آرشیو دلصدا
156 subscribers
89 photos
11 videos
2.21K files
122 links
Download Telegram
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
پشت کنکوری بودم داشتم می رفتم کتابخونه که درس بخونم از قضا برف هم باریده بود و زمین مثل آینه شده بود همون جا خوردم زمین یه خانم هم داشت نگام می کرد واسه اینکه ضایع نشم بهش گفتم حرکت رو داشتی؟؟؟ خانمه از خنده نمی دونست چطور از کنار رد بشه و بره 😁😂
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
وقتی بود که با خاستگارم مراحل مشاوره قبل ازدواج رو میگذروندیم یه خریدی برام پیش اومد و من رفتم کارت بکشم و بجای ۱۹ هزارتومن، ۱ملیون ۹۰۰ کارت کشیدم و آبروم رف اون بنده خدام رفت ک پول رو جابجا کنه هنوز ک هنوزه از کارت کشیدن میترسم ....
Forwarded from دلصدا
این خاطرات نشون میده
شوهر هست ولی کم است و دخترا هول میشن وقتی براشون خواستگار میاد:))))
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام
خوبین ،
خونه ما و خونه عمو کوچیکم کنار همدیگه است و هر دو ویلایی عه تقریبا مثل همدیگه است ،
و پلاک خونه ها ۱۷ و ۱۸ هست ..

عموی من ۳تا دختر داره که تقریبا همسن و سالیم
و من تک دخترم و تک فرزندم☺️😀

یکی از همکلاسی هام خواستگارم شد
و یک روز با خونه مون تماس گرفتن و با مادرم صحبت کردن ، قرار شد همراه مادر و خواهر و خاله شون بیان خونه مون که مادر ها باهم آشنا بشن ،
ساعت ۶ غروب .😂 هیچ وقت یادم نمیره اون ساعتِ لعنتی و...
ما هعییی منتظر موندیم ، موندیم ،نیومدن
ساعت ۶.۳۰ رد شد .😂
آقا پسر تا حدودی آدرس و میدونست اما پلاک و نه ،
از قضا مادرشم آدرس و گم کرده بود ...


خلاصه سرتونو درد نیارم ..
رفتن خونه عموم برا خواستگاری 😂
زنعموم هنگ بود کلا..😂 اجازه داده بود برن داخل و صحبت کردن
زنعموم میگفت خب فک کردم خواستگار یهویی اومده 😂😂

تا مادر پسر اصرار که پسرم گفته تک دختره شما مگه یه دونه بچه ندارید کلا ،؟
زنعموم گفته نه من ۴ تا بچه دارم ۳ تا دختر یه پسر 😂
خلاصه دوزای زنعموم میوفته و سریع زنگ زد به مامانم 😂😂😂

مادرمو و ززنعموم خیلی باهم رفیقن و خوب در کل ، مامانم هم خنده اش گرفته بود هم عصبی بود در کل از این اتفاق که دیر کردن😂

عموم گفت بیاید اینور دیگه نمیخوام بیان خونه شما 😂
خلاصه که عموم همونجا جواب منفی داد به مادر پسر خداروشکر به جای پدرم 😂😂😂 چون خوشش نیومد و کلا به ازدواج نرسید خداروشکر..

در کل خاطره جالب و سوژه ای شد ، و نقل و نبات مهمونیام در خاندان 😂

درسته سوتی من نبود و یکی دیگه بود ولی خدایییی حیف بود تعریف نکنم ...
ولی شاید باورتون نشه که این قضیه ادامه داره ،اشتباهی زنگ ها رو میزنن 😂

ببخشید که طولانی شد ،
امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه آقا احمد علی ، وهیچ وقت غصه نباشه تو دلتون 🌸🌱
روح مادربزرگ هم در آرامش 🌱🌸
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
با همسرم بحثم شده بود
تو اعصاب خوردی میخواستم برای بچم که بغلش بود پیشبند ببندم
بستم دور گردن خودش
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
صدای در پارکینگو شنیدم و گفتم ایول مامانم اومد میرم جلو در ، اومد بالا می‌پرم جلوش اذیتش کنم💔😂
بعد صدای پاشو شنیدم که از راه پله اومد بالا به جلو در که رسید پریدم جلوش گفتم پِخخخخخخ ، دیدم بله دختر همسایه‌ست که حتی بهش سلامم نمی‌کنم ، بدتر از همه این بود که دختره اصن نترسید ولی من از شدت خجالت و خنده پاره پوره دویدم سمت اتاقم:)
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
ماه محرم بود لباسام سراپا مشکی
رفتم کلاس برگشتم خونه موهام بلند باز کردم کلیپسو خسته بودم خوابم برد .
چشام ضعیف بود
مامانم اتاقش کنار اتاقم بود با خواهرم اتاق بغلی بودن
از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد
یهو صدای مامانم و خواهرم اومد نمی‌فهمیدم چی میگن

