نیمه های شب است
با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم
صدا را دنبال میکنم
در آشپزخانه رو به روی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است
لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده
ملافه را دورش میپیچم
لیوان چای را روی میز، کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و
میگوید:
بوی عید است...هوای نوبرانه...استشمام نمیکنی؟
شانه هایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدن ات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمی آید...
سرش را بالا می آورد و سوالی نگاهم میکند
ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...
چشمانت تلفیق فصل هاست، آمیزه ای از باران و آفتاب و شکوفه
و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفته ای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظه ی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...
بلند میشود و در آغوشم میگیرد وُ میگوید:
جواب تو را سعدی می داند
و شعری زیر لب زمزمه میکند
دستِ چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش...
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم
صدا را دنبال میکنم
در آشپزخانه رو به روی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است
لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده
ملافه را دورش میپیچم
لیوان چای را روی میز، کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و
میگوید:
بوی عید است...هوای نوبرانه...استشمام نمیکنی؟
شانه هایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدن ات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمی آید...
سرش را بالا می آورد و سوالی نگاهم میکند
ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...
چشمانت تلفیق فصل هاست، آمیزه ای از باران و آفتاب و شکوفه
و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفته ای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظه ی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...
بلند میشود و در آغوشم میگیرد وُ میگوید:
جواب تو را سعدی می داند
و شعری زیر لب زمزمه میکند
دستِ چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش...
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.
خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.
بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.
وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.
نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.
حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.
میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.
از التماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.
تو هیچوقت نمیتونی با کسی که زخمیش کردی دوست باشی...
#روزبه_معین
@Dekogram🎙
آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.
خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.
بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.
وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.
نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.
حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.
میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.
از التماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.
تو هیچوقت نمیتونی با کسی که زخمیش کردی دوست باشی...
#روزبه_معین
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
معلوم نیست بهار و درخت نارنج زیر گوش هم چه چیزی را نجوا می کنند که اینچنین مستانه و از ته دل می خندند
درخت نارنج یادت رفته است...
از قدیم گفته اند صدای خنده ی دختر نباید بپیچد توی دل کوچه؟
باز که صدای خنده ی بهار می آید
باز که دارید می خندید؟
نمی خواهم پشت سر تو و بهار یک کلاغ چهل کلاغ کنند و برایتان حرف در بیاورند...
کمی یواش
قدری آهسته تر
فهمیدم ...
عاشق دختر بهار شده ای و شکوفه داده
ای
حال که پای عشق و عاشقی در میان است بگذار هر چه می خواهند، بگویند...
عشقتان پاینده
روزگارتان سبز
خنده هایتان همیشگی
سالتان نکو
#پونه_آزاد
@Dekogram🎙
درخت نارنج یادت رفته است...
از قدیم گفته اند صدای خنده ی دختر نباید بپیچد توی دل کوچه؟
باز که صدای خنده ی بهار می آید
باز که دارید می خندید؟
نمی خواهم پشت سر تو و بهار یک کلاغ چهل کلاغ کنند و برایتان حرف در بیاورند...
کمی یواش
قدری آهسته تر
فهمیدم ...
عاشق دختر بهار شده ای و شکوفه داده
ای
حال که پای عشق و عاشقی در میان است بگذار هر چه می خواهند، بگویند...
عشقتان پاینده
روزگارتان سبز
خنده هایتان همیشگی
سالتان نکو
#پونه_آزاد
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
شب به شب
دلتنگتر میشوم
بدون آنکه به یاد بیاورم چرا.
مگر قرار نبود فراموشم شوی
پس چرا هنوز هم هر شب
دلم برای "شب بخیر"هایت تنگ میشود
باور کن، مقصر من نیستم
این تویی که در سرم، بینهایت پُر رنگی.
#سيدعلی_صالحی
@Dekogram🎙
شب به شب
دلتنگتر میشوم
بدون آنکه به یاد بیاورم چرا.
