هرانک- HARANAK
150 subscribers
135 photos
25 videos
8 files
52 links
یادداشتهایی درباره فلسفه وادب ،فرهنگ
.ضیا رشوند
#کسی که بی خانمان است در نوشتن منزل می کند
Download Telegram
جهان داستان
هر رمان یا مجموعه داستانی که نوشته می شود خلق جهانی است که نویسنده خواننده اش را دعوت به دیدن و خواندن آن می کند .
جهان داستان با تمام حوادث و شخصیت ها و بالا و پایین شدن هایش آفریده قوه تخیل و تجربه زیسته نویسنده اش می باشد جهان متعلق به نویسنده .این تعلق از این بابت است که درنسبت خواننده با متن آنچه که مهم جلوه می کند متن ومحتوی متن است . متن به مثابه متن خودرا برای خواننده مطرح می کند .این مواجه است که خواننده را وارد جهان داستان نویسنده می کند. واو با تمام جزییات داستان همراه می شود اینکه از برآیند کار راضی باشد یانه ربطی به نویسنده ندارد. اما وقتی کتاب رمانی مورداستقبال مخاطب واقع می شود به مفهوم فلسفی این پیام را دارد جهان داستانی نویسنده برای خواننده جذاب و همه فهم است . اگر داستان باردیگر شهری که دوست می داشتم نویسنده نادرابراهیمی پرفروش است هنوز خواننده دارد هنوز کتاب تازه است خلق فضای عاشقانه ای است که راوی با مرور خاطرات، دلداده اش هلیا را صادقانه دوست دارد .واین تجربه عاشقانه دوراز دسترس نیست .بلکه با زمینه زیست ایرانی آشنایی دارد.خاطرخواهی های دو جوان روستایی دختر وپسر بیشتر از این سنخ است .
بنابراین جهان داستان با نوشتن کتاب به اشتراک گذاشته می شود .با چاپ مجدد رمان این جهان گسترش می یابد و خود بنای فرهنگ جامعه می شود .اما اگر اثری داستانی با استقبال مواجه نشود جهان داستان نویسنده ناگشوده می ماند واین برای نویسنده گان درد آوراست که نتوانسته خودش وجهانش را به اشتراک بگذارد.
نیامدن هایت
به راه وی تا سحر ماندم، ژاله افشاندم، او نیامد
به امیدش با نوای دل، نغمه ها خواندم، او نیامد
نیامدن ها انتظارهای شگفت آفریده است .نیامدن ها همیشه انتظار آفرین است .چرا نیامد ؟ چی شد نیامد؟ اگر می دانست چقدر طالب دیدارم می آمد .اگر می دانست که چقدر بی تابم حتما میامد .بازهم شک برمن مستولی شد .بازهم تردید م گرفت .چرا وقتی نمیاید مردد می شوم مشکوک می شوم اوکه می گفت حتما میایم .حتما را چندبار تکرار کرد.
امید دل من کجایی
سحرشد چراپس نیایی
از صبح که بیدار شدم‌ حیاط را رفت و روب کردم .باغچه را آب دادم .گل هارا هرس کردم .یک سبدحصیری گلابی و سیب از درخت حیاط مان چیدم وحسابی شستم روی میز گذاشتم . دوتا کتاب برایش خریدم .کتاب های فلسفی که از همه کتابها دوستتر دار د بقول خودش فلسفه .دانش دانش ها.
چرا نیایی که بی تو نالانم
آتش عشقت زد شرر به جانم
پرده هارا کنارزدم تا اتاق ها به هوای آمدنت نور و هوا بگیرند . غذایی را که دوست داشتی بارگذاشتم .نوشیدنی که دوست داری درست کردم .اووه ...اگر بدانی چه کارها برای حضورت کردم . وقتی میایی چه بگویم حضورت شگفت انگیز است .حضورت مهرآفرین است .حضورت زندگی بخش است.آی زندگی ام کجایی
شب تارم مهرافشان‌ تویی تو
به گلزارم گل خندان تویی تو
دقایق چه کند عبور می کنند .خیلی کند .مرده شور این دقایق کشدارهزار ساله را ببرد .خوب من منتظر زنگ موبایلم .منتظر زنگ تلفن خانه ام .منتظر رسیدن پیامک آمدمت هستم .منتظر جلوه گری قامتت بر دروازه خانه هستم
زقلب بی تابم چه خواهی
به چشم بی خوابم نگاهی
این بارم مثل بارهای دیگر نیامدی اینبارهم خلف وعده کردی .این بارهم سلامی نگفتی .اینبارهم برایم لبخند نزدی .می دانی سرنوشت من با انتظارهای دلخوش کن رقم خورده است .انتظارهایی که اگر نبودند زندگی غیر ممکن می شد.خودت وانتظارهایت را دوست دارم.

