هرانک- HARANAK
150 subscribers
135 photos
25 videos
8 files
52 links
یادداشتهایی درباره فلسفه وادب ،فرهنگ
.ضیا رشوند
#کسی که بی خانمان است در نوشتن منزل می کند
Download Telegram
درهوای مادر
اولین پاییز هرانک است که تو نیستی
اولین پاییز که دره الموت حضور معنوی تورا حس نمی کند
اولین پاییز است که از قاب ایوان خانه کاه گلی مان نظاره گر جشن زرد باغ های هرانک نیستی
اولین پاییزاست که تماشای گردو تکان هرانک نبود ی هرچند که سرما بسباری را سوزاند
می شنوی ننه مه لقا پاییز شده است صدای المه به گوش می رسد درختان گردو شلاق پیچ شده اند
اولین پاییز است که فندوق چین باغ مان نبودی .فندوق ها لای برگها مخفی می شدندودرهرآمدوشد باغ پیدایشان می کردی
ننه مه لقا جالیزها ی باغ مان بی تومکدرند وطراوت ندارند
ننه مه لقا ای مادر ای استاد مهرمهربانی؛ ای چشم انداز خیر و نیکی من در نظرگاهم تورا کم ندارم .
ننه مه لقا پاییز شده است وقت لوبیا چین است .وقت سنجدچین است باغ ها منتظرند تورا اولین بار نمی یابند
ننه مه لقا پاییز را دوست داشتی می گفتی آفتابش درنیامده فرو می نشیند .می گفتی پاییز پریشان حال است در مرز بودن و رفتن است .سردرگم است
کهری جودشت زمین
میرزاجان :
چل گیس بانو برایت کهری چیده ام .بگو کجا برایت کهری چیده ام .جودشت زمین .چوبدستی به دست یواش یواش بالا رفتم تا جودشت رسیدم .آن دو درخت کهری دوقلوی مان که درسایه اش سالها صبحانه و ساعت دهی خوردیمو علف و گندم چیدیم .امروز ویرم گرفت بروم آنجا دوکهری را ببینم و ازش کهری بچینم .موقع راه افتادن دودل بودم که اهالی نبینند بگویند کجا می روی از ملادره راه افتادم .تا کسی نبیندم .می دانی چل گیس بانو فضول آدم زیاده یه وقت دیدی منتشرکردند میرزا عقلش تکان خورده چرا چون دیدیم سمت جودشت زمین می رفت .آدمیزاد همینه .می بینه تفسیر می کنه برداشت می کنه اما واقعیتراونی نیست که می گویند
خلاصه چل گیس بانو کاچ گرفتم از ملادره بالا رفتم .یادش بخیر سالها ملادره چقدر تنگرس بردم جهت حمام آبادی .نفت نبود الان برکتی خدا بوته تنگرس قد آدم .
چل گیس بانو دو درخت کهری مان خیلی بار آورده ایزار را پهن کردم و پرش کردم می دانم کهری را دوست داری اما زیاد نخور دل درد می گیری
چل گیس بانو بیا فردا دوتایی برویم کهری بچینیم بدهیم شهر بچه ها بخورند اون همه نعمت حیفه نفله شود
سایه کهری نشستم زمین های جودشت پر از خارشدند دیگر کسی از اهالی گندم و جو نمی کارد .کجا رفتند روزهای خوب جودشت زمین .
چل گیس بانو نگو بی ربط حرف می زنم .جودشت زمین غمگین بود کهری درخت بار داشت اما غمگین بود می فهمی چه می گویم
وقتی خانه والدینم را ترک کردم گریه نکردم.وقتی گربه ام مرد گریه نکردم.وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم. حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم..اما....
اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت باتردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می کردم.از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود ما بودیم و یک خانه گرد و آبی با خودم گفتم انسان ها برای چه می جنگند...؟انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره ی زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من باتمام وجود اشک ریختم.

نیل آرمسترانگ
کهری نودر زمین (قسمت ۲)
میرزاجان
چل گیس بانو برایت کهری چیدم .بگو کجا برایت کهری چیدم .نودر زمین برایت کهری چیدم .
