من و رُخشید توی تصوراتمان یک خانه ی قدیمی که سال ها بود کسی آنجا زندگی نمی کرد را از صاحب خانه که وقتی داشتیم توی آن کوچه راه می رفتیم و به خانه ها نگاه می کردیم، اتفاقی ما را دیده و از تیپ و قیافه و رفتارمان خوشش آمده بود، اجاره کرده بودیم و بعد با سلیقه ی خودمان هر دیوارش را یک رنگ زده بودیم و توی اتاق خوابمان،
درست بالای تختخواب نقشه ی جهان را حک کرده بودیم که یادمان نرود قرار است کل دنیا را سفر کنیم و ببینیم.
توی رؤیای ما خانه یک حیاط دنج داشت که خودمان
یک حوض کوچک با کاشی های آبی رنگ
وسطش ساخته بودیم.
کنار حوضِ حیاط مان یک میز کوچک و دو صندلی رو به روی هم قرار
داشت که قرار بود من بروم سه تار یاد بگیرم که عصرها بنشینم آنجا و برای
رخشید ساز بزنم.
بعد قرار بود رخشید بعد از تمام شدن اجرای سه تار، برایم به لیمو و بهارنارنج با کمی زعفران دم کند و وقتی سینیِ چای به دست از پله های خانه که منتهی می شد به حیاط پایین می آید،
باد پیراهن بلند و سفید با گل های ریزِ سبز
و گلبهی رنگِ بالای زانویش را تکان بدهد و دلم ضعف برود برای گود افتادگی پشت زانویش که در پای کشیده و یکدستش، یک عدم توازن و ناهمواریِ دلربا ایجاد کرده است.
ما حتی قوری و فنجان لیمویی رنگ با گل های صورتی که کارِ دست بود را توی یکی از مغازه های کنار پیاده رو انقلاب، نزدیکِ خیابان دانشگاه دیده و پسندیده و قیمت کرده بودیم.
البته گران بود، شبیه رؤیاهامان
اما می خواستیم هزینه اش را بدهیم...
.
برشی از رمانِ
رازِ رُخشید برملا شد📚
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
درست بالای تختخواب نقشه ی جهان را حک کرده بودیم که یادمان نرود قرار است کل دنیا را سفر کنیم و ببینیم.
توی رؤیای ما خانه یک حیاط دنج داشت که خودمان
یک حوض کوچک با کاشی های آبی رنگ
وسطش ساخته بودیم.
کنار حوضِ حیاط مان یک میز کوچک و دو صندلی رو به روی هم قرار
داشت که قرار بود من بروم سه تار یاد بگیرم که عصرها بنشینم آنجا و برای
رخشید ساز بزنم.
بعد قرار بود رخشید بعد از تمام شدن اجرای سه تار، برایم به لیمو و بهارنارنج با کمی زعفران دم کند و وقتی سینیِ چای به دست از پله های خانه که منتهی می شد به حیاط پایین می آید،
باد پیراهن بلند و سفید با گل های ریزِ سبز
و گلبهی رنگِ بالای زانویش را تکان بدهد و دلم ضعف برود برای گود افتادگی پشت زانویش که در پای کشیده و یکدستش، یک عدم توازن و ناهمواریِ دلربا ایجاد کرده است.
ما حتی قوری و فنجان لیمویی رنگ با گل های صورتی که کارِ دست بود را توی یکی از مغازه های کنار پیاده رو انقلاب، نزدیکِ خیابان دانشگاه دیده و پسندیده و قیمت کرده بودیم.
البته گران بود، شبیه رؤیاهامان
اما می خواستیم هزینه اش را بدهیم...
.
برشی از رمانِ
رازِ رُخشید برملا شد📚
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
قهر ما شوخىترين
رخدادِ عاشق بودن است..
صبحِ خندان هديه آوردم،
بِخيرش را بگو...☺️
#محمدصادق_زمانی
@Dekogram🎙
قهر ما شوخىترين
رخدادِ عاشق بودن است..
صبحِ خندان هديه آوردم،
بِخيرش را بگو...☺️
#محمدصادق_زمانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
پرسیدم: «چند تا منو دوست نداری؟»
روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید.گفت: «چه سوال سختی.»
گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.»
نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما.
داشتیم صبحانه می خوردیم.
کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.»
بلند بلند خندید.
گفتم: «واقعا؟»
آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم.
«واقعن هیچی دوستم نداری؟»
گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.»
گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»
تکه ای از ژامبونِ لوله شده را برید.
گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.»
شروع کردم به کولی بازی.
موهام را کشیدم.
گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟»
دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند
با تعجب نگاهمان می کردند
گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.»
داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد.
گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه»
لپ هاش گل انداخته بود.
گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه.نباید بهش جواب می دادم.»
گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم.اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»
لبخند زد.
چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟»
بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند.
نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب.
داشت نگاهم می کرد.
با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری.
گفت: «هیچی.»
پرسیدم: «هیچی؟»
شانه اش را انداخت بالا.
گفت: «هیچی دوستت ندارم.»
لب و لوچه ام را آویزان کردم.
گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.»
داد کشیدم «هورا.»
دست هایم را گره کردم و آوردم بالا.
پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند.
یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.»
پرسیدم: «چطوری؟»
آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.»
به صندلی روبرویی اشاره کرد.
خالی بود.
بشقابِ صبحانه گرم
دست نخورده
سرد شده بود و نان ها خشک.
خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود،کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.
هشت سال گذشته بود...!
#مرتضی_برزگر
@Dekogram🎙
روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید.گفت: «چه سوال سختی.»
گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.»
نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما.
داشتیم صبحانه می خوردیم.
کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.»
بلند بلند خندید.
گفتم: «واقعا؟»
آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم.
«واقعن هیچی دوستم نداری؟»
گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.»
گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»
تکه ای از ژامبونِ لوله شده را برید.
گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.»
شروع کردم به کولی بازی.
موهام را کشیدم.
گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟»
دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند
با تعجب نگاهمان می کردند
گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.»
داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد.
گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه»
لپ هاش گل انداخته بود.
گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه.نباید بهش جواب می دادم.»
گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم.اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»
لبخند زد.
چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟»
بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند.
نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب.
داشت نگاهم می کرد.
با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری.
گفت: «هیچی.»
پرسیدم: «هیچی؟»
شانه اش را انداخت بالا.
گفت: «هیچی دوستت ندارم.»
لب و لوچه ام را آویزان کردم.
گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.»
داد کشیدم «هورا.»
دست هایم را گره کردم و آوردم بالا.
پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند.
یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.»
پرسیدم: «چطوری؟»
آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.»
به صندلی روبرویی اشاره کرد.
خالی بود.
بشقابِ صبحانه گرم
دست نخورده
سرد شده بود و نان ها خشک.
خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود،کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.
هشت سال گذشته بود...!
#مرتضی_برزگر
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
بعضی آدما شبیه خواب بی دغدغه شبای تعطیلن
آااای می چسبن
آآاای می چسبن
یکی از همینا باشه کنارتون
بچسبه بهتون
بشینه به دلتون
بشه پنجشنبه تون
👤 پریسا زابلی پور
@Dekogram🎙
آااای می چسبن
آآاای می چسبن
یکی از همینا باشه کنارتون
بچسبه بهتون
بشینه به دلتون
بشه پنجشنبه تون
👤 پریسا زابلی پور
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
راستش ما سرِ جمعه کلاه میگذاشتیم!
و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف!
جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم هایمان را میکشید.
دست خودم نبود و از وقتی میدیدَمَش فقط سعی میکردم حرف هایی بزنم که بخندد.
که روی لبهای صورتی کمرَنگَش لبخند بنشیند.
از آن لبخند هایی که چند دفعه ای باعث شده بود این عکاسانِ خیابانیِ بی ملاحظه و خوش ذوق جلویمان را بگیرند که میشود مقابل لنزِ دوربین ما بخندید!!؟
اما به کافه که میرسیدیم و نگاهم را که زُل میزد ورق بر میگشت و میشدم شاعرِ چشمانِ مست و خواب آلودش و وادارش میکردم خط به خطِ چتِ دیشب را...
چتِ دیشب ساعت دو به بعد را ! برایم بخواند تا دلم ضعف برود برای خجالت کشیدن اش
برای لپ های سرخ شده اش!
بعد از کافه هم تا خانه همراهی اش میکردم و جلوی درب طلب بوسه داشت...
طلب بوسه جهت رفع خستگیِ لبهایش!
لبهای صورتیِ کمرنگ!
درخواست بوسه داشت و وسط کوچه دو سه بوسه مهمانش میکردم.
