Forwarded from پُلها (احمد ابوالفتحی)
آیا به زودی نوبل ادبیات را فتح خواهیم کرد؟!
عضویت شاعری ایرانی در آکادمی زبان سوئد که وظیفه انتخاب برنده جایزه نوبل ادبیات را بر عهده دارد، فضای ادبی را در روزهای اخیر به خود مشغول کرده است. رسیدن به نوبل ادبیات به مثابهی بلندترین قلهی افتخاری که یک نویسنده یا شاعر در زمان حیاتش میتواند به فتح آن نائل شود، از سالها پیش در پس ذهنِ تازهواردان و پیشکسوتانِ شعر و داستان ایران، آرزویی گاهی دور و گاهی نزدیک بوده است. بسیار بودهاند نویسندگان و شاعرانی که خود را شایسته نوبل دانستهاند و نامهایی مانند احمد شاملو و محمود دولتآبادی در مقاطعی به عنوان نامزدهای دریافت نوبل ادبیات مطرح شدهاند. بگذریم از فرآیند نامزد کردن افراد برای دریافت این جایزه که اگر با آن آشنا بودیم، بعضی خبرهای مربوط به نامزدی ادبای ایرانی برای کسب نوبل در اواخر دههی شصت و اوایل دههی هفتاد، تکانههای زلزلهوار ایجاد نمیکرد؛ برسیم به این تکانهی اخیر که گویا دوباره میل به دریافت نوبل ادبی را در میان ادبای ایرانی زنده کرده است.
عضویت خانم ژیلا مساعد در آکادمی زبان سوئد از دو سو توجهبرانگیز بوده است. سوی اولِ این جلبِ توجه به همان پررنگ شدنِ دوبارهی شانس ایرانیها برای کسب نوبل بازمیگردد و دیگر سوی آن، توجه به این موضوع است که صرف انتخاب خانم مساعد در مقام عضو آکادمی زبان سوئد و در جایگاه انتخابکنندهی برندهی نوبل، افتخاری بزرگ است و نمودی از ظهور یک شاعر بزرگ هموطن که ما تاکنون نه تنها با آثارِ او، که حتی با نامِ خودِ او هم آشنایی نداشتهایم. یکی دو نکتهی نهچندان پنهان دربارهی این دو گزاره گفتنی است که شاید این روزها کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند.
اولین نکته اینکه برندگان نوبل ادبی، چه باصلاحیت و چه بیصلاحیت برای کسب این جایزه، در یک زمینه اشتراکی نسبی داشتهاند، یعنی تقریباً همهی آنها شخصیتهای به نسبت شناخته شدهای در جهان ادبیات بودهاند. آثارشان مخاطبانی از ملیتهای گوناگون داشته است و تاثیرشان فراتر از یک کشور خاص بوده است. به عبارتی، ادبایی بینالمللی بودهاند و نه محلی. در وصیتنامه آلفرد نوبل، فردی شایسته دریافت جایزهی نوبل معرفی میشود که «بیشترین بهرهها را برای بشریت به ارمغان آورده باشد.» بدیهیترین شرط برای بهرهرسانی به بشریت آن است که شناختی فراملی از فرد وجود داشته باشد. هر گاه که ادیبی با چنین مشخصاتی داشتیم، چه خانم مساعد عضو آکادمی باشد و چه نباشد، احتمال اینکه یک ایرانی برنده نوبل شود وجود دارد. ولی گمان نمیکنم در شرایط فعلی، لابیگری خانم مساعد بتواند تاثیر چندانی در نوبلیست شدن ادبای ایرانی داشته باشد.
پیش از این هم بعضی ادبای پیشکسوت انتظار داشتند ایرانیان مقیم سوئد با برقراری ارتباطهای لازم با آکادمی، در امر کسب نوبل مساعدتهای لازم را مبذول دارند و گاهی حتی به خاطر کمکاری در این زمینه آنها را شماتت میکردند، امیدوارم این شماتتها دامن خانم مساعد را در سالهای آینده نگیرد. چرا که ایشان لااقل در انتخاب لیست اولیه نامزدهای نوبل (که آکادمی نوبل نروژ و مشاوران بینالمللی آن را تنظیم میکنند) هیچگونه نقشی ندارند و ادبای طلبکار ایرانی پیش و بیش از ایرانیان مقیم سوئد، باید ایرانیان مقیم نروژ را به دلیل کمکاریشان سرزنش کنند.