چل گیس یادش به خیر گندم چینای نودر زمین .یادش به خیر علف چینای نودر زمین .لوک علف بود قطار میشد بر زمین ها .از زمین مان می شد همه لوک علف اهالی را شمرد اینکه مش مهدی امروز چند لوک چیده ؟داریوش افلاطون مش دوستی وحبیب عمو چند لوک علف چیدند؟
چل گیس بانو یاد نی زدن مش مهدی افتادم خدابیامرز وقت ساعت دهی زیر کهری دار نی می زد .صدایش درنودر می پیچید .اهالی دست از علف چینی برمی داشتند گوش گوش می شدند که درنی رازی است پیامی است می نشیند برجان آدمیزاد .مش مهدی که نی می نواخت همه نودر زمین مملو رقص و شادی می شد .علف ها کنگرها ورلون ها تنگرس ها کهری ها سنگ ها ....رقصان و شادان می شدند
چل گیس بانو برایت کهری چیدم بگو کجا برایت کهری چیدم ؟
کهری میوه پاییز است .حلاوت پاییز دارد اگر به مون بگویند پاییز چه طعمی است می گویم پاییز تلفیقی از طعم کهری و کندوس و انار وکدو چغندر است.
چل گیس بانو سوالی ازت دارم آیا می شود پاییز را بی کهری انار و کندوس و تادانه و کدو وچغندر تصور کرد .محال است .اینهاست که پاییز را نوید می دهند.
چل گیس بانو پاییز حتی آفتابش چسبناک است دوست داری گوشه ایوان خانه آفتابگیر بنشینی و جان و تنت رابه آفتاب بسپاری.خودمانیم گرمای پاییز به دل می نشیند گرمای پاییز متعادل است .یادش به خیر صاحبه مرحوم دختر دایی هروقت پاییز می شد گوشه ایوان زیلو را می انداخت ودوش آفتاب می گرفت خدابیامرز یکی ودو نخی سیگار می کشید دود وابر سیگار که اوج می گرفت شروع می کرد شعرخواندن .
بوره غافل نچر درچشمه ساران
هرآن غافل چره غافل خوره تیر
بعد می گفت هرانک دیگر به درد نخوره می گفتم دای دختر چرا؟ می گفت : دوستان همه برفتند تنها بماندم .راست می گفت دای دتر .هیچ چیز هلاک کننده تراز تنهایی نیست .همین که احساسش دستت دهد خطرناک است .
چل گیس بانو برایت کهری چیدم بگو کجا چیدم .
چل گیس بانو محض خاطرت کهری چیدم می دانم چقدر کهری دوست داری .
چل گیس بانو ....‌
ادامه دارد
نوشته : ضیا رشوند
# کتابهایم :مجموعه داستان های راز آتشفشان سیالان چنار خونبار باغ های هرانک و یادداشت های معنوی
کهری نودر زمین (قسمت ۳)
میرزاجان :
چل گیس بانو ،برایت کهری چیدم بگو کجا کهری چیدم .حدس بزن اگر می تانی .انسان درحدسی که می زند هیچ وقت به درستی حدسش مطمئن نیست .فقط حدس می زند وقتی درست درمی اید خیلی خوشحال و مغرور می شود .خیلی عجیب موجودی است آدمیزاد.
چل گیس بانو برایت کهری چیدم . از نودر زمین برایت کهری چیدم . این "کش زمین "را خدابیامرز" کدخدازیور" به ما داد. قواله اش پسین خانه است انگار همین دیشب بود منزل کدخدا زیور زیرکرسی لم داده بودم .گفت خالقلی دیمزار نودر را می خواهم به تو بدهم .باتو راه میایم .تو جوانی رویش کارکن .صدمن گندم وجو می دهد .تو از تبار خودمانی به کس دیگر زمین نمی دهم .شب آمدم خانه هاج واج بودم یادت هست چل گیس بانو موضوع را باتو درمیان گذاشتم که کدخدا زیور اینجور گویه .توهم خیلی خوشحال شدی گفتی اون زمین بارها گندم چینا برفتم همه اش آرزو داشتم که همچی زمینی داشتیم .تا صبح ازخوشحالی خوابت نبرد .دم صبح دوگاو ویه کولی بره را بردم پیش کدخدا زیور .گفت یعقوب اینهارا ببر امسال زمین را بکار .هیچی ازت نمی خوام بیین زمین خالقزی باب دلت هست بعد خالقزی قیمت زمین را ازت می گیرم .مک ومال را برگرداندم .گفتی :کدخدا زبور پشیمان شد؟گفتم :نه گفتی :پس چرا برگرداندی ؟ موضوع را گفتم .خوشحال شدی
چل گیس بانو یادت هست کشت اون سال نودر زمین .گندم وجو غوغا کرد .۱۵۰ من گندم و جو کلی کاه برداشت کردیم کدخدا زیور سر خرمن آمد مبارکا گفت .از" اکشس زمین" انگور چیده بودم یه خوشه دست گرفت دانه دانه میل کرد وبه به می گفت .خوشه انگور دیگر تعارف کردم .گفت .دیگر نتانوم .پیری وپرهیزی .گفتم کدخدا گندم نصف مال من، نصف مال تو. خدا برکت بدهد .کدخدا راضی باش .اخم کرد وگفت : زحمت زمین را خالقلی تو کشیدی من چه حقی دارم .گفتم زمین مال توهست .کدخدا قواله زمین را سمت من حواله کرد .که هر زمینی صاحب خودش را می خواهد من این را هدیه دادم به تو و چل گیس .

