ﺁنکه ﺭﺍ جـا داده ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺯﻭﺍﯾﺎﯼ ﺩﻟﻢ
ﻟﻄﻒ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺎﻣﻠﻢ
لحظه لحظه دیدگانم حلقه بر ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺳﻬﻮﺍً ﺑﯿﺎﯾﺪ یک شبی ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻟﻢ
ﺳﺎﻟﻬﺎ بودم به عشق ِروی او ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﯼ
ﮔﺮﭼﻪ می دانستم آخر ﺑﺮ ﻣﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎﻃﻠﻢ
ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﻠﻮﻩ ﮐﻦ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ
ﻣﺎﺿﯽ ﻭ ﻣﺴﺘﻘﺒﻞ ﺁﻣﺪ ﺟﺎﯼِ ﻓﻌﻞ ﻭ ﻓﺎﻋﻠﻢ
ﺳﺎﻗﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺁﺗﺸﮕﻮﻥ ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ
تا مگر در بی حواسی حل بگرﺩﺩ ﻣﺸﮑﻠﻢ
کشتی بی بادبان افتاده در گرداب غم
می کند طوفانِ بر پا گشته دور از ساحلم
ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻋﺸﻮﻩ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮐﻢ ﭘﺎ ﺑﻨﻪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﺭ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﮔُﻞ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﺍﺯ ﮔِﻠﻢ
#علی.قیصری
@Dekogram🎙
ﻟﻄﻒ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺎﻣﻠﻢ
لحظه لحظه دیدگانم حلقه بر ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺳﻬﻮﺍً ﺑﯿﺎﯾﺪ یک شبی ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻟﻢ
ﺳﺎﻟﻬﺎ بودم به عشق ِروی او ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﯼ
ﮔﺮﭼﻪ می دانستم آخر ﺑﺮ ﻣﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎﻃﻠﻢ
ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﻠﻮﻩ ﮐﻦ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ
ﻣﺎﺿﯽ ﻭ ﻣﺴﺘﻘﺒﻞ ﺁﻣﺪ ﺟﺎﯼِ ﻓﻌﻞ ﻭ ﻓﺎﻋﻠﻢ
ﺳﺎﻗﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺁﺗﺸﮕﻮﻥ ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ
تا مگر در بی حواسی حل بگرﺩﺩ ﻣﺸﮑﻠﻢ
کشتی بی بادبان افتاده در گرداب غم
می کند طوفانِ بر پا گشته دور از ساحلم
ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻋﺸﻮﻩ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮐﻢ ﭘﺎ ﺑﻨﻪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﺭ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﮔُﻞ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﺍﺯ ﮔِﻠﻢ
#علی.قیصری
@Dekogram🎙
بنشین تاببینم تاکجا مرز چشمان توست
تا کجا مرز غم هاي من است
آبهاي ساحلي تو کجا آغاز مي شود
خون من کجا پايان مي گيرد
بنشين تا به تفاهم برسيم
که بر کدام پاره از اجزاي پيکر من
فتوحات تو خاتمه خواهد گرفت
و در کدام ساعت از ساعات شب
شبيخونهاي تو آغاز خواهد شد
کمي با من بنشين
تا بر سر شيوه اي از عشق به توافق برسيم
که در آن نه تو کنيز من خواهي بود
و نه من مستعمره اي کوچک
در فهرست مستعمره هاي تو
آنها که از سده هفدهم
خواهان آزادي از نارهاي سينه ي تواند
و آن دو گوش نمي دهند
هيیچ گوش نمي دهند
نزار قربانی
@Dekogram🎙
تا کجا مرز غم هاي من است
آبهاي ساحلي تو کجا آغاز مي شود
خون من کجا پايان مي گيرد
بنشين تا به تفاهم برسيم
که بر کدام پاره از اجزاي پيکر من
فتوحات تو خاتمه خواهد گرفت
و در کدام ساعت از ساعات شب
شبيخونهاي تو آغاز خواهد شد
کمي با من بنشين
تا بر سر شيوه اي از عشق به توافق برسيم
که در آن نه تو کنيز من خواهي بود
و نه من مستعمره اي کوچک
در فهرست مستعمره هاي تو
آنها که از سده هفدهم
خواهان آزادي از نارهاي سينه ي تواند
و آن دو گوش نمي دهند
هيیچ گوش نمي دهند
نزار قربانی
@Dekogram🎙
سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام ِ آخر بود به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نا برابر بود
چه جنگ نابرابری چه دستی و چه خنجری
چه قصه ی محقری چه اول و چه آخری
ندانستیم و دلبستیم نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه ها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود به زیبایی رویا بود
نمیدیدیمو میرفتیم هزاران سایه با ما بود
سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی
در آن هنگامه ی تردید در آن بن بست بی اُمید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پَر پَر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب ِ آغاز تنهایی شب ِ پایان باور بود