نکته دیگر اینکه عضویت خانم مساعد در آکادمی الزاماً به معنای کیفیت والای آثار ایشان نیست. دیگر فردی که همراه با خانم مساعد عضو آکادمی شده است، ادیب حرفهای نیست و در دستگاه قضایی سوئد اشتغال دارد. دیگر اعضای آکادمی هم افراد چندان شناخته شدهای در جهان ادبیات نیستند. از قضا در شرایط فعلی، بحران اساسی در آکادمی این است که در سوئد سرِ نخواستنش دعواست! در حال حاضر شش عضو از هجده عضو آکادمی زبان سوئد غیرفعال هستند و از اساس، تعداد اعضای آکادمی پیش از انتخاب خانم مساعد و فرد دیگری که همزمان با ایشان انتخاب شد، کمتر از حد نصاب دوازده نفر بود و جلسات آکادمی به همین دلیل تشکیل نمیشد. در چنین شرایطی جستن اعتبار ادبی از عضویت در آکادمی به همان زرنگبازیهای فضای ادبی شبیه است. اعتبار این عضویت بیش از آنکه ادبی باشد، اجتماعی است.
منتشر شده در روزنامه شهرآرا
http://yon.ir/b1VCW
عضویت شاعری ایرانی در آکادمی زبان سوئد که وظیفه انتخاب برنده جایزه نوبل ادبیات را بر عهده دارد، فضای ادبی را در روزهای اخیر به خود مشغول کرده است. رسیدن به نوبل ادبیات به مثابهی بلندترین قلهی افتخاری که یک نویسنده یا شاعر در زمان حیاتش میتواند به فتح آن نائل شود، از سالها پیش در پس ذهنِ تازهواردان و پیشکسوتانِ شعر و داستان ایران، آرزویی گاهی دور و گاهی نزدیک بوده است. بسیار بودهاند نویسندگان و شاعرانی که خود را شایسته نوبل دانستهاند و نامهایی مانند احمد شاملو و محمود دولتآبادی در مقاطعی به عنوان نامزدهای دریافت نوبل ادبیات مطرح شدهاند. بگذریم از فرآیند نامزد کردن افراد برای دریافت این جایزه که اگر با آن آشنا بودیم، بعضی خبرهای مربوط به نامزدی ادبای ایرانی برای کسب نوبل در اواخر دههی شصت و اوایل دههی هفتاد، تکانههای زلزلهوار ایجاد نمیکرد؛ برسیم به این تکانهی اخیر که گویا دوباره میل به دریافت نوبل ادبی را در میان ادبای ایرانی زنده کرده است.
عضویت خانم ژیلا مساعد در آکادمی زبان سوئد از دو سو توجهبرانگیز بوده است. سوی اولِ این جلبِ توجه به همان پررنگ شدنِ دوبارهی شانس ایرانیها برای کسب نوبل بازمیگردد و دیگر سوی آن، توجه به این موضوع است که صرف انتخاب خانم مساعد در مقام عضو آکادمی زبان سوئد و در جایگاه انتخابکنندهی برندهی نوبل، افتخاری بزرگ است و نمودی از ظهور یک شاعر بزرگ هموطن که ما تاکنون نه تنها با آثارِ او، که حتی با نامِ خودِ او هم آشنایی نداشتهایم. یکی دو نکتهی نهچندان پنهان دربارهی این دو گزاره گفتنی است که شاید این روزها کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند.
اولین نکته اینکه برندگان نوبل ادبی، چه باصلاحیت و چه بیصلاحیت برای کسب این جایزه، در یک زمینه اشتراکی نسبی داشتهاند، یعنی تقریباً همهی آنها شخصیتهای به نسبت شناخته شدهای در جهان ادبیات بودهاند. آثارشان مخاطبانی از ملیتهای گوناگون داشته است و تاثیرشان فراتر از یک کشور خاص بوده است. به عبارتی، ادبایی بینالمللی بودهاند و نه محلی. در وصیتنامه آلفرد نوبل، فردی شایسته دریافت جایزهی نوبل معرفی میشود که «بیشترین بهرهها را برای بشریت به ارمغان آورده باشد.» بدیهیترین شرط برای بهرهرسانی به بشریت آن است که شناختی فراملی از فرد وجود داشته باشد. هر گاه که ادیبی با چنین مشخصاتی داشتیم، چه خانم مساعد عضو آکادمی باشد و چه نباشد، احتمال اینکه یک ایرانی برنده نوبل شود وجود دارد. ولی گمان نمیکنم در شرایط فعلی، لابیگری خانم مساعد بتواند تاثیر چندانی در نوبلیست شدن ادبای ایرانی داشته باشد.
پیش از این هم بعضی ادبای پیشکسوت انتظار داشتند ایرانیان مقیم سوئد با برقراری ارتباطهای لازم با آکادمی، در امر کسب نوبل مساعدتهای لازم را مبذول دارند و گاهی حتی به خاطر کمکاری در این زمینه آنها را شماتت میکردند، امیدوارم این شماتتها دامن خانم مساعد را در سالهای آینده نگیرد. چرا که ایشان لااقل در انتخاب لیست اولیه نامزدهای نوبل (که آکادمی نوبل نروژ و مشاوران بینالمللی آن را تنظیم میکنند) هیچگونه نقشی ندارند و ادبای طلبکار ایرانی پیش و بیش از ایرانیان مقیم سوئد، باید ایرانیان مقیم نروژ را به دلیل کمکاریشان سرزنش کنند.