چل گیس بانو ، هرگوشه این آب و خاک سرگذشتی داره که حکایت آن بعضی ندانی و بعضی بدانی . همین قدر دانم که تو دوست داری بشنوی .دوست داری حرف بزنم .تو چای بریزی برام و بگویی میرزا مطلب ازدستت نرود .ومن حکایت گویم
چل گیس بانو .سماور که قلقل کنه یعنی زندگی جاریست .
مطلب ادامه دارد.........
نوشته : ضیا رشوند
کتابهایم : مجموعه داستان های( راز آتشفشان ۱۳۸۰،سیالان۱۳۸۷ چنارخونبار۱۳۸۵ باغ های هرانک ۱۳۹۶یادداشتهای معنوی ۱۳۹۱)
کهری نودر زمین (قسمت ۴)
میرزاجان :
چل گیس بانو ،برایت کَهری چیدم .بگو کجا برایت کهری چیدم ؟ نودر زمین برایت کهری چیدم .از آن دو درخت زالزالک دوقلویمان .همان ها که آبش دادیم و بزرگش کردیم .بسیار ته مانده آب کوزه را به پایش ریختیم .البته درخت زالزالک یا به قول ما الموتی ها کَهری دار .درخت کوهستان است هم طاقت سرما دارد هم کم آبی .رشدش کم است ده سال طول می کشد تا بار دهد اما به بار که نشست کهری سالها خواهد داد.
چل گیس بانو ، از خاطراتی که نودر زمین بر من گذشته است برایت می گویم .انسان بیشتر خاطره هست . انسان هرچه که باشد گرفتار گذشته اش هست .نمی شود از گذشته رها شد .چه بخواهیم چه نخواهیم گذشته با آدمیزاد همراهه .خودرا برآدمیزاد تحمیل می کند .همین قدر دانوم که انسان خاطره به اضافه حال روزش به اضافه آرزوهایش هستش .به عبارتی آدمی کمی گذشته بیشتر حال وکمی آینده است .
چل گیس بانو .غروب بود .چهارلوک علف آماده کرده بودم تا بار قاطرمان کنم .همیشه وقت علوفه بار، پا نمی داد مجبور بودم میخ طویله را محکم به زمین بکوبم تا اگر رم نکندو در نرود. آن روز گو یا یادم رفته بود. تا بارعلف را روی دو زانوی پایم بلندکردم .بی صحاب قاطر رم کرد چه رمی .هیچ کس جز من نودر صحرا نبود .تاریک سو بودوقت تاختن قاطر .وقت اذان بود.قاطر خیز برداشت سمت "جور نودر" کاچ برداشتم. از پی اش گسیل شدم .تا نزدیکش می شدم فری می کرد وبادی دماغش می انداخت یهویی در می رفت .گویا قاطربنای تسلیم شدن وکنار آمدن نداشت . خسته ونا امید از پی اش رفتم .دسته" علف گوشی" گرفتم وبلند نازش دادم .سوت نازکش برایش نواختم .همی نزدیک شدم بازهم فرار بر قرار ترجیح داد.