# این دلنوشته بر فراز آسمان ازمشهد تا تهران درحالیکه صدای خوب خواننده محمد معتمدی توگوشم تکرار می شد نوشته شد. آهنگی که خیلی دوستش دارم .
تلنگری به حکایت سعدی
حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتراست .گفت آن راکه سخاوت است شجاعت حاجت نیست .
#سعدی گلستان
حکیم دراین گفتار سعدی همان انسان دانای زمانه است .حکیم به لحاظ جایگاهی که دارد ازاو جامعه سوال می کند میان دوئیت سخاوت و شجاعت کدام بهتر است .حکیم می گوید سخاوت هرکه دارد به شجاعت نیاز نیست .
انسان زمانه سعدی چون معنوی اندیش است طرف سخاوت را می گیرد اما انسان قرن بیست یکم درمقایسه این دو سخاوت و شجاعت ان جواب را قبول ندارد چراکه دو کلیت باهم مقایسه شده بایستی این دو صفت انسانی در موقعیت های ظهوری خویش تحلیل شود جایی ممکن است شجاعت ضرورت دارد نه سخاوت و بالعکس .ودیگر اینکه هریک از این صفات شجاعت وسخاوت دو ویژگی خوب انسانی است که در جای خویش زیباست .
جمله بی قراری ات از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا قرار آیدت
#حکایت هایی از #عبید_زاکانی

■ خورجین شخصی را بدزدیدند...
اموال او که در خورجین بود همه بر باد رفت...
مردمان بگفتند؛
سوره یاسین بخوان که با آن مال پیدا شود!
مالباخته بگفتا؛
کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود...!

■ شخصی ادعای خدایی میکرد،
او را پیش خلیفه بردند
خلیفه به او گفت؛
پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری میکرد،
او را بکشتند.
گفت؛
نیک کرده اند
که او را من نفرستاده بودم!!

■ جنازه ای را به راهی می بردند.
درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند،
پسر از پدر پرسید
که بابا در اینجا چیست؟
گفت : آدمی
گفت : کجایش میبرند ؟
گفت : به جایی که نه خوردنی باشد
و نه پوشیدنی نه نان و نه آب
و نه هیزم نه آتش نه زر و نه سیم
نه بوریا نه گلیم!
گفت : بابا مگر به خانهٔ ما می برندش؟!

■ دزدی در خانه فقیری می جست !
فقیر از خواب بیدار شد،
و گفت؛ ای مرد !
آنچه تو در تاریکی می جویی،
ما در روز روشن،
می جوییم و نمی یابیم....! # حكايت هاي عبيد زاكاني نوعي مردم شناسي ايران گذشته است كه چه جور كنش داشته و به زندگي و حوادث واكنش مي داده است عبيد به عنوان متفكرآن دوران چگونه با ذكاوت و طنازانه كج انديش ها كجروي هارا نشان داده است
نترسیدن
پدرعادتش بود شب ها برای آبیاری باغ ها و زمین می رفت .فانوس به دست چپ و بیل بر شانه راست راهی می شد .
یک روز از پدر پرسیدم ازاینکه شب ها آبیاری می روی نمی ترسی جک وجانوری جن و پری و اوشانان مزاحمت بشوند
با تامل گفت
پسر جان ، همه چیز از آدمیزاد ترسه اما آدمیزاد از خیال و وهم خودش ترسه .
زندگی در سایه نوشتن
تمام نوشتن هایم به حب ومهر خاکی بوده است که مرا خوب و زیبا در دامن پرمهر خوبش پرورانده است. الموت این اقلیم پر رمز و راز همیشه بهانه نوشتنم بوده وهست.اما به شیوه اجدادی وقت پاییز که می شد تمام محصولات زمین هایشان را جمع وجور می کردند و به خانه می آوردند وحاصل یکساله زمین را ارتزاق می کردند.
من به همان شیوه اجدادی والموت تباری خویش که باید داشته هارا جمع وجور کرد .دراین روزها مشغول یک کاسه کردن سه مجموعه داستانم ( راز آتشفشان سیالان و باغ های هرانک ) دریک کتاب به نام سه گانه داستان های الموت هستم وقصد انتشار آن را دارم . هفتاد داستان کوتاه در قالب یک کتاب سیصد وچندصفحه ای . که دراین نوزده سال برحسب حس وحال نوشته شده است .