نکته دیگر اینکه عضویت خانم مساعد در آکادمی الزاماً به معنای کیفیت والای آثار ایشان نیست. دیگر فردی که همراه با خانم مساعد عضو آکادمی شده است، ادیب حرفهای نیست و در دستگاه قضایی سوئد اشتغال دارد. دیگر اعضای آکادمی هم افراد چندان شناخته شدهای در جهان ادبیات نیستند. از قضا در شرایط فعلی، بحران اساسی در آکادمی این است که در سوئد سرِ نخواستنش دعواست! در حال حاضر شش عضو از هجده عضو آکادمی زبان سوئد غیرفعال هستند و از اساس، تعداد اعضای آکادمی پیش از انتخاب خانم مساعد و فرد دیگری که همزمان با ایشان انتخاب شد، کمتر از حد نصاب دوازده نفر بود و جلسات آکادمی به همین دلیل تشکیل نمیشد. در چنین شرایطی جستن اعتبار ادبی از عضویت در آکادمی به همان زرنگبازیهای فضای ادبی شبیه است. اعتبار این عضویت بیش از آنکه ادبی باشد، اجتماعی است.
منتشر شده در روزنامه شهرآرا
http://yon.ir/b1VCW
Instagram
ahmad abolfathi احمد ابوالفتحی
یا به زودی #نوبل_ادبیات را فتح خواهیم کرد؟! عضویت شاعری ایرانی در آکادمی زبان سوئد که وظیفه انتخاب برنده جایزه نوبل ادبیات را بر عهده دارد، فضای ادبی را در روزهای اخیر به خود مشغول کرده است. رسیدن به نوبل ادبیات به مثابهی بلندترین قلهی افتخاری که یک…
Forwarded from صدای داستان | sedayedastan
يادداشت #ضیاء_رشوند بر رمان "باد درشاليزار مي پيچد"
نوشته: #منوچهر_رضايي
نشر: #كتابسراي_تنديس
یادداشت مورد نظر را می توانید از ماهنانه عطر شالیزار تهیه فرمائید.
@sedayehdastan
💥با ما همراه باشید.💥
نوشته: #منوچهر_رضايي
نشر: #كتابسراي_تنديس
یادداشت مورد نظر را می توانید از ماهنانه عطر شالیزار تهیه فرمائید.
@sedayehdastan
💥با ما همراه باشید.💥
Telegram
attach 📎
Forwarded from انتشارات دوات معاصر
پرفروشترینکتابهایماهمهر انتشارات دوات معاصر
مجموعه شعر
۱.تنهاهمینیکپیراهنآبی مهدیاکبریفر
۲.کتابعشق نزار قبانی/محبوبه افشاری
۳.ازپهلویراستمدیوانهام آیت نامداری
۴.گاهانتنهایی ابراهیم کارگرنژاد
۵. پریشانخوابیکلمات فتاح پادیاب
۶.زنیکهدنبالوطنشمیگشت آیدا جوادزاده
۷. برای چکمههایمگلدرستمیکنم سامان ساردویی
مجموعهداستان
۱.پیامکهایتاریک اسماعیل زرعی
۲.زندگیچنیناست فرهاد دهقان
۳.باغهایهرانک علیرشوند
@davatmoaser
مجموعه شعر
۱.تنهاهمینیکپیراهنآبی مهدیاکبریفر
۲.کتابعشق نزار قبانی/محبوبه افشاری
۳.ازپهلویراستمدیوانهام آیت نامداری
۴.گاهانتنهایی ابراهیم کارگرنژاد
۵. پریشانخوابیکلمات فتاح پادیاب
۶.زنیکهدنبالوطنشمیگشت آیدا جوادزاده
۷. برای چکمههایمگلدرستمیکنم سامان ساردویی
مجموعهداستان
۱.پیامکهایتاریک اسماعیل زرعی
۲.زندگیچنیناست فرهاد دهقان
۳.باغهایهرانک علیرشوند
@davatmoaser
سلام بیشتر داستانهارا با لذت دنبال کردم بویژه اون که کلاغ ها قارقار میکنند. اما به اخر که می رسید... به نظر م داستانهای شما بیشتر حکایت ها یا قصه های روان هستند و متاسفانه لایه ی زیرین. ندارند. ضمنا همه چیز گفته میشود و فرصت کشف و شهود برای خواننده نمیگذارید. برای مثال میشود امروزه کلاغها صدا کنند و راوی یادش بیاید به روزی در بچگی اش که. کلاغها صدا می کردند ان. روز برای سیل بوده اما امروز برای چی است. .
قصه نازطلا و مارها هم ای کاش لایه ای امروزی به ان اضافه. میشد تا بشود داستان.
مطمین ام میتوانید
موفق باشید
نوشته :خانم شریعتی
قصه نازطلا و مارها هم ای کاش لایه ای امروزی به ان اضافه. میشد تا بشود داستان.