و جمعه تا به خودش بیاید ما داشتیم تویِ رختخواب خستگیِ پرحرفی های طول روز را دَر میکردیم و خوابِ روئیاهامان را می دیدیم.
اینکه بعد از رفتنت چه شد و شدم بماند!
فقط آخرِ هر هفته به این نتیجه میرسم
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمیکند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع میشود
که دهانت پر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن... .
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف!
جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم هایمان را میکشید.
دست خودم نبود و از وقتی میدیدَمَش فقط سعی میکردم حرف هایی بزنم که بخندد.
که روی لبهای صورتی کمرَنگَش لبخند بنشیند.
از آن لبخند هایی که چند دفعه ای باعث شده بود این عکاسانِ خیابانیِ بی ملاحظه و خوش ذوق جلویمان را بگیرند که میشود مقابل لنزِ دوربین ما بخندید!!؟
اما به کافه که میرسیدیم و نگاهم را که زُل میزد ورق بر میگشت و میشدم شاعرِ چشمانِ مست و خواب آلودش و وادارش میکردم خط به خطِ چتِ دیشب را...
چتِ دیشب ساعت دو به بعد را ! برایم بخواند تا دلم ضعف برود برای خجالت کشیدن اش
برای لپ های سرخ شده اش!
بعد از کافه هم تا خانه همراهی اش میکردم و جلوی درب طلب بوسه داشت...
طلب بوسه جهت رفع خستگیِ لبهایش!
لبهای صورتیِ کمرنگ!
درخواست بوسه داشت و وسط کوچه دو سه بوسه مهمانش میکردم.
و جمعه تا به خودش بیاید ما داشتیم تویِ رختخواب خستگیِ پرحرفی های طول روز را دَر میکردیم و خوابِ روئیاهامان را می دیدیم.
اینکه بعد از رفتنت چه شد و شدم بماند!
فقط آخرِ هر هفته به این نتیجه میرسم
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمیکند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع میشود
که دهانت پر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن... .
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
🔹
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...
یه غمی که آزارم می داد...
کم حرف شده بود...
مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد...
یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم...
خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی...
دلتنگ چی...
دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم...
شاید...
تو چی؟
خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه...
به همون کسی که بودم و دیگه نیستم...
همونی که از یه جایی به بعد عوض شد...
می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ...
دلتنگ شدم...
دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم...
دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم...
دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود...
دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده
یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی... اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت...
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره...
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه...
فقط گاهی فراموش میشه ...
همین :)
#حسین_حائریان
@Dekogram🎙
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...
یه غمی که آزارم می داد...
کم حرف شده بود...
مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد...
یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم...
خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی...
دلتنگ چی...
دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم...
شاید...
تو چی؟
خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه...
به همون کسی که بودم و دیگه نیستم...
همونی که از یه جایی به بعد عوض شد...
می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ...
دلتنگ شدم...
دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم...
دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم...
دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود...
دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده
یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی... اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت...
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره...
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه...
فقط گاهی فراموش میشه ...
همین :)
#حسین_حائریان
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
👍1
در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید...!
روز دوم بی رحم ترین روز است،
با هیچ کس شوخی ندارد...
در روز دوم همه چیز منطقی است
حقایق آشکار است
و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید...
مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود،
آغاز مدرسه بود
و خوشحال بودیم؛
اما امان از روز دوم
تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است...
یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر!
روز اول خستگی در می کنیم
حمام مى رویم
اما روز دوم
تازه می فهمیم که سفر تمام شده،
طبیعت،
بگو بخند با دوستان
و عشق و حال تمام شده است...
هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد
و یک هفته می ماند
وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم
اما روز دوم
تازه می فهمیدیم
که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟
یا وقتی کسی از دنیا می رود
روز اول خدا بیامرز است،
و روز دوم عزیز از دست رفته...
و اما جدایی
روز اول شوکه ایم
و شاید حتی خوشحال باشیم
که زندگی جدیدی در راه است ...
تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم
اما دریغ از روز دوم
تازه می فهمیم کسی رفته،
تازه می فهمیم حال مان خوب نیست،
تازه می فهمیم تنهایی بد است...
باید روز دوم را خوابید
باید روز دوم را خورد
باید روز دوم را مرد ...
#کیومرث_مرزبان
@Dekogram🎙
روز دوم بی رحم ترین روز است،
با هیچ کس شوخی ندارد...