مگر قرار نبود فراموشم شوی
پس چرا هنوز هم هر شب
دلم برای "شب بخیر"هایت تنگ میشود
باور کن، مقصر من نیستم
این تویی که در سرم، بینهایت پُر رنگی.
#سيدعلی_صالحی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
خواستم بگم بيا منو ببر حبس كن تو بغلت. نگفتم. دكتر گفته نگم.
گفته تمرين بی حرفی كنم.
گفته نگاه كنم و ساكت بمونم تا نفسای تندم دوباره آروم بشه.
بهت نگفتم. هيچی نگفتم.
ولی خوب بود اگه حبسم مي كردی تو بغلت.
خسته ام خيلی. خوابم نميبره شب ها.
اگه خوابم ببره خواب می بينم موهاتو ريختی رو صورتت ميخندی.
نميشه كه. نميشه.
راست ميگه دكتر. هيچی نگفتن بهتره از نصفه گفتن. زياد بخند، زياد برقص . همين ديگه. همين....
#حميدسليمی
@Dekogram🎙
خواستم بگم بيا منو ببر حبس كن تو بغلت. نگفتم. دكتر گفته نگم.
گفته تمرين بی حرفی كنم.
گفته نگاه كنم و ساكت بمونم تا نفسای تندم دوباره آروم بشه.
بهت نگفتم. هيچی نگفتم.
ولی خوب بود اگه حبسم مي كردی تو بغلت.
خسته ام خيلی. خوابم نميبره شب ها.
اگه خوابم ببره خواب می بينم موهاتو ريختی رو صورتت ميخندی.
نميشه كه. نميشه.
راست ميگه دكتر. هيچی نگفتن بهتره از نصفه گفتن. زياد بخند، زياد برقص . همين ديگه. همين....
#حميدسليمی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
در کنار تو
در کوچه
چهار فصل سال ناگهان گل دادند !
نرگسى در چشمان تو
گل سرخى بر لبان تو
شقایق بر گیسوان تو
اقاقیایى در دستان تو
و من در پیشگاه تو سکوت کردم ....
#احمدرضا_احمدی
@Dekogram🎙
در کنار تو
در کوچه
چهار فصل سال ناگهان گل دادند !
نرگسى در چشمان تو
گل سرخى بر لبان تو
شقایق بر گیسوان تو
اقاقیایى در دستان تو
و من در پیشگاه تو سکوت کردم ....
#احمدرضا_احمدی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
هنگامی که از رسیدن به تو ناامید شدم
خودم را زدم به فراموشی
اما کجای این فراموشی به فراموشی می ماند؟ وقتی هر شب به وقت تنهایی ام سراغی از خاطراتت میگیرم
لب پنجره می ایستم
خیره به نقطه ای نامعلوم
میبینمت که میخندیدی که میرقصیدی که در آغوشم آرام میشدی
فرق زیادی ست جانم
فرق زیادی ست بین کسی که فراموش میکند با کسی که خودش را به فراموشی میزند...!
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
خودم را زدم به فراموشی
اما کجای این فراموشی به فراموشی می ماند؟ وقتی هر شب به وقت تنهایی ام سراغی از خاطراتت میگیرم
لب پنجره می ایستم
خیره به نقطه ای نامعلوم
میبینمت که میخندیدی که میرقصیدی که در آغوشم آرام میشدی
فرق زیادی ست جانم
فرق زیادی ست بین کسی که فراموش میکند با کسی که خودش را به فراموشی میزند...!
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
امروز صبح بدون تو از خواب بیدار شدم
بعد هم بدون اینکه سر میز صدای چاقو و بشقابت بلند شود صبحانه خوردم
بدون اینکه بگویی مراقب خودت باش
هنگام رانندگی یا وقتی از خیابان رد میشدم مراقب خودم بودم
مثل همیشه راس ساعت هشت توی محل کارم حاضر شدم
چند کلمه ای هم با همکار پر چانه ام حرف زدم
مثل هر روز چهارمین نخ سیگارم را بعد از ناهار کشیدم
بعد از ترک محل کار توی همان کافه ی شلوغ قهوه ام را خوردم
بعد به عادت هر دوشنبه شب بعد از حمام فیلم دیدم
و قبل از خواب مسواک زدم وموسیقی بی کلام گوش دادم
توی رختخواب به خیلی چیزها فکر کردم تا خوابم ببرد
تو هم یکی شان بودی
حالا میخواهم خبر بدی بدهم
زندگی بدون تو امکان داشت...
