نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
737 subscribers
225 photos
9.97K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram


به گمانم بزرگترين دارايي زندگي آدميزاد ، همين دوست هاي ديده و ناديده ،
دوست هاي مجاز ، دوست هاي واقعي هستند.

همين دوستاني كه برايت پيغام مي گذارند ، كه اعلام كنند حواسشان به تو هست ...
همين دوست ها كه با دو سه خط پيغام نشان مي دهند چقدر دلشان پيِ تو ،
دل تو و درد توست. كه چقدر خوب تو را مي خوانند ...
همين دوست ها كه پيگيرند ..
كه نباشي دلگيرند ...
همين دوست ها كه دلتنگ ات مي شوند و بي مقدمه برايت مي نويسند ...
وقت هايي دو سه خط شعر مي فرستند. ، كه بداني خودت ، وجودت ، خوب بودن حال و احوالت براي كسي مهم است .

آدميزاد چه دلخوش ميشود گاهي ،
با همين دو سه خط نوشته ،
دو سه خط پيغام ، از دوستي آن سرِ دنيا .
حس شيريني ست كه بداني بودنت براي كسي اهميت دارد و نبودنت كسي را غمگين مي كند .
وقت هايي هست كه مي فهمي حتي اگر دلت پُر درد است ،
بايد بخندي و شاد باشي ،
تا دوستت را ، جان ِ دلت را ، غمگين نكني.

خواستم بگويم كه چقدر اين دارايي هاي زندگي ام ،
اين دوستان ِ ديده و ناديده ،
برايم پر ارزشند ،
كه چقدر خوب است دارمشان و داشتنشان مي ارزد به همه ي نداشته هاي دنيا...


🌻
@Dekogram🎙
گفته بود اولينَش "من" هستم
باورش كردم
افتخار هم ميكردم
اولينِ كسى بودن،آخ كه عجب لذتى دارد!
آهنگ گوش ميكرديم،بغض ميكرد
كافه ميرفتيم،بغض ميكرد
قدم ميزديم،بغض ميكرد
حتى لحظه اى هم كه بوسيدمش،بغض كرد...
يك جاى كار ميلنگيد
"من شبيهِ اولين ها نبودم..."

علي_قاضي_نظام

@Dekogram🎙
.

ته تغاری ها...

همیشه دوست داشتنی ترند
مثل همین پنجشنبه های خودمان!
اصلاً جنسشان با تمام روزهای هفته
فرق میکند...

باشیطنتِ تمام می آیند،
مثل یک چایی لب سوز؛
تمام خستگی ات را در می کنند
و می روند...

فقط حیف که
خیلی زود می روند،
این پنج شنبه های دوست داشتنی!


#نرگس_صرافیان_طوفان‌


@Dekogram🎙
کجای قصه ؛
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم می آید،
بهانه هایم هم،
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!‌من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکی نوزاد بوده ام
که هرچه تقلا می کند
کسی نمی فهمد که شیر می خواهد
که گرمای تن مادر می خواهد ....
اما حالا که می نویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم....

#عادل_دانتیسم

@Dekogram🎙
.
گذراندن جمعه
که هنر نیست!
اگر بتوانی
شنبه را
بعد از شب نخوابیدن ها و
دلتنگی ای که
تو را از پا انداخته است
بگذرانی...
هنر کرده ای!
شنبه ،
امتداد جمعه است
فقط کمی بی رحم تر...!

#فاطمه_بهروزفخر
@Dekogram🎙
"کافه ی دانشگاه"

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..


#علی_سلطانی

@Dekogram🎙
من...
عشق را خواب دیده ام...
در خورشید باران‌ می بارید!
در ابر رنگین‌ کمان می جوشید!
در دریا مهتاب پیدا می شد!
و درخت ها شکوفه ی بوسه می دادند!
من...
‌عاشقی را خواب دیده ام
که چلچله ها دیگر ‌نمی رفتند!
که نسیم،همسایه ام ‌شده بود!
که خدا هر شب مرا پشت پنجره ی اتاقت میبُرد...
و تو از او هم زیباتر بودی!
من در خواب به جایِ تو قدم زدم
به جایِ تو مرا دوست داشتم
به جایِ تو رویِ تنِ پاییز
نوشتم دوستت دارم!
تا صبح این ‌خواب را
تعبیر شده ببینم!
انگار من...
خوابِ یک
دوستت دارمِ پاییزی دیده بودم!

#حامد_نیازی

@Dekogram🎙
دارد صبح می‌شود!