معنوی نوشت هایم نیز حکایت چنین دارد آنها در فرصت دیگر یک کاسه خواهد شد .ودرقالب یک کتاب دیگر منتشر خواهد شد
بماند رمان هرانک ....که در وقتش حرف خواهم زد .
احساسم این است دراین سالهاد هرچه بایست درباره الموت و آدمهایش می نوشتم نوشته ام .بعداز این هرچه نوشته می شود تکرار همان حرف هاست .
هر نویسنده ای سرمایه نوشتی دارد آن را به جامعه اش تقدیم می کند اینکه درباره اش چه قضاوتی خواهند کرد چه نقدها از نوشته هابش می شود به نویسنده مربوط نیست .
من از دریچه ادبیات ؛خاصه ادبیات داستانی مینیاتور زندگی مردمان الموت را با داستانهایم روایت کردم.آنجور که بوده اند ودیده ام .
حال مدتی است از ادبیات به فلسفه کوچیده ام .وه چه عجیب جهانی است فلسفه .دانش دانش ها. ادبیات تسکین بخش است اما فلسفه درد آور. ادیب می کوشد از بار جانکاه زندگی بکاهد اما فیلسوف تلنگر می زد بر هرچه ادبیات برآن تکیه کرده است .
نوشته : ضیا رشوند
معني فرزند چيست؟
در زبان ايران قديم . زَند به معناي زندگي ،فَر به معناي شكوه
فرزند:يعني شُكوه زندگي
اين شكوه خودرا درهيئت فرزندبرما مي نماياند كه دليل محكم ادامه زندگي است . دوست داشتن فرزند تلاش براي رشد عقلاني و اخلاقي فرزند و بسيار كارهاي ديگر در راستاي شكوه يا عظمت زندگي –فرزند- است كه اگر نبود اين همه رونق در زندگي آدميزاد نبود.
اين شكوه تفسيري ديگر نيز مي تواند داشته باشد متفكري بزرگ از مغرب زمين قائل به اين است هر انساني براي خود جهاني است كه باتولدهر كودك اين جهان و عالم درون اين جهان هستي براي خود جايي باز مي كند .اين جهان اگر به تفكر يا خلاقيت درآيد .ديگران را سهيم خواهد كرد.متفكران و هنرمندان و شاعران و فلاسفه ونويسندگان از اين سنخ هستند جهان زيست خود را با آثارخود به اشتراك مي گذارند وبه رشد و بالندگي بشريت كمك مي كنند.
موسیقی ونوشتن
هنگام پخش موسیقی اگر در دیگران رقص اوج می گیرد درمن نوشتن اوج می گیرد .با موسیقی کلمات یکهو برسرم آوار می شوند کلمات صف اندر صف قطار در قطار شوق نقش بستن برصفحه کاغذ دارند.
هنگام پخش موسیقی اگر در دیگران شادی و غم بر می انگیزد در من حس ناب نوشتن بر می انگیزاند .حسی که درفضای شنیدن موسیقی نوشتن را بر من تحمیل می کند که وقت نوشتن است . درنوشتن است که انسان امتداد می یابد .درنوشتن است که انسان خودش را باز می یابد .درنوشتن است که انسان از هجوم کلمات که از عالم بی انتهای خیال سر بر میارند خالی می شود. درنوشتن است که گوشه ای از جهان انسانی کشف می شود .وگرنه این است بقول اگزیستانیسالیست ها هرانسانی عالمی است درون جهان هستی .بانوشتن این جهان مکشوف می شود وخودرا مطرح می کند
ضیا رشوند
درهوای مادر
اولین پاییز هرانک است که تو نیستی
اولین پاییز که دره الموت حضور معنوی تورا حس نمی کند
اولین پاییز است که از قاب ایوان خانه کاه گلی مان نظاره گر جشن زرد باغ های هرانک نیستی
اولین پاییزاست که تماشای گردو تکان هرانک نبود ی هرچند که سرما بسباری را سوزاند
می شنوی ننه مه لقا پاییز شده است صدای المه به گوش می رسد درختان گردو شلاق پیچ شده اند
اولین پاییز است که فندوق چین باغ مان نبودی .فندوق ها لای برگها مخفی می شدندودرهرآمدوشد باغ پیدایشان می کردی
ننه مه لقا جالیزها ی باغ مان بی تومکدرند وطراوت ندارند
ننه مه لقا ای مادر ای استاد مهرمهربانی؛ ای چشم انداز خیر و نیکی من در نظرگاهم تورا کم ندارم .
