┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
در زمستانِ امسال
هیچ خدایی نبود…
اگر بود،
وطن اینچنین نبود.
برف میبارید
اما نه برای سپیدی،
برای پوشاندنِ
ردّ خونها.
باد میوزید
اما نه برای نفس،
برای خاموش کردنِ
فریادها.
در زمستانِ امسال
دستها یخ زدند،
دلها نه.
دلها میسوختند
در آتشی که
از بیعدالتی افروخته بود.
اگر خدایی بود،
چرا مادران
با قابِ عکس
همسفره شدند؟
اگر خدایی بود،
چرا نامها
زودتر از صاحبانشان
بر سنگ نشستند؟
در زمستانِ امسال
شمعها
بیشتر از چراغها
روشن بودند.
اگر خدایی بود،
چرا کودکان
زود بزرگ شدند
و جوانان
زود خاموش؟
اگر خدایی بود،
چرا دعا
در گلوی شهر
گیر کرد؟
در زمستانِ امسال
کوچهها
حافظه داشتند،
و دیوارها
رازدارِ اشکها بودند.
اگر خدایی بود،
چرا حق
به نوبت نیامد
و نوبتِ ظلم
هیچوقت تمام نشد؟
در زمستانِ امسال
سکوت
بلندتر از هر فریادی
جیغ میکشید.
اگر خدایی بود،
چرا شب
اینهمه
بیپایان شد؟
اگر خدایی بود،
چرا وطن
به زانو افتاد
اما
سر خم نکرد؟
در زمستانِ امسال
دستها بسته بود،
صداها نه.
صداها
از دلها
راه خودشان را پیدا کردند.
اگر خدایی بود،
چرا عدالت
راهش را گم کرد
و باز
به همان درِ بسته خورد؟
در زمستانِ امسال
ایمان
نه در معبد،
که در ایستادن
معنا شد.
اگر خدایی بود،
چرا امید
به قیمتِ جان
معامله شد؟
در زمستانِ امسال
ما فهمیدیم
خدا
اگر هم باشد،
از دلِ مردم
برمیخیزد.
اگر خدایی بود،
شاید همین بود:
همان دستی
که لرزید و
باز ایستاد.
همان صدایی
که شکست و
باز برخاست.
در زمستانِ امسال
وطن
زخم خورد،
اما
فراموش نشد.
اگر خدایی نبود،
ما بودیم.
و اگر خدایی هست،
او از همینجا
شروع میشود:
از دلِ وطن،
از ایستادنِ مردم
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
در زمستانِ امسال
هیچ خدایی نبود…
اگر بود،
وطن اینچنین نبود.
برف میبارید
اما نه برای سپیدی،
برای پوشاندنِ
ردّ خونها.
باد میوزید
اما نه برای نفس،
برای خاموش کردنِ
فریادها.
در زمستانِ امسال
دستها یخ زدند،
دلها نه.
دلها میسوختند
در آتشی که
از بیعدالتی افروخته بود.
اگر خدایی بود،
چرا مادران
با قابِ عکس
همسفره شدند؟
اگر خدایی بود،
چرا نامها
زودتر از صاحبانشان
بر سنگ نشستند؟
در زمستانِ امسال
شمعها
بیشتر از چراغها
روشن بودند.
اگر خدایی بود،
چرا کودکان
زود بزرگ شدند
و جوانان
زود خاموش؟
اگر خدایی بود،
چرا دعا
در گلوی شهر
گیر کرد؟
در زمستانِ امسال
کوچهها
حافظه داشتند،
و دیوارها
رازدارِ اشکها بودند.
اگر خدایی بود،
چرا حق
به نوبت نیامد
و نوبتِ ظلم
هیچوقت تمام نشد؟
در زمستانِ امسال
سکوت
بلندتر از هر فریادی
جیغ میکشید.
اگر خدایی بود،
چرا شب
اینهمه
بیپایان شد؟
اگر خدایی بود،
چرا وطن
به زانو افتاد
اما
سر خم نکرد؟
در زمستانِ امسال
دستها بسته بود،
صداها نه.
صداها
از دلها
راه خودشان را پیدا کردند.
اگر خدایی بود،
چرا عدالت
راهش را گم کرد
و باز
به همان درِ بسته خورد؟
در زمستانِ امسال
ایمان
نه در معبد،
که در ایستادن
معنا شد.
اگر خدایی بود،
چرا امید
به قیمتِ جان
معامله شد؟
در زمستانِ امسال
ما فهمیدیم
خدا
اگر هم باشد،
از دلِ مردم
برمیخیزد.
اگر خدایی بود،
شاید همین بود:
همان دستی
که لرزید و
باز ایستاد.
همان صدایی
که شکست و
باز برخاست.
در زمستانِ امسال
وطن
زخم خورد،
اما
فراموش نشد.
اگر خدایی نبود،
ما بودیم.
و اگر خدایی هست،
او از همینجا
شروع میشود:
از دلِ وطن،
از ایستادنِ مردم
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
71 22❤17 13😢12👏5 4💯3⚡2🕊2 2 2
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
یا کنجِ قفس
یا مرگ…
انتخابی که انتخاب نبود،
حکمی که از قبل
برای نفسها صادر شده بود.
یا بمان
و آرامآرام
خودت را فراموش کن،
یا برو
و همهچیزت را
پس بده به خاک.
قفس
دیوار ندارد،
قفس
از ترس ساخته شده.
از سکوت،
از عادت،
از «به من چه»هایی
که زنجیر شدند.
یا کنجِ قفس
جایی که صدا
تا گلو میرسد
و همانجا
خفه میشود.
جایی که رویا
کوچک میشود
تا جا شود
بین میلهها.
یا مرگ…
که گاهی
صادقتر از زندگیست.
مرگی که لااقل
نام دارد،
شرافت دارد،
ردّ دارد.
در قفس
آدم زنده است
اما نیست.
نفس میکشد
اما زندگی نمیکند.
یا کنجِ قفس
که به تو میگویند
صبر کن،
ساکت باش،
عادت میکنی.
اما هیچکس نگفت
روح
به عادت نمیرسد،
میشکند.
یا مرگ…
که پایان است،
اما دروغ نیست.
انتخاب سختیست
وقتی زندگی
شبیه مجازات شده.
وقتی بودن
هزینه دارد
و گفتن
جرم است.
یا کنجِ قفس
که شبها
خودت را
در آینه
نمیشناسی.
یا مرگ
که حداقل
آینه نمیخواهد.
میگویند
زندگی مقدس است،
اما نگفتند
زندگیِ بیحق
چه نام دارد.
قفس
اگر چه امن است،
اما
بوی پوسیدگی میدهد.
و مرگ
اگر چه تلخ است،
اما
دروغ نمیگوید.
یا کنجِ قفس
برای فراموش شدن،
یا مرگ
برای یادآوری.
و چه دردناک است
وقتی انسان
بین این دو
مجبور به انتخاب میشود.
یا کنجِ قفس…
یا مرگ…
و ما هنوز
ایستادهایم
در میانهی این دو
با دلی
که فقط
آزادی میخواست
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
یا کنجِ قفس
یا مرگ…
انتخابی که انتخاب نبود،
حکمی که از قبل
برای نفسها صادر شده بود.
یا بمان
و آرامآرام
خودت را فراموش کن،
یا برو
و همهچیزت را
پس بده به خاک.
قفس
دیوار ندارد،
قفس
از ترس ساخته شده.
از سکوت،
از عادت،
از «به من چه»هایی
که زنجیر شدند.
یا کنجِ قفس
جایی که صدا
تا گلو میرسد
و همانجا
خفه میشود.
جایی که رویا
کوچک میشود
تا جا شود
بین میلهها.
یا مرگ…
که گاهی
صادقتر از زندگیست.
مرگی که لااقل
نام دارد،
شرافت دارد،
ردّ دارد.
در قفس
آدم زنده است
اما نیست.
نفس میکشد
اما زندگی نمیکند.
یا کنجِ قفس
که به تو میگویند
صبر کن،
ساکت باش،
عادت میکنی.
اما هیچکس نگفت
روح
به عادت نمیرسد،
میشکند.
یا مرگ…
که پایان است،
اما دروغ نیست.
انتخاب سختیست
وقتی زندگی
شبیه مجازات شده.
وقتی بودن
هزینه دارد
و گفتن
جرم است.
یا کنجِ قفس
که شبها
خودت را
در آینه
نمیشناسی.
یا مرگ
که حداقل
آینه نمیخواهد.
میگویند
زندگی مقدس است،
اما نگفتند
زندگیِ بیحق
چه نام دارد.
قفس
اگر چه امن است،
اما
بوی پوسیدگی میدهد.
و مرگ
اگر چه تلخ است،
اما
دروغ نمیگوید.
یا کنجِ قفس
برای فراموش شدن،
یا مرگ
برای یادآوری.
و چه دردناک است
وقتی انسان
بین این دو
مجبور به انتخاب میشود.
یا کنجِ قفس…
یا مرگ…
و ما هنوز
ایستادهایم
در میانهی این دو
با دلی
که فقط
آزادی میخواست
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
70 22❤12 12👏6😢4🕊4🔥3 3👍2 2 1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
۱۸ دیماه…
یک ماه گذشت.
اما زمان
برای بعضی داغها
حرکت نمیکند.
یک ماه پیش،
برای آخرین بار
مادر را نگریستند
و رفتند…
نه با خداحافظی،
با یک نگاهِ طولانی
که هنوز
در هوا مانده است.
نگاهی که گفت:
«مراقب خودت باش…»
و مادر
نفهمید
این جمله
وصیت است.
یک ماه پیش،
دلها لرزیدند
و کوچهها
شاهدِ رفتنی شدند
که قرار نبود
اینقدر زود باشد.
مادر
با دستهایی لرزان
پشت سرشان ماند،
و دنیا
ناگهان
کوچک شد.
آنها رفتند
با قدمهایی مطمئن،
با دلهایی پر از زندگی،
با چشمانی
که هنوز
به فردا فکر میکرد.
هیچکس نگفت
این آخرین نگاه است.
هیچکس نگفت
آغوش
ناتمام میماند.
۱۸ دیماه
روزِ رفتن نبود،
روزِ ماندنِ داغ بود.
داغی
که سهمِ مادر شد.
یک ماه است
مادرها
هر صبح
با نبود بیدار میشوند
و هر شب
با خاطره میخوابند.
یک ماه است
ساعتها
روی یک لحظه
ایستادهاند:
لحظهی نگاه آخر.
آنها رفتند…
اما نگاهشان
هنوز
روی شانهی مادرهاست.
۱۸ دیماه
تمام نشد.
در دلها
ادامه دارد.
و مادر…
هر روز
به عکس نگاه میکند
و زیر لب میگوید:
«فقط یک بار دیگر…»
اما دنیا
جوابی ندارد🖤✌️🥀
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
۱۸ دیماه…
یک ماه گذشت.
اما زمان
برای بعضی داغها
حرکت نمیکند.
یک ماه پیش،
برای آخرین بار
مادر را نگریستند
و رفتند…
نه با خداحافظی،
با یک نگاهِ طولانی
که هنوز
در هوا مانده است.
نگاهی که گفت:
«مراقب خودت باش…»
و مادر
نفهمید
این جمله
وصیت است.
یک ماه پیش،
دلها لرزیدند
و کوچهها
شاهدِ رفتنی شدند
که قرار نبود
اینقدر زود باشد.
مادر
با دستهایی لرزان
پشت سرشان ماند،
و دنیا
ناگهان
کوچک شد.
آنها رفتند
با قدمهایی مطمئن،
با دلهایی پر از زندگی،
با چشمانی
که هنوز
به فردا فکر میکرد.
هیچکس نگفت
این آخرین نگاه است.
هیچکس نگفت
آغوش
ناتمام میماند.
۱۸ دیماه
روزِ رفتن نبود،
روزِ ماندنِ داغ بود.
داغی
که سهمِ مادر شد.
یک ماه است
مادرها
هر صبح
با نبود بیدار میشوند
و هر شب
با خاطره میخوابند.
یک ماه است
ساعتها
روی یک لحظه
ایستادهاند:
لحظهی نگاه آخر.
آنها رفتند…
اما نگاهشان
هنوز
روی شانهی مادرهاست.
۱۸ دیماه
تمام نشد.
در دلها
ادامه دارد.
و مادر…
هر روز
به عکس نگاه میکند
و زیر لب میگوید:
«فقط یک بار دیگر…»
اما دنیا
جوابی ندارد🖤✌️🥀
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
60 23🕊16😢15❤12 6 6 4 3 3💯2😍1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
امسال ولنتاین نداریم....
