شده ايم مثل "آدم آهنى"!
عشقشان را نثارمان ميكنند و بِر و بِر نگاهشان ميكنيم!
اصلاً انگار نه انگار كه طرفمان،
تمامِ غرورش را جمع كرده و زيرِ پايش گذاشته...
تقصيرِ ما نيست...
همه مان يك روز يك جا
قلبمان را به كسى تعارف زديم
كه قرار بود بهمان برگرداند!
اما رفت كه رفت!
حالا ما مانديم
ابرازِ احساساتى كه نثارمان ميشود و
يك به يك برگشت ميخورد!
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
عشقشان را نثارمان ميكنند و بِر و بِر نگاهشان ميكنيم!
اصلاً انگار نه انگار كه طرفمان،
تمامِ غرورش را جمع كرده و زيرِ پايش گذاشته...
تقصيرِ ما نيست...
همه مان يك روز يك جا
قلبمان را به كسى تعارف زديم
كه قرار بود بهمان برگرداند!
اما رفت كه رفت!
حالا ما مانديم
ابرازِ احساساتى كه نثارمان ميشود و
يك به يك برگشت ميخورد!
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، منظورم این نیست که تو هرجور باشی، با تمام بیمهری و بیرحمی ات، باز تو را دوست خواهم داشت!
منظورم این نیست که آزارم بده و با من بازی کن و بلاتکلیف و معلق نگهم دار و باز مطمئن باش عاشقت میمانم...
"دوستت دارم" است؛ مجوزِ عذاب که نیست! خونم را که حلالت نکردهام!
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، یعنی در همان لحظه، تو توانستهای مرا از احساس سرشار کنی و به دلم این آرزو را بیندازی که کاش این لحظه ابدی بشود...
"دوستت دارم" ، رنگی از لبخندی دارد که آدم دلش میخواهد به درازای عمرش کش بیاید، و این اصلاً شبیه چیزی که تو فکر میکنی نیست!
من شاید آن توِ مهربان و شیرین زبان و عاشقی که لحظههای خوشی برایم ساخته را تا ابد دوست داشته باشم؛ اما بنا را اگر بر بیرحمی بگذاری و شکستنِ من و غرورم، من هم بنا را میگذارم بر دوست نداشتنت!
#مانگ_میرزایی
@Dekogram🎙
منظورم این نیست که آزارم بده و با من بازی کن و بلاتکلیف و معلق نگهم دار و باز مطمئن باش عاشقت میمانم...
"دوستت دارم" است؛ مجوزِ عذاب که نیست! خونم را که حلالت نکردهام!
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، یعنی در همان لحظه، تو توانستهای مرا از احساس سرشار کنی و به دلم این آرزو را بیندازی که کاش این لحظه ابدی بشود...
"دوستت دارم" ، رنگی از لبخندی دارد که آدم دلش میخواهد به درازای عمرش کش بیاید، و این اصلاً شبیه چیزی که تو فکر میکنی نیست!
من شاید آن توِ مهربان و شیرین زبان و عاشقی که لحظههای خوشی برایم ساخته را تا ابد دوست داشته باشم؛ اما بنا را اگر بر بیرحمی بگذاری و شکستنِ من و غرورم، من هم بنا را میگذارم بر دوست نداشتنت!
#مانگ_میرزایی
@Dekogram🎙
Telegram
.
مرداد
ماه بی سر صدایی است،
و جز آفتاب که در حفره سقف ها می پیچد،حقیقت دیگری نیست،
هیچگاه با مرداد احساس راحتی نکرده ام،زیادی ساکت است.
شب ها را انقدر بیدار می مانم و فکر می کنم کاش کسی صدای فرو ریختنم را می شنید ،پشت بی صدایی داستان های عاشقانه چشم هایم را می بندم
و به رویاهایی فکر می کنم که هرچی بیشتر می روی به آن ها نمی رسی؛
و گاهی دلم می خواهد بدانم دیگران هم منتظر اتفاقی هستند که بیفتد؟
شب ها که در حریم امنِ تختشان هستند در خیالشان به کجا می روند؟
به همه چیز فکر میکنم...
