگی خبرها دربارۀ یک واقعه به اضطراب بیفتند. در نتیجه، اگر آن منبع خبری، در راستای امیدبخشی یا حفظ امید جامعه کل حقیقت یا بخشی از حقیقت را نمیگفت، شاید امیدِ مدنظر پایدار میماند.
امروزه منابع خبریای که فرد در طول شبانهروز دنبال میکند، بسیار متنوع است. در کمتر از چند ثانیه با تغییر کانال ماهواره از یک شبکه به شبکۀ ضد آن، یا با گوگلکردن منابع خبریای که پشتوانههای فکری سیاست خبری آنها کاملاً در تضاد با هم است، با حجم زیادی از خبرهایی مواجه میشود که یکدیگر را نقض میکنند. در چنین شرایطی، اساساً امیدِ مدنظر حکومت در جامعه پایدار نخواهد ماند. افزون بر آن، مخصوصاً در مورد حکومتی که بخش قابل توجهی از جامعه نسبت به منابع خبری رسمی آن به دلایل گوناگون بیاعتماد شدهاند، با نگفتن حقیقت یا بخشی از حقیقت، نهتنها امیدی به جامعه تزریق نمیشود؛ بلکه بر بیاعتمادی میافزاید و با ایجاد اضطراب ناشی از بیاعتمادی، ناامیدی را تقویت میکند. شاید به همین دلیل باشد که شمارۀ جدید نشریۀ اکونومیست که به اپیدمی ویروس #کرونا میپردازد، با این جمله آغاز میشود: «در بهداشت عمومی، صداقت ارزش بالاتری از امید دارد».
📚🖌 رقص، روضه و آرامش
✍ اکبر جباری
رقص برای شادی است. همیشه برای شادی بوده، چنانکه روضه و روضه خوانی برای غم و اندوه، اعم از غم و اندوه معنوی و دینی، یا غم و اندوه مادی و دینوی.
اما آرامش و طمأنینه فراتر از این دو است که هم میتواند شکل و صورتی خاص داشته باشد و هم میتواند بی هیچ شکل خاصی، صرفا در اندیشه و روح و جان ادمی ماوا بگزیند.
اگر ما در مقابل فردی که در بستری بیماری افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم میکند، هرگز سخن و کلامی اندوه بار بر زبان نمی اوریم و به اصطلاح روضه نمیخوانیم، به همان میزان، پایکوبی و رقص هم نمیکنیم. ایا تا کنون به یاد دارید به عیادت بیماری بروید و سپس شروع کنید به رقصیدن؟! یا شروع کنید به روضه خواندن؟ قطعا خیر.
ما وقتی به ملاقات کسی میرویم که مبتلا به بیماری مهلکی شده، بدنبال دادن ارامش هستیم. این ارامش را گاه با لبخند گاه با سخنانی زیبا و روح نواز و گاه با موسیقی و اهنگی دلنواز انجام میدهیم.
اما نکته این است که چرا ایرانیان به جای ارامش بخشی، یا به روضه خوانی مشغول میشوند یا به پایکوبی و رقص؟!
به گمانم ما ایرانیان در طول حداقل چهار دهه گذشته از یکسو شادی و ارامش را از دست داده ایم و به اصطلاح فراموش کرده ایم شادی کردن و آرام بودن را، و از دیگر سو با غم و اندوه و روضه انس گرفته ایم. از حوادث و بحرانهای مصیبت باری که هر روز دامن این مردم را گرفته تا مناسک و آیینهایی که بطور رسمی از تریبون های رسمی و غیر رسمی این مملکت پخش و ترویج میشود. ما مانند ادمهای گیج و منگی که مهارتهای اجتماعی را فراموش کرده اند، کارهای مضحک انجام میدهیم.
ما بلد نیستیم چگونه شادی کنیم و ارامش هم در زندگی نداریم، برای همین هم وقتی میخواهیم به بیمار ارامش بدهیم، به شکل مضحکی پایکوبی میکنیم. چون نمیتوانیم مرز میان آرامش و پایکوبی را تصور کنیم.