ولنتاین ما یادِ جاویدنامانی ست که عشق را با خون نوشتند، همان ها که در آغوش هم، در راه آزادی پرپر شدند.
ولنتاین ما تصویر گلهای سرخی ست که به جای عطر عشق، بوی باروت میدهند، گلهایی که بر مزار عاشقان وطن روییدهاند.
داستان دلبستههایی ست که در سنگر عشق، جان دادند، همانها که قلبشان برای ایران میتپید و لبخندشان، امیدِ فردا بود.
زمزمهی نام کسانی ست که در کوچه های خاکی، عاشقانه زیستند و عاشقانه، به سوی نور پرواز کردند.
اشک های مادرانی ست که در فراق فرزندانِ خود، قصیدهی عشق میسُرایند و پدرانی که کمرشان زیر بار غم، خم شده است.
فریادِ خاموش زنانی ست که در پیادهروهای شهر، به دنبال نشانِ عشق میگردند، عشقی که در خیابان های پرآشوب، گم شده است.
پیامی ست برای جهانی که چشمانش را بسته است، جهانی که صدای شکستنِ قلب های عاشق را نمیشنود و رنج بیگناهان را نمیبیند.
عطرِ خونِ جوانانی ست که برای آزادی، جان باختند، جوانانی که در راه عشق، از جان و مال خود گذشتند و نامشان تا ابد، جاودانه خواهد ماند.
آرزویی ست که در دل خاک، ریشه دوانده، آرزوی ایرانی آزاد، آباد و سربلند، ایرانی که در آن، عشق، بدونِ ترس، شکوفه بزند.
امیدی ست که با هر تپش قلب، زندهتر میشود، امیدی که نوید فردایی روشن را میدهد، فردایی که در آن، عشق، پیروز خواهد شد.
ولنتاین ما، ایران است، ایرانی که در آن، هر کوچه، هر خیابان، هر خانه، پر از عطرِ عشق و آزادی باشد.
در انتظار روزی که عشق، بدون ترس، در خیابانها قدم بزند، روزی که هیچ عاشقی، از ابراز عشق خود نترسد و هیچ دلی، از غم، نشکند.
ما، در این ولنتاین، به یاد تمام کسانی هستیم که برای عشق و آزادی، جان دادند و عهد میبندیم که راهشان را ادامه دهیم، تا روزی که ایران، سرزمینِ عشق و آزادی شود.
ولنتاین ما، یادِ تمام جانباختگانی ست که با عشق، به استقبال مرگ رفتند، تا ما، امروز، طعمِ آزادی را بچشیم. پس بیایید، به یاد آنان، عاشقانه زندگی کنیم و عاشقانه، برای ایران تلاش کنیم.
و در آخر، ولنتاین ما، عهد بستن با خودمان است، که تا آخرین نفس، برای آزادی و عشق، مبارزه کنیم...🕊✌🏼🤍
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
امسال ولنتاین نداریم....
ولنتاین ما یادِ جاویدنامانی ست که عشق را با خون نوشتند، همان ها که در آغوش هم، در راه آزادی پرپر شدند.
ولنتاین ما تصویر گلهای سرخی ست که به جای عطر عشق، بوی باروت میدهند، گلهایی که بر مزار عاشقان وطن روییدهاند.
داستان دلبستههایی ست که در سنگر عشق، جان دادند، همانها که قلبشان برای ایران میتپید و لبخندشان، امیدِ فردا بود.
زمزمهی نام کسانی ست که در کوچه های خاکی، عاشقانه زیستند و عاشقانه، به سوی نور پرواز کردند.
اشک های مادرانی ست که در فراق فرزندانِ خود، قصیدهی عشق میسُرایند و پدرانی که کمرشان زیر بار غم، خم شده است.
فریادِ خاموش زنانی ست که در پیادهروهای شهر، به دنبال نشانِ عشق میگردند، عشقی که در خیابان های پرآشوب، گم شده است.
پیامی ست برای جهانی که چشمانش را بسته است، جهانی که صدای شکستنِ قلب های عاشق را نمیشنود و رنج بیگناهان را نمیبیند.
عطرِ خونِ جوانانی ست که برای آزادی، جان باختند، جوانانی که در راه عشق، از جان و مال خود گذشتند و نامشان تا ابد، جاودانه خواهد ماند.
آرزویی ست که در دل خاک، ریشه دوانده، آرزوی ایرانی آزاد، آباد و سربلند، ایرانی که در آن، عشق، بدونِ ترس، شکوفه بزند.
امیدی ست که با هر تپش قلب، زندهتر میشود، امیدی که نوید فردایی روشن را میدهد، فردایی که در آن، عشق، پیروز خواهد شد.
ولنتاین ما، ایران است، ایرانی که در آن، هر کوچه، هر خیابان، هر خانه، پر از عطرِ عشق و آزادی باشد.
در انتظار روزی که عشق، بدون ترس، در خیابانها قدم بزند، روزی که هیچ عاشقی، از ابراز عشق خود نترسد و هیچ دلی، از غم، نشکند.
ما، در این ولنتاین، به یاد تمام کسانی هستیم که برای عشق و آزادی، جان دادند و عهد میبندیم که راهشان را ادامه دهیم، تا روزی که ایران، سرزمینِ عشق و آزادی شود.
ولنتاین ما، یادِ تمام جانباختگانی ست که با عشق، به استقبال مرگ رفتند، تا ما، امروز، طعمِ آزادی را بچشیم. پس بیایید، به یاد آنان، عاشقانه زندگی کنیم و عاشقانه، برای ایران تلاش کنیم.
و در آخر، ولنتاین ما، عهد بستن با خودمان است، که تا آخرین نفس، برای آزادی و عشق، مبارزه کنیم...🕊✌🏼🤍
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
160🕊17 14❤12 11👌5👍3👏2💯2 2🔥1 1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
امسال ولنتاین نداریم.....
روز عشق ایرانی نداریم.....
وطن عزادار است🖤
ولنتاین ما یادی ست از فریادهایی که در گلوی شب حبس شدند.
از نفسهایی که بوی باروت گرفتند و از چشمانی که برای دیدنِ خورشید آزادی، دیگر باز نشدند.
عشق ما، دیگر در شمعدان های رنگی و شکلات های ارزان خلاصه نمیشود.
عشق ما، در آغوشِ سرد خاک، در سکوتِ مزار بینام و نشان، و در اشک شبانه روزی مادرانی که دیگر فرزندانشان را در آغوش نخواهند کشید، ریشه دوانده است.
در کوچههای خاکی این سرزمین، میانِ غبار اندوه و دودِ آه، گم شده است. میانِ نگاههای خیره به آسمانی که رنگ غم دارد و سکوت خیابانهایی که زمانی پر از هیاهوی زندگی بود، اما اکنون تنها پژواک دردهای کهن را در خود دارد.
عشقِ ما، در سینهی پردرد مردانی ست که قامتشان زیر بار سختی خم شد، و در دست های لرزان زنانی که جز صبر و مقاوت، هیچ ندیدند.
عطر خون جوانانی ست که عشق را با گلوله مشق کردند و جوهرِ قلمشان، خون گرمِ رگشان بود. جوانانی که در بستر درد، در سکوت شکنجه، و در سیاهی زندان، نهراسیدند.
عشقشان، نه برای یک روز، بلکه برایِ همیشه، در تار و پود این خاک تنیده شد. هر قطره خونشان، بذری بود برای درختی که امید سایهاش، بر سر این ملت، خواهد افتاد.
ولنتاین پیامی ست برای جهانی که گوش هایش را گرفته است، تا صدای شکسته شدنِ استخوانهای بیگناه را نشنود. برایِ جهانی که چشم هایش را بسته است، تا اشک مادرانِ داغدیده را نبیند. جهانی که در خلسهی رفاه، صدای خفهی فریاد وطنی را که جان میدهد، فراموش کرده است. پیام ما، فریاد دردی ست که از عمق جان ایران، برمیخیزد.
فریادی ست در سکوت شب های بیستاره، شبی که ماه هم از غُصه، چهره در هم کشیده و ستارگان، از ترس، در دل سیاهی پنهان شدهاند. فریاد کسانی ست که در دلِ تاریکی، به دنبالِ نوری گشتند، نوری که جز شعله های سرکش آزادی نبود. این فریاد، در رگهای هر ایرانیِ آزاده، جاری ست.
آرزویی ست که در دلِ خاک، ریشه دوانده، آرزوی سرزمینی که دیگر در آن، انسانیت، قربانی سیاست نشود. آرزوی روزی که در آن، عشق، نه تابو، که قانون باشد. آرزوی خفه نشدن صدای حق، و خندیدن دوباره...
به امید عشق و رهایی✌🏼🕊🤍
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
امسال ولنتاین نداریم.....
روز عشق ایرانی نداریم.....
وطن عزادار است🖤
ولنتاین ما یادی ست از فریادهایی که در گلوی شب حبس شدند.
از نفسهایی که بوی باروت گرفتند و از چشمانی که برای دیدنِ خورشید آزادی، دیگر باز نشدند.
عشق ما، دیگر در شمعدان های رنگی و شکلات های ارزان خلاصه نمیشود.
عشق ما، در آغوشِ سرد خاک، در سکوتِ مزار بینام و نشان، و در اشک شبانه روزی مادرانی که دیگر فرزندانشان را در آغوش نخواهند کشید، ریشه دوانده است.
در کوچههای خاکی این سرزمین، میانِ غبار اندوه و دودِ آه، گم شده است. میانِ نگاههای خیره به آسمانی که رنگ غم دارد و سکوت خیابانهایی که زمانی پر از هیاهوی زندگی بود، اما اکنون تنها پژواک دردهای کهن را در خود دارد.
عشقِ ما، در سینهی پردرد مردانی ست که قامتشان زیر بار سختی خم شد، و در دست های لرزان زنانی که جز صبر و مقاوت، هیچ ندیدند.
عطر خون جوانانی ست که عشق را با گلوله مشق کردند و جوهرِ قلمشان، خون گرمِ رگشان بود. جوانانی که در بستر درد، در سکوت شکنجه، و در سیاهی زندان، نهراسیدند.
عشقشان، نه برای یک روز، بلکه برایِ همیشه، در تار و پود این خاک تنیده شد. هر قطره خونشان، بذری بود برای درختی که امید سایهاش، بر سر این ملت، خواهد افتاد.
ولنتاین پیامی ست برای جهانی که گوش هایش را گرفته است، تا صدای شکسته شدنِ استخوانهای بیگناه را نشنود. برایِ جهانی که چشم هایش را بسته است، تا اشک مادرانِ داغدیده را نبیند. جهانی که در خلسهی رفاه، صدای خفهی فریاد وطنی را که جان میدهد، فراموش کرده است. پیام ما، فریاد دردی ست که از عمق جان ایران، برمیخیزد.
فریادی ست در سکوت شب های بیستاره، شبی که ماه هم از غُصه، چهره در هم کشیده و ستارگان، از ترس، در دل سیاهی پنهان شدهاند. فریاد کسانی ست که در دلِ تاریکی، به دنبالِ نوری گشتند، نوری که جز شعله های سرکش آزادی نبود. این فریاد، در رگهای هر ایرانیِ آزاده، جاری ست.
آرزویی ست که در دلِ خاک، ریشه دوانده، آرزوی سرزمینی که دیگر در آن، انسانیت، قربانی سیاست نشود. آرزوی روزی که در آن، عشق، نه تابو، که قانون باشد. آرزوی خفه نشدن صدای حق، و خندیدن دوباره...
به امید عشق و رهایی✌🏼🕊🤍
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
50 23 12🕊9😢6❤5🔥5 4 3 3⚡1🤝1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
🕊میبینم روزی را که
این خاک خون خورده
دوباره روی پاهایش بایستد…
میبینم روزی را که
دیگر
صبح
با خبر مرگ
شروع نشود،
و شب
با اضطراب فردا
به خواب نرود.
میبینم روزی را که
خیابان
از قدم های امن
پر شود
و ترس
از شانه های مردم
کنار برود
مثل رنج سال ها
که به ناحق
کشیده اند.
میبینم روزی را که
نان
از سفره
خجالت نکشد
و پدر
وقتی کلید را
در قفل میچرخاند
دلش نلرزد
از حساب فردا.
میبینم روزی را که
دختران این خاک
نامشان
آزادی باشد
نه پرونده،
و موهایشان
پرچم زندگی
نه اتهام.
میبینم روزی را که
پسران وطن
با مشت گره کرده
به خاک نیفتند
و شانه هایشان
برای ساختن باشد
نه تابوت بُردن.