رویاهای در هم آشفته مرا بیشتر در خود فرو می کشند؛دلم می خواهد باران بگیرد اما
قطره ایی اشک و بعد بخواب می روم..
و چه احمقانه می توانیم به چیزی که خوشحالمان می کند فکر کنیم و ساعت ها اشک بریزیم...
چقدر باید بگذرد؟ چقدر باید از این روز ها بگذرد تا "زمان" که می گویند درستش می کند
تنها کمی مرحم برای فراموشی شود؟
از خودم می پرسم از این در و دیوار ها
چرا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست؟؟
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
@Dekogram🎙
مرداد
ماه بی سر صدایی است،
و جز آفتاب که در حفره سقف ها می پیچد،حقیقت دیگری نیست،
هیچگاه با مرداد احساس راحتی نکرده ام،زیادی ساکت است.
شب ها را انقدر بیدار می مانم و فکر می کنم کاش کسی صدای فرو ریختنم را می شنید ،پشت بی صدایی داستان های عاشقانه چشم هایم را می بندم
و به رویاهایی فکر می کنم که هرچی بیشتر می روی به آن ها نمی رسی؛
و گاهی دلم می خواهد بدانم دیگران هم منتظر اتفاقی هستند که بیفتد؟
شب ها که در حریم امنِ تختشان هستند در خیالشان به کجا می روند؟
به همه چیز فکر میکنم...
رویاهای در هم آشفته مرا بیشتر در خود فرو می کشند؛دلم می خواهد باران بگیرد اما
قطره ایی اشک و بعد بخواب می روم..
و چه احمقانه می توانیم به چیزی که خوشحالمان می کند فکر کنیم و ساعت ها اشک بریزیم...
چقدر باید بگذرد؟ چقدر باید از این روز ها بگذرد تا "زمان" که می گویند درستش می کند
تنها کمی مرحم برای فراموشی شود؟
از خودم می پرسم از این در و دیوار ها
چرا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست؟؟
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
@Dekogram🎙
Telegram
نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید
.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید
.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
#آیدا...!!!
آنچه به تو میدهم عشق من نیست؛بلکه تو خود، عشق منی.تویی که عشق را در من بیدار میکنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، میبایست گفته باشم که من "زنی" نمیجویم،
من جویای آیدای خویشم.
#آیدا را میجویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گرانبهایی بر این حلقهی بیقدر و بهای روزان و شبان بنشاند.
#آیدا را میجویم تا با تن خود رازهای شادی را با تن من در میان بگذارد.
#آیدا را میجویم تا مرا به "دیوانگی" بکشاند؛که من در اوج "دیوانگی" بتوانم به قدرتهای ارادهی خود واقف شوم؛که من در اوج غرایز برانگیختهی خود بتوانم شکوه انسانیت را بازیابم و به محک زنم؛ که من بتوانم آگاه شوم.
#آیدا! این که مرا به سوی تو میکشد عشق نیست، شکوه توست؛و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد،نیاز تن من نیست،یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.
#احمد_شاملو
"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا"
کتاب: مثل خون در رگهای من
@Dekogram🎙
آنچه به تو میدهم عشق من نیست؛بلکه تو خود، عشق منی.تویی که عشق را در من بیدار میکنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، میبایست گفته باشم که من "زنی" نمیجویم،
من جویای آیدای خویشم.
#آیدا را میجویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گرانبهایی بر این حلقهی بیقدر و بهای روزان و شبان بنشاند.
#آیدا را میجویم تا با تن خود رازهای شادی را با تن من در میان بگذارد.