📚رازِ رُخشید برملا شد
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
بعد هم بدون اینکه سر میز صدای چاقو و بشقابت بلند شود صبحانه خوردم
بدون اینکه بگویی مراقب خودت باش
هنگام رانندگی یا وقتی از خیابان رد میشدم مراقب خودم بودم
مثل همیشه راس ساعت هشت توی محل کارم حاضر شدم
چند کلمه ای هم با همکار پر چانه ام حرف زدم
مثل هر روز چهارمین نخ سیگارم را بعد از ناهار کشیدم
بعد از ترک محل کار توی همان کافه ی شلوغ قهوه ام را خوردم
بعد به عادت هر دوشنبه شب بعد از حمام فیلم دیدم
و قبل از خواب مسواک زدم وموسیقی بی کلام گوش دادم
توی رختخواب به خیلی چیزها فکر کردم تا خوابم ببرد
تو هم یکی شان بودی
حالا میخواهم خبر بدی بدهم
زندگی بدون تو امکان داشت...
📚رازِ رُخشید برملا شد
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
هر شب
در بستر خیال
از شاخسار یاس
تو را می چینم
در خلوت رویایی
بر سینه ام می نشانم
عطر گیسوانت واژه واژه
غزلهایم را شکوفا میکند
عاشقانه هایم خیس از
شبنم گلبرگهای گونه ات می شود
اشک مهتاب بلور تنت را
بوسه می زند
مست از شهد لبانت
محو در قاب عکس خالی ات
باران می شوم...
#شاهد_سنقری
@Dekogram🎙
هر شب
در بستر خیال
از شاخسار یاس
تو را می چینم
در خلوت رویایی
بر سینه ام می نشانم
عطر گیسوانت واژه واژه
غزلهایم را شکوفا میکند
عاشقانه هایم خیس از
شبنم گلبرگهای گونه ات می شود
اشک مهتاب بلور تنت را
بوسه می زند
مست از شهد لبانت
محو در قاب عکس خالی ات
باران می شوم...
#شاهد_سنقری
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
با تبسم های گرمت
روز من آغاز شد ...
صبح آمد،
خنده ات جاریست،
لبخندت بخیر ...
#فرامرز_عرب_عامری
@Dekogram🎙
با تبسم های گرمت
روز من آغاز شد ...
صبح آمد،
خنده ات جاریست،
لبخندت بخیر ...
#فرامرز_عرب_عامری
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
میتونم این اطمینان رو بهت بدم که اگه ریز به ریزِ قصه ی زندگیت رو بدون هیچ سانسوری بنویسی
پرفروش ترین کتاب سال میشه
چند لحظه بهش فکر کن
تو هیچ وقت این کار رو نمی کنی
یعنی نمی تونی
چون یه سری چیزارو نمیشه گفت
یه سری حرفا رازه.....
📚رازِ رُخشید برملا شد
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
پرفروش ترین کتاب سال میشه
چند لحظه بهش فکر کن
تو هیچ وقت این کار رو نمی کنی
یعنی نمی تونی
چون یه سری چیزارو نمیشه گفت
یه سری حرفا رازه.....
📚رازِ رُخشید برملا شد
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
رابطه هایی در زندگی هست که تو اسمش را نمیدانی!
با وجود مبهم بودنش شیرین است
نمیدانی تا کی ادامه دارد
نه عهدی...نه پیمانی...
فقط شیرین است
رابطه ای که در آن نه همخوابی وجود دارد
نه چیزی بنام بوسه های عاشقانه
اصلا چه کسی گفته رابطه از نوع عاشقانه اش فقط زیباست؟!؟!