لج کردم همانجا ایستادم .گفتم شاید آرام بگیرد وبیاید . دیگر نای رفتن نداشتم .با خود گفتم .دارد شب می شود .خدا یا رحم کن قاطر م سودای تاختن دارد هوس تاختن دارد .افسارکش بودن مجال تاختن را از قاطر گرفته است . سیفور مرحوم می گفت .گاهی باید قاطر و اسب را تو صحرا رها کرد تا بتازند وقت افسارکش سودایی تاختن نشوند . شب می شد و قاطر هوس تاختن داشت .ازجایم بلند شدم پی قاطر دویدم .نزدیکتر می شدم دورتر می رفت "سر مالگاه" امان اله مرحوم قاطر دور گرفت دایره اش وسیع ترشد مالگاه را چرخیدو چرخید باز چرخید و....نزدیک ترشدم یکهویی رم کرد .اخ تفی کردم روانه شدم .شب داشت حضورش را اعلام می کرد .چتر سیاهش گسترده تر می شدبه جز من از هرانکی جماعت کسی نودر زمین نبود .واهمه ام وربرداشت . وهم برجانم نشست.شغالان نودر . اگر گروهی بیایند قاطر رو حریف اند.از سراشیبی زمین کدخدا رجب گذشتم .صدای ساز و دهل در دره "جورنودر" طنین افکن بود.گوش گوش شدم .ای خدا نودر وبساط عروسی . کنجکاو سمت دره روانه شدم قمیش ها در تندباد کوهستان خش عجیبی داشتند لای قمیش بوته ها بساط عروسی بود اوشانان فریاد می زدند
میرزا میرزا رقص یالا یالا
اوشانان با قدکوتاه وپنجه پای برعکس شان دوره ام کردند .قاطر هم پوزه بر قمیش زار گذاشته بود ومی چرید
از شما چه پنهان رقصیدم.ترسان رقصیدم . آهنگ رزمی می نواختند با یک پری چوب رقص کردم حتی چوبش را شکستم .اوشانان خواستند تلافی کنند بزرگترشان که تاج خاری برسر داشت مانع شان شد میرزا مهمان ماهست . بزرگتر اوشانان روبه من کرد و گفت .آمدن قاطرت به اینجا کارما بود پیغامی دارم برای اهالی که این دره "جور نودر" قرق و اتراق گاه ماهست . کسی از هرانکی جماعت روز این طرف ها نیاید اب دره نخورد. گفتم چشم اطاعت می کنیم .قاطر سوارشدم خیز برداشتم سمت آبادی. سر راه گله شغال ها پی مان گرفت کل صحرا شد زوزه شغال .اما قاطر را تازاندم و باهزار دردسر به آبادی رسیدم فردایش پیغام اوشانان به اهالی رساندم" یک دریک "جواب دادند:
- میرزا جان مزرتی شدی برو برای خودت دعا بگیر .
ادامه دارد.....
#نوشته : ضیا رشوند
#کتابهایم : رازآتشفشان ،سیالان ،چنارخونبار ،باغ های هرانک ،یادداشت های معنوی
شب
درپناه تکنولوژی انسان ها دیگر شب ندارند.انسان های تکنیک زده تجربه شب را ندارند. شب این اقلیم ظلمانی قرن هاست برای انسان شهر نشین رخت بر بسته است .شب ،تجربه شب .بی شک تجربه انسان قبل تکنولوژی بوده است .وقتی شب حضورش را اعلام می کرد .حضور شب در کورسوی شمع و فانوس و لامپا خودرا محکم مطرح می کرد. همه جا تاریک و ظلمانی .همه جا شب .شب اندرشب . درپس تاریکی شب سکوت مطلق برقرار می شد .تجربه سکوت ،هم هدیه شب بود خودرا برانسان گذشته مطرح می کرد.سکوت شب لخت و عریان خودرا می نمایاند .ودرپس این سکوت ها اندیشه ها و معرفت ها ومعنویت ها قلیان می کردو عرفان وعشق زاده می شد .
الان برای تجربه کردن شب باید به روستایی گریخت که از نعمت برق و تکنیک بی بهره است .آنجا می شود شب را وهم شب را ،سکوت ناب شب را ،تجربه کرد.که شب این گستره ظلمانی چه نعمتی بوده است که از دست رفته است .که از دستش داده ایم
من به لحاظ روستایی بودنم تجربه زیست شب درکودکی ونوجوانی را داشته ام . صادقانه بگویم تجربه منحصربفردی است .شب که حضورش را بردره الموت اعلام می کرد همه چیز در پوشش سیاه شب مبهم وراز آلود جلوه گر می شد .مزرعه باغ کوه کوچه خودرا درپس شب نا آشنا مبهم راز آلود مطرح می کرد. سکوتی بر آبادی حاکم می شد که غیرقابل باور بود .هرچند پاس سگی بانگ خروسی خروش شارود سکوتش را برهم می زد اما خود جزیی از بانگ شب بود اواوی گرگ نوای جغد قشقرق ناگهانی کلاغ درباغی دور بانگ شب بود.باخود وهم می آورد که شب است .باید تسلیم تاریکی شد تا نور طلوع کند واین خود انتظار شیرینی بود.حرکت در حکومت شب غبرممکن بود.هرلحظه احتمال حادثه هولناک می رفت وتنها امن خانه بود وکورسوی شمع و فانوس ونجواهای عاشقانه وعارفانه
که هدیه شب بود.