#آیدا را میجویم تا مرا به "دیوانگی" بکشاند؛که من در اوج "دیوانگی" بتوانم به قدرتهای ارادهی خود واقف شوم؛که من در اوج غرایز برانگیختهی خود بتوانم شکوه انسانیت را بازیابم و به محک زنم؛ که من بتوانم آگاه شوم.
#آیدا! این که مرا به سوی تو میکشد عشق نیست، شکوه توست؛و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد،نیاز تن من نیست،یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.
#احمد_شاملو
"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا"
کتاب: مثل خون در رگهای من
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دلم آنچنان یک دوست ناب و بکر
میخواهد,
که همه ام را از نگاهم بخواند..
از چشمانم,
از حرفهایِ هنوز نگفته ام....
دلم آنچنان میخواهد کنارش فرسنگها قدم بزنم,
از همه چیز بگویم
و او هیچ نگوید,
فقط گوش کند,
با من ذوق کند
با من بغض کند با من بخندد و با من همه یِ راههایِ امده و نیامده را طی کند....
فرقی نمیکند از چه جنسی,
در چه سنی,
در چه شخصی...
فقط کنارم که مینشیند رفیقِ شفیقم باشد,
من حرف بزنم او نگاه کند...
من دست رویِ پاهاش بزارم, و او دستانم را بگیرد,
کسی که مرا مثلِ یک کتاب بخواند,
با ذوقِ فروان,
با شوقِ فراوان تر,
چه فرقی میکند از چه فرقه ای, دینی و کشوری باشد,
چه فرقی میکند در کدام پستِ دولتی مشغول است,
یا که ماشین زیرِ پایش چه و چه باشد,
مهم اینست با من رویِ نیمکتی بنشیند,
من برایش چای بریزم و بگویم...مگر تقسیم شدنِ روح,...
ربطی به سن و سال ادم ها هم دارد؟
#فرگل_مشتاقی
@Dekogram🎙
میخواهد,
که همه ام را از نگاهم بخواند..
از چشمانم,
از حرفهایِ هنوز نگفته ام....
دلم آنچنان میخواهد کنارش فرسنگها قدم بزنم,
از همه چیز بگویم
و او هیچ نگوید,
فقط گوش کند,
با من ذوق کند
با من بغض کند با من بخندد و با من همه یِ راههایِ امده و نیامده را طی کند....
فرقی نمیکند از چه جنسی,
در چه سنی,
در چه شخصی...
فقط کنارم که مینشیند رفیقِ شفیقم باشد,
من حرف بزنم او نگاه کند...
من دست رویِ پاهاش بزارم, و او دستانم را بگیرد,
کسی که مرا مثلِ یک کتاب بخواند,
با ذوقِ فروان,
با شوقِ فراوان تر,
چه فرقی میکند از چه فرقه ای, دینی و کشوری باشد,
چه فرقی میکند در کدام پستِ دولتی مشغول است,
یا که ماشین زیرِ پایش چه و چه باشد,
مهم اینست با من رویِ نیمکتی بنشیند,
من برایش چای بریزم و بگویم...مگر تقسیم شدنِ روح,...
ربطی به سن و سال ادم ها هم دارد؟
#فرگل_مشتاقی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
ترسم از آدمهائیه که مثل تاکسی باهات برخورد میکنن !
آدمهایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن میزنند و برای پیش رفتن شتاب دارند ...!
لعنتیها میخوان فرار کنن، میخوان فراموش کنن !
و وقتی هم میبینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن : ممنون، پیاده میشم ...!
روزبه_معین
@Dekogram🎙
آدمهایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن میزنند و برای پیش رفتن شتاب دارند ...!
لعنتیها میخوان فرار کنن، میخوان فراموش کنن !
و وقتی هم میبینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن : ممنون، پیاده میشم ...!