در روز دوم همه چیز منطقی است
حقایق آشکار است
و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید...
مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود،
آغاز مدرسه بود
و خوشحال بودیم؛
اما امان از روز دوم
تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است...
یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر!
روز اول خستگی در می کنیم
حمام مى رویم
اما روز دوم
تازه می فهمیم که سفر تمام شده،
طبیعت،
بگو بخند با دوستان
و عشق و حال تمام شده است...
هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد
و یک هفته می ماند
وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم
اما روز دوم
تازه می فهمیدیم
که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟
یا وقتی کسی از دنیا می رود
روز اول خدا بیامرز است،
و روز دوم عزیز از دست رفته...
و اما جدایی
روز اول شوکه ایم
و شاید حتی خوشحال باشیم
که زندگی جدیدی در راه است ...
تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم
اما دریغ از روز دوم
تازه می فهمیم کسی رفته،
تازه می فهمیم حال مان خوب نیست،
تازه می فهمیم تنهایی بد است...
باید روز دوم را خوابید
باید روز دوم را خورد
باید روز دوم را مرد ...
#کیومرث_مرزبان
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام ای نور! ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام ای شادی غمگین!
با توام ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
#قیصر_امین_پور
🌹دوم اردیبهشت زادروز تولد قیصر امین پور گرامی باد🌹
@Dekogram🎙
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام ای نور! ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام ای شادی غمگین!
با توام ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
#قیصر_امین_پور
🌹دوم اردیبهشت زادروز تولد قیصر امین پور گرامی باد🌹
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
هفت سالم بود که همسایه ما شدند ... توی یک کوچه بن بست بودیم ... ما ته کوچه بودیم بعد ممد حسن اینا و بعد آنها آمدند ...
مادرم دعوایم کرده بود که چرا وقتی بابا نیست تا سر شب بیرونم ...
من هم از خانه بیرون زده بودم که اصلا شناسنامه ام را بده می خواهم بروم ...
قبلا کریم تیزی را دیده بودم که با ننه ی کریم دعوایش شد و این را که گفت ننه کریم به هول و ولایش افتاده بود
اما مادر من که ننه ی کریم نبود .
جارویش را برداشت و سه چهار تا مشتی اش را زد به ناکجایم و بعد رفت تو
آمد کنارم و گفت و
_ چرا با مامانت دعبا میتُنی
نمیدانم توی کدام فیلم استقلال داشتن را یاد گرفته بودم که گفتم
_ نمیذاره استقلال داشته باشم ... بزرگ شدم ... نمیدونه من چند سالمه ؟
با چشمهای مثل گربه اش نگاهم کرد و گفت
_ خب مامانت خیلی چند سالشه تو نباید باهاش دعبا بُتُنی
همان موقع بود که احساس عشق عجیبی به من دست داد ... یعنی نمیدانستم عشق چیست ولی خب دلم میخواست توی خاله بازی هایش بابای عروسک هایش شوم ...
مانند حاج محسن سوار دوچرخه ام شوم بار ببرم بندر و از آنجا برایش پیراهن مخمل بخرم با شال بندری
اما خب توی همه ی قصه های عشقی ممد حسنی هست که وقتی تو بندری بیاید روی زیلو بنشیند و عروسک هایت را ماچ کند و چایی را که حق توست بخورد
و از همان موقع ها یک رقابت عشقی بدوی بین من و ممد حسن شکل گرفت ...
من شیفت صبحی بودم و ممد حسن شیفت ظهر ... هر دو یک نصفه روز را برای عرض اندام وقت داشتیم ... من میرفتم مدرسه و تازه آن موقع ها که دیکته را پانزده میشدم میفهمیدم بعضی کلمات را یک جوری مینویسند که آن جوری که تو میگویی نیست ... برایش میگفتم میدونستی خاهر و خواهر مینویسن ؟؟ بِبنرج را برنج ؟؟ دُمکه را دکمه؟...
او هم کیف میکرد از این همه سوادم ...