@Dekogram🎙
نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام ِ آخر بود به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نا برابر بود
چه جنگ نابرابری چه دستی و چه خنجری
چه قصه ی محقری چه اول و چه آخری
ندانستیم و دلبستیم نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه ها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود به زیبایی رویا بود
نمیدیدیمو میرفتیم هزاران سایه با ما بود
سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی
در آن هنگامه ی تردید در آن بن بست بی اُمید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پَر پَر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب ِ آغاز تنهایی شب ِ پایان باور بود
@Dekogram🎙
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
#فریدون_مشیری
@Dekogram🎙
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
#فریدون_مشیری
@Dekogram🎙
هیچ چیز از خدا پنهان نمی ماند هیچگاه
از همان روز که تو آمدی
از همان روز که دوستت داشتم
از همان روز که دلم لرزید
از همان روز که بغض کردم
ایستادم
محکم شدم
و دوست داشتنت را به تنهایی به دوش کشیدم
پنهان نبود از خدا وقتی
هیچکس تا قبل از تو
مرا جز از پشتِ اخم هایِ ساختگی و سرسختی هایِ تکراری
نمی دید
پنهان نبود از خدا که تو
همین تو
که نیستی حتی
با من چه کرده ای
که
اینچنین جسور شده ام !
هیچ چیز از خدا پنهان نیست هیچگاه
و همین
کافیست تا بدانم
هرچه هست؛ هرچه نیست
هرچه از حالا تا همیشه در خاطرم می ماند
برایِ او نمایان است!
#عادل_دانتیسم
@Dekogram🎙
از همان روز که تو آمدی
از همان روز که دوستت داشتم
از همان روز که دلم لرزید
از همان روز که بغض کردم
ایستادم
محکم شدم
و دوست داشتنت را به تنهایی به دوش کشیدم
پنهان نبود از خدا وقتی
هیچکس تا قبل از تو
مرا جز از پشتِ اخم هایِ ساختگی و سرسختی هایِ تکراری
نمی دید
پنهان نبود از خدا که تو
همین تو
که نیستی حتی
با من چه کرده ای
که
اینچنین جسور شده ام !
هیچ چیز از خدا پنهان نیست هیچگاه
و همین
کافیست تا بدانم
هرچه هست؛ هرچه نیست
هرچه از حالا تا همیشه در خاطرم می ماند
برایِ او نمایان است!
#عادل_دانتیسم
@Dekogram🎙
کاش من هم همچو یاران، عشق یاری داشتم
خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم
تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر
کاش چون آیینه، بر صورت غباری داشتم
...
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!
کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم
شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزرده ام، از خود گریزم نیست، کاش
حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم
نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام
که به سوی غیر خود راه فراری داشتم
محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم
پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه «سیمین» حاصلم زین سوختن افسرده است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم
سمین بهبهانی
@Dekogram🎙
خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم
تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر
کاش چون آیینه، بر صورت غباری داشتم
...
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!
کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم
شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزرده ام، از خود گریزم نیست، کاش
حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم
نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام
که به سوی غیر خود راه فراری داشتم
محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم
پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه «سیمین» حاصلم زین سوختن افسرده است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم
سمین بهبهانی
@Dekogram🎙
عاشقم
اهل همین کوچه بنبست کناری
که تو از پنجرهاش
پای به قلبِ من دیوانه نهادی
تو کجا
کوچه کجا
پنجرهی باز کجا؟
من کجا عشق کجا
طاقت آغاز کجا؟
#فریدون_مشیری
@Dekogram🎙
اهل همین کوچه بنبست کناری
که تو از پنجرهاش
پای به قلبِ من دیوانه نهادی
تو کجا
کوچه کجا
پنجرهی باز کجا؟
من کجا عشق کجا
طاقت آغاز کجا؟
#فریدون_مشیری
@Dekogram🎙
دلم باران...