روزبه_معین
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
ما چهارده ساله نبودیم عزیزم
که دلمان بلرزد برای یک "جان دلم؟" شنیدنِ ساده
چهارده ساله نبودیم که یک نفر قاپمان را با یک نگاهِ عاشقانه و لبخندِ خجالتی بدزدد
یا دست هایمان از شدت هیجان توی دست هایش عرق کند چهارده ساله نبودیم وقتی سرِ ساعت های جفت که معنی اش می شد"به هم میرسید" بغض کنیم
وقتی بوسیده شدیم و تمام تنمان از هیجان یخ کرد
وقتی دستمان را بوسید و روی قلبش گذاشت ما چهارده ساله نبودیم...
ما بزرگ بودیم، تجربه داشتیم، ما بوسیده بودیم، ما قبل تر کسی را درآغوش کشیده بودیم
ما پیش تر، از دلتنگیِ کسی بی قرار شده و هیجان اولین قرار و هر اولین دیگری را گذرانده بودیم....
ما چهارده سالگی، فصل عاشقی های یواشکی، نگاه های دزدکی و قرار های از دم مدرسه تا خانه را پشت سر گذاشته بودیم....
ماقول داده بودیم عاشق نشویم، از نگاهِ خیره ی کسی وا نرویم، اضطراب نگیریم، عرق نریزیم و چشم های تب دارمان را به کسی ندوزیم...
ما تجربه کردیم، شکست خوردیم، فکر کردیم بزرگ شده ایم
آنقدر که دیگر عاشق نشویم اما....
بعضی ها تنشان بویِ علاقه می دهد و بی قراریِ چشم هاشان دست و پایِ دلِ آدم را شل می کند
#بعضی_ها_اصلا_میایند
#ک_دیوانه_که_عاشقت_بکنند
می آیند که معادلات قلب و زندگی ات را بهم بریزند، احساس های مرده ی وجودت را به بوسه ای، نوازشی، تازه کنند، زنده کنند...
اصلا انگاری که رسالتشان همین باشد...
ما چهارده ساله نبودیم که باز تسلیم علاقه بشویم اما
"عشق" هربار با #دیوانگی های تازه ای می آید....
#فاطمه_صابری_نیا
@Dekogram🎙
ما چهارده ساله نبودیم عزیزم
که دلمان بلرزد برای یک "جان دلم؟" شنیدنِ ساده
چهارده ساله نبودیم که یک نفر قاپمان را با یک نگاهِ عاشقانه و لبخندِ خجالتی بدزدد
یا دست هایمان از شدت هیجان توی دست هایش عرق کند چهارده ساله نبودیم وقتی سرِ ساعت های جفت که معنی اش می شد"به هم میرسید" بغض کنیم
وقتی بوسیده شدیم و تمام تنمان از هیجان یخ کرد
وقتی دستمان را بوسید و روی قلبش گذاشت ما چهارده ساله نبودیم...
ما بزرگ بودیم، تجربه داشتیم، ما بوسیده بودیم، ما قبل تر کسی را درآغوش کشیده بودیم
ما پیش تر، از دلتنگیِ کسی بی قرار شده و هیجان اولین قرار و هر اولین دیگری را گذرانده بودیم....
ما چهارده سالگی، فصل عاشقی های یواشکی، نگاه های دزدکی و قرار های از دم مدرسه تا خانه را پشت سر گذاشته بودیم....
ماقول داده بودیم عاشق نشویم، از نگاهِ خیره ی کسی وا نرویم، اضطراب نگیریم، عرق نریزیم و چشم های تب دارمان را به کسی ندوزیم...
ما تجربه کردیم، شکست خوردیم، فکر کردیم بزرگ شده ایم
آنقدر که دیگر عاشق نشویم اما....
بعضی ها تنشان بویِ علاقه می دهد و بی قراریِ چشم هاشان دست و پایِ دلِ آدم را شل می کند
#بعضی_ها_اصلا_میایند
#ک_دیوانه_که_عاشقت_بکنند
می آیند که معادلات قلب و زندگی ات را بهم بریزند، احساس های مرده ی وجودت را به بوسه ای، نوازشی، تازه کنند، زنده کنند...