ننه مه لقا پاییز شده است وقت لوبیا چین است .وقت سنجدچین است باغ ها منتظرند تورا اولین بار نمی یابند
ننه مه لقا پاییز را دوست داشتی می گفتی آفتابش درنیامده فرو می نشیند .می گفتی پاییز پریشان حال است در مرز بودن و رفتن است .سردرگم است
کهری جودشت زمین
میرزاجان :
چل گیس بانو برایت کهری چیده ام .بگو کجا برایت کهری چیده ام .جودشت زمین .چوبدستی به دست یواش یواش بالا رفتم تا جودشت رسیدم .آن دو درخت کهری دوقلوی مان که درسایه اش سالها صبحانه و ساعت دهی خوردیمو علف و گندم چیدیم .امروز ویرم گرفت بروم آنجا دوکهری را ببینم و ازش کهری بچینم .موقع راه افتادن دودل بودم که اهالی نبینند بگویند کجا می روی از ملادره راه افتادم .تا کسی نبیندم .می دانی چل گیس بانو فضول آدم زیاده یه وقت دیدی منتشرکردند میرزا عقلش تکان خورده چرا چون دیدیم سمت جودشت زمین می رفت .آدمیزاد همینه .می بینه تفسیر می کنه برداشت می کنه اما واقعیتراونی نیست که می گویند
خلاصه چل گیس بانو کاچ گرفتم از ملادره بالا رفتم .یادش بخیر سالها ملادره چقدر تنگرس بردم جهت حمام آبادی .نفت نبود الان برکتی خدا بوته تنگرس قد آدم .
چل گیس بانو دو درخت کهری مان خیلی بار آورده ایزار را پهن کردم و پرش کردم می دانم کهری را دوست داری اما زیاد نخور دل درد می گیری
چل گیس بانو بیا فردا دوتایی برویم کهری بچینیم بدهیم شهر بچه ها بخورند اون همه نعمت حیفه نفله شود
سایه کهری نشستم زمین های جودشت پر از خارشدند دیگر کسی از اهالی گندم و جو نمی کارد .کجا رفتند روزهای خوب جودشت زمین .
چل گیس بانو نگو بی ربط حرف می زنم .جودشت زمین غمگین بود کهری درخت بار داشت اما غمگین بود می فهمی چه می گویم
وقتی خانه والدینم را ترک کردم گریه نکردم.وقتی گربه ام مرد گریه نکردم.وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم. حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم..اما....
اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت باتردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می کردم.از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود ما بودیم و یک خانه گرد و آبی با خودم گفتم انسان ها برای چه می جنگند...؟انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره ی زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من باتمام وجود اشک ریختم.

نیل آرمسترانگ
کهری نودر زمین (قسمت ۲)
میرزاجان
چل گیس بانو برایت کهری چیدم .بگو کجا برایت کهری چیدم .نودر زمین برایت کهری چیدم .
چل گیس یادش به خیر گندم چینای نودر زمین .یادش به خیر علف چینای نودر زمین .لوک علف بود قطار میشد بر زمین ها .از زمین مان می شد همه لوک علف اهالی را شمرد اینکه مش مهدی امروز چند لوک چیده ؟داریوش افلاطون مش دوستی وحبیب عمو چند لوک علف چیدند؟
چل گیس بانو یاد نی زدن مش مهدی افتادم خدابیامرز وقت ساعت دهی زیر کهری دار نی می زد .صدایش درنودر می پیچید .اهالی دست از علف چینی برمی داشتند گوش گوش می شدند که درنی رازی است پیامی است می نشیند برجان آدمیزاد .مش مهدی که نی می نواخت همه نودر زمین مملو رقص و شادی می شد .علف ها کنگرها ورلون ها تنگرس ها کهری ها سنگ ها ....رقصان و شادان می شدند
چل گیس بانو برایت کهری چیدم بگو کجا برایت کهری چیدم ؟
کهری میوه پاییز است .حلاوت پاییز دارد اگر به مون بگویند پاییز چه طعمی است می گویم پاییز تلفیقی از طعم کهری و کندوس و انار وکدو چغندر است.
چل گیس بانو سوالی ازت دارم آیا می شود پاییز را بی کهری انار و کندوس و تادانه و کدو وچغندر تصور کرد .محال است .اینهاست که پاییز را نوید می دهند.