من به جای رقص و پایکوبی در بیمارستان بالای سر بیماران، یا روضه و مداحی، پیشنهاد میکنم، اهل موسیقی، و بطور خاص، موسیقی ها و سازهای سنتی به این مراکز بروند و انجا هم اهنگهایی ارام بخش (نه محزون و نه لب حوضی) برای بیماران بنوازند. موسیقی مناسب و روح نواز، بهترین کاریست که میتوانیم برای بیماران انجام دهیم.
✍ اکبر جباری
رقص برای شادی است. همیشه برای شادی بوده، چنانکه روضه و روضه خوانی برای غم و اندوه، اعم از غم و اندوه معنوی و دینی، یا غم و اندوه مادی و دینوی.
اما آرامش و طمأنینه فراتر از این دو است که هم میتواند شکل و صورتی خاص داشته باشد و هم میتواند بی هیچ شکل خاصی، صرفا در اندیشه و روح و جان ادمی ماوا بگزیند.
اگر ما در مقابل فردی که در بستری بیماری افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم میکند، هرگز سخن و کلامی اندوه بار بر زبان نمی اوریم و به اصطلاح روضه نمیخوانیم، به همان میزان، پایکوبی و رقص هم نمیکنیم. ایا تا کنون به یاد دارید به عیادت بیماری بروید و سپس شروع کنید به رقصیدن؟! یا شروع کنید به روضه خواندن؟ قطعا خیر.
ما وقتی به ملاقات کسی میرویم که مبتلا به بیماری مهلکی شده، بدنبال دادن ارامش هستیم. این ارامش را گاه با لبخند گاه با سخنانی زیبا و روح نواز و گاه با موسیقی و اهنگی دلنواز انجام میدهیم.
اما نکته این است که چرا ایرانیان به جای ارامش بخشی، یا به روضه خوانی مشغول میشوند یا به پایکوبی و رقص؟!
به گمانم ما ایرانیان در طول حداقل چهار دهه گذشته از یکسو شادی و ارامش را از دست داده ایم و به اصطلاح فراموش کرده ایم شادی کردن و آرام بودن را، و از دیگر سو با غم و اندوه و روضه انس گرفته ایم. از حوادث و بحرانهای مصیبت باری که هر روز دامن این مردم را گرفته تا مناسک و آیینهایی که بطور رسمی از تریبون های رسمی و غیر رسمی این مملکت پخش و ترویج میشود. ما مانند ادمهای گیج و منگی که مهارتهای اجتماعی را فراموش کرده اند، کارهای مضحک انجام میدهیم.
ما بلد نیستیم چگونه شادی کنیم و ارامش هم در زندگی نداریم، برای همین هم وقتی میخواهیم به بیمار ارامش بدهیم، به شکل مضحکی پایکوبی میکنیم. چون نمیتوانیم مرز میان آرامش و پایکوبی را تصور کنیم.
من به جای رقص و پایکوبی در بیمارستان بالای سر بیماران، یا روضه و مداحی، پیشنهاد میکنم، اهل موسیقی، و بطور خاص، موسیقی ها و سازهای سنتی به این مراکز بروند و انجا هم اهنگهایی ارام بخش (نه محزون و نه لب حوضی) برای بیماران بنوازند. موسیقی مناسب و روح نواز، بهترین کاریست که میتوانیم برای بیماران انجام دهیم.
این روزها
میرزاجان :
چل گیس بانو تلفات کرونا ، این روزها یک چیز رابه مون می فهماند. که زندگی ما آدمیان به بندی بند است .