ممد حسن اما زور گو بود ... گاهی دعبایش میکرد که چرا دامنت کوتاه است
او هم پیش من گریه میکرد که ممد حسن بد است من نصیحتش میکردم که عیب ندارد تو خوب باش معلممان گفته خدا توی ان دنیا به آدم های خوب میگوید ادخلو جنگل ... میگفت یعنی چه ... میگفتم ادخلو یعنی بفرمایید جنگل هم بهشت است میگفت یعنی مثلا شمال ؟. گفتم نه یه جنگلایی که فقط توی بهشت است
اخرش یک روز با ممد حسن دعبایش شد ... ممد حسن دست کرده بود توی موهایش و آن ها را کشیده بود آخرش هم گفته بود موهات مثل سیم ظرف شوییه
من سیم ظرف شویی هایش را دوست داشتم ... خیلی قشنگ بودند ... آخرش پدرش ماموریت گرفته بود و رفتند ... موقع رفتن یک تار از موهایش را یادگاری داد و قول داد که تا بلد شد بنویسد برایم نامه بفرستد ... تا چند ماه داشتمش منتظر نامه هایش هم بودم ... گذاشته بودمش لای کتاب داستانم ..،بعدش اصلا نفهمیدم چی شد ...
الان حتی اسمش هم یادم نیست ... نمیدانم او مهتاب بود یا خواهرش ...
اما موهای فرش را همیشه در خاطرم داشتم ... خود شاعر هم میگوید چین و شکن زلف یار حلقه دام بلاست ...
حالا یار های من بلاهایشان حلقه حلقه است و تقصیر من هم نیست ... گویا توی طالعم نوشته شده یارش مو فرفری است.
#ناشناس
@Dekogram🎙
هفت سالم بود که همسایه ما شدند ... توی یک کوچه بن بست بودیم ... ما ته کوچه بودیم بعد ممد حسن اینا و بعد آنها آمدند ...
مادرم دعوایم کرده بود که چرا وقتی بابا نیست تا سر شب بیرونم ...
من هم از خانه بیرون زده بودم که اصلا شناسنامه ام را بده می خواهم بروم ...
قبلا کریم تیزی را دیده بودم که با ننه ی کریم دعوایش شد و این را که گفت ننه کریم به هول و ولایش افتاده بود
اما مادر من که ننه ی کریم نبود .
جارویش را برداشت و سه چهار تا مشتی اش را زد به ناکجایم و بعد رفت تو
آمد کنارم و گفت و
_ چرا با مامانت دعبا میتُنی
نمیدانم توی کدام فیلم استقلال داشتن را یاد گرفته بودم که گفتم
_ نمیذاره استقلال داشته باشم ... بزرگ شدم ... نمیدونه من چند سالمه ؟
با چشمهای مثل گربه اش نگاهم کرد و گفت
_ خب مامانت خیلی چند سالشه تو نباید باهاش دعبا بُتُنی
همان موقع بود که احساس عشق عجیبی به من دست داد ... یعنی نمیدانستم عشق چیست ولی خب دلم میخواست توی خاله بازی هایش بابای عروسک هایش شوم ...
مانند حاج محسن سوار دوچرخه ام شوم بار ببرم بندر و از آنجا برایش پیراهن مخمل بخرم با شال بندری
اما خب توی همه ی قصه های عشقی ممد حسنی هست که وقتی تو بندری بیاید روی زیلو بنشیند و عروسک هایت را ماچ کند و چایی را که حق توست بخورد
و از همان موقع ها یک رقابت عشقی بدوی بین من و ممد حسن شکل گرفت ...
من شیفت صبحی بودم و ممد حسن شیفت ظهر ... هر دو یک نصفه روز را برای عرض اندام وقت داشتیم ... من میرفتم مدرسه و تازه آن موقع ها که دیکته را پانزده میشدم میفهمیدم بعضی کلمات را یک جوری مینویسند که آن جوری که تو میگویی نیست ... برایش میگفتم میدونستی خاهر و خواهر مینویسن ؟؟ بِبنرج را برنج ؟؟ دُمکه را دکمه؟...
او هم کیف میکرد از این همه سوادم ...
ممد حسن اما زور گو بود ... گاهی دعبایش میکرد که چرا دامنت کوتاه است
او هم پیش من گریه میکرد که ممد حسن بد است من نصیحتش میکردم که عیب ندارد تو خوب باش معلممان گفته خدا توی ان دنیا به آدم های خوب میگوید ادخلو جنگل ... میگفت یعنی چه ... میگفتم ادخلو یعنی بفرمایید جنگل هم بهشت است میگفت یعنی مثلا شمال ؟. گفتم نه یه جنگلایی که فقط توی بهشت است
اخرش یک روز با ممد حسن دعبایش شد ... ممد حسن دست کرده بود توی موهایش و آن ها را کشیده بود آخرش هم گفته بود موهات مثل سیم ظرف شوییه
من سیم ظرف شویی هایش را دوست داشتم ... خیلی قشنگ بودند ... آخرش پدرش ماموریت گرفته بود و رفتند ... موقع رفتن یک تار از موهایش را یادگاری داد و قول داد که تا بلد شد بنویسد برایم نامه بفرستد ... تا چند ماه داشتمش منتظر نامه هایش هم بودم ... گذاشته بودمش لای کتاب داستانم ..،بعدش اصلا نفهمیدم چی شد ...