چل گیس بانو پاییز حتی آفتابش چسبناک است دوست داری گوشه ایوان خانه آفتابگیر بنشینی و جان و تنت رابه آفتاب بسپاری.خودمانیم گرمای پاییز به دل می نشیند گرمای پاییز متعادل است .یادش به خیر صاحبه مرحوم دختر دایی هروقت پاییز می شد گوشه ایوان زیلو را می انداخت ودوش آفتاب می گرفت خدابیامرز یکی ودو نخی سیگار می کشید دود وابر سیگار که اوج می گرفت شروع می کرد شعرخواندن .
بوره غافل نچر درچشمه ساران
هرآن غافل چره غافل خوره تیر
بعد می گفت هرانک دیگر به درد نخوره می گفتم دای دختر چرا؟ می گفت : دوستان همه برفتند تنها بماندم .راست می گفت دای دتر .هیچ چیز هلاک کننده تراز تنهایی نیست .همین که احساسش دستت دهد خطرناک است .
چل گیس بانو برایت کهری چیدم بگو کجا چیدم .
چل گیس بانو محض خاطرت کهری چیدم می دانم چقدر کهری دوست داری .
چل گیس بانو ....‌
ادامه دارد
نوشته : ضیا رشوند
# کتابهایم :مجموعه داستان های راز آتشفشان سیالان چنار خونبار باغ های هرانک و یادداشت های معنوی
کهری نودر زمین (قسمت ۳)
میرزاجان :
چل گیس بانو ،برایت کهری چیدم بگو کجا کهری چیدم .حدس بزن اگر می تانی .انسان درحدسی که می زند هیچ وقت به درستی حدسش مطمئن نیست .فقط حدس می زند وقتی درست درمی اید خیلی خوشحال و مغرور می شود .خیلی عجیب موجودی است آدمیزاد.
چل گیس بانو برایت کهری چیدم . از نودر زمین برایت کهری چیدم . این "کش زمین "را خدابیامرز" کدخدازیور" به ما داد. قواله اش پسین خانه است انگار همین دیشب بود منزل کدخدا زیور زیرکرسی لم داده بودم .گفت خالقلی دیمزار نودر را می خواهم به تو بدهم .باتو راه میایم .تو جوانی رویش کارکن .صدمن گندم وجو می دهد .تو از تبار خودمانی به کس دیگر زمین نمی دهم .شب آمدم خانه هاج واج بودم یادت هست چل گیس بانو موضوع را باتو درمیان گذاشتم که کدخدا زیور اینجور گویه .توهم خیلی خوشحال شدی گفتی اون زمین بارها گندم چینا برفتم همه اش آرزو داشتم که همچی زمینی داشتیم .تا صبح ازخوشحالی خوابت نبرد .دم صبح دوگاو ویه کولی بره را بردم پیش کدخدا زیور .گفت یعقوب اینهارا ببر امسال زمین را بکار .هیچی ازت نمی خوام بیین زمین خالقزی باب دلت هست بعد خالقزی قیمت زمین را ازت می گیرم .مک ومال را برگرداندم .گفتی :کدخدا زبور پشیمان شد؟گفتم :نه گفتی :پس چرا برگرداندی ؟ موضوع را گفتم .خوشحال شدی
چل گیس بانو یادت هست کشت اون سال نودر زمین .گندم وجو غوغا کرد .۱۵۰ من گندم و جو کلی کاه برداشت کردیم کدخدا زیور سر خرمن آمد مبارکا گفت .از" اکشس زمین" انگور چیده بودم یه خوشه دست گرفت دانه دانه میل کرد وبه به می گفت .خوشه انگور دیگر تعارف کردم .گفت .دیگر نتانوم .پیری وپرهیزی .گفتم کدخدا گندم نصف مال من، نصف مال تو. خدا برکت بدهد .کدخدا راضی باش .اخم کرد وگفت : زحمت زمین را خالقلی تو کشیدی من چه حقی دارم .گفتم زمین مال توهست .کدخدا قواله زمین را سمت من حواله کرد .که هر زمینی صاحب خودش را می خواهد من این را هدیه دادم به تو و چل گیس .

چل گیس بانو ، هرگوشه این آب و خاک سرگذشتی داره که حکایت آن بعضی ندانی و بعضی بدانی . همین قدر دانم که تو دوست داری بشنوی .دوست داری حرف بزنم .تو چای بریزی برام و بگویی میرزا مطلب ازدستت نرود .ومن حکایت گویم
چل گیس بانو .سماور که قلقل کنه یعنی زندگی جاریست .