گیج بودم از اتاق اومدم بیرون با همون موهای باز و بهم ریخته چشامم ضعیف تو خوابم که بودم دیدم یکی تو آشپزخونه رو به ماشین لباسشویی ایستاده
اسم داداشمو صدا کردم ببین مامان چی میگه
یه نگاه کرد سریع برگشت
بعد بیشتر از ده بار صداش کردم جواب نداد
گفتم با دیوار حرف میزنم ؟
بازم واکنش نداشت

ترسیدم 😐
رفتم جلو
فهمیدم تعمیر کاره برای تنظیمات لباسشویی
برادرم نیست
استغفرالله من با اون وضعیت
رفتم تو اتاق تا نرفت بیرون نیومدم
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام...
ماشالا اینقدر زیاده نمیدونم بدترینش چی بوده (:
ولی اخیرش:
با دوتا از دوستام سوار اسنپ شدیم و به راننده گفتم چنددقیقه صبر کنید یکی دیگه از دوستام برسه...
دوستم زنگ زد گفت، کجایین؟
گفتم ما سوار یه سمند سفید شدیم... سمند سفیدا...[تاکید بیشتر:]سفیییید...
راننده بنده خدا دو سه دقیقه با خودش کلنجار میرفت، آخرش گفت: خانم ببخشیدا ولی ماشین من نوک مدادیه ((((: ، کات
ترکیدن دوستام (: ، کات
تلاقی نگاه من از آینه به رنگ ماشین ، کات
پ‌.ن: صندلی جلو نشسته بودم 😂
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
قرار بود شوهر خواهرم بیاد خونمون، همه نشسته بودن منتظر .
آیفون خونه به صدا در اومد ، منم تو دوران سنی ( خوشمزه) به سر میبردم.
یهو آیفونو برداشتم گفتم کیه؟!! ما خونه نیستیم :)))
دامادمون که نبود هیچ، تاسیسات بود اومده بود پریز برقای ساختمانو درست کنه
اون لحظه من:)
بابام :///
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
پیام تست انجام کاری رو که استادمون گفت بفرستیم برا چند نفر(اون چند نفر مشخص شده بودن) و بعد نتیجه شو براش بفرستیم اشتباهی برا همه فرستادم.
حتی شما😑😂🤌🏻
جوابایی که گرفتم خیلی خنده دار بود ولی شدت خجالت اجازه‌ی خنده نمی‌داد....
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
عرض به خدمت شما که
یه اشتباه رایجی که تقریبا بین تمام تازه متاهل ها رخ میده ...

من مادر خانوممو با خانومم اشتباه گرفتم 😐🤦🏻‍♂️

اون لحظه‌ای متوجه‌ی اشتباه میشی هزاران بار تقدیم شما باد 😑
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
۷ ساله بودم
مامانبزرگم خونمون بود
ایشون رفتن اتاق بخوابن
من هی چندبار رفتم توی اتاق و برگشتم
مدتی که گذشت و مامانبزرگم بیدار شد و از اتاق اومد بیرون مامانم به مامان بزرگم گفتن خوب خوابیدی؟!
مامان بزرگم گفتن نه زانوهام درد میکردن نتونستم بخوابم
یهو من بدون اینکه معنی جمله رو بدونم و انگار که یکی دیگه این حرف رو زده باشه برگشتم گفتم
نه اتفاقا شبیه خرس خوابیده بودید ..
وی دیگه اون ادم سابق نشد
و با بیست و چند سال سن هنوزم این داستان رو میگن و من آب میشم از خجالت💔🔪🤦🏻‍♀️
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
یه مورد خواستگار زنگ زده بودن که قرار بزارن بیان ما هم به دلایلی اون موقع نمیخاستیم بیان و مادرم گفتن ما میخاییم بریم شهرستان نیستیم ( به دروغ :///) چون واقعا شرایط نداشتیم نمیشد حالا بماند......
بعد از چند هفته زنگ زدن دوباره و قرار گذاشتن و اومدن ، من و آقا پسر رفتیم اتاق که صحبت کنیم بعد ایشون بعد از چند تا سوال پرسیدن شما کی به کی میرید شهرستان منم برگشتم گفتم دو ساله که نرفتیم !!! با اینکه قبلش گفته بودیم که ما شهرستانیم🤦‍♀🤦‍♀
بعد ایشون دوبار این سوال رو کردن که خانواده چی من دوباره گفتم دوساله نرفتیم در اصل داشتم راستشو میگفتم
دیدم بیچاره داره با تعجب نگاهم می‌کنه تو دلم هم میگفتم اَه به تو چه که اصلا کی رفتیمممم
بعد که اونا رفتن مامانم گفت چه خبر چی گفتید چی پرسید منم برا مامانم تعریف کردم بعد تازه فهمیدم چه گندی زدم🤣🤣 بعد مامانم گفت دیگه پروندیش و زنگ نمیزنن مخصوصا که ایشون طلبه هم بودن و طبیعی که بیشتر حساس باشن ...
دو روز گذشت زنگ زدن که جوابتون چیه و دوباره میخاییم بیایم و من هنگ بودم که چراا دوباره میخاد بیاد با این سوتی افتضااااح دیگه روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم😂😂
ببخشید خیلی زیاد شد