آدم هایی را گاهی میبینم که از دو عاشق هم ، به هم وابسته ترند
از دو عاشق هم ، عاشقترند!
میتوانی درک کنی؟
دوستی که دوستی اش دنیا دنیا ارزش دارد
دوستی که آغوشش بوسعت آسمانها آرامش دارد
وای اگر به هر دلیلِ بی دلیلی بخواهد تمام شود
#نیلوفر_اسلامی
@Dekogram🎙
رابطه هایی در زندگی هست که تو اسمش را نمیدانی!
با وجود مبهم بودنش شیرین است
نمیدانی تا کی ادامه دارد
نه عهدی...نه پیمانی...
فقط شیرین است
رابطه ای که در آن نه همخوابی وجود دارد
نه چیزی بنام بوسه های عاشقانه
اصلا چه کسی گفته رابطه از نوع عاشقانه اش فقط زیباست؟!؟!
آدم هایی را گاهی میبینم که از دو عاشق هم ، به هم وابسته ترند
از دو عاشق هم ، عاشقترند!
میتوانی درک کنی؟
دوستی که دوستی اش دنیا دنیا ارزش دارد
دوستی که آغوشش بوسعت آسمانها آرامش دارد
وای اگر به هر دلیلِ بی دلیلی بخواهد تمام شود
#نیلوفر_اسلامی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
محبوب من!
هر شب این موقع از خودم می پرسم اسم شما روی زبان من چه میکند؟
دم به دم اسم شما از روی لبم پاک می کنم ولی باز باز آواز شما را میخوانم.
هر شب هر شب دهانم بوی اسم شمارا میدهد.
یاد شما در سینه ی من چکار میکند؟
#محمد_صالح_علا
@Dekogram🎙
هر شب این موقع از خودم می پرسم اسم شما روی زبان من چه میکند؟
دم به دم اسم شما از روی لبم پاک می کنم ولی باز باز آواز شما را میخوانم.
هر شب هر شب دهانم بوی اسم شمارا میدهد.
یاد شما در سینه ی من چکار میکند؟
#محمد_صالح_علا
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
گاهی وقت ها
دلت میخواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
وَ برایش چای بریزی
گاهی وقت ها
دلت میخواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می آیی قدم بزنیم؟
گاهی وقت ها...
آدم چه چیزهایِ سادهای را ندارد!
#افشین_صالحی
@Dekogram🎙
دلت میخواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
وَ برایش چای بریزی
گاهی وقت ها
دلت میخواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می آیی قدم بزنیم؟
گاهی وقت ها...
آدم چه چیزهایِ سادهای را ندارد!
#افشین_صالحی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
خوابم میاد،
ولی نمیرم سمت تخت خواب!
اون لعنتی یه تله ست...
توش از خواب خبری نیست...
فقط فکر و خیال که انتظار ادمو میکشه..
#بیتا
@Dekogram🎙
ولی نمیرم سمت تخت خواب!
اون لعنتی یه تله ست...
توش از خواب خبری نیست...
فقط فکر و خیال که انتظار ادمو میکشه..
#بیتا
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
پس کدام روز نوبتِ من است
كه وارد محدوده ی آغوشت شوَم..
پلاک دل من
نه زوج است ، نه فرد ..!
من
جمعه ام
دلم لبریز از دلتنگی است...
😔😔
#ناهید_قامتی
@Dekogram🎙
كه وارد محدوده ی آغوشت شوَم..
پلاک دل من
نه زوج است ، نه فرد ..!
من
جمعه ام
دلم لبریز از دلتنگی است...
😔😔
#ناهید_قامتی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
✨
همه می دانند
من سالهاست چشم به راه کسی
سرم به کار کلمات خودم گرم است !
تو را به اسم آب،
تو را به روح روشن دریا،
به دیدنم بیا ...
مقابلم بنشین
بگذار آفتاب از کنار چشمهای کهنسال من بگذرد
من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم !
من از اینهمه نگفتن بی تو خستهام
خرابم
ویرانم
واژه برایم بیاور بی انصاف !
چه تند میزند این نبض بیقرار
باید برای عبور از اینهمه بیهودگی
بهانه بیاورم...
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
همه می دانند
من سالهاست چشم به راه کسی
سرم به کار کلمات خودم گرم است !
تو را به اسم آب،
تو را به روح روشن دریا،
به دیدنم بیا ...
مقابلم بنشین
بگذار آفتاب از کنار چشمهای کهنسال من بگذرد
من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم !
من از اینهمه نگفتن بی تو خستهام
خرابم
ویرانم
واژه برایم بیاور بی انصاف !
چه تند میزند این نبض بیقرار
باید برای عبور از اینهمه بیهودگی
بهانه بیاورم...
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
من و رُخشید توی تصوراتمان یک خانه ی قدیمی که سال ها بود کسی آنجا زندگی نمی کرد را از صاحب خانه که وقتی داشتیم توی آن کوچه راه می رفتیم و به خانه ها نگاه می کردیم، اتفاقی ما را دیده و از تیپ و قیافه و رفتارمان خوشش آمده بود، اجاره کرده بودیم و بعد با سلیقه ی خودمان هر دیوارش را یک رنگ زده بودیم و توی اتاق خوابمان،
درست بالای تختخواب نقشه ی جهان را حک کرده بودیم که یادمان نرود قرار است کل دنیا را سفر کنیم و ببینیم.
توی رؤیای ما خانه یک حیاط دنج داشت که خودمان
یک حوض کوچک با کاشی های آبی رنگ
وسطش ساخته بودیم.
کنار حوضِ حیاط مان یک میز کوچک و دو صندلی رو به روی هم قرار
داشت که قرار بود من بروم سه تار یاد بگیرم که عصرها بنشینم آنجا و برای
رخشید ساز بزنم.
بعد قرار بود رخشید بعد از تمام شدن اجرای سه تار، برایم به لیمو و بهارنارنج با کمی زعفران دم کند و وقتی سینیِ چای به دست از پله های خانه که منتهی می شد به حیاط پایین می آید،
باد پیراهن بلند و سفید با گل های ریزِ سبز
و گلبهی رنگِ بالای زانویش را تکان بدهد و دلم ضعف برود برای گود افتادگی پشت زانویش که در پای کشیده و یکدستش، یک عدم توازن و ناهمواریِ دلربا ایجاد کرده است.
ما حتی قوری و فنجان لیمویی رنگ با گل های صورتی که کارِ دست بود را توی یکی از مغازه های کنار پیاده رو انقلاب، نزدیکِ خیابان دانشگاه دیده و پسندیده و قیمت کرده بودیم.
البته گران بود، شبیه رؤیاهامان
اما می خواستیم هزینه اش را بدهیم...
.
برشی از رمانِ
رازِ رُخشید برملا شد📚
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
درست بالای تختخواب نقشه ی جهان را حک کرده بودیم که یادمان نرود قرار است کل دنیا را سفر کنیم و ببینیم.
توی رؤیای ما خانه یک حیاط دنج داشت که خودمان
یک حوض کوچک با کاشی های آبی رنگ
وسطش ساخته بودیم.
کنار حوضِ حیاط مان یک میز کوچک و دو صندلی رو به روی هم قرار
داشت که قرار بود من بروم سه تار یاد بگیرم که عصرها بنشینم آنجا و برای
رخشید ساز بزنم.
بعد قرار بود رخشید بعد از تمام شدن اجرای سه تار، برایم به لیمو و بهارنارنج با کمی زعفران دم کند و وقتی سینیِ چای به دست از پله های خانه که منتهی می شد به حیاط پایین می آید،
باد پیراهن بلند و سفید با گل های ریزِ سبز
و گلبهی رنگِ بالای زانویش را تکان بدهد و دلم ضعف برود برای گود افتادگی پشت زانویش که در پای کشیده و یکدستش، یک عدم توازن و ناهمواریِ دلربا ایجاد کرده است.