چل گیس :
خوب بگفتی میرزا ،همی دانوم بند زندگی خیلی نازکه
میرزاجان : زندگی بیشتر شبیه خیالاته تا واقعیت مون همچی حسی از زندگی دراین هشتادوپنج سال سن دارم .گویی همین دیروز بود .با ننه جان و داداجان می رفتیم شلتوک چینی . یادش بخیر چقدر نودر زمین علف چیدیم چقدر شلیدر الوهو چیدیم ....نگاه که می کنم انگار خیالی بیش نبود .گاهی به خودم نهیب می زنم نکنه همش رویا بوده و واقعیت نبوده
چل گیس :
آدم که جوان ساله فکر کنه خیلی وقت داره خیلی زمان داره همین که سن از چهل بگذشت انگار این سن فرار بگیتی .تا سر می دوانی می شود پنجاه وشصت ...
میرزاجان :
آدمی جماعت باید کاروبارش را جمع جور کنه که به این دنیا اعتمادی نیست .رازعلی مرحوم صبح تاشب کوه اسیر گوسفندان بود می گفتم از چوپانی دست بکش .دیگر تان وتوان نداری .می گفتم خرداد بیا توت خوری می گوت مگر آدم توت می خوره می گفتم تابستان است بیا شارود شنا کنیم وسیب گلاب هرانک بخور یم می گفت میرزا سرم شلوغه توبخور جای مون .هیچ فکر می کرد مارنیشش بزند
چل گیس :
خدا رحمتش کنه خدابیامرز آنجور باید زندگی نکرد اما میرزا بزنم به تخته تو هیچ وقت زندگی را آنطور باید جدی نگرفتی .هروقت سرزمین می روی نی را همراه می بری خانه که می آیی می گویی چلی بانو دف بزن .وقت عروسی جوانان آبادی حتما پا می شوی می رقصی. میرزا تو باسایر مردکان متفاوتی
میرزاجان :
چلی بانو . مون همینم که ظاهر میشوم .گاهی کودک میشم گاهی بزرگ گاهی نی می زنم.گاهی علف می چینوم .گاهی رقاص .نتوانم خودرا پنهان کنم .هرچه دل بخواسته همان کار کردم .
چل گیس :
امسال آنجور که کرونا بگیتی ملت عید ندارند .سال نکبتی ببا این سال ۹۸ هم سیل هم طوفان هم ملخ ....هم کرونا کم داشتیم اونم پیداشد کور ببو کرونا
میرزاجان :
اینم از عجایب روزگاره .یه ویروس چین منتشر بشدی زندگی آدمیان در سرلسر جهان تهدید بکردی .همان گفتم زندگی ما آدمیان به بندی بند است .عین پر قاصدک خشک درمسیربادیم .حتما بدیدی وقتی بادتند می شود پرک های قاصدک پران به هرسو می شوند ما چنین وضعیتی داریم متوجه بشدی زنانه .متوجه بشدی مادر علی اوسطو مرجانه
چل گیس بانو :
چه خوب مثال بزدی قاصدک های اشکس زمین یادم بیامد آهسته می کندم باز پرش می ریخت یه فوت می کردم پرکهایش همش می ریخت
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای رازآتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک ...
میرزاجان :
چل گیس بانو تلفات کرونا ، این روزها یک چیز رابه مون می فهماند. که زندگی ما آدمیان به بندی بند است .
چل گیس :
خوب بگفتی میرزا ،همی دانوم بند زندگی خیلی نازکه
میرزاجان : زندگی بیشتر شبیه خیالاته تا واقعیت مون همچی حسی از زندگی دراین هشتادوپنج سال سن دارم .گویی همین دیروز بود .با ننه جان و داداجان می رفتیم شلتوک چینی . یادش بخیر چقدر نودر زمین علف چیدیم چقدر شلیدر الوهو چیدیم ....نگاه که می کنم انگار خیالی بیش نبود .گاهی به خودم نهیب می زنم نکنه همش رویا بوده و واقعیت نبوده
چل گیس :
آدم که جوان ساله فکر کنه خیلی وقت داره خیلی زمان داره همین که سن از چهل بگذشت انگار این سن فرار بگیتی .تا سر می دوانی می شود پنجاه وشصت ...