مطمین ام میتوانید
موفق باشید
نوشته :خانم شریعتی
Forwarded from صدای داستان | sedayedastan
4_6014689308173140808.pdf
40.5 KB
یادداشت #ضیاء_رشوند
بر داستان #بازیگوش
✍ اثر: #شهریار_عباسی
🌐 اختصاصی برای کانال صدای داستان
@sedayehdastan
💥با ما همراه باشید.💥
بر داستان #بازیگوش
✍ اثر: #شهریار_عباسی
🌐 اختصاصی برای کانال صدای داستان
@sedayehdastan
💥با ما همراه باشید.💥
دوستان می گویند چرا اینجا کم می نویسی .خیلی وقته هرانک مطلبی منتشر نمی کنی .
گاهی نوشتنم نمی آید
گاهی نوشتنم رخت برمی بنددمی رود جاهای دور دور ..اما به برگشتنش امیدوارم .
این روزها سرگرم خواندن کتاب های فلسفه تکنولوژی هستم . تکنولوژی چه بخواهیم چه نخواهیم بر جوانب زندگی انسانی سایه افکنده و رهایی ازآن ممکن است .برای خوب زیستن درمتن تکنولوژی بایستی فلسفه تکنولوژی را آموخت .آن وقت مشکلات تکنولوژی نه مساله بغرنج بلکه مساله ای قابل حل جلوه می کند
گاهی نوشتنم نمی آید
گاهی نوشتنم رخت برمی بنددمی رود جاهای دور دور ..اما به برگشتنش امیدوارم .
این روزها سرگرم خواندن کتاب های فلسفه تکنولوژی هستم . تکنولوژی چه بخواهیم چه نخواهیم بر جوانب زندگی انسانی سایه افکنده و رهایی ازآن ممکن است .برای خوب زیستن درمتن تکنولوژی بایستی فلسفه تکنولوژی را آموخت .آن وقت مشکلات تکنولوژی نه مساله بغرنج بلکه مساله ای قابل حل جلوه می کند
معروف است که " گوته " شاعر آلمانی هنگام جان دادن ، آخرین حرفی را که
بر زبان آورد این بود :
" روشنایی بیش تر "
در واقع این زبان حال همگان در زندگی
است :
" روشنایی بهتر "
بر زبان آورد این بود :
" روشنایی بیش تر "
در واقع این زبان حال همگان در زندگی
است :
" روشنایی بهتر "
اوباما بابا نوئل شد
باراک اوباما باکیسه بزرگی از هدایا به مناسبت کریسمس وارد بیمارستان ملی کودکان شد
#
بقول کانت هر عمل اخلاقی ریشه درامر استعلایی داردکه برانگیزاننده آن است .کارسمبلیک اوباما نشان از این دارد جهان ما بیش از هرچیز نیازمند نیکی وخیر است . چیزی که سیاستمداران بایستی بیاموزند.
باراک اوباما باکیسه بزرگی از هدایا به مناسبت کریسمس وارد بیمارستان ملی کودکان شد
#
بقول کانت هر عمل اخلاقی ریشه درامر استعلایی داردکه برانگیزاننده آن است .کارسمبلیک اوباما نشان از این دارد جهان ما بیش از هرچیز نیازمند نیکی وخیر است . چیزی که سیاستمداران بایستی بیاموزند.
مرگ تمدن ها زمانی فرا می رسد که بزرگان مردم به پرسش های جدید آنها پاسخ های کهنه دهند
ویل دورانت👇👇👇👇
ویل دورانت👇👇👇👇
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ مولانا:
ﭼﻮﭘﺎنی ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد نشد که نشد.
ﺍﻭ میﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ .
ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند .
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪﮔﻔﺖ :
ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ . ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨﻨد.
ﭼﻮﭘﺎنی ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد نشد که نشد.
ﺍﻭ میﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ .
ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند .
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪﮔﻔﺖ :
ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ . ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨﻨد.
درباره کافه فلسفه لیمو
ضیارشوند
همیشه ورود به وادی فلسفه مشکل بوده است .این مشکل از آنجا ناشی می شود که در فلسفه زبان خاص و مبهم می شود.سوال ها جای جواب ها را می گیرند.و دنیای پراز ابهام و سردرگمی دربرابر مخاطب گشوده می شود.
فلسفه ، اندیشیدن اصیل را به انسان یاد می دهد .فلسفه سطحی نگری را طرد می کند و عمیق اندیشیدن و لایه های مختلف فهم ودرک از جهان وخدا وهستی وانسان را برابر انسان معاصر می گذارد.
راه اندازی کافه فلسفه لیمو اتفاق خوبی است که ورود به وادی فلسفه را برای عموم علاقه مندان مهیا کرده است.تا از منظر فلسفی به زندگی وجهان پیرامون خود بنگرند وبه غنای مبانی اندیشه ورزی خود بیفزایند .