مطلب ادامه دارد.........
نوشته : ضیا رشوند
کتابهایم : مجموعه داستان های( راز آتشفشان ۱۳۸۰،سیالان۱۳۸۷ چنارخونبار۱۳۸۵ باغ های هرانک ۱۳۹۶یادداشتهای معنوی ۱۳۹۱)
کهری نودر زمین (قسمت ۴)
میرزاجان :
چل گیس بانو ،برایت کَهری چیدم .بگو کجا برایت کهری چیدم ؟ نودر زمین برایت کهری چیدم .از آن دو درخت زالزالک دوقلویمان .همان ها که آبش دادیم و بزرگش کردیم .بسیار ته مانده آب کوزه را به پایش ریختیم .البته درخت زالزالک یا به قول ما الموتی ها کَهری دار .درخت کوهستان است هم طاقت سرما دارد هم کم آبی .رشدش کم است ده سال طول می کشد تا بار دهد اما به بار که نشست کهری سالها خواهد داد.
چل گیس بانو ، از خاطراتی که نودر زمین بر من گذشته است برایت می گویم .انسان بیشتر خاطره هست . انسان هرچه که باشد گرفتار گذشته اش هست .نمی شود از گذشته رها شد .چه بخواهیم چه نخواهیم گذشته با آدمیزاد همراهه .خودرا برآدمیزاد تحمیل می کند .همین قدر دانوم که انسان خاطره به اضافه حال روزش به اضافه آرزوهایش هستش .به عبارتی آدمی کمی گذشته بیشتر حال وکمی آینده است .
چل گیس بانو .غروب بود .چهارلوک علف آماده کرده بودم تا بار قاطرمان کنم .همیشه وقت علوفه بار، پا نمی داد مجبور بودم میخ طویله را محکم به زمین بکوبم تا اگر رم نکندو در نرود. آن روز گو یا یادم رفته بود. تا بارعلف را روی دو زانوی پایم بلندکردم .بی صحاب قاطر رم کرد چه رمی .هیچ کس جز من نودر صحرا نبود .تاریک سو بودوقت تاختن قاطر .وقت اذان بود.قاطر خیز برداشت سمت "جور نودر" کاچ برداشتم. از پی اش گسیل شدم .تا نزدیکش می شدم فری می کرد وبادی دماغش می انداخت یهویی در می رفت .گویا قاطربنای تسلیم شدن وکنار آمدن نداشت . خسته ونا امید از پی اش رفتم .دسته" علف گوشی" گرفتم وبلند نازش دادم .سوت نازکش برایش نواختم .همی نزدیک شدم بازهم فرار بر قرار ترجیح داد.
لج کردم همانجا ایستادم .گفتم شاید آرام بگیرد وبیاید . دیگر نای رفتن نداشتم .با خود گفتم .دارد شب می شود .خدا یا رحم کن قاطر م سودای تاختن دارد هوس تاختن دارد .افسارکش بودن مجال تاختن را از قاطر گرفته است . سیفور مرحوم می گفت .گاهی باید قاطر و اسب را تو صحرا رها کرد تا بتازند وقت افسارکش سودایی تاختن نشوند . شب می شد و قاطر هوس تاختن داشت .ازجایم بلند شدم پی قاطر دویدم .نزدیکتر می شدم دورتر می رفت "سر مالگاه" امان اله مرحوم قاطر دور گرفت دایره اش وسیع ترشد مالگاه را چرخیدو چرخید باز چرخید و....نزدیک ترشدم یکهویی رم کرد .اخ تفی کردم روانه شدم .شب داشت حضورش را اعلام می کرد .چتر سیاهش گسترده تر می شدبه جز من از هرانکی جماعت کسی نودر زمین نبود .واهمه ام وربرداشت . وهم برجانم نشست.شغالان نودر . اگر گروهی بیایند قاطر رو حریف اند.از سراشیبی زمین کدخدا رجب گذشتم .صدای ساز و دهل در دره "جورنودر" طنین افکن بود.گوش گوش شدم .ای خدا نودر وبساط عروسی . کنجکاو سمت دره روانه شدم قمیش ها در تندباد کوهستان خش عجیبی داشتند لای قمیش بوته ها بساط عروسی بود اوشانان فریاد می زدند
میرزا میرزا رقص یالا یالا
اوشانان با قدکوتاه وپنجه پای برعکس شان دوره ام کردند .قاطر هم پوزه بر قمیش زار گذاشته بود ومی چرید
از شما چه پنهان رقصیدم.ترسان رقصیدم . آهنگ رزمی می نواختند با یک پری چوب رقص کردم حتی چوبش را شکستم .اوشانان خواستند تلافی کنند بزرگترشان که تاج خاری برسر داشت مانع شان شد میرزا مهمان ماهست . بزرگتر اوشانان روبه من کرد و گفت .آمدن قاطرت به اینجا کارما بود پیغامی دارم برای اهالی که این دره "جور نودر" قرق و اتراق گاه ماهست . کسی از هرانکی جماعت روز این طرف ها نیاید اب دره نخورد. گفتم چشم اطاعت می کنیم .قاطر سوارشدم خیز برداشتم سمت آبادی. سر راه گله شغال ها پی مان گرفت کل صحرا شد زوزه شغال .اما قاطر را تازاندم و باهزار دردسر به آبادی رسیدم فردایش پیغام اوشانان به اهالی رساندم" یک دریک "جواب دادند:
- میرزا جان مزرتی شدی برو برای خودت دعا بگیر .