میرزاجان :
آدمی جماعت باید کاروبارش را جمع جور کنه که به این دنیا اعتمادی نیست .رازعلی مرحوم صبح تاشب کوه اسیر گوسفندان بود می گفتم از چوپانی دست بکش .دیگر تان وتوان نداری .می گفتم خرداد بیا توت خوری می گوت مگر آدم توت می خوره می گفتم تابستان است بیا شارود شنا کنیم وسیب گلاب هرانک بخور یم می گفت میرزا سرم شلوغه توبخور جای مون .هیچ فکر می کرد مارنیشش بزند
چل گیس :
خدا رحمتش کنه خدابیامرز آنجور باید زندگی نکرد اما میرزا بزنم به تخته تو هیچ وقت زندگی را آنطور باید جدی نگرفتی .هروقت سرزمین می روی نی را همراه می بری خانه که می آیی می گویی چلی بانو دف بزن .وقت عروسی جوانان آبادی حتما پا می شوی می رقصی. میرزا تو باسایر مردکان متفاوتی
میرزاجان :
چلی بانو . مون همینم که ظاهر میشوم .گاهی کودک میشم گاهی بزرگ گاهی نی می زنم.گاهی علف می چینوم .گاهی رقاص .نتوانم خودرا پنهان کنم .هرچه دل بخواسته همان کار کردم .
چل گیس :
امسال آنجور که کرونا بگیتی ملت عید ندارند .سال نکبتی ببا این سال ۹۸ هم سیل هم طوفان هم ملخ ....هم کرونا کم داشتیم اونم پیداشد کور ببو کرونا
میرزاجان :
اینم از عجایب روزگاره .یه ویروس چین منتشر بشدی زندگی آدمیان در سرلسر جهان تهدید بکردی .همان گفتم زندگی ما آدمیان به بندی بند است .عین پر قاصدک خشک درمسیربادیم .حتما بدیدی وقتی بادتند می شود پرک های قاصدک پران به هرسو می شوند ما چنین وضعیتی داریم متوجه بشدی زنانه .متوجه بشدی مادر علی اوسطو مرجانه
چل گیس بانو :
چه خوب مثال بزدی قاصدک های اشکس زمین یادم بیامد آهسته می کندم باز پرش می ریخت یه فوت می کردم پرکهایش همش می ریخت
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای رازآتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک ...
این روزها(قسمت دوم)
میرزاجان : کرونا بیامده مردمانی شهر حوصله خانه ماندن ندارند
چل گیس : شهر اگه خانه تلویزیون نبا ، چه جور خانه ای دل ،بمانون .
میرزاجان : زنانه ماشاله تلویزیون های بزرگ و رنگی همه شهریان دارند اما بازم نتانون خانه بمانون مطلب را درست نگیتی
چل گیس : مطلب چی یه میرزا .توهمیشه هرچیز را برعکس ومتفاوت می بینی .اما درآخر حق با تویه
میرزاجان : آدمای امروز ، حوصله خانه ماندن ندارند .دوست دارند همش بیرون بباشون . حوصله خیلی نعمت خوبیه که خیلی کم از آدمان آن را دارند. آدمی باید اهل "حوصله "باشه .بزار از حوصله بگویوم ،حوصله صبر نیست بلکه از جهتی به صبروشکیبایی شباهت هایی داره، .آدم با حوصله با خودش زندگی ها دارد . درحوصله آرامش است .متانت است
چل گیس :
میرزاجان ،به قول خودت وقت صحبته آی تی را قربان که صحبتت گل انداخته؛ بگو از حوصله بگو
میرزاجان :
بزار تی بیره مثال بزنوم تا کمی متوجه بشی .نازنین مرحوم اگر ده روز خانه می ماند بازم خسته نمی شد .می گفتم دایی دتر، اندرون خانه زیاد نمان ، بیا بیرون تا آفتاب خوری می خندید می گفت:یک سال هم اندرون بمانم حوصله ام سر نمیشو .عم قلی این جور راحت ترم ..این حوصله از کجا بیامده جای سواله؟ .اما برعکس خواهر ش متین بانو ، چوب دست گیتی زمین و بیابان درحرکت .می گفتم دایی دتر چه خبر خانه .چرا خانه نمانی می گوت : دوست دارم صحرا بخوابم اما خانه نباشم
چل گیس :
کدخدا عمو یادم بیامد وقتی کش باغ می رفت. محض علف چینی یا آبیاری .انگار کسی باغی میان نیست .آرام وپرحوصله ببا . همچین با داس علف می چید که انگار کسی باغ نیست . انگار کسی علف نمی چینه
میرزاجان :
سوال اینجاست چلی بانو این حوصله از کجا می آیه ؟ تا آنجا که مون فکر بکردم حوصله را باید بدست آورد.حوصله دادنی نیست حوصله یافتنی است .حوصله یه جور کنار آمدن باخود است .آدم با حوصله .با خودش با بیرونش .با شغلش با خانواده اش ...باهمه چیز کنار آمده باحوصله شده است .حوصله را باید تمرین کرد روزها ماه ها.. .تا حوصله داربشوی .وقتی حوصله داربشدی به آرامش می رسی .خودش مرحله ای از آرامشه !!!