میبینم روزی را که
دانشجو
برای اندیشه
تشویق شود
نه برای سکوت
تنبیه،
و قلم
دوباره
بی لرزش بنویسد.
میبینم روزی را که
کارگر
با دست های پینه بسته
به آینده سلام کُند
نه به شرمندگی،
و مُزد
هم قدِ رنج
باشد.
میبینم روزی را که
کودک
دفترش
بوی رویا بدهد
نه بوی کار
و خیابان
به جای کارگاه
زمینِ بازی باشد.
میبینم روزی را که
زندان
کوچک شود
و مدرسه
بزرگ ،
و قانون
پناه باشد
نه چُماق .
میبینم روزی را که
هیچ مادری
نام فرزندش را
از ترس
آهسته صدا نکند
و هیچ پدری
عکس جوانش را
در قابِ داغ
نگه ندارد.
میبینم روزی را که
ایران
دوباره
با نام انسان
شناخته شود
نه با تیتر فاجعه،
و جهان
وقتی اسمش را میشنود
به احترام
سکوت کند.
میبینم روزی را که
این خاک
از زیر آوار
قد بکشد،
و ما
نه با خشم
که با عشق
کشورش را
بسازیم.
میبینم روزی را که
وطن
دیگر
گریه نکند…
و ما
بالاخره
زندگی کنیم.
میبینم روزی را که
این خاک
دیگر
زیر زانو له نشود،
روزی که ایران
از زیر بغض
بلند شود
با گلویی پاره
اما زنده....
میبینم روزی را که
کشته ها
در آمار
گم نشوند ،
نام داشته باشند
زندگی داشته باشند
و فراموش نشوند.
میبینم روزی را که
عکس فرزندان
تنها یادگارِ مادران نباشد ،
و هیچ مادری
شب
با قاب خالی
به خواب نرود.
میبینم روزی را که
هیچ جوانی
برای گفتن «حق»
وصیت ننویسد،
و خیابان
دیگر
راهِ خداحافظی نباشد.
میبینم روزی را که
دخترِ ایران
وقتی میخندد
نترسد،
وقتی راه میرود
محاکمه نشود،
و بدنش
دیگر
میدانِ خشونت و جنگ
و گلوله و باتوم نباشد.
میبینم روزی را که
پسرانِ وطن
با رویا
قد بکشند
نه با خشم ،
و مشت هایشان
برای بغل کردن باشد
نه برای دفاع از جان.
میبینم روزی را که
هیچ مادری
با صدای زنگِ در
دلش نریزد،
و هیچ پدری
با تماسِ ناگهانی
پیر نشود.
میبینم روزی را که
زندان ها
از انسان
خالی شوند
و مدرسه ها
از امید سرریز.
میبینم روزی را که
قانون
سایه باشد
نه سایه بانِ ظلم ،
و عدالت
دیگر
اسمِ ممنوعه نباشد.
میبینم روزی را که
کارگر
نان را
با عزت ببرد خانه
و شَرم
برای همیشه
از این سرزمین
کوچ کند.
میبینم روزی را که
ایران
دیگر
داغدار نباشد
اما
یادِ داغ ها
را
فراموش نکند.
میبینم روزی را که
این همه خون
هدر نرفته باشد ،
و این همه اشک
بی ثمر
نمانده باشد.
میبینم روزی را که
وطن
دیگر
گریه نکند
بلکه
نفس بکشد
آرام
عمیق
آزاد…
و اگر آن روز
من نباشم،
مهم نیست…
مهم این است
که
ایران
زنده
باشد.....🕊✌🏼🤍
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
🕊میبینم روزی را که
این خاک خون خورده
دوباره روی پاهایش بایستد…
میبینم روزی را که
دیگر
صبح
با خبر مرگ
شروع نشود،
و شب
با اضطراب فردا
به خواب نرود.
میبینم روزی را که
خیابان
از قدم های امن
پر شود
و ترس
از شانه های مردم
کنار برود
مثل رنج سال ها
که به ناحق
کشیده اند.
میبینم روزی را که
نان
از سفره
خجالت نکشد
و پدر
وقتی کلید را
در قفل میچرخاند
دلش نلرزد
از حساب فردا.
میبینم روزی را که
دختران این خاک
نامشان
آزادی باشد
نه پرونده،
و موهایشان
پرچم زندگی
نه اتهام.
میبینم روزی را که
پسران وطن
با مشت گره کرده
به خاک نیفتند
و شانه هایشان
برای ساختن باشد
نه تابوت بُردن.
میبینم روزی را که
دانشجو
برای اندیشه
تشویق شود
نه برای سکوت
تنبیه،
و قلم
دوباره
بی لرزش بنویسد.
میبینم روزی را که
کارگر
با دست های پینه بسته
به آینده سلام کُند
نه به شرمندگی،
و مُزد
هم قدِ رنج
باشد.
میبینم روزی را که
کودک
دفترش
بوی رویا بدهد
نه بوی کار
و خیابان
به جای کارگاه
زمینِ بازی باشد.
میبینم روزی را که
زندان
کوچک شود
و مدرسه
بزرگ ،
و قانون
پناه باشد
نه چُماق .
میبینم روزی را که
هیچ مادری
نام فرزندش را
از ترس
آهسته صدا نکند
و هیچ پدری
عکس جوانش را
در قابِ داغ
نگه ندارد.
میبینم روزی را که
ایران
دوباره
با نام انسان
شناخته شود
نه با تیتر فاجعه،
و جهان
وقتی اسمش را میشنود
به احترام
سکوت کند.
میبینم روزی را که
این خاک
از زیر آوار
قد بکشد،
و ما
نه با خشم
که با عشق
کشورش را
بسازیم.
میبینم روزی را که
وطن
دیگر
گریه نکند…
و ما
بالاخره
زندگی کنیم.
میبینم روزی را که
این خاک
دیگر
زیر زانو له نشود،
روزی که ایران
از زیر بغض
بلند شود
با گلویی پاره
اما زنده....
میبینم روزی را که
کشته ها
در آمار
گم نشوند ،
نام داشته باشند
زندگی داشته باشند
و فراموش نشوند.
میبینم روزی را که
عکس فرزندان
تنها یادگارِ مادران نباشد ،
و هیچ مادری
شب
با قاب خالی
به خواب نرود.
میبینم روزی را که
هیچ جوانی
برای گفتن «حق»
وصیت ننویسد،
و خیابان
دیگر
راهِ خداحافظی نباشد.
میبینم روزی را که
دخترِ ایران
وقتی میخندد
نترسد،
وقتی راه میرود
محاکمه نشود،
و بدنش
دیگر
میدانِ خشونت و جنگ
و گلوله و باتوم نباشد.
میبینم روزی را که
پسرانِ وطن
با رویا
قد بکشند
نه با خشم ،
و مشت هایشان
برای بغل کردن باشد
نه برای دفاع از جان.
میبینم روزی را که
هیچ مادری
با صدای زنگِ در
دلش نریزد،
و هیچ پدری
با تماسِ ناگهانی
پیر نشود.
میبینم روزی را که
زندان ها
از انسان
خالی شوند
و مدرسه ها
از امید سرریز.
میبینم روزی را که
قانون
سایه باشد
نه سایه بانِ ظلم ،
و عدالت
دیگر
اسمِ ممنوعه نباشد.
میبینم روزی را که
کارگر
نان را
با عزت ببرد خانه
و شَرم
برای همیشه
از این سرزمین
کوچ کند.
میبینم روزی را که
ایران
دیگر
داغدار نباشد
اما
یادِ داغ ها
را
فراموش نکند.
میبینم روزی را که
این همه خون
هدر نرفته باشد ،
و این همه اشک
بی ثمر
نمانده باشد.
میبینم روزی را که
وطن
دیگر
گریه نکند
بلکه
نفس بکشد
آرام
عمیق
آزاد…
و اگر آن روز
من نباشم،
مهم نیست…
مهم این است
که
ایران
زنده
باشد.....🕊✌🏼🤍
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
50❤44🕊27👌16 12 10 5 4 3 2🔥1😍1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
"عزیزترین مهمان ناخواندهی قلبم خوش آمدی...
بیهوا آمدی،
مثل نسیم،
میان هُرمِ تابستان،
مثل یک رویای شیرین،
در دلِ کابوسهای شبانه.
آمدی،
بیدعوت،
بیخبر،
اما چه آمدنی!!
تمام منطقِ دلم را،
به هم ریختی.
حالا، اینجا،
درست وسطِ قلبم،
خانهای داری،
که هیچ کس،
حتی خودم،
اجازهی ورود به آن را نداشت.
تو،
تنها ساکنِ این خانهای،
تنها مالکِ این دلی،
که تا قبل از تو،
فکر میکردم،
برای همیشه،
خالی خواهد ماند.
تو آمدی،
و فهمیدم،
بعضی از مهمان ها،
آنقدر عزیز هستند،
که باید،
برای همیشه،
در قلب،
نگهشان داشت.
تو آمدی،
و من،
تازه فهمیدم،
زندگی،
بدونِ تو،
چه کم داشت.
تو آمدی،
و با خودت،
بهار آوردی،
شکوفه آوردی،
عطرِ یاس آوردی.
تو آمدی،
و تمامِ شعرهایم،
رنگِ عشق گرفت،
تمامِ حرفهایم،
طعمِ دلتنگی.
تو آمدی،
و من،
دیگر،
هیچ نمیخواهم،
جز اینکه،
همیشه،
در قلبم،
در کنارم،
باشی.
تو آمدی...
و قلبم،
برایِ همیشه،
به نامت،
سند خورد.
و حالا...
در این خانهی دنجِ قلبم،
کنارِ تو،
آرام گرفتهام.
دستانت را میگیرم،
چشمانت را میبوسم،
و زمزمه میکنم:
"خوش آمدی،
به دنیای ابدیِ من...
اینجا،
زمان متوقف شده است،
و عشق،
برای همیشه،
حکومت میکند."
اینجا،
آغازِ داستانی است،
که پایانی ندارد...
داستانِ من و تو،
تا ابد......
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
"عزیزترین مهمان ناخواندهی قلبم خوش آمدی...
بیهوا آمدی،
مثل نسیم،
میان هُرمِ تابستان،
مثل یک رویای شیرین،
در دلِ کابوسهای شبانه.
آمدی،
بیدعوت،
بیخبر،
اما چه آمدنی!!
تمام منطقِ دلم را،
به هم ریختی.
حالا، اینجا،
درست وسطِ قلبم،
خانهای داری،
که هیچ کس،
حتی خودم،
اجازهی ورود به آن را نداشت.
تو،
تنها ساکنِ این خانهای،
تنها مالکِ این دلی،
که تا قبل از تو،
فکر میکردم،
برای همیشه،
خالی خواهد ماند.
تو آمدی،
و فهمیدم،
بعضی از مهمان ها،
آنقدر عزیز هستند،
که باید،
برای همیشه،
در قلب،
نگهشان داشت.
تو آمدی،
و من،
تازه فهمیدم،
زندگی،
بدونِ تو،
چه کم داشت.
تو آمدی،
و با خودت،
بهار آوردی،
شکوفه آوردی،
عطرِ یاس آوردی.
تو آمدی،
و تمامِ شعرهایم،
رنگِ عشق گرفت،
تمامِ حرفهایم،
طعمِ دلتنگی.
تو آمدی،
و من،
دیگر،
هیچ نمیخواهم،
جز اینکه،
همیشه،
در قلبم،
در کنارم،
باشی.
تو آمدی...
و قلبم،
برایِ همیشه،
به نامت،
سند خورد.
و حالا...
در این خانهی دنجِ قلبم،
کنارِ تو،
آرام گرفتهام.
دستانت را میگیرم،
چشمانت را میبوسم،
و زمزمه میکنم:
"خوش آمدی،
به دنیای ابدیِ من...
اینجا،
زمان متوقف شده است،
و عشق،
برای همیشه،
حکومت میکند."
اینجا،
آغازِ داستانی است،
که پایانی ندارد...
داستانِ من و تو،
تا ابد......
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
310❤50 19 11 10🕊5💯5 4 4🔥3⚡2😍2
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
قسم به نامت…
به همان نامی که
وقتی میآید
دل ، بی اختیار
آرام میشود.
دخیلم به واژه واژهات
که از لب ها
که میگذرد
به قلب میرسد
و آن جا
خانه میکند.
نامت
تنها واژهای ست
که اگر
در شلوغ ترین لحظه ها
صدایش بزنم
دنیا
ساکت میشود.