بیا بیدار نشویم علاقه

من در خوابِ تو بمانم وُ

تو در خواب‌وخیال وُ

خیالِ خوابِ من

دارد صبح می‌شود هوا

بیابرویم ساحل، درراه نان می‌خریم. وَ نان تازه و داغ

از خانه چای می‌آوریم/

آفتاب نیامده بساطِ استکانِ داغ و بخار چای و بویِ نانِ تازه و طعمِ سفره خواب را می‌چینیم.

نیا آفتاب جان ما تازه خوابِ خانه آمده‌ایم و می‌خواهیم تمامِ آمدنت را
ذره‌ذره هم را ببینیم و لحظه‌لحظه‌ی هم را ببوسیم

نیا آفتاب جان می‌خواهیم کنارِ ماسه‌ها دراز بکشیم و مثلن صبح شود و بیدار شویم

ما تازه به خواب این بازی آمده‌ایم. به خواب این خیال
_سردت نیست؟ پتو می‌خواهی علاقه

-ها...ا! چرا بیدارم کردی داشتم خوابِ تو را می‌دیدم و آفتاب و ساحل و بویِ بخارِ چای را

ای لعنت به من! لعنت به این بد بیداری‌هایِ بیهوده

لعنت به این بد وقت‌هایِ بدموقع

لعنت به من به این آفتاب نیامده!

چرا سردمه... کمی سردم شده/ می‌شه بغلم کنی



ای جان!

دارد صبح می‌شود هوا/ بیا بیدار نشویم

کوله را برداریم و برویم سمتِ کوه/ از باغ‌هایِ چای بالا برویم و از لایِ درخت‌هایِ توسکا رد شویم

اصلن برویم سمتِ سُمام! حالا هوایِ آن‌جا زمستان است. هنوز برف دارد و کُلی برف‌بازی می‌کنیم.

راه می‌رویم، خسته می‌شویم، می‌نشینیم

لایِ برف‌ها بوته‌ها و درخت‌ها می‌دویم. تشنه می‌شویم. چشمه پیدا می‌کنیم آب می‌خوریم. قزل صید می‌کنیم...نه نه! گوه خوردم! غلط کردم بیدار نشو علاقه می‌دانم تو ماهی‌ها را دوست داری و گل‌ها را و بیابان‌ها را

می‌دانم درخت‌ها را عاشقی و...

بیدار نشو علاقه!

بیابرویم به خواب هم. هم را برداریم و برویم به همان روزهایِ نارنج، نارنجی‌هایِ پرتقال

پاییزِ برگ و برگ‌هایِ زرد و زردهایِ رنگ

برویم به‌روزهای رنگارنگ، به فصلِ هزار رنگ و طوفانِ رنگ وُ

رنگ
دارد صبح می‌شود هوا!

بیا به پاییز برویم علاقه

به زنگ

به مدرسه

به نامه‌هایِ لایِ کتاب، به گُل‌هایِ خشک‌شده‌ی لایِ دفترِ انشا،

املا

به پاییز شده است هوا

برویم قدم بزنیم. صدایِ خش‌خش برگ‌ها. صدایِ سکوتِ بینِ ما

قدم‌به‌قدم پاییزها و قدم زدن‌ها و خیابان‌ها گذشت

_ بیا برات انار دون کردم

_گلپر زدی؟

_آره قربونت مگه می‌شه یادم بره طعم دوست داشتنی‌یِ تو رو

_حالا نمی‌خواد خودت رو لوس کنی



تو انار را دوست داشتی! حتا نوشتنِ مشقش را

نقاشی کردن و با دست خوردن وُ
رنگش را

پاییز فصلِ انارهایِ تازه بود، انارهایِ ترشِ چمخاله

فصلِ رنگ و مزه!

انگار طعم‌ها در پاییز خوشمزه‌تر می‌شوند تا در فصلِ خوشان! شاید چون کمترند

یا بیشتر می‌ریزند

شاید هم چون فصلِ میوه‌هایِ کمی‌است؛ اما نه این نیست

پاییز دوست‌داشتنی است چون تو دوستش داری

مثلِ باران که زیباست، چون تو زیبایی

یا غمگین می‌شود، چون تو غم داری

بیا به هر فصلی که دوست داری برویم

دارد صبح می‌شود هوا

علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من



سلام.



#افشین_صالحی

@Dekogram🎙
باز هم شب شد
و باز هم
مانده ام با ذهنی که
تو را فال گوش ایستاده....!

#علی_سلطانی

@Dekogram🎙
.