# نوشته: ضیا رشوند
کهری نودر زمین (قسمت ۵)
میرزاجان :
چل گیس بانو برایت کهری چیدم .بگو کجابرایت کهری چیدم ؟ نودر زمین برایت کهری چیدم . کهری که دندان می گیری دوست داری حکایت بگویی نهیب بزنی برجان حکایت و سوال کنی چرا اینجور شد چراآنجورنشد؟
چل گیس بانو ،شبهای پاییز بی قصه و خاطره نمی گذرد .تلویزیون را خاموش کن .چه بلایی است این تلویزیون .هی حرف زنه هی نشان دهد .همه چیز را افشا کنه دیگر انسان از دست نشان دادن این جعبه امان ندارد دیگر انسان حریمی ندارد همه چیز خبر . همه چیز برملا و آشکار.....
چل گیس بانو ، برجعلی مرحوم می گفت" نودر زمین" گوسفندچرانی می کردم. زیر سایه کهری" کیل زمین "خوابم برد .بیدارشدم ، دیدم گوسفندها یم نیستند.دور و بر را کاویدم . گوسفندها جایی دور رفته بودند راه افتادم "جویر نودر" را رد کردم نزدیک " الوبن" رسیدم دیدم یک پری مشغول گوسفند چرانی گوسفندانم است .پری به معنای تمام پری بود .زیبا .
گفتم :برجعلی چرا پرت و پلا حرف زنی حتما خواب دیدی قسم خورد واقعیتی بود که دیده است .
چل گیس بانو "نودر زمین " فقط زمین ما نیست .جن وپری هم برای خودشان دراین نودر زندگی دارند .اگه آن روز قاطرمان رم نمی کرد و بساط عروسی اوشانان نمیدیدم گفته برجعلی را باور نمی کردم . نودر زمین باطنی دارد که کمتر خودش را به ما می نمایاند کمتر خودش را نشان می دهد .درباطن نودر زمین رازها است . فکر می کنم به همان میزان که نودر زمین مال ما هست مال "ازما بهتران "است .البته من این قول از مابهتران را قبول ندارم .من که بساط عروسی وقیل و قالشان دیدم آدمیزاد خیلی سرتر است خیلی برتراست .اما اینکه با قدرتشان قاطر را سمت شان می برند .این جای بحث دارد.گاهی درقالب گربه درمی آیند گاهی سگ این توانایی را ما آدمیان نداریم .نریمان می گفت .غروب دم بیل را درجان نهرآب باغ فرو کردم صدای آخ اوشانان را شنیدم .اوشان گفته بود نریمان چرا بسم اله نگفتی؟با بیل زدنت کمرم را شکستی . اینهارا که آدم می شنود مو تنش سیخ می شود چل گیس بانو .این جهان دو گونه است ظاهری دارد و باطنی . قول است یکسال تمام لوک علف های هرانک رو تمام از "نودرزمین "باخود بردند و پس ندادند .کینه هم اوشانان بکنند دست شان بالاست می شنوی چل گیس بانو چه می گویم .حرف حرف می آرد .حرف حرف را بیرون کشد .ننه صاحبه مرحومه گربه سیاهی داشت که همیشه همراهش بود وقتی می خوابید اوهم دم لحاف خروناز می کشید.ننه مرحومه می گفت یه شب بی هوا بلندشدم دیدم گربه سیاه نیست کنجکاو شدم کجا رفته می بیند گربه دختری زیبا ی بلندبالا شده دارد سر ایوان کتلان نخ ننه را می ریسید.کتلان می چرخید و تا پایین کوچه می رفت .ننه بعداون ماجرا مریض شد دیگه ازخانه وسرایش می ترسید .دیگه نرفت که نرفت.اما گربه ولش نکرد همراهش بود. وقتی هم فوت کرد سر مزارستان ناله ای کرده وگربه متواری شد .اهالی شاهدند. چل گیس بانو می دانی چه می خواهوم بگویم .ننه صاحبه دوست داشت گربه سیاه همان گربه سیاه باشه وقتی دیده گربه سیاه در غیاب او دختری شده آدمیزاد شده ترس ورش داشته که نتانست باور کند .وحشت اورا فرا گرفت ودرخانه امنش نماند.مطلب من هم چلی بانو همینه این همه حکایت وافسانه بشر بگفته .اگر آن حکایت ها واقعی بشوند بشر تحمل نخواهد کرد .چقدر در حکایات گذشتگان شغال ها حرف زدند چقدراز زبان شغال حرف زدیم وشعر گفتیم .همین حالا که داری می روی" نودر زمین" شغالی سر راه مان به زبان آدمیزاد باتو صحبت کند سکته نکنی خیلی مردی .