سرسپردهی این هِجای مقدسم
که شبیه هیچ چیز نیست
نه شبیه دعا
نه شبیه رویا
خودِ معجزهای.
نامت را
آرام میگویم
مبادا
حسودانِ تقدیر
بشنوند.
ایمان دارم به جادویِ اسمت
که وقتی نیستی،
نبودن
سنگین تر نفس میکشد.
و وقتی هستی،
زمان
یادش میرود
چطور باید
بگذرد.
یادت
گرم ترین پناه من است
در روزهایی
که همه چیز
سرد میشود.
به قداستِ حضورت سوگند
که از هزار قسم
راست تر است،
از هزار قول
محکم تر.
اگر قرار باشد
به چیزی ایمان بیاورم،
به توست؛
به بودنت،
به ماندنت،
به صداقت نگاهت.
نامت
از آن اسم هاست
که حتی
اگر آهسته گفته شود،
دل
بلند میلرزد.
نفس هایم به نام توست
که من
با همین صدا زدن ها
زندهام.
نه با نفس،
نه با عادت،
با یاد تو.
نامت
راه بلد است
در دل تاریکی،
در میان شک،
در وقت سقوط.
پناه میبرم به اعجازِ تو
که اگر روزی
دلم کم آورد،
فقط
به تو فکر میکنم
و دوباره
بلند میشوم.
تو را
نه به اجبار،
نه به نیاز،
بلکه
به انتخاب
دوست دارم.
و آخرین قسمم
نه به آسمان است،
نه به زمین،
نه به سرنوشت…
سجده میکنم بر نامت
که اگر دنیا
همه چیزم را بگیرد،
باز هم
دوست داشتنت
را پس نمیدهم......
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
قسم به نامت…
به همان نامی که
وقتی میآید
دل ، بی اختیار
آرام میشود.
دخیلم به واژه واژهات
که از لب ها
که میگذرد
به قلب میرسد
و آن جا
خانه میکند.
نامت
تنها واژهای ست
که اگر
در شلوغ ترین لحظه ها
صدایش بزنم
دنیا
ساکت میشود.
سرسپردهی این هِجای مقدسم
که شبیه هیچ چیز نیست
نه شبیه دعا
نه شبیه رویا
خودِ معجزهای.
نامت را
آرام میگویم
مبادا
حسودانِ تقدیر
بشنوند.
ایمان دارم به جادویِ اسمت
که وقتی نیستی،
نبودن
سنگین تر نفس میکشد.
و وقتی هستی،
زمان
یادش میرود
چطور باید
بگذرد.
یادت
گرم ترین پناه من است
در روزهایی
که همه چیز
سرد میشود.
به قداستِ حضورت سوگند
که از هزار قسم
راست تر است،
از هزار قول
محکم تر.
اگر قرار باشد
به چیزی ایمان بیاورم،
به توست؛
به بودنت،
به ماندنت،
به صداقت نگاهت.
نامت
از آن اسم هاست
که حتی
اگر آهسته گفته شود،
دل
بلند میلرزد.
نفس هایم به نام توست
که من
با همین صدا زدن ها
زندهام.
نه با نفس،
نه با عادت،
با یاد تو.
نامت
راه بلد است
در دل تاریکی،
در میان شک،
در وقت سقوط.
پناه میبرم به اعجازِ تو
که اگر روزی
دلم کم آورد،
فقط
به تو فکر میکنم
و دوباره
بلند میشوم.
تو را
نه به اجبار،
نه به نیاز،
بلکه
به انتخاب
دوست دارم.
و آخرین قسمم
نه به آسمان است،
نه به زمین،
نه به سرنوشت…
سجده میکنم بر نامت
که اگر دنیا
همه چیزم را بگیرد،
باز هم
دوست داشتنت
را پس نمیدهم......
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
300 25❤18 11 8 7👏6💯6🔥4😍4🕊2 2
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
ساعت دو بامداد است
و من
دلم برایت تنگ شده.
دیشب نیز ساعت ۹ دلتنگی تمام وجودم را پر کرد؛
و میدانم که فردا ۶ صبح؛
وقتی چشمهایم را میگشایم؛
بیتو دوباره
غرق در دلتنگی خواهم شد…
و این دلتنگی
مثل ساعتی بیوقفه
درونم میتپد،
نه خواب میشناسد
نه زمان.
شب
آرام است،
اما دلِ من
پر از هیاهوی نبودنِ توست.
چراغها خاموشاند،
شهر در خواب فرو رفته،
اما چشمهای من
بیدارتر از همیشه
نامت را مرور میکنند.
هر ثانیه
کش میآید،
مثل فاصلهای که
بین من و تو
بیرحمانه قد کشیده.
ساعت
از دو میگذرد،
از سه،
از چهار…
اما هیچ ساعتی
از تو نمیگذرد.
دلتنگی
عجیبترین مهمانِ شبهای من است،
بیدعوت میآید،
بیاجازه میماند،
و تا صبح
تمامِ وجودم را
تسخیر میکند.
گاهی
دست دراز میکنم
سمتِ جایی که نیستی،
و همین «نیستی»
تمامِ جهان را
خالیتر میکند.
یادِ تو
در تاریکی
روشنتر است،
در سکوت
بلندتر،
در نبود
حاضرتر.
چشمهایم را میبندم
تا شاید
در خواب ببینمت،
اما خواب هم
بیتو
راهش را گم کرده.
صبح که میرسد،
نور میتابد،
آدمها بیدار میشوند،
زندگی
از نو شروع میشود…
اما دلتنگی
نه تمام میشود،
نه کم،
فقط
لباسِ روز میپوشد.
و من
میانِ این تکرارِ بیپایان
فقط یک آرزو دارم:
کاش
یکبار
بیخبر،
بیفاصله،
در همین ساعتِ دو بامداد
کنارم مینشستی
و میگفتی:
«من اینجام…
دیگه دلتنگ نباش.»
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
ساعت دو بامداد است
و من
دلم برایت تنگ شده.
دیشب نیز ساعت ۹ دلتنگی تمام وجودم را پر کرد؛
و میدانم که فردا ۶ صبح؛
وقتی چشمهایم را میگشایم؛
بیتو دوباره
غرق در دلتنگی خواهم شد…
و این دلتنگی
مثل ساعتی بیوقفه
درونم میتپد،
نه خواب میشناسد
نه زمان.
شب
آرام است،
اما دلِ من
پر از هیاهوی نبودنِ توست.
چراغها خاموشاند،
شهر در خواب فرو رفته،
اما چشمهای من
بیدارتر از همیشه
نامت را مرور میکنند.
هر ثانیه
کش میآید،
مثل فاصلهای که
بین من و تو
بیرحمانه قد کشیده.
ساعت
از دو میگذرد،
از سه،
از چهار…
اما هیچ ساعتی
از تو نمیگذرد.
دلتنگی
عجیبترین مهمانِ شبهای من است،
بیدعوت میآید،
بیاجازه میماند،
و تا صبح
تمامِ وجودم را
تسخیر میکند.
گاهی
دست دراز میکنم
سمتِ جایی که نیستی،
و همین «نیستی»
تمامِ جهان را
خالیتر میکند.
یادِ تو
در تاریکی
روشنتر است،
در سکوت
بلندتر،
در نبود
حاضرتر.
چشمهایم را میبندم
تا شاید
در خواب ببینمت،
اما خواب هم
بیتو
راهش را گم کرده.
صبح که میرسد،
نور میتابد،
آدمها بیدار میشوند،
زندگی
از نو شروع میشود…
اما دلتنگی
نه تمام میشود،
نه کم،
فقط
لباسِ روز میپوشد.
و من
میانِ این تکرارِ بیپایان
فقط یک آرزو دارم:
کاش
یکبار
بیخبر،
بیفاصله،
در همین ساعتِ دو بامداد
کنارم مینشستی
و میگفتی:
«من اینجام…
دیگه دلتنگ نباش.»
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
71 19❤18😢11 7 5 5🔥4👏3🕊3 3
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد…
نه برای آنکه زندگی بیتو ممکن نیست،
برای آنکه زندگی با تو
معنای دیگری دارد.
سالهاست
میان این همه آدم،
میان این همه آمدن و رفتن،
دل من
فقط یک آدرس را بلد است؛
تو.
گاهی فکر میکنم
خدا بعضی آدمها را
برای دوست داشتن میآفریند،
نه برای فراموش شدن.
و تو
از همان آدمهایی.
آنقدر دور،
که دستم به تو نمیرسد،
و آنقدر نزدیک،
که هر تپش قلبم
نام تو را زمزمه میکند.
شبها
وقتی جهان در خواب فرو میرود،
من بیدار میمانم
و فاصله را میشمارم.
نه فاصلهی شهرها را،
نه فاصلهی جادهها را،
فاصلهی میان دلم
تا آغوش تو را.
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد…
برای همان لحظهای
که چشمم در چشم تو گره بخورد،
برای همان ثانیهای
که دلتنگی
از نفس بیفتد،
و انتظار
پس از سالها
به پایان برسد.
میگویند عشق
با گذر زمان کمرنگ میشود،
اما عشقِ من
هر روز
شبیه روز اول
جوانه میزند.
تو را
نه در خیال،
نه در رویا،
که در عمق جانم زندگی کردهام.
و اگر روزی
قسمت شود
که روبهرویت بایستم،
گمان نکن
حرفی برای گفتن دارم.
تمام حرفهای من
در همان نگاه اول
آب خواهند شد.
من فقط نگاهت میکنم،
لبخند میزنم،
و در دلم میگویم:
این همان معجزهایست
که سالها
برای رسیدنش
نفس کشیده بودم…
جان به دیدار تو یک روز،
که تمام عمر
فدا خواهم کرد.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد…
نه برای آنکه زندگی بیتو ممکن نیست،
برای آنکه زندگی با تو
معنای دیگری دارد.
سالهاست
میان این همه آدم،
میان این همه آمدن و رفتن،
دل من
فقط یک آدرس را بلد است؛
تو.
گاهی فکر میکنم
خدا بعضی آدمها را
برای دوست داشتن میآفریند،
نه برای فراموش شدن.
و تو
از همان آدمهایی.
آنقدر دور،
که دستم به تو نمیرسد،
و آنقدر نزدیک،
که هر تپش قلبم
نام تو را زمزمه میکند.
شبها
وقتی جهان در خواب فرو میرود،
من بیدار میمانم
و فاصله را میشمارم.
نه فاصلهی شهرها را،
نه فاصلهی جادهها را،
فاصلهی میان دلم
تا آغوش تو را.
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد…
برای همان لحظهای
که چشمم در چشم تو گره بخورد،
برای همان ثانیهای
که دلتنگی
از نفس بیفتد،
و انتظار
پس از سالها
به پایان برسد.
میگویند عشق
با گذر زمان کمرنگ میشود،
اما عشقِ من
هر روز
شبیه روز اول
جوانه میزند.
تو را
نه در خیال،
نه در رویا،
که در عمق جانم زندگی کردهام.
و اگر روزی
قسمت شود
که روبهرویت بایستم،
گمان نکن
حرفی برای گفتن دارم.
تمام حرفهای من
در همان نگاه اول
آب خواهند شد.
من فقط نگاهت میکنم،
لبخند میزنم،
و در دلم میگویم:
این همان معجزهایست
که سالها
برای رسیدنش
نفس کشیده بودم…
جان به دیدار تو یک روز،
که تمام عمر
فدا خواهم کرد.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
در واقع زندگی همین است…
گاهی میخندی
در حالی که دلت
هزار تکه شده است.
گاهی میانِ شلوغترین جمعها
تنهاترین آدمِ زمینی.
گاهی به چیزی میرسی
که سالها برایش جنگیدهای،
و همان لحظه میفهمی
خوشبختی
جای دیگری جا مانده بود.
در واقع زندگی همین است…
دویدن
برای رسیدن به فردایی
که وقتی میرسد
نامش میشود دیروز.
گاهی آدمها میآیند
تا تمامِ دنیایت شوند،
و بعد میروند
تا تمامِ شبهایت.
گاهی دلت
برای کسی تنگ میشود
که کیلومترها دور نیست،
فقط
دیگر مالِ تو نیست.
زندگی همین است…
یک فنجان چایِ سرد شده،
یک تماسِ از دست رفته،
یک عکسِ قدیمی،
و بغضی که
سالهاست
راهِ گلویت را بلد است.
گاهی تمامِ جانت را
برای نگه داشتنِ کسی میگذاری،
و او
در نهایت
خاطرهی رفتن میشود.
گاهی هم
درست وسطِ ناامیدی،
دستی پیدا میشود
که دوباره
تو را به زندگی برمیگرداند.
در واقع زندگی همین است…
نه آنقدر تلخ
که نشود ادامه داد،
نه آنقدر شیرین
که بشود به آن دل بست.
ترکیبیست
از اشک و لبخند،
از رسیدن و از دست دادن،
از آغازها
و پایانهایی
که خبر نمیکنند.
زندگی همین است…
یاد گرفتنِ دوست داشتن،
بدونِ مالکیت.
یاد گرفتنِ ماندن،
بدونِ تضمین.
یاد گرفتنِ خندیدن،
میانِ هزار درد.
و فهمیدنِ این حقیقتِ ساده
که هیچچیز
برای همیشه نمیماند.
نه غم،
نه شادی،
نه آدمها،
نه فصلها.
فقط خاطرهها هستند
که گاهی
در یک عصرِ بارانی،
در یک آهنگِ قدیمی،
یا در سکوتِ نیمهشب
دوباره برمیگردند.
در واقع زندگی همین است…
چشم باز میکنی،
عاشق میشوی،
میشکنی،
بلند میشوی،
دلتنگ میشوی،
میبخشی،
میگذری،
و یک روز
میفهمی
تمامِ هنرِ زندگی
همین ادامه دادن بود…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
در واقع زندگی همین است…
گاهی میخندی
در حالی که دلت
هزار تکه شده است.
گاهی میانِ شلوغترین جمعها
تنهاترین آدمِ زمینی.
گاهی به چیزی میرسی
که سالها برایش جنگیدهای،
و همان لحظه میفهمی
خوشبختی
جای دیگری جا مانده بود.
در واقع زندگی همین است…
دویدن
برای رسیدن به فردایی
که وقتی میرسد
نامش میشود دیروز.
گاهی آدمها میآیند
تا تمامِ دنیایت شوند،
و بعد میروند
تا تمامِ شبهایت.
گاهی دلت
برای کسی تنگ میشود
که کیلومترها دور نیست،
فقط
دیگر مالِ تو نیست.
زندگی همین است…
یک فنجان چایِ سرد شده،
یک تماسِ از دست رفته،
یک عکسِ قدیمی،
و بغضی که
سالهاست
راهِ گلویت را بلد است.
گاهی تمامِ جانت را
برای نگه داشتنِ کسی میگذاری،
و او
در نهایت
خاطرهی رفتن میشود.
گاهی هم
درست وسطِ ناامیدی،
دستی پیدا میشود
که دوباره
تو را به زندگی برمیگرداند.
در واقع زندگی همین است…
نه آنقدر تلخ
که نشود ادامه داد،
نه آنقدر شیرین
که بشود به آن دل بست.
ترکیبیست
از اشک و لبخند،
از رسیدن و از دست دادن،
از آغازها
و پایانهایی
که خبر نمیکنند.
زندگی همین است…
یاد گرفتنِ دوست داشتن،
بدونِ مالکیت.
یاد گرفتنِ ماندن،
بدونِ تضمین.
یاد گرفتنِ خندیدن،
میانِ هزار درد.
و فهمیدنِ این حقیقتِ ساده
که هیچچیز
برای همیشه نمیماند.
نه غم،
نه شادی،
نه آدمها،
نه فصلها.
فقط خاطرهها هستند
که گاهی
در یک عصرِ بارانی،
در یک آهنگِ قدیمی،
یا در سکوتِ نیمهشب
دوباره برمیگردند.
در واقع زندگی همین است…
چشم باز میکنی،
عاشق میشوی،
میشکنی،
بلند میشوی،
دلتنگ میشوی،
میبخشی،
میگذری،
و یک روز
میفهمی
تمامِ هنرِ زندگی
همین ادامه دادن بود…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
100 28❤18🔥10 10👏6😢4 4 4🕊3👌2💯2
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
برای آخرین بار تلاشم را برایت کردم…
نه از سرِ اجبار،
نه از روی عادت،
فقط چون دلم نمیخواست
روزی به خودم بگویم:
«کاش بیشتر میجنگیدی…»
برای آخرین بار
تمامِ راههایی را که به تو میرسید
قدم زدم.
تمامِ حرفهایی را که
سالها در سینه نگه داشته بودم،
به زبان آوردم.
تمامِ غرورم را
کنار گذاشتم،
تمامِ سکوتهایم را شکستم،
تمامِ بهانهها را از میان برداشتم.
برای آخرین بار
به قلبم گفتم:
«صبور باش…»
و به چشمانم گفتم:
«فقط یک بار دیگر امیدوار بمان…»
من برای ماندنت
با خودم جنگیدم،
با دلتنگی جنگیدم،
با شبهایی که
نامت در آنها
تا صبح بیدارم نگه میداشت.
برای آخرین بار
دستم را به سمتت دراز کردم،
نه برای آنکه نجاتم بدهی،
برای آنکه بدانی
هنوز هم
دلم سمت توست.
اما بعضی آدمها
حتی وقتی دوستشان داری،
حتی وقتی برایشان میجنگی،
حتی وقتی تمامِ خودت را خرجشان میکنی،
باز هم
رفتن را انتخاب میکنند.
و آن روز فهمیدم
عشق،
گاهی ماندن نیست؛
گاهی رها کردن است.
برای آخرین بار
تلاشم را برایت کردم.
آنقدر که دیگر
هیچ حسرتی
در دلم باقی نمانده.
اگر نماندی،
بدان کم نگذاشتم.
اگر رفتی،
بدان کوتاه نیامدم.
من سهمِ خودم را
از دوست داشتن
تمام و کمال ادا کردم.
حالا اگر قرار است
کسی برود،
تو برو…
و اگر قرار است
کسی دلتنگ بماند،
من میمانم.
اما این را بدان…
روزی که از خاطرت گذشتم،
نه چون دوستت نداشتم،
چون دیگر
چیزی از من باقی نمانده بود
که برای نگه داشتنت خرج کنم.
برای آخرین بار تلاشم را برایت کردم…
و این آخرین بار،
تمامِ جانِ من بود…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
برای آخرین بار تلاشم را برایت کردم…
نه از سرِ اجبار،
نه از روی عادت،
فقط چون دلم نمیخواست
روزی به خودم بگویم:
«کاش بیشتر میجنگیدی…»
برای آخرین بار
تمامِ راههایی را که به تو میرسید
قدم زدم.
تمامِ حرفهایی را که
سالها در سینه نگه داشته بودم،
به زبان آوردم.
تمامِ غرورم را
کنار گذاشتم،
تمامِ سکوتهایم را شکستم،
تمامِ بهانهها را از میان برداشتم.
برای آخرین بار
به قلبم گفتم:
«صبور باش…»
و به چشمانم گفتم:
«فقط یک بار دیگر امیدوار بمان…»
من برای ماندنت
با خودم جنگیدم،
با دلتنگی جنگیدم،
با شبهایی که
نامت در آنها
تا صبح بیدارم نگه میداشت.
برای آخرین بار
دستم را به سمتت دراز کردم،
نه برای آنکه نجاتم بدهی،
برای آنکه بدانی
هنوز هم
دلم سمت توست.
اما بعضی آدمها
حتی وقتی دوستشان داری،
حتی وقتی برایشان میجنگی،
حتی وقتی تمامِ خودت را خرجشان میکنی،
باز هم
رفتن را انتخاب میکنند.
و آن روز فهمیدم
عشق،
گاهی ماندن نیست؛
گاهی رها کردن است.
برای آخرین بار
تلاشم را برایت کردم.
آنقدر که دیگر
هیچ حسرتی
در دلم باقی نمانده.
اگر نماندی،
بدان کم نگذاشتم.
اگر رفتی،
بدان کوتاه نیامدم.
من سهمِ خودم را
از دوست داشتن
تمام و کمال ادا کردم.
حالا اگر قرار است
کسی برود،
تو برو…
و اگر قرار است
کسی دلتنگ بماند،
من میمانم.
اما این را بدان…
روزی که از خاطرت گذشتم،
نه چون دوستت نداشتم،
چون دیگر
چیزی از من باقی نمانده بود
که برای نگه داشتنت خرج کنم.
برای آخرین بار تلاشم را برایت کردم…
و این آخرین بار،
تمامِ جانِ من بود…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
60 27❤20 15 14 6👌5 5🔥4👍3😢1🕊1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
زمان
روی مدارِ ایستادن نیست…
اما من
درست در همان ثانیهای که خندیدی
برای همیشه ایستادم.
دنیا میچرخد،
بی اعتنا به مردی
که تمام هستیاش را
در عمق چشم های یک زن
جا گذاشته است.
روزها
مثل ورقهای یک تقویمِ کهنه
از عمرم کنده میشوند،
و من
فقط به تو نگاه میکنم.
هیچ کس
به ویران شدنِ یک مرد
شک نمیکند،
چرا که ما
پشتِ دیواری از سکوت و غرور
آرام آرام
فرو میریزیم.
عشق
با منطق کاری ندارد،
این من هستم
که در مسیر دوست داشتنت
بیدفاعترین آدمِ زمین شدهام.
هر روز
یک تکه از من میرود،
و جایِ خالیاش را
دلتنگیِ تو پر میکند،
بیآنکه کسی بفهمد
چقدر درونم جای تو خالی است.
ساعت
نه میدود،
نه میایستد،
فقط
بی وقفه دورِ خیالِ تو میگردد…
و همین
شیرین ترین و ترسناک ترین حقیقت است.
عشق
دشمن نیست
اما رفیقِ روزهای دوری هم نیست.
با یک نگاه
میآید
با یک عطر
گره میخورد،
و با بیرحمی تمام
روح آدم را تسخیر میکند.
من
در دلِ دوست داشتن تو
گم میشوم،
در حالی که
دیگران فکر میکنند
مثل یک کوه روی پاهایم ایستاده ام و زندگی میکنم.
گاهی
آنقدر درگیرِ صدای تو میشوم
که جهان
بیصدا از کنارم عبور میکند.
گاهی
آنقدر به دستهایت فکر میکنم
که حالِ خودم
فراموشم میشود.
و زمان…
بیآنکه مکث کند
همهچیز را با خودش میبرد،
جز یادِ تو را.
نه اجازه میگیرم،
نه پنهان میکنم،
نه انکار میکنم.
فقط
عاشقت میمانم…
و من
در میان این گذشتنِ روزگار
گاهی یادم میرود
که قبل از تو
اصلا چطور نفس میکشیدم،
چطور میخندیدم.
ساعت
روی مدارِ ایستادن نیست،
اما دلِ یک مرد
گاهی دلش میخواهد
جهان را از حرکت نگه دارد،
تا فقط
یک لحظه بیشتر تماشایت کند.
یک نگاه،
یک لبخند،
یک آغوش که بوی امنیت بدهد…
اما زمان
برای هیچ عاشقی
مکث نمیکند.
و این
تمام قصهی دلدادگیِ من است:
من میخواهم تو در آغوشم بمانی
و زمان
میخواهد بگذرد.
و در این میان…
جانِ من
آرام آرام
در فدای تو شدن
آب میشود.....
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
زمان
روی مدارِ ایستادن نیست…
اما من
درست در همان ثانیهای که خندیدی
برای همیشه ایستادم.
دنیا میچرخد،
بی اعتنا به مردی
که تمام هستیاش را
در عمق چشم های یک زن
جا گذاشته است.
روزها
مثل ورقهای یک تقویمِ کهنه
از عمرم کنده میشوند،
و من
فقط به تو نگاه میکنم.
هیچ کس
به ویران شدنِ یک مرد
شک نمیکند،
چرا که ما
پشتِ دیواری از سکوت و غرور
آرام آرام
فرو میریزیم.
عشق
با منطق کاری ندارد،
این من هستم
که در مسیر دوست داشتنت
بیدفاعترین آدمِ زمین شدهام.
هر روز
یک تکه از من میرود،
و جایِ خالیاش را
دلتنگیِ تو پر میکند،
بیآنکه کسی بفهمد
چقدر درونم جای تو خالی است.
ساعت
نه میدود،
نه میایستد،
فقط
بی وقفه دورِ خیالِ تو میگردد…
و همین
شیرین ترین و ترسناک ترین حقیقت است.
عشق
دشمن نیست
اما رفیقِ روزهای دوری هم نیست.
با یک نگاه
میآید
با یک عطر
گره میخورد،
و با بیرحمی تمام
روح آدم را تسخیر میکند.
من
در دلِ دوست داشتن تو
گم میشوم،
در حالی که
دیگران فکر میکنند
مثل یک کوه روی پاهایم ایستاده ام و زندگی میکنم.