وقتی کسی که عاشقشی رهات می کنه،
بهش لبخند بزن و بذار بره، به این میگن مین گذاری، جدی میگم، دنبالش رفتن هیچ فایده ای نداره!
درسته که بعد از اون، روزها و شب های زیادی با خاطراتش زندگی می کنی، اما خب وقتی که بی دلیل رهات می کنه، حتی اگه با کس دیگه ای هم باشه، یه شب با تمام مهر و علاقه ای که به اون طرف داره، دلش هوس یه عشق واقعی می کنه.
اون وقت شاید تو داری با دوست هات شام می خوری، یا شاید هم داری فیلم نگاه می کنی و اون بی تفاوت به هرچی که گذشته بهت پیام میده، دلم واست تنگ شده!
غافل از اینکه هیچ چیز نمی تونه گذشته رو بر گردونه، هیچ کس نمی تونه گذشته رو جبران کنه.
فقط مثل این می مونه که جفت پا بپره روی اون مین!

روزبه معین

@Dekogram🎙
...
من مسلمانم ؛

اقتدای شعرهای من
چشمهای توست ,,,
و پنجشنبه پیامبر ِ روزهایم...

روزیکه به تو
ایمان آوردم ....!

#مریم_رضایی_حامی

@Dekogram🎙
.

میدونی چیه؟
یه وقتایی انقدر دوست دارم
که حرصم می گیره از خودم؛
از فاصله ى بينمون،
حرصم می گیره وقتی میگی دلتنگی و
نمی تونم بیام دستتو بگیرم خیابونارو بذاریم زیر پامون،
نمی تونم بیام وایسم پایین پنجره ی اتاقت واست بخونم
" آشوووبم آرامشمممم توییییی...."
بعضی وقتا انقدر دوست دارم
که به آیینه ی اتاقت
شونه ی موهات
بالِشِتت
حتی؛
حتی به خودتم حسودیم میشه!
میدونی؛
نگاهت بدجور میکوبه به تیپ و تاپ دلم وقتی یهو برمیگردی سمتم!
یه وقتایی انقدر دوست دارم که نمیخوام بهت بگم
که نکنه خسته شی
دل زده شی
بخوای بری!
بعضی وقتا میگم لعنت بهت که انقد دوس داشتنی هستی!!!


#رضا_کریم_پور


@Dekogram🎙
پاییز دخترک شیطانیست که درست همین موقع ها،عصای مادر بزرگش را کش میرود و کل دنیا را یک شبه به هم میزند!
از سوز گزنده ی صبح هایش بگیر تا رقص برگ های رنگی رنگی مست در باغستان های انگور و خرمالو!
آدم ها هم که انگار منتظرند
برای دیوانه بازی هایشان که زیر باران دست جانی،جانانی را بگیرند و سعدی بخوانند .
دخترک پاییز اما عصرها خسته که میشود بدجوری گرده دلتنگی بغض را می پاشد سر تا پای دلهای ما،تا یادمان نرود این لعنتی پاییز است پاییز؛با غروب هایی سخت و سرد!نمی دانم
شاید این ناز دختر شاعر باشد...

#امیر_فقیه

@Dekogram🎙
🍁
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!

علی سلطانی

@Dekogram🎙
+ کسی که بخواد بره نه چمدون میبنده، نه گوشیش خاموش میشه، نه چیز دیگه! فقط سرد میشه ولی مهربون! همین...

- مگه تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

اتوبوس رسیده بود ترمینال، میدونستم اگر بگم رسیدم اونم پا میشه میاد دنبالم، اونم پنج صبح! به خودم گفتم میرم تو نمازخونه ی ترمینال یا یه قدمی میزنم تا بیدار شه... هنوز فکرم تموم نشده بود پیام اومد رو گوشیم که "بیا سمت در پشتی ترمینال!" دختره ی احمق انگار جی پی اس اتوبوس بهش وصل بود! از دور دیدمش از سنگینی کوله پشتی قهوه ای همیشگیش میشد فهمید که بازم دیشب نخوابیده و نهار ظهر رو آماده می کرده و فقط با یه کرم ضد آفتاب آرایشش رو ماست مالی کرده!

خندم گرفت گفتم: حداقل چراغ رو روشن میکردی که تو ابروهات ضد آفتاب نزنی! گفت: "علیک سلام" و بغلم کرد و آروم دم گوشم گفت: "اگر بدونی قیافت توی این سرما چقد دوست داشتنی و مسخره میشه مخصوصا اون دماغت که عین مخزن گردالی ته دماسنج جیوه ای سرخ میشه دلقک خان!"

