نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
در این دنیا همه چیز دست خود آدم است حتئ مرگ حتئ جان حتئ زمان مثلا جان من ، احساس من روح من ، نفسهای من نبض من ، اصلا لحظه لحظه ی تمام من دست توست الا یک چیز آن هم همان دلهره ای ست که وقتی تو بلند بلند می خندی و من در سینه ام برای بوسیدنت بی تابی می کنم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
'
زندگی رو زندگی کن 😍
❄️🌻
زندگی رو زندگی کن 😍
❄️🌻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
'
دستهایت را به من بده
دستهای تو برایم آشناست ❤️
❄️🌻
دستهایت را به من بده
دستهای تو برایم آشناست ❤️
❄️🌻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
'
روحت شاد🖤
همیشه هستی تو قلبمون♥️
❄️🌻
روحت شاد🖤
همیشه هستی تو قلبمون♥️
❄️🌻
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
,
پنجشنبه های
بی تو
همان جمعه های سوت و کوری ست
که ناگهان عجیب میگیرد
دلم را....!
#فــــرزانه_طالــــبی_پــور
@Dekogram🎙
پنجشنبه های
بی تو
همان جمعه های سوت و کوری ست
که ناگهان عجیب میگیرد
دلم را....!
#فــــرزانه_طالــــبی_پــور
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
, پنجشنبه های بی تو همان جمعه های سوت و کوری ست که ناگهان عجیب میگیرد دلم را....! #فــــرزانه_طالــــبی_پــور @Dekogram🎙
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Fasle Parishani
Ali Zand Vakili
🎤#علی_زند_وکیل
🎼فصل پریشانی🎼
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگِ رخت زمانه زندان من است
✍#مولانای_جان
❄️🌻
🎼فصل پریشانی🎼
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگِ رخت زمانه زندان من است
✍#مولانای_جان
❄️🌻
نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
Ali Zand Vakili – Fasle Parishani
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟
دل وجانم به تو مشغول و نگه بر چپ و راست
تا حریفان ندانند که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
#سعدی
@Dekogram🎙
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟
دل وجانم به تو مشغول و نگه بر چپ و راست
تا حریفان ندانند که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
#سعدی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حال دلتون کووک ...
❄️🌻
❄️🌻
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
بمیرم در خیابان... شاعر شبگرد یعنی این
بیا «صادق» تماشا کن «سگ ولگرد» یعنی این!
.
زبانم لال و الکن، گریه کردم تا که بر گردد
میان ما پریشان حال ها، «برگرد» یعنی این
.
میان کوچه من باشم، تو هم باشی و معشوقت
مهندس ها نمی فهمند! زوج و فرد یعنی این...
.
نمی فهمی مرا وقتی که من آبستن دردم
ولی من عاشقم بر عکسِ او و درد یعنی این
.
بمیری زیر بار غم، بخندی! صبح ها، هر شب...
بمیری صبح و شب اما بخندی... مرد یعنی این!
#سجاد_شیرازیان
@Dekogram🎙
بیا «صادق» تماشا کن «سگ ولگرد» یعنی این!
.
زبانم لال و الکن، گریه کردم تا که بر گردد
میان ما پریشان حال ها، «برگرد» یعنی این
.
میان کوچه من باشم، تو هم باشی و معشوقت
مهندس ها نمی فهمند! زوج و فرد یعنی این...
.
نمی فهمی مرا وقتی که من آبستن دردم
ولی من عاشقم بر عکسِ او و درد یعنی این
.
بمیری زیر بار غم، بخندی! صبح ها، هر شب...
بمیری صبح و شب اما بخندی... مرد یعنی این!
#سجاد_شیرازیان
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در وصف این همه خوبی باید عرض کنم که:
منِ سرما زده را گرم در آغوش بگیر
به هوای بغلت بود که سرما خوردم...☺️
❄️🌻
منِ سرما زده را گرم در آغوش بگیر
به هوای بغلت بود که سرما خوردم...☺️
❄️🌻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
'
آدینه تون به عشق♥️
حال دلتوون خوب ☺️
❄️🌻
آدینه تون به عشق♥️
حال دلتوون خوب ☺️
❄️🌻
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
راستش ما سرِ جمعه کلاه میگذاشتیم!
و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف!
جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم هایمان را میکشید.
دست خودم نبود و از وقتی میدیدَمَش فقط سعی میکردم حرف هایی بزنم که بخندد.
که روی لبهای صورتی کمرَنگَش لبخند بنشیند.
از آن لبخند هایی که چند دفعه ای باعث شده بود این عکاسانِ خیابانیِ بی ملاحظه و خوش ذوق جلویمان را بگیرند که میشود مقابل لنزِ دوربین ما بخندید!!؟
اما به کافه که میرسیدیم و نگاهم را که زُل میزد ورق بر میگشت و میشدم شاعرِ چشمانِ مست و خواب آلودش و وادارش میکردم خط به خطِ چتِ دیشب را...
چتِ دیشب ساعت دو به بعد را ! برایم بخواند تا دلم ضعف برود برای خجالت کشیدن اش
برای لپ های سرخ شده اش!
بعد از کافه هم تا خانه همراهی اش میکردم و جلوی درب طلب بوسه داشت...
طلب بوسه جهت رفع خستگیِ لبهایش!
لبهای صورتیِ کمرنگ!
درخواست بوسه داشت و وسط کوچه دو سه بوسه مهمانش میکردم.
و جمعه تا به خودش بیاید ما داشتیم تویِ رختخواب خستگیِ پرحرفی های طول روز را دَر میکردیم و خوابِ روئیاهامان را می دیدیم.
اینکه بعد از رفتنت چه شد و شدم بماند!
فقط آخرِ هر هفته به این نتیجه میرسم
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمیکند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع میشود
که دهانت پر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن... .
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف!
جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم هایمان را میکشید.
دست خودم نبود و از وقتی میدیدَمَش فقط سعی میکردم حرف هایی بزنم که بخندد.
که روی لبهای صورتی کمرَنگَش لبخند بنشیند.
از آن لبخند هایی که چند دفعه ای باعث شده بود این عکاسانِ خیابانیِ بی ملاحظه و خوش ذوق جلویمان را بگیرند که میشود مقابل لنزِ دوربین ما بخندید!!؟
اما به کافه که میرسیدیم و نگاهم را که زُل میزد ورق بر میگشت و میشدم شاعرِ چشمانِ مست و خواب آلودش و وادارش میکردم خط به خطِ چتِ دیشب را...
چتِ دیشب ساعت دو به بعد را ! برایم بخواند تا دلم ضعف برود برای خجالت کشیدن اش
برای لپ های سرخ شده اش!
بعد از کافه هم تا خانه همراهی اش میکردم و جلوی درب طلب بوسه داشت...
طلب بوسه جهت رفع خستگیِ لبهایش!
لبهای صورتیِ کمرنگ!
درخواست بوسه داشت و وسط کوچه دو سه بوسه مهمانش میکردم.
و جمعه تا به خودش بیاید ما داشتیم تویِ رختخواب خستگیِ پرحرفی های طول روز را دَر میکردیم و خوابِ روئیاهامان را می دیدیم.
اینکه بعد از رفتنت چه شد و شدم بماند!
فقط آخرِ هر هفته به این نتیجه میرسم
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمیکند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع میشود
که دهانت پر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن... .
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
راستش ما سرِ جمعه کلاه میگذاشتیم! و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف! جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM