اشعار فهیمه خراسانی
6 subscribers
اشعار این کانال متعلق به فهیمه خراسانی می باشد و هر گونه استفاده از اشعار
با اجازه باید صورت بگیرد
@delbeen7

آدرس وبلاگ delbeen.blogfa.com
Download Telegram
و امروز که ثانیه های آن بر روی عقربه های ساعت در گذر می باشد

و امروز که باران عشق ، قطره قطره بر روی سر نمی بارد

و نگاهی که عمق بودن را خواستار نمی باشد

و این دلی که باز هم درگیر محبتی خالصانه بود

و شاید راهی که منتهی به خوشبختی نشد

و شاید فریادی که در حلقوم وقایع ، خاموش خاموش شد

و امروزی که دوست داشتن ها باید بر اساس منفعت طلبی باشد

و امروزی که گل عشق بر اساس سودجویی ، پژمرده ی پژمرده می شد

و گویا عشق هم از ابتدا این مسئله را آگاه بود

که گفته اند عشق صدای هجران خواهد بود

آری صدای هجران خواهد بود

شعری از فهیمه خراسانی
این من که جامانده از روزگار عشق می باشد

این من که در تابستان گرما ، دلم یخ یخ بسته بود

این من که در نسیان یاد عشق ، گریه ها را قطره قطره می چکاندم

این من که با شمعی خاموش ، به حیات خود ادامه دادم

و آغازی که توام با پایان خوشی ها بود

و شروعی که انتهای آن ، گویا از قبل معلوم معلوم بود

و این سرنوشت که رنگ شب را برای من رقم زده بود

و این آهنگ شوم زیستن که لالایی عاشقانه را بلد نبود

و این قایق به گل نشسته که دور و بر آن را مرداب فرا گرفته بود

و این دریای متلاطم که هر آن توی شناگر را به وادی نیستی می کشاند

به وادی نیستی می کشاند

شعری از فهیمه خراسانی
در گذشته فرو رفتن و به ثانیه هایی خاطره آمیز فکر کردن

در گذشته فرو رفتن

و بازبینی آنچه که روزگاری بر چسب خوبی به خود زده بود

و حال این برچسب هم گویا ، چسب خود را از دست داده است

و چهره ی واقعی آن هر روز نمایش داده می شود

و سپیده ایی که با دمیدن خود ، می خواهد بروز آفتاب را جشن بگیرد

و طلوعی که می خواهد شب را فراموش کند

حال فقط این گام هاست که می تواند بر روی خیابان آسفالت قدم بزند

حال فقط این دل بیماراست که سکوت را پیشه ی خود کرده است

حال فقط چند بیت شعر که از دل غمین برخاسته است

که از دل غمین برخاسته است

شعری از فهیمه خراسانی
با قایق سرنوشت پارو زدم

با تلاطم امواج درگیر شدم

در لابلای ثانیه های زیستن ، غرق در ماجراهایی که فقط دسایس بود

در لابلای دقایقی که فقط جنگ سه حرف اصلی محسوب می شد

و ستیزه که می توانست حتی از کلام باشد

و برخوردی که لگد لگد را حتی برای تو یادآوری می کرد

و این دقیقه که تو به گذشته ی خود نگاه می کنی

و به پوچ بودن تمام ثانیه های آن پی می بری

و این لحظه که تو به آینده ی خود نظر می کنی

و تکرار پوچی ها را در تداوم زندگی خود می بینی

در تداوم زندگی خود می بینی

شعری از فهیمه خراسانی
انگار سایه ها در افق زندگی پدیدار می شوند

انگار خانه ی دل ، پنجره ایی برای باز شدن ندارد

انگار سکوت دیوار ، وهم آورترین بن بست را به تو نشان می دهد

انگار زردترین برگ در حال فرو افتادن می باشد

و این دل که می خواست در حریم خود به زندگی ادامه دهد

و این دل که می خواست روزهای شاد زندگی را بسازد

و این دل که مقدمات خوب زیستن را فراهم کرده بود

و این دل که در لالایی عاشقانه ، عشق را سه حرف بودن دانسته بود

و ناگهان و این ناگهان ها که هستی تو را به باد داد

هستی تو را به باد داد !