الان حتی اسمش هم یادم نیست ... نمیدانم او مهتاب بود یا خواهرش ...
اما موهای فرش را همیشه در خاطرم داشتم ... خود شاعر هم میگوید چین و شکن زلف یار حلقه دام بلاست ...
حالا یار های من بلاهایشان حلقه حلقه است و تقصیر من هم نیست ... گویا توی طالعم نوشته شده یارش مو فرفری است.
#ناشناس
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخواب....
پرسیدم چرا؟
گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.
با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم...
سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.
برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم...
همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب...
داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.
گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست"
گفتم چرا؟ چی شده؟
گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده...
تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم...
چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.
نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت
"خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم"
اینو که گفت به خودم اومدم...
یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر.
گریه کردم...
براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.
ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.
هیچی نگفت...
یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
ولی بعده به هفته،
کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه،
یه هفته دیگه گذشت...
دیگه حتی سلام هم نمیکرد.
فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.
هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده
الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده...
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.
از طرف دیگه خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم.
یه چیزی هم یاد گرفتم...
بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن...
از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم...
ساعت 2 شب اینکار رو میکنم...
.
| آنتاركتيكا ، هشتاد و نه درجه جنوبي - روزبه معين
@Dekogram🎙
پرسیدم چرا؟
گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.
با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم...
سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.
برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم...
همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب...
داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.
گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست"
گفتم چرا؟ چی شده؟
گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده...
تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم...
چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.
نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت
"خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم"
اینو که گفت به خودم اومدم...
یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر.
گریه کردم...
براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.
ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.
هیچی نگفت...
یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
ولی بعده به هفته،
کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه،
یه هفته دیگه گذشت...
دیگه حتی سلام هم نمیکرد.
فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.
هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده
الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده...
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.
از طرف دیگه خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم.
یه چیزی هم یاد گرفتم...
بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن...
از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم...
ساعت 2 شب اینکار رو میکنم...
.
| آنتاركتيكا ، هشتاد و نه درجه جنوبي - روزبه معين
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
روز جمعه باید دست دلت را بگیری بروی یه گوشه خلوت و دنج ،
برایش آرام قصه عشق بخوانی ٬
از چشم هایش از زلف هایش
از چال گونه اش شعر بسرایی
تا آرام بگیرد در پس رفتنش،
وگرنه پژمرده می شود و تا غروب دلتنگی از پس نبودنش طاقت نمی آورد!!
#سجاد_بیرامی
@Dekogram🎙
روز جمعه باید دست دلت را بگیری بروی یه گوشه خلوت و دنج ،
برایش آرام قصه عشق بخوانی ٬
از چشم هایش از زلف هایش
از چال گونه اش شعر بسرایی
تا آرام بگیرد در پس رفتنش،
وگرنه پژمرده می شود و تا غروب دلتنگی از پس نبودنش طاقت نمی آورد!!
#سجاد_بیرامی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
من فقط مي دانم
دليل زنده ماندن درخت ها
اين صبح هاي فصول
و کودکان کيف هاي تهي از روز
تو هستي
من گياه ندارم
تا از تو با او
گفتگو کنم
اگر در بهار به خانه ي ما آمدي
نام گياهان خانه ات را
با درخت کوچه ي ما بگو.
#احمدرضا_احمدی
@Dekogram🎙
دليل زنده ماندن درخت ها
اين صبح هاي فصول
و کودکان کيف هاي تهي از روز
تو هستي
من گياه ندارم
تا از تو با او
گفتگو کنم
اگر در بهار به خانه ي ما آمدي
نام گياهان خانه ات را
با درخت کوچه ي ما بگو.