چل گیس :
پس امروز خانه می مانوم فسنجان تی بیره درست کنم .کمتر صحرابشوم بهتره
میرزاجان :
چلی بانو منظور من را نفهمستی .انسان روستایی چون با طبیعته بیشتر باحوصله است.انسان روستایی باید دل طبیعت باشه خانه ماندنش جای سواله اما انسان شهری چون مجهز به تکنولوژی است و تکنولوژی باسرعت همه چیز را انجام می دهد حوصله اش سر می رود.
چل گیس :
دارم مقایسه می کنم شخم زمین مان را با تراکتور سه ساعت تمام میشه اما با دو ورزگاو چهار روز زمان می برد خوش آن روزان .
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای راز آتشفشان ،سیالان ، باغ های هرانک و...
میرزاجان : کرونا بیامده مردمانی شهر حوصله خانه ماندن ندارند
چل گیس : شهر اگه خانه تلویزیون نبا ، چه جور خانه ای دل ،بمانون .
میرزاجان : زنانه ماشاله تلویزیون های بزرگ و رنگی همه شهریان دارند اما بازم نتانون خانه بمانون مطلب را درست نگیتی
چل گیس : مطلب چی یه میرزا .توهمیشه هرچیز را برعکس ومتفاوت می بینی .اما درآخر حق با تویه
میرزاجان : آدمای امروز ، حوصله خانه ماندن ندارند .دوست دارند همش بیرون بباشون . حوصله خیلی نعمت خوبیه که خیلی کم از آدمان آن را دارند. آدمی باید اهل "حوصله "باشه .بزار از حوصله بگویوم ،حوصله صبر نیست بلکه از جهتی به صبروشکیبایی شباهت هایی داره، .آدم با حوصله با خودش زندگی ها دارد . درحوصله آرامش است .متانت است
چل گیس :
میرزاجان ،به قول خودت وقت صحبته آی تی را قربان که صحبتت گل انداخته؛ بگو از حوصله بگو
میرزاجان :
بزار تی بیره مثال بزنوم تا کمی متوجه بشی .نازنین مرحوم اگر ده روز خانه می ماند بازم خسته نمی شد .می گفتم دایی دتر، اندرون خانه زیاد نمان ، بیا بیرون تا آفتاب خوری می خندید می گفت:یک سال هم اندرون بمانم حوصله ام سر نمیشو .عم قلی این جور راحت ترم ..این حوصله از کجا بیامده جای سواله؟ .اما برعکس خواهر ش متین بانو ، چوب دست گیتی زمین و بیابان درحرکت .می گفتم دایی دتر چه خبر خانه .چرا خانه نمانی می گوت : دوست دارم صحرا بخوابم اما خانه نباشم
چل گیس :
کدخدا عمو یادم بیامد وقتی کش باغ می رفت. محض علف چینی یا آبیاری .انگار کسی باغی میان نیست .آرام وپرحوصله ببا . همچین با داس علف می چید که انگار کسی باغ نیست . انگار کسی علف نمی چینه
میرزاجان :
سوال اینجاست چلی بانو این حوصله از کجا می آیه ؟ تا آنجا که مون فکر بکردم حوصله را باید بدست آورد.حوصله دادنی نیست حوصله یافتنی است .حوصله یه جور کنار آمدن باخود است .آدم با حوصله .با خودش با بیرونش .با شغلش با خانواده اش ...باهمه چیز کنار آمده باحوصله شده است .حوصله را باید تمرین کرد روزها ماه ها.. .تا حوصله داربشوی .وقتی حوصله داربشدی به آرامش می رسی .خودش مرحله ای از آرامشه !!!
