نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
738 subscribers
225 photos
9.97K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram
پاییز دخترک شیطانیست که درست همین موقع ها،عصای مادر بزرگش را کش میرود و کل دنیا را یک شبه به هم میزند!
از سوز گزنده ی صبح هایش بگیر تا رقص برگ های رنگی رنگی مست در باغستان های انگور و خرمالو!
آدم ها هم که انگار منتظرند
برای دیوانه بازی هایشان که زیر باران دست جانی،جانانی را بگیرند و سعدی بخوانند .
دخترک پاییز اما عصرها خسته که میشود بدجوری گرده دلتنگی بغض را می پاشد سر تا پای دلهای ما،تا یادمان نرود این لعنتی پاییز است پاییز؛با غروب هایی سخت و سرد!نمی دانم
شاید این ناز دختر شاعر باشد...

#امیر_فقیه

@Dekogram🎙
🍁
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!

علی سلطانی

@Dekogram🎙
+ کسی که بخواد بره نه چمدون میبنده، نه گوشیش خاموش میشه، نه چیز دیگه! فقط سرد میشه ولی مهربون! همین...

- مگه تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

اتوبوس رسیده بود ترمینال، میدونستم اگر بگم رسیدم اونم پا میشه میاد دنبالم، اونم پنج صبح! به خودم گفتم میرم تو نمازخونه ی ترمینال یا یه قدمی میزنم تا بیدار شه... هنوز فکرم تموم نشده بود پیام اومد رو گوشیم که "بیا سمت در پشتی ترمینال!" دختره ی احمق انگار جی پی اس اتوبوس بهش وصل بود! از دور دیدمش از سنگینی کوله پشتی قهوه ای همیشگیش میشد فهمید که بازم دیشب نخوابیده و نهار ظهر رو آماده می کرده و فقط با یه کرم ضد آفتاب آرایشش رو ماست مالی کرده!

خندم گرفت گفتم: حداقل چراغ رو روشن میکردی که تو ابروهات ضد آفتاب نزنی! گفت: "علیک سلام" و بغلم کرد و آروم دم گوشم گفت: "اگر بدونی قیافت توی این سرما چقد دوست داشتنی و مسخره میشه مخصوصا اون دماغت که عین مخزن گردالی ته دماسنج جیوه ای سرخ میشه دلقک خان!"

نفهمیدم چی گفت حواسم پرت بوی موهاش بود و خط اتوی مقنعه ی سورمه ایش که معلوم بود بازم عجله ای اتو زده که دو خطه شده! گفتم: یه روزی میفهمم چطوری این همه فرزی که به همه ی کارات میرسی! من که فقط بخوام یه چمدون ببندم باید نصف روز فکر کنم چی چی بردارم! صدای بوق ممتد آژانسیه تو خیابون بلند شد که یعنی بدو بدو سمت خیابون!

تو ماشین یقه خزدار پالتوی قهوه ای که میشد یه شالگردنم باشه درآورد پیچید دور صورتم و با لحن حرص خوردن مخصوصِ خودش بدون اینکه دندوناش از هم باز شه گفت: سرما نخوری حالا همین امروز! بعد چسبید بهم...

آژانسی آینشو تنظیم کرد و یه نگاه از آینه به ما دوتا، بعد پرسید کجا برم؟ اخم ‌کردم که یعنی سرت بکار خودت باشه و فقط راه بیوفت!
بنده خدا ترسید گفت: آبان هوای اینجا خیلی سرده!

- خنگ خدا کجایی تو؟ حواست با منه؟
میگم کسیو دوست داشتی؟

+نه...

#امیرمهدی_زمانی

@Dekogram🎙
...
هر صبح ،چه ازدحامی ست
دور ِ ضریح ِ
چشمهایت ..!

قبیله " سِحر " می خواهد ،
پاییز " مهر "
و من " شعر " .........

#مریم_رضایی_حامی

@Dekogram🎙
.

صبـح كه ميشود
دلم پَر ميزند براي نگاهت
براي نفس هات
براي بودنت
صبح كه ميشود دوباره يادم مـي افتـد
امروز را هم براي تـو زندگي ميكنم

تـو تنها حرفِ روز هـا و شب هـاي منـي !
بمـان ...

#بهاره_حصاري



@Dekogram🎙
 فکرِ صدا زدنِ تو
با نام خانوادگی من
دل ضعفه‌ای ست
که خدا کند خوب نشود!

#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
.


صبح جمعه ات به خیر!
هر کجا هستی ، به یاد من باش
من با تو چای نوشیده ام ،
سفرها کرده ام ،
از جنگل ، از دریا ، 
از آغوش تـــو شعرها نوشته ام

رو به آسمان آبی پرخاطره
از تو گفته ام ، تو را خواسته ام
آه ای رویای گمشده !
هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر!!!