گاهی
آنقدر درگیرِ صدای تو میشوم
که جهان
بیصدا از کنارم عبور میکند.
گاهی
آنقدر به دستهایت فکر میکنم
که حالِ خودم
فراموشم میشود.
و زمان…
بیآنکه مکث کند
همهچیز را با خودش میبرد،
جز یادِ تو را.
نه اجازه میگیرم،
نه پنهان میکنم،
نه انکار میکنم.
فقط
عاشقت میمانم…
و من
در میان این گذشتنِ روزگار
گاهی یادم میرود
که قبل از تو
اصلا چطور نفس میکشیدم،
چطور میخندیدم.
ساعت
روی مدارِ ایستادن نیست،
اما دلِ یک مرد
گاهی دلش میخواهد
جهان را از حرکت نگه دارد،
تا فقط
یک لحظه بیشتر تماشایت کند.
یک نگاه،
یک لبخند،
یک آغوش که بوی امنیت بدهد…
اما زمان
برای هیچ عاشقی
مکث نمیکند.
و این
تمام قصهی دلدادگیِ من است:
من میخواهم تو در آغوشم بمانی
و زمان
میخواهد بگذرد.
و در این میان…
جانِ من
آرام آرام
در فدای تو شدن
آب میشود.....
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
67 25❤18 15 11 6👏3🕊3 3🔥2⚡1💯1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
پر از حرفیم،
ولی بزنیم که چی؟
وقتی گوشها
مدتهاست
شنیدن را فراموش کردهاند.
وقتی هر کسی
فقط منتظر است
نوبتِ حرف زدنِ خودش برسد،
نه فهمیدنِ دیگری.
پر از حرفیم…
از دلتنگیها،
از بغضها،
از خستگیهایی
که سالهاست
پشتِ لبخند پنهان شدهاند.
اما بگوییم که چی؟
مگر چند نفر
معنای سکوتِ آدمها را میفهمند؟
مگر چند نفر
پشتِ یک «خوبم»
ویرانهای را میبینند
که فرو ریخته است؟
گاهی آدم
آنقدر حرف دارد
که دیگر
هیچ کلمهای پیدا نمیکند.
آنقدر درد دارد
که دردش
از زبان بزرگتر میشود.
پر از حرفیم،
اما یاد گرفتهایم
بعضی چیزها را
با خودمان به گور ببریم.
نه از روی غرور،
از روی تجربه.
چون بعضی آدمها
دردت را نمیفهمند،
فقط داستانش را
برای دیگران تعریف میکنند.
و بعضیها
زخمت را نمیبندند،
فقط عمقش را اندازه میگیرند.
برای همین
گاهی سکوت
نجیبتر از حرف زدن است.
گاهی سکوت
فریادیست
که خسته شده
از شنیده نشدن.
پر از حرفیم،
ولی بزنیم که چی؟
وقتی دنیا
بیشتر از آنکه گوش باشد،
زبان شده است.
پس میگذاریم
بعضی حرفها
در دلمان پیر شوند.
میگذاریم
بعضی بغضها
بیصدا آب شوند.
و فقط
گاهی شبها،
وقتی همه خوابند،
به خودمان اعتراف میکنیم:
ما
پر از حرف بودیم…
فقط
مخاطبِ درستی نداشتیم.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
پر از حرفیم،
ولی بزنیم که چی؟
وقتی گوشها
مدتهاست
شنیدن را فراموش کردهاند.
وقتی هر کسی
فقط منتظر است
نوبتِ حرف زدنِ خودش برسد،
نه فهمیدنِ دیگری.
پر از حرفیم…
از دلتنگیها،
از بغضها،
از خستگیهایی
که سالهاست
پشتِ لبخند پنهان شدهاند.
اما بگوییم که چی؟
مگر چند نفر
معنای سکوتِ آدمها را میفهمند؟
مگر چند نفر
پشتِ یک «خوبم»
ویرانهای را میبینند
که فرو ریخته است؟
گاهی آدم
آنقدر حرف دارد
که دیگر
هیچ کلمهای پیدا نمیکند.
آنقدر درد دارد
که دردش
از زبان بزرگتر میشود.
پر از حرفیم،
اما یاد گرفتهایم
بعضی چیزها را
با خودمان به گور ببریم.
نه از روی غرور،
از روی تجربه.
چون بعضی آدمها
دردت را نمیفهمند،
فقط داستانش را
برای دیگران تعریف میکنند.
و بعضیها
زخمت را نمیبندند،
فقط عمقش را اندازه میگیرند.
برای همین
گاهی سکوت
نجیبتر از حرف زدن است.
گاهی سکوت
فریادیست
که خسته شده
از شنیده نشدن.
پر از حرفیم،
ولی بزنیم که چی؟
وقتی دنیا
بیشتر از آنکه گوش باشد،
زبان شده است.
پس میگذاریم
بعضی حرفها
در دلمان پیر شوند.
میگذاریم
بعضی بغضها
بیصدا آب شوند.
و فقط
گاهی شبها،
وقتی همه خوابند،
به خودمان اعتراف میکنیم:
ما
پر از حرف بودیم…
فقط
مخاطبِ درستی نداشتیم.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
610 37❤19👌13 7🕊5 5 5✍2🔥2👏2💯1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
خدایا…
دنبالِ چی بودی؟!
که اینهمه دل را
در مسیرِ هم قرار دادی،
و بعد
هر کدام را
به سمتی فرستادی.
دنبالِ چی بودی
وقتی آدمها را
آنقدر شبیهِ معجزه آفریدی،
و بعد
آنها را
در امتحانِ نبودنِ هم گذاشتی؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی عشق را
در قلبِ آدمها کاشتی،
اما زمان را
همیشه
زودتر از آرزوها فرستادی؟
چرا بعضی دستها
درست لحظهای
که به هم عادت میکنند،
از هم جدا میشوند؟
چرا بعضی لبخندها
اینقدر کوتاهاند
و بعضی دلتنگیها
اینقدر بلند؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی مادر را
اینقدر مهربان آفریدی،
اما عمرِ بعضی آغوشها را
اینقدر کوتاه نوشتی؟
چرا بعضی آدمها
تمامِ زندگیِ یک نفر میشوند،
و بعد
تنها به یک خاطره
تبدیل میشوند؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی امید را
در دلِ آدم گذاشتی،
اما رسیدن را
همیشه
سختتر از خواستن کردی؟
گاهی فکر میکنم
شاید تو
بیش از آنکه ما را
برای ماندن آفریده باشی،
برای دوست داشتن آفریدهای.
شاید قرار نبود
همه چیز را داشته باشیم،
قرار بود
قدرِ بودنها را بدانیم.
شاید قرار نبود
همهی راهها
به رسیدن ختم شوند،
بعضی راهها
فقط آمدهاند
تا ما را
بزرگتر کنند.
خدایا…
اگر این دنیا
قرار است
مدرسهی صبر باشد،
قبول…
اما گاهی
شاگردها هم
خسته میشوند.
گاهی دلها
کم میآورند.
گاهی آدم
فقط میخواهد
برای چند دقیقه
دلیلِ تمامِ این دردها را بداند.
و باز
در آخرِ تمامِ سؤالها،
در آخرِ تمامِ بغضها،
در آخرِ تمامِ چراها…
فقط یک جمله
در دل میماند:
خدایا…
هر چه بود،
هر چه خواستی،
فقط مراقبِ دلِ آدمها باش…
دلها
خیلی زودتر از آنچه فکر میکنی
میشکنند…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
خدایا…
دنبالِ چی بودی؟!
که اینهمه دل را
در مسیرِ هم قرار دادی،
و بعد
هر کدام را
به سمتی فرستادی.
دنبالِ چی بودی
وقتی آدمها را
آنقدر شبیهِ معجزه آفریدی،
و بعد
آنها را
در امتحانِ نبودنِ هم گذاشتی؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی عشق را
در قلبِ آدمها کاشتی،
اما زمان را
همیشه
زودتر از آرزوها فرستادی؟
چرا بعضی دستها
درست لحظهای
که به هم عادت میکنند،
از هم جدا میشوند؟
چرا بعضی لبخندها
اینقدر کوتاهاند
و بعضی دلتنگیها
اینقدر بلند؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی مادر را
اینقدر مهربان آفریدی،
اما عمرِ بعضی آغوشها را
اینقدر کوتاه نوشتی؟
چرا بعضی آدمها
تمامِ زندگیِ یک نفر میشوند،
و بعد
تنها به یک خاطره
تبدیل میشوند؟
خدایا…
دنبالِ چی بودی
وقتی امید را
در دلِ آدم گذاشتی،
اما رسیدن را
همیشه
سختتر از خواستن کردی؟
گاهی فکر میکنم
شاید تو
بیش از آنکه ما را
برای ماندن آفریده باشی،
برای دوست داشتن آفریدهای.
شاید قرار نبود
همه چیز را داشته باشیم،
قرار بود
قدرِ بودنها را بدانیم.
شاید قرار نبود
همهی راهها
به رسیدن ختم شوند،
بعضی راهها
فقط آمدهاند
تا ما را
بزرگتر کنند.
خدایا…
اگر این دنیا
قرار است
مدرسهی صبر باشد،
قبول…
اما گاهی
شاگردها هم
خسته میشوند.
گاهی دلها
کم میآورند.
گاهی آدم
فقط میخواهد
برای چند دقیقه
دلیلِ تمامِ این دردها را بداند.
و باز
در آخرِ تمامِ سؤالها،
در آخرِ تمامِ بغضها،
در آخرِ تمامِ چراها…
فقط یک جمله
در دل میماند:
خدایا…
هر چه بود،
هر چه خواستی،
فقط مراقبِ دلِ آدمها باش…
دلها
خیلی زودتر از آنچه فکر میکنی
میشکنند…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
106 35😢20 18 14❤7👌6🕊4💯4 4🔥3 2
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
آخرین پیام من به تو… ❤️
اگر روزی
دیگر خبری از من نشد،
اگر روزی
سکوت جای تمام حرفهایم را گرفت،
بدان که
چیزی از دوست داشتنت کم نشده بود.
فقط
بعضی آدمها
گاهی خسته میشوند
از جنگیدن برای چیزی
که فقط یک نفر
برای نگه داشتنش تلاش میکند.
ممنونم…
برای تمام لبخندهایی
که بیخبر
روی لبهایم نشاندی.
برای تمام شبهایی
که با فکر تو
خواب به چشمهایم آمد.
برای تمام روزهایی
که دنیا
با بودنِ تو
قشنگتر به نظر میرسید.
ممنونم
برای تمام خاطراتی
که حتی اگر بخواهم
فراموششان کنم،
راهِ قلبم را بلدند.
اگر جایی
ناخواسته دلت را شکستم،
اگر حرفی زدم
که آزارت داد،
اگر در دوست داشتنت
کم آوردم،
مرا ببخش.
باور کن
تمام آنچه داشتم
همین قلب بود
و آن را
بیهیچ حساب و کتابی
به تو سپرده بودم.
دوست داشتنت
زیباترین اتفاقِ زندگی من بود،
حتی اگر
آخرینش هم باشد.
تو را
نه برای داشتن،
که برای دوست داشتن
دوست داشتم.
و بعضی عشقها
حتی اگر به پایان برسند،
از قلب آدم
نمیروند.
فقط
شکلِ بودنشان عوض میشود.
شاید
از کنار هم بودن
به دلتنگی تبدیل شوند،
اما هرگز
به فراموشی نه.
اگر روزی
در شلوغیِ این دنیا
نامم را شنیدی،
لبخند بزن.
یادِ آدمی بیفت
که تمامِ وجودش
برای خوشحال دیدنت
کافی بود.
و اگر روزی
دلت برایم تنگ شد،
بدان
جایی در این دنیا
قلبی بود
که صادقانه
تو را دوست داشت.
آخرین پیام من به تو…
مراقبِ خودت باش.
مراقبِ لبخندت،
رویاهات،
و قلبت باش.
دنیا
همیشه با آدمهای خوب
مهربان نیست.
و در آخر…
اگر قرار باشد
روزی دوباره
همدیگر را ببینیم،
امیدوارم
آن روز
هیچ حسرتی
بین ما نباشد.
و اگر قرار نیست
دیگر همدیگر را ببینیم…
بگذار
آخرین جملهام
همان اولین حقیقت باشد:
من…
واقعاً
دوستت داشتم. ❤️
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
آخرین پیام من به تو… ❤️
اگر روزی
دیگر خبری از من نشد،
اگر روزی
سکوت جای تمام حرفهایم را گرفت،
بدان که
چیزی از دوست داشتنت کم نشده بود.
فقط
بعضی آدمها
گاهی خسته میشوند
از جنگیدن برای چیزی
که فقط یک نفر
برای نگه داشتنش تلاش میکند.
ممنونم…
برای تمام لبخندهایی
که بیخبر
روی لبهایم نشاندی.
برای تمام شبهایی
که با فکر تو
خواب به چشمهایم آمد.
برای تمام روزهایی
که دنیا
با بودنِ تو
قشنگتر به نظر میرسید.
ممنونم
برای تمام خاطراتی
که حتی اگر بخواهم
فراموششان کنم،
راهِ قلبم را بلدند.
اگر جایی
ناخواسته دلت را شکستم،
اگر حرفی زدم
که آزارت داد،
اگر در دوست داشتنت
کم آوردم،
مرا ببخش.
باور کن
تمام آنچه داشتم
همین قلب بود
و آن را
بیهیچ حساب و کتابی
به تو سپرده بودم.
دوست داشتنت
زیباترین اتفاقِ زندگی من بود،
حتی اگر
آخرینش هم باشد.
تو را
نه برای داشتن،
که برای دوست داشتن
دوست داشتم.
و بعضی عشقها
حتی اگر به پایان برسند،
از قلب آدم
نمیروند.
فقط
شکلِ بودنشان عوض میشود.
شاید
از کنار هم بودن
به دلتنگی تبدیل شوند،
اما هرگز
به فراموشی نه.
اگر روزی
در شلوغیِ این دنیا
نامم را شنیدی،
لبخند بزن.
یادِ آدمی بیفت
که تمامِ وجودش
برای خوشحال دیدنت
کافی بود.
و اگر روزی
دلت برایم تنگ شد،
بدان
جایی در این دنیا
قلبی بود
که صادقانه
تو را دوست داشت.
آخرین پیام من به تو…
مراقبِ خودت باش.
مراقبِ لبخندت،
رویاهات،
و قلبت باش.
دنیا
همیشه با آدمهای خوب
مهربان نیست.
و در آخر…
اگر قرار باشد
روزی دوباره
همدیگر را ببینیم،
امیدوارم
آن روز
هیچ حسرتی
بین ما نباشد.
و اگر قرار نیست
دیگر همدیگر را ببینیم…
بگذار
آخرین جملهام
همان اولین حقیقت باشد:
من…
واقعاً
دوستت داشتم. ❤️
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
5 36😢18❤15 14 11 8👌4 4🔥2🕊2✍1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
گاهی هم
باعثِ لبخندش شدم…
همین برایم کافیست
که بیدلیل
زندگی نکردهام. 🖤
بعضی آدمها
تمام سهمشان از دنیا
همین است…
اینکه
بیآنکه کسی بفهمد،
دلیلِ آرامشِ یک نفر باشند.
نه نامی بماند،
نه عکسی،
نه یادی…
فقط
یک لبخند
که روزی
روی لبهای کسی نشسته باشد.
من
هیچوقت
دنبالِ ماندن در حافظهی آدمها نبودم.
فقط دلم میخواست
وقتی دنیا
از همه طرف
به قلبِ کسی هجوم میآورد،
من
دلیلِ چند ثانیه
آرام گرفتنش باشم.
اگر
روزی
میانِ شلوغیِ زندگی
بیاختیار
لبخند زدی…
اگر
کسی پرسید
«چرا؟»
و خودت هم
دلیلش را
یادت نیامد…
شاید
سالها قبل
کسی
تمامِ دلش را
خرجِ خندیدنت کرده باشد.
بعضی آدمها
بیصدا
عاشق میشوند.
بیصدا
دعا میکنند.
بیصدا
دل میبندند.
و بیصدا
از زندگیِ آدمها
کنار میروند.
اما…
اثرِ دوست داشتنشان
سالها
روی قلبِ آدم
باقی میماند.
من
اگر چیزی
از این دنیا بخواهم،
نه ثروت است،
نه شهرت،
نه ماندنِ نامم…
فقط
روزی
اگر از کنارِ خاطرههایم گذشتی،
با خودت بگویی:
«خوشحالم
که یک روز
چنین آدمی
در زندگیام بود…»
همین…
همین برایم
از تمامِ دنیا
بیشتر ارزش دارد.
چون آدم
گاهی
نه با سالهایی که زندگی کرده،
بلکه
با لبخندهایی
که روی لبِ دیگران نشانده،
جاودانه میشود.
و اگر
روزی
تمامِ ردّ پایم
از این دنیا
پاک شد…
امیدوارم
در گوشهای
از قلبِ یک نفر
هنوز
لبخندی
به یادگار مانده باشد.
آن وقت…
با خیالِ راحت
چشمهایم را
میبندم…
چون میدانم
بیهوده
از این دنیا
عبور نکردهام.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
گاهی هم
باعثِ لبخندش شدم…
همین برایم کافیست
که بیدلیل
زندگی نکردهام. 🖤
بعضی آدمها
تمام سهمشان از دنیا
همین است…
اینکه
بیآنکه کسی بفهمد،
دلیلِ آرامشِ یک نفر باشند.
نه نامی بماند،
نه عکسی،
نه یادی…
فقط
یک لبخند
که روزی
روی لبهای کسی نشسته باشد.
من
هیچوقت
دنبالِ ماندن در حافظهی آدمها نبودم.
فقط دلم میخواست
وقتی دنیا
از همه طرف
به قلبِ کسی هجوم میآورد،
من
دلیلِ چند ثانیه
آرام گرفتنش باشم.
اگر
روزی
میانِ شلوغیِ زندگی
بیاختیار
لبخند زدی…
اگر
کسی پرسید
«چرا؟»
و خودت هم
دلیلش را
یادت نیامد…
شاید
سالها قبل
کسی
تمامِ دلش را
خرجِ خندیدنت کرده باشد.
بعضی آدمها
بیصدا
عاشق میشوند.
بیصدا
دعا میکنند.
بیصدا
دل میبندند.
و بیصدا
از زندگیِ آدمها
کنار میروند.
اما…
اثرِ دوست داشتنشان
سالها
روی قلبِ آدم
باقی میماند.
من
اگر چیزی
از این دنیا بخواهم،
نه ثروت است،
نه شهرت،
نه ماندنِ نامم…
فقط
روزی
اگر از کنارِ خاطرههایم گذشتی،
با خودت بگویی:
«خوشحالم
که یک روز
چنین آدمی
در زندگیام بود…»
همین…
همین برایم
از تمامِ دنیا
بیشتر ارزش دارد.
چون آدم
گاهی
نه با سالهایی که زندگی کرده،
بلکه
با لبخندهایی
که روی لبِ دیگران نشانده،
جاودانه میشود.
و اگر
روزی
تمامِ ردّ پایم
از این دنیا
پاک شد…
امیدوارم
در گوشهای
از قلبِ یک نفر
هنوز
لبخندی
به یادگار مانده باشد.
آن وقت…
با خیالِ راحت
چشمهایم را
میبندم…
چون میدانم
بیهوده
از این دنیا
عبور نکردهام.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
2 29 16 12❤9🕊3💔3 3 3✍2🔥2😢2
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
میدونی…
بعد از این همه مدت،
بیشتر از همه
یه چیز
اذیتم میکنه…
اینکه آخرش
هر دوتامون
برای نفرِ بعدی،
بهترینِ خودمون
میشیم…
در حالی که
کاش
همون آدم
برای هم
میشدیم…
عجیب نیست؟
آدمها
بعد از هر شکست،
مهربانتر میشوند.
بعد از هر رفتن،
قدرِ ماندن را
بیشتر میفهمند.
بعد از هر خداحافظی،
میآموزند
چطور
کمتر دل بشکنند.
اما افسوس…
این آموختنها
اغلب
سهمِ کسی میشود
که دیرتر
واردِ زندگیمان شده است.
و آن کسی
که تمامِ این درسها
به بهای اشکهایش
نوشته شد…
فقط
یک خاطره میشود.
گاهی فکر میکنم
عشق
شبیه مدرسهایست
که شهریهاش
دلِ آدم است.
تا وقتی
همهچیز را
از دست ندهی،
هیچچیز را
درست یاد نمیگیری.
ما
اشتباه کردیم…
نه در دوست داشتن،
که در دیر فهمیدن.
دیر فهمیدیم
آغوش،
از غرور
ارزشمندتر است.
دیر فهمیدیم
گاهی
یک «ببخش»
میتواند
سرنوشتِ دو نفر را
عوض کند.
دیر فهمیدیم
بعضی سکوتها
نجابت نیست…
آغازِ فاصلهاند.
و حالا…
هر کدام
نسخهی بهتری
از خودمان شدهایم.
آرامتر،
صبورتر،
فهمیدهتر…
اما
برای کسی
که هنوز نیامده است.
و این
تلخترین قسمتِ قصه است…
اینکه
بعضی آدمها
تمامِ درد را
تحمل میکنند…
فقط
تا نفرِ بعدی
عاشقِ
نسخهی کاملترِ آنها شود.
اگر روزی
دوباره
همدیگر را دیدیم…
نه از گذشته
گلایه میکنم،
نه از تقدیر.
فقط
آرام
به چشمانت نگاه میکنم
و با خودم میگویم:
کاش…
کاش
تمامِ چیزهایی
که بعد از هم
یاد گرفتیم…
وقتی
کنارِ هم بودیم
بلد بودیم.
شاید آن وقت…
آخرِ این داستان،
به جای
دو غریبهی آشنا،
هنوز
خانهی هم بودیم…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
میدونی…
بعد از این همه مدت،
بیشتر از همه
یه چیز
اذیتم میکنه…
اینکه آخرش
هر دوتامون
برای نفرِ بعدی،
بهترینِ خودمون
میشیم…
در حالی که
کاش
همون آدم
برای هم
میشدیم…
عجیب نیست؟
آدمها
بعد از هر شکست،
مهربانتر میشوند.
بعد از هر رفتن،
قدرِ ماندن را
بیشتر میفهمند.
بعد از هر خداحافظی،
میآموزند
چطور
کمتر دل بشکنند.
اما افسوس…
این آموختنها
اغلب
سهمِ کسی میشود
که دیرتر
واردِ زندگیمان شده است.
و آن کسی
که تمامِ این درسها
به بهای اشکهایش
نوشته شد…
فقط
یک خاطره میشود.
گاهی فکر میکنم
عشق
شبیه مدرسهایست
که شهریهاش
دلِ آدم است.
تا وقتی
همهچیز را
از دست ندهی،
هیچچیز را
درست یاد نمیگیری.
ما
اشتباه کردیم…
نه در دوست داشتن،
که در دیر فهمیدن.
دیر فهمیدیم
آغوش،
از غرور
ارزشمندتر است.
دیر فهمیدیم
گاهی
یک «ببخش»
میتواند
سرنوشتِ دو نفر را
عوض کند.
دیر فهمیدیم
بعضی سکوتها
نجابت نیست…
آغازِ فاصلهاند.
و حالا…
هر کدام
نسخهی بهتری
از خودمان شدهایم.
آرامتر،
صبورتر،
فهمیدهتر…
اما
برای کسی
که هنوز نیامده است.
و این
تلخترین قسمتِ قصه است…
اینکه
بعضی آدمها
تمامِ درد را
تحمل میکنند…
فقط
تا نفرِ بعدی
عاشقِ
نسخهی کاملترِ آنها شود.
اگر روزی
دوباره
همدیگر را دیدیم…
نه از گذشته
گلایه میکنم،
نه از تقدیر.
فقط
آرام
به چشمانت نگاه میکنم
و با خودم میگویم:
کاش…
کاش
تمامِ چیزهایی
که بعد از هم
یاد گرفتیم…
وقتی
کنارِ هم بودیم
بلد بودیم.
شاید آن وقت…
آخرِ این داستان،
به جای
دو غریبهی آشنا،
هنوز
خانهی هم بودیم…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
2 25😢11 11 7 6❤5👌4💔4💯3✍1🕊1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
برای مظلومیتِ جنوبِ ایرانم…🖤
جنوبِ من…
تو را همیشه
با بوی دریا میشناختم،
با نخلهایی
که زیر آفتاب
سر به آسمان داشتند،
با لنجهایی
که امید را
روی موجها میبردند.
اما امروز…
هر بار نامت را میشنوم،
بغضی
در گلویم قد میکشد.
انگار
دریا هم
دیگر آن آبیِ همیشگی نیست.
انگار
باد،
به جای بوی نمک،
بوی اندوه میآورد.