دلم دریا...
دلم لبخند ماهی ها...
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور...
دلم بوی خوش بابونه می خواهد.
دلم یک باغ پر نارنج...
دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار...
دلم صبحی...
سلامی...
بوسه ای...
عشقی...
نسیمی...
عطر لبخندی...
نوای دلکش تار و کمانچه،
از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم،
دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد.
دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند.
دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد.
دلم تغییر می خواهد...
دلم تغییر می خواهد...
#نيما يوشيج
@Dekogram🎙
دلم باران...
دلم دریا...
دلم لبخند ماهی ها...
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور...
دلم بوی خوش بابونه می خواهد.
دلم یک باغ پر نارنج...
دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار...
دلم صبحی...
سلامی...
بوسه ای...
عشقی...
نسیمی...
عطر لبخندی...
نوای دلکش تار و کمانچه،
از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم،
دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد.
دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند.
دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد.
دلم تغییر می خواهد...
دلم تغییر می خواهد...
#نيما يوشيج
@Dekogram🎙
کی میگه تنهایی نعمت نیست!؟ من میگم هست...
اصلا تنهایی، تنها نعمتیه که خدا واسه به دست آوردنش، برای بندههاش شرط و شروط نذاشته، یعنی به همون وسعتی که خودش داشته، هرچی توی این میلیونها سال جمع کرده بوده، همش رو بخشیده به آدم. انگار بهش گفته اگه ميخواي بيشترش كني با يكي ديگه تقسيمش كن...
من فكر ميكنم خدا واسه همین کنار آدم، یه آدم دیگه گذاشت، واسه اینکه میدونست آدما تنهایی هم رو پُر نمیکنن، میدونست آدما میان، تا همدیگه رو تنهاتر کنن. تا همديگه رو نداشته باشن. تا فقط خودشون باشن و خودشون.
به قولي: «تووى اين دنيا هر آدمى فقط خودش رو داره، بعضيا اونم ندارن، بايد بگردن پيداش كنن».
بايد بگردي پيداش كني ، باید بلد باشی با تنهاییت زندگی کنی... با تنهایی قدم بزنی، با تنهاییت چایی بخوری، با تنهاييت بنويسي، با تنهاییت به دیدن کسی بری که حالا نیست..
ميدوني...
فقط وقتی تنها هستي، ميتوني به اونی که نیست، فکر کنی..
فقط
وقتي
تنها
هستي.
کی میگه، تنهایی نعمت نیست!؟
پویا جمشیدی
@Dekogram🎙
اصلا تنهایی، تنها نعمتیه که خدا واسه به دست آوردنش، برای بندههاش شرط و شروط نذاشته، یعنی به همون وسعتی که خودش داشته، هرچی توی این میلیونها سال جمع کرده بوده، همش رو بخشیده به آدم. انگار بهش گفته اگه ميخواي بيشترش كني با يكي ديگه تقسيمش كن...
من فكر ميكنم خدا واسه همین کنار آدم، یه آدم دیگه گذاشت، واسه اینکه میدونست آدما تنهایی هم رو پُر نمیکنن، میدونست آدما میان، تا همدیگه رو تنهاتر کنن. تا همديگه رو نداشته باشن. تا فقط خودشون باشن و خودشون.
به قولي: «تووى اين دنيا هر آدمى فقط خودش رو داره، بعضيا اونم ندارن، بايد بگردن پيداش كنن».
بايد بگردي پيداش كني ، باید بلد باشی با تنهاییت زندگی کنی... با تنهایی قدم بزنی، با تنهاییت چایی بخوری، با تنهاييت بنويسي، با تنهاییت به دیدن کسی بری که حالا نیست..
ميدوني...
فقط وقتی تنها هستي، ميتوني به اونی که نیست، فکر کنی..
فقط
وقتي
تنها
هستي.
کی میگه، تنهایی نعمت نیست!؟
پویا جمشیدی
@Dekogram🎙
سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است،بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل ،حتا هر وهله،گاهی، هراز گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره ،بی در،بی دیوار…
هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوبست
اما توباور نکن
@Dekogram🎙
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است،بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل ،حتا هر وهله،گاهی، هراز گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره ،بی در،بی دیوار…
هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوبست
اما توباور نکن
@Dekogram🎙