مطلب ادامه دارد
#نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتاب های : رازآتشفشان چنارخونبار سیالان باغ هاز هرانک و یادداشتهای معنوی ....
نزدیک شب یلداست و شب داستان می طلبد .داستان سوتک از کتابم با صدای خوب دوست خوبم درگاهی خدمتتان👆👆👆
قدم از تو،
قسم از من...
تو قدم بردار برای رسیدن
من قسم می‌‌خورم برای ماندن،
آنگاه من به تو می‌رسم
و تو برای من می‌مانی.
#نیلوفر_جانعلیزاده‌
#کافه شعر
گاهي حس خوب ونمكين نوشتن به سراغم نمي آيد.نوشتن گاهي كوچ مي كند وآدم را تنها مي گذارد .اين حالت بارها برايم اتفاق افتاده ،اما هربار بعد از وقفه اي ، نوشتن پديدار مي شود. دراين وضعيت هاي ننوشتن ، بيشتر به مطالعه پناه مي برم .سعي مي كنم در وضعيت ننوشتن بيشتر بخوانم و بشنوم .اما ننوشتن براي من و امثال من دردناك است .بقول انديشمندي كسي كه خانه اي ندارد درنوشتن سكني مي گزيند.اين آگاهي از بي خانماني و سردرگمي است كه مارا به نوشتن وامي دارد.گويي نوشتن تسكيني است بر اين حجم گسترده بي پناهي انسان كه تا كمي از درد بودن بكاهد .
شمس لنگرودی : دوران جریان سازی شعر تمام شده است/هنر جهان امروز سینما و موسیقی است

🔹برخی فکر می‌کنند حافظ سیاسی بوده در حالی که او به نوعی از ناملایمات می‌نوشت و به تعریف امروزی شاعری سیاسی نبود. روزگار حافظ حتی با روزگار مولانا هم فرق می‌کرد یعنی پای حافظ بیشتر در دربار بود و پایگاه مولوی در خانقاه. پس طبیعی است که حرف و جنس شعر مولانا به مردم نزدیک‌تر باشد و همین‌طور هم هست.

🔹بعد از سال 57 مسائلی که در شعر منعکس می‌شد، به خیابان می‌ریخت. مردم آرزوهایی داشتند که به خیابان می‌آمد و شکلی واقعی به خود می‌گرفت اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که به این سادگی‌ها هم نیست که شعر بتواند آن کارکردی را که آنها مدنظر دارند عملی کند.

🔹قداست شعر از دهه پنجاه کم‌کم رو به افول گذاشت.

🔹چند شب پیش فیلم جوکر را دیدم. مسلماً ما صدها شعر بهتر از «جوکر» می‌توانیم بنویسیم اما صدای غالب با جوکر و سینماست و دوره‌ای نیست که شعر جریان‌سازی کند. امروز صدا به صدا نمی‌رسد. جمع‌بندی اینکه کار هنر، جبران زندگی ناقص، ناشده، ناتمام و صدمه دیده است./ ایران
درباره دو پاپ
دکتر اکبر جباری

چند روز پیش فیلم (TheTwo Popes) "دو پاپ" را که درباره انتخاب پاپ فرانسیس و زندگی نامه ی پیش از پاپ شدنش بود دیدم، دیروز هم صحنه ای از برخورد تند پاپ با پیر زنی که دستش را کشیده بود.
همزمانی این دو فیلم برایم جالب بود. در فیلم سینمایی "دو پاپ" تصویری مهربان، مصلح، منطقی و دوست داشتنی از پاپ میبینیم. ولی در فیلم واقعی چند روز پیش، پاپی نامهربان و کم تحمل. البته پاپ، فردای این صحنه ی نامهربانی با یکی از مریدانش، عذرخواهی کرد، ولی همچنان در ذهن بسیاری از مردم و احتمالا کاتولیکها، این سوال باقی ماند که چرا پاپ مثل بقیه مردم، چنین واکنشی نشان داد؟ مگر او نباید با بقیه مردم فرق داشته باشد؟ خاصه آنکه او پاپی است که در زندگی اش به مردمی بودن و ساده زیست بودن اشتهار دارد.