ادامه دارد.....
#نوشته : ضیا رشوند
#کتابهایم : رازآتشفشان ،سیالان ،چنارخونبار ،باغ های هرانک ،یادداشت های معنوی
شب
درپناه تکنولوژی انسان ها دیگر شب ندارند.انسان های تکنیک زده تجربه شب را ندارند. شب این اقلیم ظلمانی قرن هاست برای انسان شهر نشین رخت بر بسته است .شب ،تجربه شب .بی شک تجربه انسان قبل تکنولوژی بوده است .وقتی شب حضورش را اعلام می کرد .حضور شب در کورسوی شمع و فانوس و لامپا خودرا محکم مطرح می کرد. همه جا تاریک و ظلمانی .همه جا شب .شب اندرشب . درپس تاریکی شب سکوت مطلق برقرار می شد .تجربه سکوت ،هم هدیه شب بود خودرا برانسان گذشته مطرح می کرد.سکوت شب لخت و عریان خودرا می نمایاند .ودرپس این سکوت ها اندیشه ها و معرفت ها ومعنویت ها قلیان می کردو عرفان وعشق زاده می شد .
الان برای تجربه کردن شب باید به روستایی گریخت که از نعمت برق و تکنیک بی بهره است .آنجا می شود شب را وهم شب را ،سکوت ناب شب را ،تجربه کرد.که شب این گستره ظلمانی چه نعمتی بوده است که از دست رفته است .که از دستش داده ایم
من به لحاظ روستایی بودنم تجربه زیست شب درکودکی ونوجوانی را داشته ام . صادقانه بگویم تجربه منحصربفردی است .شب که حضورش را بردره الموت اعلام می کرد همه چیز در پوشش سیاه شب مبهم وراز آلود جلوه گر می شد .مزرعه باغ کوه کوچه خودرا درپس شب نا آشنا مبهم راز آلود مطرح می کرد. سکوتی بر آبادی حاکم می شد که غیرقابل باور بود .هرچند پاس سگی بانگ خروسی خروش شارود سکوتش را برهم می زد اما خود جزیی از بانگ شب بود اواوی گرگ نوای جغد قشقرق ناگهانی کلاغ درباغی دور بانگ شب بود.باخود وهم می آورد که شب است .باید تسلیم تاریکی شد تا نور طلوع کند واین خود انتظار شیرینی بود.حرکت در حکومت شب غبرممکن بود.هرلحظه احتمال حادثه هولناک می رفت وتنها امن خانه بود وکورسوی شمع و فانوس ونجواهای عاشقانه وعارفانه
که هدیه شب بود.
# نوشته: ضیا رشوند
کهری نودر زمین (قسمت ۵)
میرزاجان :
چل گیس بانو برایت کهری چیدم .بگو کجابرایت کهری چیدم ؟ نودر زمین برایت کهری چیدم . کهری که دندان می گیری دوست داری حکایت بگویی نهیب بزنی برجان حکایت و سوال کنی چرا اینجور شد چراآنجورنشد؟
چل گیس بانو ،شبهای پاییز بی قصه و خاطره نمی گذرد .تلویزیون را خاموش کن .چه بلایی است این تلویزیون .هی حرف زنه هی نشان دهد .همه چیز را افشا کنه دیگر انسان از دست نشان دادن این جعبه امان ندارد دیگر انسان حریمی ندارد همه چیز خبر . همه چیز برملا و آشکار.....