#احمدرضا_احمدی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
شبیه بُغضی که
از یک مسیر طولانی به گلو رسیده باشد،
پنجشنبه از راه رسید تا
به جبر تقویم
وعدهٔ دلگیریِ جمعهای را دهد که
غروب غمزدهاش
راه شکستن را
پیش پای بغضهای مقیم گلو میگذارد
#حمیدرضا_هندی
@Dekogram🎙
از یک مسیر طولانی به گلو رسیده باشد،
پنجشنبه از راه رسید تا
به جبر تقویم
وعدهٔ دلگیریِ جمعهای را دهد که
غروب غمزدهاش
راه شکستن را
پیش پای بغضهای مقیم گلو میگذارد
#حمیدرضا_هندی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
تا کجا
تا کی به ندیدن باید عادت کرد
هنوز به خود نیامده ام و از دوریت
سوگوارم..
من با تو به آرامش میرسم و تو...
تو نیستی و من خوابِ دریا را نمیبینم
بی تو
تمامِ واژه ها را میسوزانم
لحظه ها را اشک میریزم
و شب هارا بیدار میمانم
فریادهایم از حنجره سر در نمی آرند
سکوتِ جانسوزم
تورا فریاد میزند
نمیدانم چه بنویسم
اما نوشتن تنها راهِ ممکن است
من با تو به آرامش میرسم و
تو
نیستی...
#شیواصداقتنیا
@Dekogram🎙
تا کی به ندیدن باید عادت کرد
هنوز به خود نیامده ام و از دوریت
سوگوارم..
من با تو به آرامش میرسم و تو...
تو نیستی و من خوابِ دریا را نمیبینم
بی تو
تمامِ واژه ها را میسوزانم
لحظه ها را اشک میریزم
و شب هارا بیدار میمانم
فریادهایم از حنجره سر در نمی آرند
سکوتِ جانسوزم
تورا فریاد میزند
نمیدانم چه بنویسم
اما نوشتن تنها راهِ ممکن است
من با تو به آرامش میرسم و
تو
نیستی...
#شیواصداقتنیا
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دعوت کن من و شب را
به خانه ات...
به یک میهمانی سه نفره
در غباری از سکوت
قصه دوست نداشتنم را تعریف کن
به شب تکیه می دهم
و دستهایم را ستون چانه ام می کنم
زل می زنم به چشمهایی که نمی بیند مرا
آرام آرام
به اوج میرسم از طنین صدایت
حتی با شنیدن این قصه تلخ....
#سوده_آریا
@Dekogram🎙
به خانه ات...
به یک میهمانی سه نفره
در غباری از سکوت
قصه دوست نداشتنم را تعریف کن
به شب تکیه می دهم
و دستهایم را ستون چانه ام می کنم
زل می زنم به چشمهایی که نمی بیند مرا
آرام آرام
به اوج میرسم از طنین صدایت
حتی با شنیدن این قصه تلخ....
#سوده_آریا
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
وقتی به تو فکر می کنم
تازه می فهمم چقدر بسیارم من
به این همه اندک!
هرکجا کلمه کم می آورم
تورا بلند به نام کوچکت آواز می دهم
بی برو برگرد
هفت شب و هفت روز تمام
می بینی دارد از آسمان واژه می بارد.
تو محشری دختر...!
من خسته نمی شوم
من همچنان تا آخر دنیا
با تو خواهم آمد.
من همان پیاده پیشگویی هستم
که از ادامه آرام عشق
هرگز توبه نخواهم کرد.
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
تازه می فهمم چقدر بسیارم من
به این همه اندک!
هرکجا کلمه کم می آورم
تورا بلند به نام کوچکت آواز می دهم
بی برو برگرد
هفت شب و هفت روز تمام
می بینی دارد از آسمان واژه می بارد.
تو محشری دختر...!
من خسته نمی شوم
من همچنان تا آخر دنیا
با تو خواهم آمد.
من همان پیاده پیشگویی هستم
که از ادامه آرام عشق
هرگز توبه نخواهم کرد.
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دلبستگی اعتياد مياره.
اينو از همون لحظهای كه حس میكنی کسی بايد باشه و نيست میشه فهميد، فقط بديش اينه كه خودت وقتی متوجه میشی كه كار از كار گذشته.
يه روزی كه خيلی ديره، میفهمی اعتياد به دوست داشتن، نه میكُشتت كه راحت بشی، نه كمپ داره تا ترك كنی. فقط مثل شمع میسوزونتت كه آب بشی.