#نيكى_فيروزكوهی

@Dekogram🎙
شما که لیسانس داری، سواد داری، روزنامه‌خونی، بابزرگون می‌شینی حرف می‌زنی، همه‌چی می‌دونی.
بگو از چیه که من دلم گرفته؟

#محمد_صالح‌‌_علا

@Dekogram🎙
بهش گفتم تا حالا توی پاییز، زیر بارون عاشق شدی؟
لبخند تلخی زد و گفت: «نه! اما کسی که خیلی دوست داشتم رو توی پاییز از دست دادم.»
سرم رو یه حالت تاسف تکون دادم و گفتم: «متاسفم، نمی‌خواستم ناراحتت کنم»
خنديد و گفت: «تا ياد دارم برام تصميم گرفتن، من هیچوقت تصمیم‌گیرنده‌ی زندگیم نبودم. دیگه با این شرایط کنار اومدم، نه از چیزی خوشحال می‌شم، نه دیگه هیج اتفاقی می‌تونه ناراحتم کنه.»
نگاهش رو دنبال کردم و گفتم: «هیچوقت دلت براش تنگ شده؟»
سرش رو انداخت پایین و گفت: «زیاد، دقیقا از همون لحظه‌ای که بی‌خداحافظی رفت.»
گفتم: «پس حتما خیلی دلت می‌خواد دوباره ببینیش؟ آره؟»
روش رو برگردوند و گفت: «نه! هیچوقت آرزو نکردم دوباره ببینمش.»
متعجبانه گفتم: «باور نمی‌کنم! امکان نداره دلت واسه کسی تنگ بشه و نخوای ببینیش.»
پشت به من ایستاد، پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «مطمئنم اگه باز ببینمش، دیگه مثل قبل دوستش ندارم. بعضیا با رفتنشون، یه حفره‌ای توی قلبت باز می‌کنن، که حتی اگه خودشون برگردن هم، جای خاليشون پر نمی‌شه.»

#پویا_جمشیدی

@Dekogram🎙
.


امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان با من سحر کن



#محمد_صالح_علاء
🙌😔


@Dekogram🎙
.

هر صبح
یادم می‌رود
كه چقدر دوری،
که چقدر دورم..
هر صبح
از اول "دوستت دارم" 💙


#معصومه_صابر

@Dekogram🎙


همه چيز بايد به وقتش باشد
دلت به آمدن نيست،قبول
احساست را خاك گرفته،قبول
از شكستن مى هراسى،اين هم قبول
اما مصمم اگر شدى به آمدن،
در كنارم بمان!
بمان تا ثابت كنيم،دوست داشتن هنوز هست
بمان تا بريزيم ترسِ تمامِ آدمهاى مثلِ خودَت را
بمان تا پاييز را جورِ ديگر تعريف كنيم
مهم نيست كجاى پاييزيم،
مهم نيست يخبندانِ دوست داشتن ها
مهم ماندنِ توست
مهم ساختن ماست
مصمم اگر شدى به آمدن،
به وقتش بيا جانم!
نه آنقدر زود،
كه لياقتت را نداشته باشم
نه آنقدر دير،
كه دوست داشتن از دهان افتاده باشد!


#علي_قاضي_نظام

@Dekogram🎙
صبح که خودم رو توی آینه نگاه کردم، دیدم یه چین، به چروکای زیر چشمم اضافه شده.
نمی‌دونم از پیریه، یا از دوری. اما هرچی هست من دوسشون دارم. اینا، واقعی‌ترین چیزایی هستند که از تو برام مونده.
این چروکا، چروکای دوست داشتنه.
چروکای منتظر موندنه.
چروکای آب شدنه.
می‌دونی!
آدم، باید یه نفر رو داشته باشه که به پاش پیر شه.

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی‌های_احمقانه

@Dekogram🎙
#یواشکی

شاید باورش سخت باش واست
ولی من از همون بار اولی که دیدمت
از همون دفعه اولی که صدات
رو شنیدم و تو حواست نبود ،
عاشق یواشکی هات شدم ،
مثلا حواست نباشه و من یواشکی
نگات کنم ، یا رد خنده هاتو
یواشکی بگیرم و برم تااااا برسم
به خط گوشه چشمات ، و باز
تو حواست نباشه که من چجوری
یواشکی قربون صدقه ات میشم
راستشو بخوای خیلی وقتها اومدم
بهت بگم دوست دارم .
عاشقتم ،
ولی هی دست و دلم لرزید .
هی دلم سُر خورد و لبم رضا نشد
به گفتن دوست دارم .
پس باز پناه بردم به همون
یواشکی های همیشگی خودم
بارها و بارها خیره شدم تو
چشماتو یواشکی گفتم ،
هی دوست دارم
ولی تو اصلا حواست نبود ،
انگاری سرت گرم جایی
دیگه بود ، انگاری تو هم عادت
کردی به این یواشکی های من .