جنوبِ من…
چه بر سرت آمد
که چشمهایت
اینهمه غمگین شدند؟
چه بر سرت آمد
که مادرها
هر صدای بلندی را
با اضطراب
گوش میکنند؟
چه بر سرت آمد
که کودکانت
زودتر از سنشان
بزرگ شدند؟
من…
دلم برای خندههای بندر
تنگ شده است.
برای عصرهایی
که موج
فقط قصهی آرامش میگفت.
برای نخلهایی
که تنها دغدغهشان
رسیدنِ خرما بود.
جنوبِ من…
تو فقط
یک تکه از خاک نیستی.
تو
نبضِ ایران هستی.
تو
گرمای دستهای مردمانی
که با تمام سختیها
هنوز
مهربانی را
از یاد نبردهاند.
دردِ تو
دردِ همهی ماست.
زخمِ تو
روی قلبِ همهی ما
نشسته است.
کاش…
دوباره
بادهای جنوب
فقط بوی دریا بیاورند.
دوباره
شبهای بندر
با صدای موج
به خواب بروند.
دوباره
کودکی
بیهراس
کنار ساحل بدود.
و دوباره…
جنوبِ عزیزم
به جای اشک،
لبخند بپوشد.
چون هیچ سرزمینی
شایستهی رنج نیست…
و هیچ مردمی
سزاوارِ اندوهِ بیپایان نیستند.
جنوبِ من…
تا وقتی
نامِ ایران
بر زبانِ ماست،
نامِ تو هم
در قلبِ ما
خواهد تپید. 🖤
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
برای مظلومیتِ جنوبِ ایرانم…🖤
جنوبِ من…
تو را همیشه
با بوی دریا میشناختم،
با نخلهایی
که زیر آفتاب
سر به آسمان داشتند،
با لنجهایی
که امید را
روی موجها میبردند.
اما امروز…
هر بار نامت را میشنوم،
بغضی
در گلویم قد میکشد.
انگار
دریا هم
دیگر آن آبیِ همیشگی نیست.
انگار
باد،
به جای بوی نمک،
بوی اندوه میآورد.
جنوبِ من…
چه بر سرت آمد
که چشمهایت
اینهمه غمگین شدند؟
چه بر سرت آمد
که مادرها
هر صدای بلندی را
با اضطراب
گوش میکنند؟
چه بر سرت آمد
که کودکانت
زودتر از سنشان
بزرگ شدند؟
من…
دلم برای خندههای بندر
تنگ شده است.
برای عصرهایی
که موج
فقط قصهی آرامش میگفت.
برای نخلهایی
که تنها دغدغهشان
رسیدنِ خرما بود.
جنوبِ من…
تو فقط
یک تکه از خاک نیستی.
تو
نبضِ ایران هستی.
تو
گرمای دستهای مردمانی
که با تمام سختیها
هنوز
مهربانی را
از یاد نبردهاند.
دردِ تو
دردِ همهی ماست.
زخمِ تو
روی قلبِ همهی ما
نشسته است.
کاش…
دوباره
بادهای جنوب
فقط بوی دریا بیاورند.
دوباره
شبهای بندر
با صدای موج
به خواب بروند.
دوباره
کودکی
بیهراس
کنار ساحل بدود.
و دوباره…
جنوبِ عزیزم
به جای اشک،
لبخند بپوشد.
چون هیچ سرزمینی
شایستهی رنج نیست…
و هیچ مردمی
سزاوارِ اندوهِ بیپایان نیستند.
جنوبِ من…
تا وقتی
نامِ ایران
بر زبانِ ماست،
نامِ تو هم
در قلبِ ما
خواهد تپید. 🖤
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
سخت بود،
اما پذیرفتم
نباشم بهتر است…
میروم،
خوشبخت باشی،
گورِ بابای دلم…
نه اینکه
دوستت نداشته باشم،
نه اینکه
دلم
از تو خالی شده باشد،
فقط فهمیدم
گاهی دوست داشتن،
ماندن نیست…
گاهی
باید رفت
تا کسی که دوستش داری
آرامتر نفس بکشد.
من میروم،
اما نه آنقدر دور
که دعایت
به من نرسد.
نه آنقدر دور
که اسمت
از حافظهام پاک شود.
من میروم،
اما دلم
همانجا میماند…
کنارِ همان خندههایی
که روزی
تمامِ جهانم بودند.
کنارِ همان نگاههایی
که بلد بودند
تمامِ غرورم را
آرام کنند.
کنارِ همان صدایی
که هر بار
نامم را میگفت،
قلبم
دوباره جوان میشد.
من میروم،
اما با خودم
هیچ گلایهای نمیبرم.
فقط
کمی دلتنگی،
کمی سکوت،
و هزار حرفِ
نگفته…
شاید یک روز
در شلوغیِ زندگی،
ناگهان
به یادم افتادی.
شاید یک آهنگ،
یک خیابان،
یک شبِ بارانی،
یا عطرِ آشنایی
دلَت را لرزاند.
آن روز
فقط لبخند بزن…
نه برای رفتنم،
برای آن روزهایی
که صادقانه
دوستت داشتم.
من نخواستم
باری روی دوشت باشم.
نخواستم
حضورم
خستگیِ دیگری
به دلت اضافه کند.
برای همین
اینبار
بیسروصدا میروم…
با دلی
که هنوز
به سمتِ تو برمیگردد.
با چشمی
که هنوز
در هر جمعی
دنبالِ تو میگردد.
با دستی
که دیگر
قرار نیست
به سمتت دراز شود.
اما
این را بدان…
هیچکس
به اندازهی من
از خوشحال بودنت
خوشحال نمیشود.
حتی اگر
این خوشبختی
کنارِ من نباشد.
سخت بود،
اما پذیرفتم…
بعضی عشقها
برای رسیدن نیستند.
برای ماندن
در عمیقترین جای قلباند.
و تو…
تا آخرین نفس،
همان آدمی میمانی
که نبودنش
سخت بود،
اما
دوست داشتنش
زیباترین اتفاقِ زندگیام شد…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
سخت بود،
اما پذیرفتم
نباشم بهتر است…
میروم،
خوشبخت باشی،
گورِ بابای دلم…
نه اینکه
دوستت نداشته باشم،
نه اینکه
دلم
از تو خالی شده باشد،
فقط فهمیدم
گاهی دوست داشتن،
ماندن نیست…
گاهی
باید رفت
تا کسی که دوستش داری
آرامتر نفس بکشد.
من میروم،
اما نه آنقدر دور
که دعایت
به من نرسد.
نه آنقدر دور
که اسمت
از حافظهام پاک شود.
من میروم،
اما دلم
همانجا میماند…
کنارِ همان خندههایی
که روزی
تمامِ جهانم بودند.
کنارِ همان نگاههایی
که بلد بودند
تمامِ غرورم را
آرام کنند.
کنارِ همان صدایی
که هر بار
نامم را میگفت،
قلبم
دوباره جوان میشد.
من میروم،
اما با خودم
هیچ گلایهای نمیبرم.
فقط
کمی دلتنگی،
کمی سکوت،
و هزار حرفِ
نگفته…
شاید یک روز
در شلوغیِ زندگی،
ناگهان
به یادم افتادی.
شاید یک آهنگ،
یک خیابان،
یک شبِ بارانی،
یا عطرِ آشنایی
دلَت را لرزاند.
آن روز
فقط لبخند بزن…
نه برای رفتنم،
برای آن روزهایی
که صادقانه
دوستت داشتم.
من نخواستم
باری روی دوشت باشم.
نخواستم
حضورم
خستگیِ دیگری
به دلت اضافه کند.
برای همین
اینبار
بیسروصدا میروم…
با دلی
که هنوز
به سمتِ تو برمیگردد.
با چشمی
که هنوز
در هر جمعی
دنبالِ تو میگردد.
با دستی
که دیگر
قرار نیست
به سمتت دراز شود.
اما
این را بدان…
هیچکس
به اندازهی من
از خوشحال بودنت
خوشحال نمیشود.
حتی اگر
این خوشبختی
کنارِ من نباشد.
سخت بود،
اما پذیرفتم…
بعضی عشقها
برای رسیدن نیستند.
برای ماندن
در عمیقترین جای قلباند.
و تو…
تا آخرین نفس،
همان آدمی میمانی
که نبودنش
سخت بود،
اما
دوست داشتنش
زیباترین اتفاقِ زندگیام شد…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
1💔21 21 14❤8😢5👍4🔥4 3 3🕊2😭1
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
هیچوقت نفهمیدم…
آدمها عوض میشوند،
یا فقط یک روز
خودِ واقعیشان را نشان میدهند؟
سالها
با لبخندشان
به دلِ آدم راه پیدا میکنند…
با چند جملهی قشنگ،
با توجههای کوچک،
با بودنهای بهموقع.
و تو
آرامآرام
به حضورشان عادت میکنی…
به صدایشان،
به نگاهشان،
به حسِ خوبی
که با خودشان میآورند.
فکر میکنی
کسی آمده
که فرق دارد…
کسی که میماند،
کسی که میفهمد،
کسی که دوست داشتن را
فقط نمیگوید،
بلد است زندگیاش کند.
اما یک روز…
درست وقتی
به بودنش دل بستهای،
چهرهای دیگر
از خودش نشان میدهد.
آنقدر سرد،
آنقدر دور،
آنقدر غریبه…
که از خودت میپرسی:
این همان آدمیست
که روزی
تمامِ آرامشِ من بود؟
گاهی آدمها
عوض نمیشوند…
فقط تا وقتی
به تو نیاز دارند،
نسخهی بهتری
از خودشان را
نشان میدهند.
تا وقتی
چیزی برای گرفتن هست،
مهرباناند.
تا وقتی
حضورت را میخواهند،
میمانند.
و وقتی
دلیلشان تمام شد،
نقابشان
آرامآرام
میافتد.
دردناکترین قسمت
رفتنِ آدمها نیست…
فهمیدنِ این است
که تو برایشان
واقعی بودی،
اما آنها
برای تو
نقش بازی میکردند.
تو با تمامِ وجود
دوستشان داشتی…
و آنها
فقط تا جایی ماندند
که ماندن
برایشان آسان بود.
بعد از همهی این زخمها
فقط یک چیز را فهمیدم:
به حرفها
کمتر دل ببندم…
و رفتارها را
بیشتر باور کنم.
چون آدمها
شاید هزار بار بگویند:
«میمانم…»
اما آخرِ قصه،
نوعِ رفتنشان است
که حقیقتِ دلشان را
نشان میدهد…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
هیچوقت نفهمیدم…
آدمها عوض میشوند،
یا فقط یک روز
خودِ واقعیشان را نشان میدهند؟
سالها
با لبخندشان
به دلِ آدم راه پیدا میکنند…
با چند جملهی قشنگ،
با توجههای کوچک،
با بودنهای بهموقع.
و تو
آرامآرام
به حضورشان عادت میکنی…
به صدایشان،
به نگاهشان،
به حسِ خوبی
که با خودشان میآورند.
فکر میکنی
کسی آمده
که فرق دارد…
کسی که میماند،
کسی که میفهمد،
کسی که دوست داشتن را
فقط نمیگوید،
بلد است زندگیاش کند.
اما یک روز…
درست وقتی
به بودنش دل بستهای،
چهرهای دیگر
از خودش نشان میدهد.
آنقدر سرد،
آنقدر دور،
آنقدر غریبه…
که از خودت میپرسی:
این همان آدمیست
که روزی
تمامِ آرامشِ من بود؟
گاهی آدمها
عوض نمیشوند…
فقط تا وقتی
به تو نیاز دارند،
نسخهی بهتری
از خودشان را
نشان میدهند.
تا وقتی
چیزی برای گرفتن هست،
مهرباناند.
تا وقتی
حضورت را میخواهند،
میمانند.
و وقتی
دلیلشان تمام شد،
نقابشان
آرامآرام
میافتد.
دردناکترین قسمت
رفتنِ آدمها نیست…
فهمیدنِ این است
که تو برایشان
واقعی بودی،
اما آنها
برای تو
نقش بازی میکردند.
تو با تمامِ وجود
دوستشان داشتی…
و آنها
فقط تا جایی ماندند
که ماندن
برایشان آسان بود.
بعد از همهی این زخمها
فقط یک چیز را فهمیدم:
به حرفها
کمتر دل ببندم…
و رفتارها را
بیشتر باور کنم.
چون آدمها
شاید هزار بار بگویند:
«میمانم…»
اما آخرِ قصه،
نوعِ رفتنشان است
که حقیقتِ دلشان را
نشان میدهد…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
6 34👏16❤14 12 9 6✍3👍3🔥1🕊1😍1