ما حتی قوری و فنجان لیمویی رنگ با گل های صورتی که کارِ دست بود را توی یکی از مغازه های کنار پیاده رو انقلاب، نزدیکِ خیابان دانشگاه دیده و پسندیده و قیمت کرده بودیم.
البته گران بود، شبیه رؤیاهامان
اما می خواستیم هزینه اش را بدهیم...
.
برشی از رمانِ
رازِ رُخشید برملا شد📚
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
قهر ما شوخىترين
رخدادِ عاشق بودن است..
صبحِ خندان هديه آوردم،
بِخيرش را بگو...☺️
#محمدصادق_زمانی
@Dekogram🎙
قهر ما شوخىترين
رخدادِ عاشق بودن است..
صبحِ خندان هديه آوردم،
بِخيرش را بگو...☺️
#محمدصادق_زمانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
پرسیدم: «چند تا منو دوست نداری؟»
روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید.گفت: «چه سوال سختی.»
گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.»
نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما.
داشتیم صبحانه می خوردیم.
کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.»
بلند بلند خندید.
گفتم: «واقعا؟»
آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم.
«واقعن هیچی دوستم نداری؟»
گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.»
گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»
تکه ای از ژامبونِ لوله شده را برید.
گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.»
شروع کردم به کولی بازی.
موهام را کشیدم.
گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟»
دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند
با تعجب نگاهمان می کردند
گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.»
داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد.
گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه»
لپ هاش گل انداخته بود.
گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه.نباید بهش جواب می دادم.»
گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم.اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»
لبخند زد.
چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟»
بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند.
نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب.
داشت نگاهم می کرد.
با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری.
گفت: «هیچی.»
پرسیدم: «هیچی؟»
شانه اش را انداخت بالا.
گفت: «هیچی دوستت ندارم.»
لب و لوچه ام را آویزان کردم.
گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.»
داد کشیدم «هورا.»
دست هایم را گره کردم و آوردم بالا.
پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند.
یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.»
پرسیدم: «چطوری؟»
آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.»
به صندلی روبرویی اشاره کرد.
خالی بود.
بشقابِ صبحانه گرم
دست نخورده
سرد شده بود و نان ها خشک.
خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود،کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.
هشت سال گذشته بود...!
#مرتضی_برزگر
@Dekogram🎙
روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید.گفت: «چه سوال سختی.»
گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.»
نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما.
داشتیم صبحانه می خوردیم.
کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.»
بلند بلند خندید.
گفتم: «واقعا؟»
آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم.
«واقعن هیچی دوستم نداری؟»
گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.»
گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»
تکه ای از ژامبونِ لوله شده را برید.
گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.»
شروع کردم به کولی بازی.
موهام را کشیدم.
گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟»
دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند
با تعجب نگاهمان می کردند
گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.»
داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد.
گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه»
لپ هاش گل انداخته بود.
گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه.نباید بهش جواب می دادم.»
گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم.اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»
لبخند زد.
چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟»
بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند.
نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب.
داشت نگاهم می کرد.
با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری.
گفت: «هیچی.»
پرسیدم: «هیچی؟»
شانه اش را انداخت بالا.
گفت: «هیچی دوستت ندارم.»
لب و لوچه ام را آویزان کردم.
گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.»
داد کشیدم «هورا.»
دست هایم را گره کردم و آوردم بالا.
پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند.
یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.»
پرسیدم: «چطوری؟»
آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.»
به صندلی روبرویی اشاره کرد.
خالی بود.
بشقابِ صبحانه گرم
دست نخورده
سرد شده بود و نان ها خشک.
خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود،کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.
هشت سال گذشته بود...!
#مرتضی_برزگر
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