چل گیس :
پس امروز خانه می مانوم فسنجان تی بیره درست کنم .کمتر صحرابشوم بهتره
میرزاجان :
چلی بانو منظور من را نفهمستی .انسان روستایی چون با طبیعته بیشتر باحوصله است.انسان روستایی باید دل طبیعت باشه خانه ماندنش جای سواله اما انسان شهری چون مجهز به تکنولوژی است و تکنولوژی باسرعت همه چیز را انجام می دهد حوصله اش سر می رود.
چل گیس :
دارم مقایسه می کنم شخم زمین مان را با تراکتور سه ساعت تمام میشه اما با دو ورزگاو چهار روز زمان می برد خوش آن روزان .
نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتابهای راز آتشفشان ،سیالان ، باغ های هرانک و...
این روزها(قسمت سوم)
میرزاجان :
با هشتادسال سن یاد نداروم عید نوروز وسیزده بدر نداشته بیم .
چل گیس :
خدایی مونو هم یادنمیاد .وچان بماندن قزبین ما اینجا.اهالی هم هرکس سر درخانه خودشان البت خوب کاری بکردند .
میرزاجان :
ننه جان صاحبه ورد کلامش این ببا .دراین عمری چیزها بدیدم که شما ندیدین.آدم جماعت وقتی پیش می رود . خیلی مطلب دستش می آید که فلک بازی ها دارد.
چل گیس :
همی دانوم به دنیا اعتمادی نیست. آدمها آمدند رفتند.همین شارود چقدر طغیان بکرد چقدرآدمان جانوران ودرختان وباغ ها و زمین ها برده .
میرزاجان :
آی خوب بگفتی ، با احتمال زنده ایم .عین شمع در گذر باد ونسیم می مانیم .تا شعله ور می شود باد ونسیم سراغش می آید گلاویز شعله می شود تا خاموش کند و تماشاگر دود وآهش باشد
چل گیس :
تب مالت یادته .سال شصت وچهار چقدر مرداته و زنانه الموتی زمین گیر بکرد.فواد یکسال خانه نشین شد یادته هنوز لنگ می زند .این مرض هر زمان به شکلی درآی یه .کرونا تورونا لامصب ازکدام نتاجه ندانوم
میرزاجان :
بعد همه گیری تب مالت فرض اله می گوت دیگه توان کوه رفتن نداروم . واقعا نتانست .هیچ وقت می کردی فرض اله از کوه دل بکنه .اما تب مالت توانست کوه را ازش بگیرد.
چل گیس :
تب مالت یه فرق داره ادمان را زمین گیر بکرد اما کورونان جان گیره این ویروس خطرناکه تا الان ۳۵ هزارنفر درجهان فوت شدند . اندازه یک شهر انتقام بگرفته خدا دانه چی می شود
میرزاجان :
ما آدمیان درحق زمین جفا کردیم .چقدرکارخانه چقدر الودگی چقدر دست درازی به پرنده وحیوان و جنگل ...آخرش می شه کرونا آخه مورچه خوار هم چیزی یه که خوردنی باشه .