چل گیس بانو ، برجعلی مرحوم می گفت" نودر زمین" گوسفندچرانی می کردم. زیر سایه کهری" کیل زمین "خوابم برد .بیدارشدم ، دیدم گوسفندها یم نیستند.دور و بر را کاویدم . گوسفندها جایی دور رفته بودند راه افتادم "جویر نودر" را رد کردم نزدیک " الوبن" رسیدم دیدم یک پری مشغول گوسفند چرانی گوسفندانم است .پری به معنای تمام پری بود .زیبا .
گفتم :برجعلی چرا پرت و پلا حرف زنی حتما خواب دیدی قسم خورد واقعیتی بود که دیده است .
چل گیس بانو "نودر زمین " فقط زمین ما نیست .جن وپری هم برای خودشان دراین نودر زندگی دارند .اگه آن روز قاطرمان رم نمی کرد و بساط عروسی اوشانان نمیدیدم گفته برجعلی را باور نمی کردم . نودر زمین باطنی دارد که کمتر خودش را به ما می نمایاند کمتر خودش را نشان می دهد .درباطن نودر زمین رازها است . فکر می کنم به همان میزان که نودر زمین مال ما هست مال "ازما بهتران "است .البته من این قول از مابهتران را قبول ندارم .من که بساط عروسی وقیل و قالشان دیدم آدمیزاد خیلی سرتر است خیلی برتراست .اما اینکه با قدرتشان قاطر را سمت شان می برند .این جای بحث دارد.گاهی درقالب گربه درمی آیند گاهی سگ این توانایی را ما آدمیان نداریم .نریمان می گفت .غروب دم بیل را درجان نهرآب باغ فرو کردم صدای آخ اوشانان را شنیدم .اوشان گفته بود نریمان چرا بسم اله نگفتی؟با بیل زدنت کمرم را شکستی . اینهارا که آدم می شنود مو تنش سیخ می شود چل گیس بانو .این جهان دو گونه است ظاهری دارد و باطنی . قول است یکسال تمام لوک علف های هرانک رو تمام از "نودرزمین "باخود بردند و پس ندادند .کینه هم اوشانان بکنند دست شان بالاست می شنوی چل گیس بانو چه می گویم .حرف حرف می آرد .حرف حرف را بیرون کشد .ننه صاحبه مرحومه گربه سیاهی داشت که همیشه همراهش بود وقتی می خوابید اوهم دم لحاف خروناز می کشید.ننه مرحومه می گفت یه شب بی هوا بلندشدم دیدم گربه سیاه نیست کنجکاو شدم کجا رفته می بیند گربه دختری زیبا ی بلندبالا شده دارد سر ایوان کتلان نخ ننه را می ریسید.کتلان می چرخید و تا پایین کوچه می رفت .ننه بعداون ماجرا مریض شد دیگه ازخانه وسرایش می ترسید .دیگه نرفت که نرفت.اما گربه ولش نکرد همراهش بود. وقتی هم فوت کرد سر مزارستان ناله ای کرده وگربه متواری شد .اهالی شاهدند. چل گیس بانو می دانی چه می خواهوم بگویم .ننه صاحبه دوست داشت گربه سیاه همان گربه سیاه باشه وقتی دیده گربه سیاه در غیاب او دختری شده آدمیزاد شده ترس ورش داشته که نتانست باور کند .وحشت اورا فرا گرفت ودرخانه امنش نماند.مطلب من هم چلی بانو همینه این همه حکایت وافسانه بشر بگفته .اگر آن حکایت ها واقعی بشوند بشر تحمل نخواهد کرد .چقدر در حکایات گذشتگان شغال ها حرف زدند چقدراز زبان شغال حرف زدیم وشعر گفتیم .همین حالا که داری می روی" نودر زمین" شغالی سر راه مان به زبان آدمیزاد باتو صحبت کند سکته نکنی خیلی مردی .
مطلب ادامه دارد
#نوشته : ضیا رشوند
#نویسنده کتاب های : رازآتشفشان چنارخونبار سیالان باغ هاز هرانک و یادداشتهای معنوی ....
نزدیک شب یلداست و شب داستان می طلبد .داستان سوتک از کتابم با صدای خوب دوست خوبم درگاهی خدمتتان👆👆👆
قدم از تو،
قسم از من...
تو قدم بردار برای رسیدن
من قسم می‌‌خورم برای ماندن،
آنگاه من به تو می‌رسم
و تو برای من می‌مانی.
#نیلوفر_جانعلیزاده‌
#کافه شعر