نفهمیدم چی گفت حواسم پرت بوی موهاش بود و خط اتوی مقنعه ی سورمه ایش که معلوم بود بازم عجله ای اتو زده که دو خطه شده! گفتم: یه روزی میفهمم چطوری این همه فرزی که به همه ی کارات میرسی! من که فقط بخوام یه چمدون ببندم باید نصف روز فکر کنم چی چی بردارم! صدای بوق ممتد آژانسیه تو خیابون بلند شد که یعنی بدو بدو سمت خیابون!

تو ماشین یقه خزدار پالتوی قهوه ای که میشد یه شالگردنم باشه درآورد پیچید دور صورتم و با لحن حرص خوردن مخصوصِ خودش بدون اینکه دندوناش از هم باز شه گفت: سرما نخوری حالا همین امروز! بعد چسبید بهم...

آژانسی آینشو تنظیم کرد و یه نگاه از آینه به ما دوتا، بعد پرسید کجا برم؟ اخم ‌کردم که یعنی سرت بکار خودت باشه و فقط راه بیوفت!
بنده خدا ترسید گفت: آبان هوای اینجا خیلی سرده!

- خنگ خدا کجایی تو؟ حواست با منه؟
میگم کسیو دوست داشتی؟

+نه...

#امیرمهدی_زمانی

@Dekogram🎙
...
هر صبح ،چه ازدحامی ست
دور ِ ضریح ِ
چشمهایت ..!

قبیله " سِحر " می خواهد ،
پاییز " مهر "
و من " شعر " .........

#مریم_رضایی_حامی

@Dekogram🎙
.

صبـح كه ميشود
دلم پَر ميزند براي نگاهت
براي نفس هات
براي بودنت
صبح كه ميشود دوباره يادم مـي افتـد
امروز را هم براي تـو زندگي ميكنم

تـو تنها حرفِ روز هـا و شب هـاي منـي !
بمـان ...

#بهاره_حصاري



@Dekogram🎙
 فکرِ صدا زدنِ تو
با نام خانوادگی من
دل ضعفه‌ای ست
که خدا کند خوب نشود!

#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
.


صبح جمعه ات به خیر!
هر کجا هستی ، به یاد من باش
من با تو چای نوشیده ام ،
سفرها کرده ام ،
از جنگل ، از دریا ، 
از آغوش تـــو شعرها نوشته ام

رو به آسمان آبی پرخاطره
از تو گفته ام ، تو را خواسته ام
آه ای رویای گمشده !
هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر!!!




#نيكى_فيروزكوهی

@Dekogram🎙
شما که لیسانس داری، سواد داری، روزنامه‌خونی، بابزرگون می‌شینی حرف می‌زنی، همه‌چی می‌دونی.
بگو از چیه که من دلم گرفته؟

#محمد_صالح‌‌_علا

@Dekogram🎙
بهش گفتم تا حالا توی پاییز، زیر بارون عاشق شدی؟
لبخند تلخی زد و گفت: «نه! اما کسی که خیلی دوست داشتم رو توی پاییز از دست دادم.»
سرم رو یه حالت تاسف تکون دادم و گفتم: «متاسفم، نمی‌خواستم ناراحتت کنم»
خنديد و گفت: «تا ياد دارم برام تصميم گرفتن، من هیچوقت تصمیم‌گیرنده‌ی زندگیم نبودم. دیگه با این شرایط کنار اومدم، نه از چیزی خوشحال می‌شم، نه دیگه هیج اتفاقی می‌تونه ناراحتم کنه.»
نگاهش رو دنبال کردم و گفتم: «هیچوقت دلت براش تنگ شده؟»
سرش رو انداخت پایین و گفت: «زیاد، دقیقا از همون لحظه‌ای که بی‌خداحافظی رفت.»
گفتم: «پس حتما خیلی دلت می‌خواد دوباره ببینیش؟ آره؟»
روش رو برگردوند و گفت: «نه! هیچوقت آرزو نکردم دوباره ببینمش.»
متعجبانه گفتم: «باور نمی‌کنم! امکان نداره دلت واسه کسی تنگ بشه و نخوای ببینیش.»
پشت به من ایستاد، پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «مطمئنم اگه باز ببینمش، دیگه مثل قبل دوستش ندارم. بعضیا با رفتنشون، یه حفره‌ای توی قلبت باز می‌کنن، که حتی اگه خودشون برگردن هم، جای خاليشون پر نمی‌شه.»

#پویا_جمشیدی

@Dekogram🎙