مساله دقیقا اینجاست که ما فکر میکنیم در هر دو فیلم، با یک پاپ روبرو هستیم. در حالیکه اینطور نیست، پاپ فیلم سینمائی(دو پاپ) پاپ پیش از قدرت و مقام پاپی است. ان فیلم احتمالا اغراق ندارد. احتمالا پاپ فرانسیس، پیش از پاپ شدنش، همانقدر مهربان، ساده زیست و سالم و پاک بوده، اما فرانسیس بعداز پاپ شدنش، دیگر دقیقا همان ادم سابق نیست. اب و هوای قدرت و جایگاه، هیولاساز است. نمیخواهم بگویم پاپ به صرف کشیدن دستش و تلخی با یک زن، هیولا شده، اما اگر مناسبات قدرت و ثروتی که پاپ فرانسیس در آن افتاده را لحاظ کنیم، پس زدن دست یک پیر زن، چیز خیلی کوچک و بی اهمیتی است. مناسبات قدرت و ثروتی که میتواند هزاران مرد و زن را به فقر و فلاکت بکشد.
من در سفری که سال ۹۵ به رم و واتیکان داشتم، از نزدیک بطور اتفاقی پاپ را دیدم. در حیاط کلیسای واتیکان، مشغول قدم زدن بودیم که پاپ فرانسیس، ناگهان در بالکن طبقه بالای ساختمان کلیسا ظاهر شده و شروع میکند به سخنرانی. مردم به وجد امده بودند، اما برای منی که چنین صحنه هایی را در دین و تاریخ و رهبران مذهبی خودمان بارها و بارها تجربه کرده ام، چیز مهمی نبود! انچه برایم اهمیت داشت، شکوه و جلال و جبروتی بود که واتیکان و پاپ داشت. پشت دیوارهایی بلند، صاحب یک امپرواطوری باشی و هر از گاهی در میان خلق الله ظاهر شوی و تفقدی بکنی و چند جمله اخلاقی صحبت کنی، حالم را بهم میزند. فرانسیس قطعا پیش از رسیدن به مقام پاپی، مرد آزاده، سالم، ساده زیست و روشنفکری بود، اما حالا فقط "پاپ" است. آب و هوای مقام معظم پاپی، هیولا ساز است. فرشته هم که باشی، این آب و هوا، هیولایت میسازد
حتّی اگر
مامور گاز باشد
یا متصدّی قبض آب و برق
باز هم خوب است ...
من
با شنیدن صدای زنگ
زنده ام
#امیر_اسدیان
برف که می بارد
برف که می بارد خیالات درمن اوج می گیرد .خیال درخیال می شوم .موجودی خیالی که هوس نوشتن از برف وخیالات برفی دارد .
برف که می بارد دوست دارم الموت باشم سپیدی شاه البرز سیالان کوه خشچال وتخت سلیمان را به تماشا بنشینم .
برف که می بارد دستانم برای گرفتن کاچ بی تابی می کند که روانه کوه بشوم دربرف فروبروم هی خودم را بالا بکشم بروم بالا تا انبوه ابرهای لاپیچ پراز خیال های رنگین بشوم
برف که می بارد
دوست دارم زیر کرسی روبه پنجره خانه کاه گلی مان گردکوه برف اندو د رابه تماشا بنشینم و تخیل کنم .داستان ببافم وبسازم .
برف که می بارد هوس پارو کردن برف بام خانه کاه گلی هرانک درمن متبلور می شود .پاروهای کنج ایوان عطش تماس برف دارند .پاروهای به یادگارمانده از پدر شوق دیدار برف دارند
برف که می بارد جنگل حورس روبروی خانه گلی مان مملو از راز می شود. جنگل حورس با تلمباری برف هایش چشم انداززیبایی می سازد که تا بهاران دربرابردیدگاه هر الموتی است
برف که می بارد آواز خوشخرام کبکان قشنگ الموت دردامنه های "خورتو کوه "طنین انداز می شود وشکارچیان جوان و پیر الموتی را به وسوسه می افکند تا درخیالاتشان لذت فسنجان با گوشت کبک را تجربه کنند
برف که می بارد شاه رود بیصدا می شود حضور برف انعکاس صدایش را به یغما می برد توگویی شاهرود همیشه بیصداست .همیشه آرام است .