کافه فلسفه لیمو، مکانی است برای اندیشیدن وپرسشگری از آن رو که پرسش هست که راه به اندیشیدن می برد و انسان در وادی حیرانی می افتد تا راه را بیابد
راه اندازی کافه فلسفه لیمو فرصت مغتنمی است برای آنها که دوست دارند فهم فلسفی از زندگی وجهان وخدا داشته باشند .بقول دنوشر : فهم اصیل همان فهم فلسفی است .این فهم شکل نمی گیرد مگر در وادی فلسفه قدم برداریم .کافه فلسفه لیمو ، آمده است تا سهم ونقشی در اندیشیدن فلسفی درحوزه عمومی وجامعه داشته باشد
کافه فلسفه لیمو دربین کافه ها ی شهر تهران سنت شکن است . کافه فلسفه از نگاه من گریز از روزمرگی به اندیشه ورزی است .که خودش نوعی زندگی کردن است .زندگی که راه به آگاهی و آزادمنشی می برد .
ضیارشوند
همیشه ورود به وادی فلسفه مشکل بوده است .این مشکل از آنجا ناشی می شود که در فلسفه زبان خاص و مبهم می شود.سوال ها جای جواب ها را می گیرند.و دنیای پراز ابهام و سردرگمی دربرابر مخاطب گشوده می شود.
فلسفه ، اندیشیدن اصیل را به انسان یاد می دهد .فلسفه سطحی نگری را طرد می کند و عمیق اندیشیدن و لایه های مختلف فهم ودرک از جهان وخدا وهستی وانسان را برابر انسان معاصر می گذارد.
راه اندازی کافه فلسفه لیمو اتفاق خوبی است که ورود به وادی فلسفه را برای عموم علاقه مندان مهیا کرده است.تا از منظر فلسفی به زندگی وجهان پیرامون خود بنگرند وبه غنای مبانی اندیشه ورزی خود بیفزایند .
کافه فلسفه لیمو، مکانی است برای اندیشیدن وپرسشگری از آن رو که پرسش هست که راه به اندیشیدن می برد و انسان در وادی حیرانی می افتد تا راه را بیابد
راه اندازی کافه فلسفه لیمو فرصت مغتنمی است برای آنها که دوست دارند فهم فلسفی از زندگی وجهان وخدا داشته باشند .بقول دنوشر : فهم اصیل همان فهم فلسفی است .این فهم شکل نمی گیرد مگر در وادی فلسفه قدم برداریم .کافه فلسفه لیمو ، آمده است تا سهم ونقشی در اندیشیدن فلسفی درحوزه عمومی وجامعه داشته باشد
کافه فلسفه لیمو دربین کافه ها ی شهر تهران سنت شکن است . کافه فلسفه از نگاه من گریز از روزمرگی به اندیشه ورزی است .که خودش نوعی زندگی کردن است .زندگی که راه به آگاهی و آزادمنشی می برد .
زندگی مدرن
✍️ آرش نراقی
«سرم شلوغ است.» «خیلی گرفتارم» «به خدا اصلا وقت ندارم» از جمله شایعترین دروغهایی است که ما در متن زندگی مدرن به خود و دیگران می گوییم. ما در غالب موارد بسیار کمتر از آنچه وامی نماییم گرفتاریم. اما در زندگی مدرن «گرفتار بودن» و «وقت نداشتن» تبدیل به نوعی ارزش شده است. یعنی گویی کثرت مشغله و کمبود وقت نشانه اهمیت و منزلت فردی و اجتماعی فرد است. وقتی که به دیگری می گوییم «به خدا خیلی گرفتارم، اصلا وقت ندارم» ته دلمان غنج می زند، پنهانی احساس غرور می کنیم.
زندگی مدرن به ما القاء می کند که انسان مفید باید تمام لحظه های روزش را برنامه ریزی کند و هر لحظه اش را باید مشغول به کاری باشد. حتّی ساعات استراحت و فراغت فرد هم باید بدقت برنامه ریزی شود تا کارآیی او را در ساعات اشتغال بالا ببرد. زندگی مدرن زندگی سرعت و اشتغال مداوم است، و کسی که در میانه این کوران آهسته و فارغ باشد یا کاهل است یا ناتوان. و همین است که آهستگی و فراغت را به نوعی ضدارزش و مایه عذاب وجدان تبدیل کرده است. «بی کار بودن» و «وقت آزاد داشتن» رفته رفته مایه شرم شده است.