شعری از فهیمه خراسانی
و تو در کنار زندگی به واژه واژه ی بودن خود نظاره می کنی

با چراغی در دست که با نور اندک خود ، مسیر را برایت واضح کند

و مسیر همان آغازین راهی که تو را به آبادی تلاش می رساند

و مسیر همان تکاپوی بودن با علایقی که خود به آن تمایل داشتی می باشد

و مسیر همان به دست آوردن نتیجه ایی که شایسته ی تو باشد

و حال در جستجوی زمانی که باقی لحظه ها را بتوان با آن پر کرد

و حال در در جستجوی زمانی که از دست رفتن ثانیه به ثانیه ی عمر بود

و تو در دل به واژه ی مرهم فکر می کنی

و تو در اندرون دقایق به تسکین دردهای لاعلاجت می پردازی

و پماد خاطرات هم ترمیم گر ثانیه های تو نخواهد بود

و این آنات که همین گونه بی هدف به تداوم خود ادامه می دهند

ادامه می دهند

شعری از فهیمه خراسانی
تنهای تنها با گام هایی که خسته از روزگار بود

در عزلت شبانه ایی که با کوچ دل همراه بود

سرانجامی که فقط تکرار را آماده و مهیا می کرد

و عمری که مدام به ساعت زمان خیره می شد

ایام ایام در گذر زمان ، سپیدی مو را نشان می داد

و آتشین ثانیه را یادآور می شد

در انتظار واژه ایی که بتوان روزگار را با آن طی کرد

در این هستی که با نگاه تو امکانپذیر می شد

کم رنگ ترین آهنگ بودن با ریتم قلب تو واضح می شد

بادی که هر آن بر تلاطم دل تو در حال وزیدن بود

و مبهم ترین ثانیه ایی که با شعر تو پر رنگ پر رنگ می شد

و این جا دل من که با اوهام و خیالات ، سرخوش سر خوش می شد

می شد

شعری از فهیمه خراسانی
تنهای تنها با گام هایی که خسته از روزگار بود

در عزلت شبانه ایی که با کوچ دل همراه بود

سرانجامی که فقط تکرار را آماده و مهیا می کرد

و عمری که مدام به ساعت زمان خیره می شد

ایام ایام در گذر زمان ، سپیدی مو را نشان می داد

و آتشین ثانیه را یادآور می شد

در انتظار واژه ایی که بتوان روزگار را با آن طی کرد

در این هستی که با نگاه تو امکانپذیر می شد

کم رنگ ترین آهنگ بودن با ریتم قلب تو واضح می شد

بادی که هر آن بر تلاطم دل تو در حال وزیدن بود

و مبهم ترین ثانیه ایی که با شعر تو پر رنگ پر رنگ می شد

و این جا دل من که با اوهام و خیالات ، سرخوش سر خوش می شد

می شد

شعری از فهیمه خراسانی
اینک ساعت زمان سر در گم واژه ی بودن خود است

اینک چشمان آرزو ، پلک های خود را بسته است

اینک هوایی از عشق ، سمی ترین می باشد

اینک جستجوی زندگی در خاطر من نمی باشد

در آنچه که می تواند روزی از روزهای خدا باشد

در آنچه که روزگار با تو هوای آرامش را ندارد

شاید داستان عشق ، حدیث کهنه ی لیلی و مجنون باشد

شاید ابتدایی ترین سخن ، همان خواستن دو دل باشد

دراینکه ماندگاری دوست داشتن ، رازی در دل می باشد

در اینکه اشتباه و اشتباه ، شش حرف بودن می باشد

و شاید و باید درین وادی ، سرها به سمت واقعیت خم شود

و شاید و باید در این آهنگ قلب ، ریتم به ریتم آن ، ناهماهنگ باشد

نا هماهنگ باشد

شعری از فهیمه خراسانی
این راه و مسیر زیستن که گویا پایانی ندارد

و این جاده ایی که تو را از ابتدای زندگی به انتهای آن وصل می کند

و این عبور که لحظه به لحظه ی تو را پر می کند

و این رهگذر که با گام هایی آرام و یا شتابان ، این مسیر را طی می کند

و چشمانی که مدام خیره به تو می باشد

و زمستانی که اصلا تمامی ندارد

و چراغی که دیگر نوری برای تابیدن ندارد

ثانیه به ثانیه هایی که در گذر آن ، به دنبال مرهمی باید باشد

لحظاتی که زخم های کهنه را باید فراموش کرد

و این خاموشی که در دل تو نشسته ، انگار تمامی ندارد

سکوت و سکوت که در دل لحظه ها نشانه ایی از تسلیم ندارد

من و تو درین وادی بودن همدیگر را گم کردیم

شاید حتی خودمان هم در کوران حوادث گم شدیم

و این واژه ها که دیگر نمی تواند تو را وادار به سکوت کند

و این واژه ها که از اندرون بودن تو خبر می دهد

آری خبر می دهد !

شعری از فهیمه خراسانی
تو در جستجوی مفهومی که بتوانی اندرون خود را به آرامش برسانی

تو به دنبال جواب هایی هستی که از پرسش های بی پایان زندگی نشانی داری

و این که شاید گاه به این بایدهایی که به آن می رسی حتما واقعیت دریافته

می شود

و این که شاید حادثه پشت سر حادثه در کمین زندگی تو باشد

افسوس و صد افسوس که چرا ثانیه ها این گونه شد دیگر در تو راهی ندارد

افسوس و هزاران افسوس درینکه گل سرخ پایمال پایمال شد

و این تنهایی که تو در گوشه ی عزلت خود انتخاب کرده ایی

و این دلتنگ شدن از روزگاری که ناملایمات زندگی به تو تحمیل کرده ایی

در گذر روزگار ، باید به فرداهایی که نیامده ، بیاندیشی

و این دردی که در لابلای جسم تو ، ثانیه هایت را از آن خود کرده ، بیاندیشی

بیاندیشی!

شعری از فهیمه خراسانی
و این لحظه که در عبور خود ، گام های عابر خسته را نشان می دهد