يه روزی كه خيلی ديره، سرت رو میگيری توی دوتا دستت و به اين فكر میكنی كه چطور بعضيا آفريده میشن كه شبانه روز دوست داشته بشن، به اين فكر میكنی كه چرا به دنيا اومدی كه ديده نشی؟
به كی بگی؟ يه روزی كه نمیدونی كـِي بود، با پای خودت رفتی تا توی دنيای يكي ديگه گم بشی. تلخه كه بفهمی هيچكدوم از اين راهها برای رسيدن نبودن. تلخه كه بفهمی، وقتی برگردی بايد حرفات رو به خودت بزنی.
گاهی يه حرفايی رو نمیشه زد.
يه اشكايی رو نمیشه ريخت.
يه چشمايی رو نمیشه شست.
بايد دلبسته باشی تا بفهمی؛
يه دردايی رو تا آخر عمر بايد كشيد.
دلبستگی، اعتياد مياره.
👤 پویا جمشیدی
@Dekogram🎙
اينو از همون لحظهای كه حس میكنی کسی بايد باشه و نيست میشه فهميد، فقط بديش اينه كه خودت وقتی متوجه میشی كه كار از كار گذشته.
يه روزی كه خيلی ديره، میفهمی اعتياد به دوست داشتن، نه میكُشتت كه راحت بشی، نه كمپ داره تا ترك كنی. فقط مثل شمع میسوزونتت كه آب بشی.
يه روزی كه خيلی ديره، سرت رو میگيری توی دوتا دستت و به اين فكر میكنی كه چطور بعضيا آفريده میشن كه شبانه روز دوست داشته بشن، به اين فكر میكنی كه چرا به دنيا اومدی كه ديده نشی؟
به كی بگی؟ يه روزی كه نمیدونی كـِي بود، با پای خودت رفتی تا توی دنيای يكي ديگه گم بشی. تلخه كه بفهمی هيچكدوم از اين راهها برای رسيدن نبودن. تلخه كه بفهمی، وقتی برگردی بايد حرفات رو به خودت بزنی.
گاهی يه حرفايی رو نمیشه زد.
يه اشكايی رو نمیشه ريخت.
يه چشمايی رو نمیشه شست.
بايد دلبسته باشی تا بفهمی؛
يه دردايی رو تا آخر عمر بايد كشيد.
دلبستگی، اعتياد مياره.
👤 پویا جمشیدی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
داشتنت ...
مثل نم نم باران جاده ی شمال ...
مثل مستی بعد از اولین پیک های شراب ...
مثل خواب بعد از ظهر ...
مثل بوسه های تند و یواشکی ...
مثل آهنگهای قدیمی کریسدی برگ ،
مثل دیالوگهای فیلم شب یلدا،
مثل آن بغلی که عاشقت است ، جدا نمی شود ، تنهایت نمی گذارد ...
و مثل برگشتن آدمی که سال ها منتظرش بودی ...
آی می چسبد ،
آی می چسـبــــد!!
منیره یاری پور
@Dekogram🎙
داشتنت ...
مثل نم نم باران جاده ی شمال ...
مثل مستی بعد از اولین پیک های شراب ...
مثل خواب بعد از ظهر ...
مثل بوسه های تند و یواشکی ...
مثل آهنگهای قدیمی کریسدی برگ ،
مثل دیالوگهای فیلم شب یلدا،
مثل آن بغلی که عاشقت است ، جدا نمی شود ، تنهایت نمی گذارد ...
و مثل برگشتن آدمی که سال ها منتظرش بودی ...
آی می چسبد ،
آی می چسـبــــد!!
منیره یاری پور
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
...
من مسافرم ..
هر صبح
بر بال ِ شعرهایم می نشینم
آسمانها پرواز می کنم
دریاها می نَوَردم
سپیدها می سرایم تا ..
پیدایت کنم ..
راستی
روزه ی مسافر ِ عاشقی که
قصد کرده یک عمر با تو باشد ، چه حکمی دارد ؟
#مریم_رضایی_حامی
@Dekogram🎙
من مسافرم ..
هر صبح
بر بال ِ شعرهایم می نشینم
آسمانها پرواز می کنم
دریاها می نَوَردم
سپیدها می سرایم تا ..
پیدایت کنم ..
راستی
روزه ی مسافر ِ عاشقی که
قصد کرده یک عمر با تو باشد ، چه حکمی دارد ؟
#مریم_رضایی_حامی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
اگر آمدی
خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانیهای منتظر و ماهیهای حوض
و لبخندی که بشوق بر لبانم میبندد
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانیهای منتظر و ماهیهای حوض
و لبخندی که بشوق بر لبانم میبندد
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