زندگی مدرن البته به طور طبیعی برای ما مشغله می آفریند، اما خود ما هم آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش می کنیم زندگی مان را شلوغ کنیم و برای خود مشغله بتراشیم. ما از «بی کار ماندن» یا «وقت آزاد داشتن» احساس گناه می کنیم، و غالبا آن را نشانه برنامه ریزی بد یا اتلاف وقت می دانیم. برای همین است که حتّی اگر در خانه بیکار باشیم، ترجیح می دهیم ساعتها بیهوده در اینترنت پرسه بزنیم اما به تلفن یک دوست پاسخ ندهیم. تظاهر به گرفتاری و کثرت مشغله یا راهی برای خودنمایی و خودبزرگ نمایی شده است یا شیوه ای که در پشت آن احساس گناه مان را از «بی کار بودن» پنهان می کنیم.
به نظرم خوبست که گه گاه به خودمان نهیب بزنیم که هرچند آدمهای مهم گرفتارند، اما همه آدمهای گرفتار مهم نیستند. بی کاری و فراغت همیشه بد نیست که برعکس، در غالب موارد سرچشمه خلاقیت و مجالی برای تأمل است. آدمهایی که همیشه گرفتارند و هیچ وقت وقت ندارند، غالبا آدمهای بی نظم و پریشانی هستند که ناتوانی شان را در تنظیم مناسبات انسانی در پس تظاهر به گرفتاری پنهان می کنند. اگر کسی برای دوستی با شما وقت ندارد، همان بهتر که وقت تان را برای دوستی با او تلف نکنید.
✍️ آرش نراقی
«سرم شلوغ است.» «خیلی گرفتارم» «به خدا اصلا وقت ندارم» از جمله شایعترین دروغهایی است که ما در متن زندگی مدرن به خود و دیگران می گوییم. ما در غالب موارد بسیار کمتر از آنچه وامی نماییم گرفتاریم. اما در زندگی مدرن «گرفتار بودن» و «وقت نداشتن» تبدیل به نوعی ارزش شده است. یعنی گویی کثرت مشغله و کمبود وقت نشانه اهمیت و منزلت فردی و اجتماعی فرد است. وقتی که به دیگری می گوییم «به خدا خیلی گرفتارم، اصلا وقت ندارم» ته دلمان غنج می زند، پنهانی احساس غرور می کنیم.
زندگی مدرن به ما القاء می کند که انسان مفید باید تمام لحظه های روزش را برنامه ریزی کند و هر لحظه اش را باید مشغول به کاری باشد. حتّی ساعات استراحت و فراغت فرد هم باید بدقت برنامه ریزی شود تا کارآیی او را در ساعات اشتغال بالا ببرد. زندگی مدرن زندگی سرعت و اشتغال مداوم است، و کسی که در میانه این کوران آهسته و فارغ باشد یا کاهل است یا ناتوان. و همین است که آهستگی و فراغت را به نوعی ضدارزش و مایه عذاب وجدان تبدیل کرده است. «بی کار بودن» و «وقت آزاد داشتن» رفته رفته مایه شرم شده است.
زندگی مدرن البته به طور طبیعی برای ما مشغله می آفریند، اما خود ما هم آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش می کنیم زندگی مان را شلوغ کنیم و برای خود مشغله بتراشیم. ما از «بی کار ماندن» یا «وقت آزاد داشتن» احساس گناه می کنیم، و غالبا آن را نشانه برنامه ریزی بد یا اتلاف وقت می دانیم. برای همین است که حتّی اگر در خانه بیکار باشیم، ترجیح می دهیم ساعتها بیهوده در اینترنت پرسه بزنیم اما به تلفن یک دوست پاسخ ندهیم. تظاهر به گرفتاری و کثرت مشغله یا راهی برای خودنمایی و خودبزرگ نمایی شده است یا شیوه ای که در پشت آن احساس گناه مان را از «بی کار بودن» پنهان می کنیم.
به نظرم خوبست که گه گاه به خودمان نهیب بزنیم که هرچند آدمهای مهم گرفتارند، اما همه آدمهای گرفتار مهم نیستند. بی کاری و فراغت همیشه بد نیست که برعکس، در غالب موارد سرچشمه خلاقیت و مجالی برای تأمل است. آدمهایی که همیشه گرفتارند و هیچ وقت وقت ندارند، غالبا آدمهای بی نظم و پریشانی هستند که ناتوانی شان را در تنظیم مناسبات انسانی در پس تظاهر به گرفتاری پنهان می کنند. اگر کسی برای دوستی با شما وقت ندارد، همان بهتر که وقت تان را برای دوستی با او تلف نکنید.
💭 خطر گذشته این بود که انسانها برده میشدند، خطر آینده این است که انسانها ممکن است ربات شوند!