اصلا انگاری که رسالتشان همین باشد...
ما چهارده ساله نبودیم که باز تسلیم علاقه بشویم اما
"عشق" هربار با #دیوانگی های تازه ای می آید....
#فاطمه_صابری_نیا
@Dekogram🎙
Telegram
بردن اسم تو آنقدر دهانم را شیرین میکند
که مورچهها
بعد مرگ
نامت را از زبانم بگیرند و به لانه ببرند
میترسم بمیرم و کسی تو را نشناسد
و نداند اینهمه دیوانگی
در این درخت پرتقال
برای که بود
بردن نام تو که قتل نیست!
دزدی نیست!
نام تو نام توست عزیزم
غمی در حروف الفبا.
#جواد_گنجعلی
@Dekogram🎙
که مورچهها
بعد مرگ
نامت را از زبانم بگیرند و به لانه ببرند
میترسم بمیرم و کسی تو را نشناسد
و نداند اینهمه دیوانگی
در این درخت پرتقال
برای که بود
بردن نام تو که قتل نیست!
دزدی نیست!
نام تو نام توست عزیزم
غمی در حروف الفبا.
#جواد_گنجعلی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دلم می خواست
شبی که می رفتی
اتفاقِ ساده ای می افتاد
راه را گم می کردی
فاخته ای کوکو می کرد
و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها
به زمین می افتاد
باران می گرفت
بیدار می شدم
بیدارت می کردم
و ادامه ی این خواب را
تو تعریف می کردی.
#واهه_آرمن
@Dekogram🎙
شبی که می رفتی
اتفاقِ ساده ای می افتاد
راه را گم می کردی
فاخته ای کوکو می کرد
و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها
به زمین می افتاد
باران می گرفت
بیدار می شدم
بیدارت می کردم
و ادامه ی این خواب را
تو تعریف می کردی.
#واهه_آرمن
@Dekogram🎙
Telegram
بس است ديگر
هر چه شكستيم و دم نزديم
خوب بودن را بد بلد شده ايم
آنقدر بد
كه هر كه خواست آمد و
تمام عقده ها و دردها و بدبختيهايش را
سر خوبيهايمان خالى كرد و
دست از پا درازتر
يك ويرانه برايمان ساخت و رفت
#امیر_وجود
@Dekogram🎙
هر چه شكستيم و دم نزديم
خوب بودن را بد بلد شده ايم
آنقدر بد
كه هر كه خواست آمد و
تمام عقده ها و دردها و بدبختيهايش را
سر خوبيهايمان خالى كرد و
دست از پا درازتر
يك ويرانه برايمان ساخت و رفت
#امیر_وجود
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دنیا جایِ بدی نبود ،
ما بد اقبال بودیم !
در بدترین نقطه از جهان ،
و بدترین برهه از زمان ؛ متولد شدیم ...
ما تاوانِ گناهی را پس دادیم ؛
که در آن هیچ نقشی نداشتیم ...
ما فقط آمده بودیم بِکِشیم ؛
ما برایِ بُردن نیامده بودیم ...
دیگران لذتش را بردند ،
و ما عذابش را کشیدیم ...
تا زبان به شکایت باز کردیم ؛
ما را از جهنم ترساندند ...
واقعا نمی فهمم ؛
بالاتر از اینهمه سیاهی ؛
مگر رنگِ دیگری هم هست ؟!
#نرگس_صرافیان
@Dekogram🎙
ما بد اقبال بودیم !
در بدترین نقطه از جهان ،
و بدترین برهه از زمان ؛ متولد شدیم ...
ما تاوانِ گناهی را پس دادیم ؛
که در آن هیچ نقشی نداشتیم ...
ما فقط آمده بودیم بِکِشیم ؛
ما برایِ بُردن نیامده بودیم ...