و این لحظه که در ناگهانی ترین ثانیه ی خود ، حادثه پشت سر حادثه را

رقم می زند

و این باور قلبی که گویا اعتماد کردن فقط واژه ایی است

و این آسمان که گویا رنگ آبی خود را در انکار است

و این سپیده ی صبحگاهی که از تاریکی شب بیرون آمده است

و این سوء ظن ها ، سو ء ظن ها که از پلیدی ها بیرون آمده است

و این مفرط ترین مرحله ی بودن که همان گام به گام رنج را پذیرفتن است

و این پرنده ی در پرواز که بال او را با تیر زهر آگین بریدن است

و این غروب که در گذر از ظهر ، دلتنگی ها را چشیدن است

و این شب که بدور از مهتابی ها ، هجران را پذیرفتن است

آری هجران را پذیرفتن است

شعری از فهیمه خراسانی
وای بر آهی که از نهاد برخاسته بود

وای بر سرنوشتی که اجبار را برایت یدک می کشید

از اندرون لحظاتی که می توانستی ، فقط خودت باشی

از شانه ایی که بار سنگین زندگی را حمل می کرد

زبستن با احساس خوب عشق ، که عاطفه را در خود جذب نموده بود

زیستن با هرمی از نگاه ابتدایی به سرانجامی که برایت هست

در راستای دقایقی که حجمی از انرژی را تحلیل روزگار نموده ایی

در راستای دقایقی که باز هم انسانیت را ردایی از روزگار نموده ایی

و باز هم در فصلی که میلادت را جشن گرفته ایی

و باز هم در پاییزی از بارانی ترین لحظات ، انجام کار هم از توست

و باز هم وای بر آهی که از نهاد برخاسته باشد

شعری از فهیمه خراسانی
پاییز در راه خود به برگ های ریخته روی زمین نگاه می کند

و جشن پاییزی با دلتنگی های خاص خود برگزار می شود

آن روز که رنگین کمان برگ ها ، احساس خوب زندگی بود

آن روز که آبان ترین ماه ، باران باران را در خیابان گام می زد

تصویر تو از عشق در آینه ی قدی اتاقت به وضوح معلوم بود

و نسیان یاد گویا هیچگاه در مخیله ات نبود

و تفکر اینکه روزی برسد که تو نباشی ، در خاطر نمی گنجید

راست بگویم که عشق فقط یک بار حادثه می شود

راست بگویم که عشق فقط تصادفی ناگزیر می شود

و این بن بست نگاه که در کوچه پس کوچه های عاشقی ختم ماجرا می شود

و این دل دیوانه که هنوز در گروی آن نگاه خود را دلباخته نشان می دهد

دلباخته نشان می دهد

شعری از فهیمه خراسانی
و این گام هایی که عابر پاییز بر روی صفحه نگار عمر می گذارد

و این گام هایی که خیابان خیابان حضور تو را قدم زنان ثبت خود دارد

و این پاییزی که در گردش فصل ها آبانی از بارانی ترین ها رقم می زند

و این پاییزی که با برگ های رنگین خود مدام مدام خود را نمایان می کند

و این دل که بی قرار لحظه به لحظه ی مهربانی می باشد