برف که می بارد" میان کوه " برایم مملواز اسطوره می شود دیوان هولناک با همدستی تندرهای مهیب آسا برفراز میان کوه امدانی هارا به مبارزه می طلبد .چه قدر از میانکوه داستان دارند .چه زیبا از میانکوه قصه می سازند
برف که می بارد همه چیز در الموت دوست داشتنی وبی نهایت زیبا جلوه می کند.
برف که می بارد ........
نوشته : ضیا رشوند
نویسنده کتابهای داستانی : راز آتشفشان چنارخونبار سیالان باغ های هرانک و........
با تاسفی عمیق می گوید :
همه چیز تغییر کرده حتی برف باریدن های این روزهای زمستان قزوین با برف باریدن های بیست وسی سال پیش شهرقزوین فرق دارد .برف که می بارید باخودش برودتی می آورد که سرها درگریبان می شد و برف هفته ها تا بهار مهمان کوچه ها ومحله ها می شد این روزها برف نیامده آب می شود محو می شود.گویی جان زمین عطشی دارد که برف را می بلعد .
می گویم :
موافقم .همه چیز در همان مفهوم "تغییر " خلاصه می شود کره زمین تحت هجوم بی رویه تکنولوژی درتمامی عرصه شده است .زمین درعمر پنج میلیاردی خویش دوران متفاوتی را تجربه می کند که تازگی دارد. گرمایش زمین همان محصول تکنولوژی است که دستاورد نبوغ بشری است .هرچه تکنولوژی زده می شویم طبیعت ناسازی اش را شروع می کند .دیگر زمستان زمستانی نمی کند .دیگر آب آب صاف نیست دیگر هوا هوای جانبخش نیست .ردی از آلودگی دراصلی ترین عنصر حیات - آب و هوا- دیده می شود وبرای انسان امروز چالشی بزرگ شده است .چیزی که قرن ها برای انسان بدیهی و فراوان پاک می نمود بدل به آلودگی شده است واین تراژدی است .
انتشار کتاب رمان نامه های آلی را به دوست فرهیحپخته فریاد ناصری تبریک می گویم. نویسا همواره .🌺🌺🌺
گاهی حس خوب نوشتن کوچ می کند .نمی دانم کجا کوچ می کند اما همین قدر می دانم جای دوری می رود که گرمای حسش احساس نمی شود.
گاهی حس خوب نوشتن تنهایم می گذارد و مرا همراهی نمی کند .یارغارم نمی شود .
دراین سالها سعی کرده ام از سیاست ننویسم وننوشته ام مرا با آن کاری نیست ونخواهد بود . حوصله قشقرق وهای و هوی وزنده باد ومرده باد سیاست را دوست ندارم .درسیاست همه چیز سطحی است و مملو از اغراق است .
اما ازفلسفه وادبیات و علم وعرفان تا توانسته ام نوشته ام وخوانده ام ومی خوانم چه اینکه از ادبیات به فلسفه پلی زده ام که بیابان بی انتهای چرایی است . سوال اندر سوال .که فیلسوف درپی جواب دادن به سوالات نیست بلکه سوالی تازه روحی تازه درکالبد اندیشه د
می دمد وجهان را پرازمعنا می سازد
دراين روزهاي شوم ، كه ويروس كرونا فرمان مي راند .به ناچار بايستي خانه نشين شد .ضمن رعايت موازين بهداشتي .با كتاب ها آشتي كنيد .كمي شعر كمي داستان كمي فلسفه براي كاهش اين روزهاي وحشت تسكين خوبي است. يادمان نرود زندگي كوتاه است و فرصت اندك . زندگي و لذت زندگي را درهمين گذران حال بجوييم . اكنون زيستن فلسفه زيستن مان باشد .حال ياب باشيم .حال خواه باشيم .از دور باطل گذشته و آينده رها بشويم كه آن و حال ابدي است . درحال زيستن است كه جهان با تمام ظرافت هايش برما رو مي كند خودرا نشان مي دهد .درحال است كه مي توان خود زندگي بود .درحال است خود زندگي مهمان ما مي شود .وچه مهمان خوبي .مهمان بانجابت زندگي ،گرچه تلخي دارد اما شيريني هايش نسبت به تلخي هايش بي شمار است. اندك چاشني تلخي براي يادآوري هست كه معجزه زندگي را دريابيم قبل از آنكه پايان يابد