👤 اریش فروم
👤 اریش فروم
آیا گوش کردن به کتاب مثل خواندن آن است؟
استاد دانشگاه ویریجینیا در یادداشتی برای روزنامه نیویورک تایمز درباره مقایسه کتابهای صوتی با کتابهای چاپی بحث میکند و اینکه آیا این کتابها میتوانند در آینده جایگزین کتابهای چاپی شوند؟
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از نیویورک تایمز، فروش کتابهای صوتی در پنج سال اخیر نسبت به کتابهای چاپی و الکترونیک تقریباً دوبرابر شده است و این آمارها نشان میدهد همچنان درخواست برای این نوع از کتابها در حال افزایش است. بعضی از محققان دلایل مختلفی برای افزایش علاقه به کتابهای صوتی مطرح میکنند که مهمترین آن سهولت استفاده برای کاربران است که مثلاً هنگام رانندگی نیز میتوان از این کتابها استفاده کرد ولی هنوز این نگرانی وجود دارد که آیا این کتابها مثل کتابهای چاپی میتوانند نیازهای محتوایی یا آموزشی مخاطبان را تامین کنند. این سوال یکی از دغدغههای اصلی خوانندگان کتابهای چاپی و گوش دهندگان به کتابهای صوتی است که آیا گوش کردن به کتابهای صوتی مثل خواندن آن است؟
دکتر دانیل تی. ویلینگهام استاد دانشگاه ویریجینا آمریکا در یادداشتی برای روزنامه نیویورک تایمز این سوال را پاسخ داده است و اعتقاد دارد کتابهای صوتی نیز در جای خود ارزشمند است و میتواند تا حدودی برای مخاطب مفید باشد. وی میگوید بارها مخاطبان کتاب این مسئله را مطرح میکنند که گوش کردن به کتابهای صوتی میتواند منجر به اختلالات یادگیری یا دیسلکسی (Dyslexia) شود یا نه. به طور کلی باید گفت مقایسه کتاب صوتی با کتاب چاپی مثل مقایسه کیبورد با خودکار است که بعضی نویسندگان عادت به کامپیوتر دارند و بعضی دوست دارند تنها با قلم بنویسند.
این استاد دانشگاه آمریکایی در ادامه به این مسئله اشاره میکند که گوش کردن به کتاب صوتی یا خواندن یک کتاب چاپی نمیتواند بر هم برتری داشته باشد و در حقیقت آنها دارای اشتراکات زیادی هستند. شاید کتاب صوتی برای مبتلایان به دیسلکسی مفید باشد و حتی میتواند برای دانشآموزان مدارس ابتدایی نیز تا حدودی کاربرد داشته باشد ولی خب در سنین بالاتر زیاد هم لازم نیست. یادمان باشد که خواندن و نوشتن 6هزار سال قدمت دارد و نمیتواند عادت بشر را فراموش کرد ولی تحقیقات نشان میدهد نوجوانان با گوش کردن سریعتر از خواندن مسائل را یاد میگیرند.
دکتر ویلینگهام اعتقاد دارد بین کتاب چاپی و صوتی تفاوت های عمده و ساختاری وجود دارد. وی به یک تحقیق انجام شده در دانشگاه واشنگتن اشاره میکند که نتایج آن اخیراً در مجله تخصصی انجمن روانشناسان آمریکا منتشر شد. در این تحقیق 76 دانشجو در یک آزمایش میدانی شرکت کردند و همان متنی از یک محتوا را خواندند که قبلاً توسط شخصی برایشان خوانده شده بود. در تحقیق دیگری نیز یک موضوع علمی برای دانشجویان خوانده شد و به آنها اجازه داده شد همان متن علمی را بخوانند. نتایج نشان داد درک مطالب برای مطالب چاپ شده حدود 81 درصد بود و همین درک برای گوش دادن به همان مطلب 59درصد بود.
ویلینگهام این نتایج را شگفت انگیز خطالب میکند و میگوید در مورد مطالب علمی که نیاز به تمرکز و آهسته خواندن دارد کتابهای چاپی بهتر است ولی کتابهای صوتی نیز تاثیر بسزایی در یادگیری دارند. وی میگوید با وجود تاثیر خوب کتابهای صوتی و علاقه روزافزون به این نوع کتابها به نظر نمیرسد در آینده کتابهای صوتی جایگزین کتابهای چاپی شوند چون هر کدام کاربرد متفاوتی دارند. رشد 81درصد علاقمندان به کتابهای صوتی نشان نمیدهد که این کتابها در آینده جایگزین کتابهای چاپی خواهند شد چون این مسئله نشان میدهد مردم دوست دارند هنگام رانندگی یا کارهای دیگر نیز کتاب بخوانند.
ویلینگهام مینویسد: باید گفت کتابهای صوتی تجربه خاصی از فهمیدن را به انسان القاء میکند ولی جایگاه کتاب چاپی هیچ وقت متزلزل نخواهد شد چون برای درک و تفکر بیشتر به این کتابها نیاز است. مهم این نیست که کدام نوع کتاب جایگزین یکدیگر شود بلکه مهم اینجاست که چگونه از انواع کتاب برای درک و فهم بیشتر استفاده کرد.