دیگران لذتش را بردند ،
و ما عذابش را کشیدیم ...
تا زبان به شکایت باز کردیم ؛
ما را از جهنم ترساندند ...
واقعا نمی فهمم ؛
بالاتر از اینهمه سیاهی ؛
مگر رنگِ دیگری هم هست ؟!
#نرگس_صرافیان
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
رنگ صدای تو را دوست دارم...
رنگ صدای تو سپید است...
سپیدِ مایل به عشق
با رگه هایی از آفتاب و باران...
حرف بزن !
من به ملودی خوش آب و رنگِ
صدای تو
دل بسته ام !
#سوسن_درفش
̀
@Dekogram🎙̀
رنگ صدای تو سپید است...
سپیدِ مایل به عشق
با رگه هایی از آفتاب و باران...
حرف بزن !
من به ملودی خوش آب و رنگِ
صدای تو
دل بسته ام !
#سوسن_درفش
̀
@Dekogram🎙̀
Telegram
.
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!
#يغماگلرويى
@Dekogram🎙
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!
#يغماگلرويى
@Dekogram🎙
Telegram
من هر "صبح" ستایشت را
قبل از گشودن چشمانم
آغاز می کنم...
مگر میشود چنین
دلداده بود،
و روز را با نامت
شروع نکرد...؟
#پروانه_حسینی
@Dekogram🎙
قبل از گشودن چشمانم
آغاز می کنم...
مگر میشود چنین
دلداده بود،
و روز را با نامت
شروع نکرد...؟
#پروانه_حسینی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
تو رفتی ولی من هم چنان میان خاطراتمان پرسه میزنم،
و هر شب برایت ستاره ای از آسمان دلم می چینم و به رسم عاشقی برایت لای دفترچه یادداشت عشقمان به امانت نگه میدارم، به امید روزی که برگردی و صورت یخ کرده مرا بین دو دست گرم ولطیفت بگیری و مرا با شیرینی بوسه هایت زندگی دوباره بدهی ،
و شب هنگام همان موقع که هرم گرم نفست را بر تن خود حس کردم،
و گل از گل گونه هایم شکفت،
در ازای هر بوسه ای که از غنچه لبهایت می چینم یکی از ستاره هایی را که برایت به امانت نگه داشتم هدیه چشمان مهوشت کنم تا بدرخشند و چراغانی کنند محفل عشق بازی ما را....
#سجاد_بیرامی
@Dekogram🎙
و هر شب برایت ستاره ای از آسمان دلم می چینم و به رسم عاشقی برایت لای دفترچه یادداشت عشقمان به امانت نگه میدارم، به امید روزی که برگردی و صورت یخ کرده مرا بین دو دست گرم ولطیفت بگیری و مرا با شیرینی بوسه هایت زندگی دوباره بدهی ،
و شب هنگام همان موقع که هرم گرم نفست را بر تن خود حس کردم،
و گل از گل گونه هایم شکفت،
در ازای هر بوسه ای که از غنچه لبهایت می چینم یکی از ستاره هایی را که برایت به امانت نگه داشتم هدیه چشمان مهوشت کنم تا بدرخشند و چراغانی کنند محفل عشق بازی ما را....
#سجاد_بیرامی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
#یغما_گلرویی
@Dekogram🎙
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
#یغما_گلرویی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
✨
حتی یک نفر در این دنیا
شبیهِ تو نیست..
نه در نفس کشیدن،
نه در نفس نفس زدن،
و نه از قشنگی، نفسِ مرا بَند آوردن..
#عباس_معروفی
☘🌻
@Dekogram🎙
حتی یک نفر در این دنیا
شبیهِ تو نیست..
نه در نفس کشیدن،
نه در نفس نفس زدن،
و نه از قشنگی، نفسِ مرا بَند آوردن..
#عباس_معروفی
☘🌻
@Dekogram🎙
Telegram