چل گیس :
سال ۹۸ بد سالی به .اولش سیل آخرش کورونا
میرزاجان :
خدا به دادمان رسد
#نوشته :ضیا رشوند
# نویسنده : کتاب های راز آتشفشان ، سیالان ،چنار خونبار و باغ های هرانک
میرزاجان :
با هشتادسال سن یاد نداروم عید نوروز وسیزده بدر نداشته بیم .
چل گیس :
خدایی مونو هم یادنمیاد .وچان بماندن قزبین ما اینجا.اهالی هم هرکس سر درخانه خودشان البت خوب کاری بکردند .
میرزاجان :
ننه جان صاحبه ورد کلامش این ببا .دراین عمری چیزها بدیدم که شما ندیدین.آدم جماعت وقتی پیش می رود . خیلی مطلب دستش می آید که فلک بازی ها دارد.
چل گیس :
همی دانوم به دنیا اعتمادی نیست. آدمها آمدند رفتند.همین شارود چقدر طغیان بکرد چقدرآدمان جانوران ودرختان وباغ ها و زمین ها برده .
میرزاجان :
آی خوب بگفتی ، با احتمال زنده ایم .عین شمع در گذر باد ونسیم می مانیم .تا شعله ور می شود باد ونسیم سراغش می آید گلاویز شعله می شود تا خاموش کند و تماشاگر دود وآهش باشد
چل گیس :
تب مالت یادته .سال شصت وچهار چقدر مرداته و زنانه الموتی زمین گیر بکرد.فواد یکسال خانه نشین شد یادته هنوز لنگ می زند .این مرض هر زمان به شکلی درآی یه .کرونا تورونا لامصب ازکدام نتاجه ندانوم
میرزاجان :
بعد همه گیری تب مالت فرض اله می گوت دیگه توان کوه رفتن نداروم . واقعا نتانست .هیچ وقت می کردی فرض اله از کوه دل بکنه .اما تب مالت توانست کوه را ازش بگیرد.
چل گیس :
تب مالت یه فرق داره ادمان را زمین گیر بکرد اما کورونان جان گیره این ویروس خطرناکه تا الان ۳۵ هزارنفر درجهان فوت شدند . اندازه یک شهر انتقام بگرفته خدا دانه چی می شود
میرزاجان :
ما آدمیان درحق زمین جفا کردیم .چقدرکارخانه چقدر الودگی چقدر دست درازی به پرنده وحیوان و جنگل ...آخرش می شه کرونا آخه مورچه خوار هم چیزی یه که خوردنی باشه .
چل گیس :
سال ۹۸ بد سالی به .اولش سیل آخرش کورونا
میرزاجان :
خدا به دادمان رسد
#نوشته :ضیا رشوند
# نویسنده : کتاب های راز آتشفشان ، سیالان ،چنار خونبار و باغ های هرانک
✍رضا بابایی
🖊ما تربیت نشدیم.
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
🖊ما تربیت نشدیم.
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
چرا ادبيات ؟ماريو بارگاس يوسا جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعهای که کلمات، در متون ادبیاَش پرورده شده و تکامل یافته، حرفهایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان میکند.
جامعهای بیخبر از خواندن، که از ادبیات بویی نبرده؛ همچون جامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتداییاش، مشکلاتِ عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت.
این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد. این آدم، بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
اما مسئله، تنها محدودیتِ کلامی نیست. محدودیتِ فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئلهی فقرِ تفکر نیز هست، چرا که افکار و مفاهیم؛ که ما به واسطهی آنها به رمز و رازِ وضعیتِ خود پی میبریم، جدا از کلمات وجود ندارند.
جامعهای بیخبر از خواندن، که از ادبیات بویی نبرده؛ همچون جامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتداییاش، مشکلاتِ عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت.
این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد. این آدم، بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست.
اما مسئله، تنها محدودیتِ کلامی نیست. محدودیتِ فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئلهی فقرِ تفکر نیز هست، چرا که افکار و مفاهیم؛ که ما به واسطهی آنها به رمز و رازِ وضعیتِ خود پی میبریم، جدا از کلمات وجود ندارند.