منبع : روز شمار آبی
استاد دانشگاه ویریجینیا در یادداشتی برای روزنامه نیویورک تایمز درباره مقایسه کتابهای صوتی با کتابهای چاپی بحث میکند و اینکه آیا این کتابها میتوانند در آینده جایگزین کتابهای چاپی شوند؟
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از نیویورک تایمز، فروش کتابهای صوتی در پنج سال اخیر نسبت به کتابهای چاپی و الکترونیک تقریباً دوبرابر شده است و این آمارها نشان میدهد همچنان درخواست برای این نوع از کتابها در حال افزایش است. بعضی از محققان دلایل مختلفی برای افزایش علاقه به کتابهای صوتی مطرح میکنند که مهمترین آن سهولت استفاده برای کاربران است که مثلاً هنگام رانندگی نیز میتوان از این کتابها استفاده کرد ولی هنوز این نگرانی وجود دارد که آیا این کتابها مثل کتابهای چاپی میتوانند نیازهای محتوایی یا آموزشی مخاطبان را تامین کنند. این سوال یکی از دغدغههای اصلی خوانندگان کتابهای چاپی و گوش دهندگان به کتابهای صوتی است که آیا گوش کردن به کتابهای صوتی مثل خواندن آن است؟
دکتر دانیل تی. ویلینگهام استاد دانشگاه ویریجینا آمریکا در یادداشتی برای روزنامه نیویورک تایمز این سوال را پاسخ داده است و اعتقاد دارد کتابهای صوتی نیز در جای خود ارزشمند است و میتواند تا حدودی برای مخاطب مفید باشد. وی میگوید بارها مخاطبان کتاب این مسئله را مطرح میکنند که گوش کردن به کتابهای صوتی میتواند منجر به اختلالات یادگیری یا دیسلکسی (Dyslexia) شود یا نه. به طور کلی باید گفت مقایسه کتاب صوتی با کتاب چاپی مثل مقایسه کیبورد با خودکار است که بعضی نویسندگان عادت به کامپیوتر دارند و بعضی دوست دارند تنها با قلم بنویسند.
این استاد دانشگاه آمریکایی در ادامه به این مسئله اشاره میکند که گوش کردن به کتاب صوتی یا خواندن یک کتاب چاپی نمیتواند بر هم برتری داشته باشد و در حقیقت آنها دارای اشتراکات زیادی هستند. شاید کتاب صوتی برای مبتلایان به دیسلکسی مفید باشد و حتی میتواند برای دانشآموزان مدارس ابتدایی نیز تا حدودی کاربرد داشته باشد ولی خب در سنین بالاتر زیاد هم لازم نیست. یادمان باشد که خواندن و نوشتن 6هزار سال قدمت دارد و نمیتواند عادت بشر را فراموش کرد ولی تحقیقات نشان میدهد نوجوانان با گوش کردن سریعتر از خواندن مسائل را یاد میگیرند.
دکتر ویلینگهام اعتقاد دارد بین کتاب چاپی و صوتی تفاوت های عمده و ساختاری وجود دارد. وی به یک تحقیق انجام شده در دانشگاه واشنگتن اشاره میکند که نتایج آن اخیراً در مجله تخصصی انجمن روانشناسان آمریکا منتشر شد. در این تحقیق 76 دانشجو در یک آزمایش میدانی شرکت کردند و همان متنی از یک محتوا را خواندند که قبلاً توسط شخصی برایشان خوانده شده بود. در تحقیق دیگری نیز یک موضوع علمی برای دانشجویان خوانده شد و به آنها اجازه داده شد همان متن علمی را بخوانند. نتایج نشان داد درک مطالب برای مطالب چاپ شده حدود 81 درصد بود و همین درک برای گوش دادن به همان مطلب 59درصد بود.
ویلینگهام این نتایج را شگفت انگیز خطالب میکند و میگوید در مورد مطالب علمی که نیاز به تمرکز و آهسته خواندن دارد کتابهای چاپی بهتر است ولی کتابهای صوتی نیز تاثیر بسزایی در یادگیری دارند. وی میگوید با وجود تاثیر خوب کتابهای صوتی و علاقه روزافزون به این نوع کتابها به نظر نمیرسد در آینده کتابهای صوتی جایگزین کتابهای چاپی شوند چون هر کدام کاربرد متفاوتی دارند. رشد 81درصد علاقمندان به کتابهای صوتی نشان نمیدهد که این کتابها در آینده جایگزین کتابهای چاپی خواهند شد چون این مسئله نشان میدهد مردم دوست دارند هنگام رانندگی یا کارهای دیگر نیز کتاب بخوانند.
ویلینگهام مینویسد: باید گفت کتابهای صوتی تجربه خاصی از فهمیدن را به انسان القاء میکند ولی جایگاه کتاب چاپی هیچ وقت متزلزل نخواهد شد چون برای درک و تفکر بیشتر به این کتابها نیاز است. مهم این نیست که کدام نوع کتاب جایگزین یکدیگر شود بلکه مهم اینجاست که چگونه از انواع کتاب برای درک و فهم بیشتر استفاده کرد.
منبع : روز شمار آبی