راستی عزیز دلم ؛
یواشکی ، دوست دارم . .

#هادی_پورحسین

@Dekogram🎙
گمان می‌کردم دوست داشتن را از یاد برده‌ام!
باران بی‌صدا میبارد،
و پاییز را می‌توان در درختان کاج جستجو کرد!
اما در دورترین فاصله‌ام به تو
در جایی که به زبان مردمانش بیگانه بودم،
بی آنکه بدانم،
دوستت داشتم.

#مهران_رمضانیان
#دلبر_است_دیگر

😌♥️🙌

@Dekogram🎙
.

محبوبم!
دور تا دور یاد تو را پاییز گرفته. بحران نبودن تو آشکار شده. کاش می‌توانستم تنهایی‌ام را بیاورم کنارِ تنهایی شما. پاییز به پهلویِ یاد شما نشسته و خیره شده به دور دست‌ها، به روزگاری کبود.
من همه چیز را باور می‌کنم جز اینکه پاییز رد شود و روزگار بی‌تو بهار شود. یکی می‌گفت تو را دیده‌اند توده‌ای ابر شده‌ای و می‌خواهی بباری. یکی می‌گفت تو را دیده‌اند که ماه شده‌ای و دور از ما در آنجای آسمانی.
ای بادهای شرقی بر روزهای من بوزید که پاییز بهاری محرمانه است، بهاری خصوصی، حصهٔ عادلانه‌ای از عشق.
فعلاً نمی‌خواهم کسی بداند پاییز شده، که هنوز خرمالوی تنهایی بر شاخه‌ای آویزان است. پاییز شده و هنوز در دست‌های من، عطر تو باقی است...

#محمد_صالح_علاء
@Dekogram🎙
.

گفتم دلبر
امشب از همیشه شب تره!
انگاری یجور غمِ سنگین نشسته تو دلِ آسمون...
دستشو گذاشت تو دستم گفت:
آسمون همون آسمونِ ،
شهر همون شهرِ ،
مردم همون مردم...
فقط کمی خسته ای ، دلتنگی!

با لبخند ملیحی سرشو برگردوند سمتم
و گفت ببین...
دستتو گرفتم ‌هنوزم دلگیرِ این شهر؟
لبخندم کش اومد،
گفتم هیچوقت زندگی دلگیر نمیشه
وقتی یکی همه جورِ حالتُ از بَر باشه دلبر..


#المیرا_دهنوی
#دلبر_است_دیگر

😊🙌


@Dekogram🎙
‍ من عهد بسته بودم که انقلاب کنم
تفنگ دردست بگيرم و
خنجر به کمر ببندم و
کوله اي برپشت بگيرم
من عهد بسته بودم تمام ديکتاتورهاي جهان را خاکستر سيگارم کنم
پاي پياده کوه ها را به لرزه دربياورم
بيابانها را دريا کنم
درياها را خروشان
من عهد بسته بودم کودکان را سيرکنم
زنان را آزاد
مردان را زندان بشکنم

اما
حضور تو عهد من را شکست
مرا به زندان چشمانت انداختي
خانه نشينم کردي
به نفرين عشق دچارم کردي
حالا عهد بسته ام کنار تنت بمانم
گيسوانت را به دست بگيرم
لبانت را به لبهايم بگيرم
وتا زنده ام
اسير عشق تو باشم
به تمام ديکتاتورهاي عالم بگو
آسوده بخوابند
من عاشق شدم
❤️

#حامد_بدرخان



@Dekogram🎙
.


دلتنگی یک شب هایی را
هیچ خیابانی گردن نمی‌گیرد
تاریکی یک شب هایی را
هیچ مهتابی روشن نمی‌کند
گردو غبار یک شب هایی را
هیچ بارانی شستشو نمی‌دهد
و تمام این شب ها را
نبودن تو رقم می‌زند

#علی_سلطانی


😔🙌
@Dekogram🎙
.

سرشار از بوی تنش بودم...
طعم دهن ...
و جای دست هاش ...
در وجودم مثل نبض می زد...
می‌کوبید...
چیزی جادویی...
آن جادوی ابدی ...
که تمام زشتی ها،
بدی ها ...
و کژی های دنیا را از یادم می‌برد...
خالص می شدم...
شیشه می شدم ...
و تن خود را در تن او می دیدم ...
و او را از خودم عبور می دادم....
به کسی پناه برده بودم ...
که دنیا را بر دوش داشت.....

#عباس_معروفی


@Dekogram🎙