و این دل که خشونت را هر آن از خود بر می دارد

و این گذرگاه دنیا که ناگهانی ترین ها را جلوی روی تو می گذارد

و این گذرگاه دنیا که حسادت ها را به نمایش چشمان تو می گذارد

و این که شاید من این روزگار را درک لحظه ها کرده باشد

و این که باید این حوادث ادراک ثانیه ها باشد

و این لبریزترین ها که از حضور تو خالی خالی می باشد

و این سد ها که مدام جلوی پای تو مانع ایجاد می کند

و این سدها و این سدها .....

شعری از فهیمه خراسانی
امروزی که یازده بار از ورق خوردن ماه آبان می گذرد

امروزی که پاییز با برگ های سبز و قرمز و زرد خود ، حضورش را هر دقیقه

اعلام می کند

امروزی که باران باران از آسمان خدا چکه چکه به پایین سرازیر می گردد

امروزی که دل هر آن می توانست ولادتش را جشن بگیرد

امروزی که جشن خاطره ها در ذهن می توانست هرآن شبی مهتابی را به یاد

آورد

امروزی که روز همه روز می توانست تابش خورشید دوستی باشد

امروزی که من و تو در دل هایمان حدیث خواستن را تداعی می کنیم

امروزی که من و تو دست هایمان دور دور از هم ، هجران را یادآوری می کنیم

امروزی که دیرترین زمان برای دوست داشتن می باشد

امروزی که نزدیکترین زمان برای شنیدن صدای قلب خود می باشد

امروزی که آهنگ نگاه باز هم به مدام ترین ها توجه دارد

امروزی که نبض احساس از تکرار روزمرگی ها هیجان دارد

امروزی که من و من با عبور از سخت ترین شرایط باز هم یاد تو را گرامی

می دارم

امروزی که تو و تو یادت هماره جاودانه ی جاودانه می باشد

شعری از فهیمه خراسانی
بیت بیت واژه ها ی من از حضور باران خبر می دهد

بیت بیت واژه های من از حضور زیستن با اماها و اگرها و شایدها و بایدها

خبر می دهند

و باورهایی که یک عمر با خودت به یدک می کشیدی

چه آن ها را قبول داشتی و چه آن هایی را که قبول نداشتی

و لزوم ناچار که راه گریختن را برای همیشه بر روی تو سد کرده بود

و این یقین که باید مسئولیت هایی که تو را به وادی اجبار می کشاند به آن

پرداخته شود

و این دویدن و این دویدن با کوله باری از سرنوشت که مسیر از پیش تعیین

شده ی زندگی تو بود

و این دروازه ی عمر که از ابتدا دوست داشت در حریم خود بازو بسته شود

و این زنگ خانه که دوست داشت فقط برای خود نواخته شود

آری ! فقط لحظه ای سکوت

تا باز هم بتوان نفس کشید

آری ! فقط ثانیه ایی نگاه

تا باز هم بتوان آهی از نهاد کشید

و دوباره در خیابان زندگی قدم زد

قدم زد

شعری از فهیمه خراسانی
مدام مدام به ثانیه هایی که در زندگی تو وجود دارد ، خیره می شوی

و این سرپناهی که محل آسایش تو می تواند باشد ، روزگار را می گذرانی

و این زیستنی که مطابق میل تو چیده شده است

و این جوانی که لحظه به لحظه در گذر است

و هنوز و هنوز فکر می کنی که مسیرت را به پایان نزدیک نکرده ایی

و هنوز فکر می کنی کوچه پس کوچه های عمر را می توانی از بن بست

در بیاوری

و این آرامشی که برای خود ایجاد کرده ایی ، شاید ماندنی نباشد

و این سکوت ثانیه ها ، نشانی از رضایت تو نداشته باشد

به پنجره ی اتاق نگاه می کنی ، گویا باید گرد و خاک آن را تمیز کرد

به آینه ی قدی اتاق نگاه می اندازی و سالیان گذشته ایی که سیمای تو را پیر

کرد ، یادآوری می شود

و افول لحظه ها تو را به دلگیری غروب نزدیک می کند

و سقوط ثانیه ها در تکرار عقربه ها ، تو را به وادی خاموشان نزدیک می کند

تو را به وادی خاموشان نزدیک می کند

شعری از فهیمه خراسانی
در این روزهایی که بدون هدف سپری می شود

در این روزهایی که دست ها ، همراهی کسی را ندارد

در این روزهایی که هراس هر دم از مقابل تو رژه می رود

در این روزهایی که قدرت تکلم از تو ساقط می شود

باید در آسمان زندگی گم شد

باید در حضور واژه واژه ی زیستن ، تسلیم تسلیم شد

هوایی که هر آن احتمال باریدن دارد

هوایی که از ابری بودن خود اطلاع دارد

از شیشه های پنجره که جز کدورت را نمی بیند

از آواز شباهنگ عاشق که گویا سکوت را پیشه ی خود کرد

و قدرت اینکه امید در دل کاشته شود

و قدرت اینکه انگیزه چندین حرف زندگی ما شود

برگ برگ روزانه را ورق می شود زد

و مرور خاطرات که در ذهن تداعی می شود

گویا باید در گذشته ی زندگی خود گم شد

گویا باید در این امروزها و امروزها کمی تامل کرد

و آینده را به نسیان یاد نسپرد

نسپرد ، نسپرد

شعری از فهیمه خراسانی
ایکاش گل آرزو در قلب شکفته می شد

ایکاش نسیم بهاری هر آن بر تو وزیده می شد

ایکاش ثانیه به ثانیه ی عمر ، با رنگ سبز آمیخته می شد

ایکاش در برخورد با زندگی ، محبت فقط در تو خلاصه می شد

در آنچه که بودن می توانست همان زندگی باشد

در آنچه که رویا می توانست همان واقعیت باشد

و تو در پناه واژه به واژه ی دوستی ، به حیات خود ادامه می دادی

و تو در آغوش پر مهر روزگار ، روزهایت را می گذراندی

و تو در این که زیستن با دلهره و دلواپسی همراه باشد ، درگیر نبودی

و اندوهی که بر تمام بغض بغض ثانیه هایت نشسته ، به رنگ سپیدی گرایش

پیدا می کرد

شعری از فهیمه خراسانی
در انتظار واژه ایی که بتوان امید را با آن در دل زنده نگهداشت

در انتظار لبخندی که بتوان با دیدن آن ، شوق به آینده را جاودانه دانست

و این شرح حالی از زندگی می باشد

و این امید و این لبخند دو واژه برای بقای حیات می باشد

در آنچه که سبزینگی نگاه توست

انتظار صداقت ، مواج است

در آنچه که شباهت لحظه به لحظه ی زیستن است

احترام متقابل ، سخن اول و آخر است

در آنچه که شکیبایی بر غمی که به دلت نشانده اند

آهسته گام برداشتن ، رمز زیستن است

در آنچه که هراس را دمادم برایت ایجاد کرده اند

دلهره ی فردا را داشتن ، عذابی همه جانبه خواهد بود

عذابی همه جانبه خواهد بود

شعری از فهیمه خراسانی