عادت کرده بود قبل از خواب برایش
شعر بخوانم یک جوری عادت کرده بود که تا نمیخواندم خوابش نمیبرد.
یادم هست یک شب داشتم از مسافرت بر میگشتم که تلفن همراهم خاموش شدو یک مسیر طولانى
که هیچ گونه دسترسی به تلفن نداشتم
خلاصه پنج صبح بود که رسیدم خانه و تا گوشی را روشن کردم!!دیدم هر پنج دقیقه یک بار پیام داده که:
"من خوابم نمیبره، شعر لدفا"
آخرین پیامش هم برای دو دقیقه پیش بود..
اشکم بی اختیار روی گونه لم داد،دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم آن چنان که کل شهرتوان جدا کردنمان را نداشته باشند..
عزیزم نمیدانم باز هم بیدار میمانی یا نه!!
نمیدانم باز هم بی خواب میشوی یا نه!!فقط راستش را اگر بخواهی کلی شعر روی دستم باد کرده..!!
کلی شعر که برای اپراتور میخوانم وقتی میگوید"مشترک مورد نظرت خاموش است"
کلی شعر که این بارمن را بی خواب کرده اند...
کلی شعر که نمیدانم بدون گوش کردنشان چگونه میخوابی؟!!
#علي_سلطانى
☘🌻
@Dekogram🎙
شعر بخوانم یک جوری عادت کرده بود که تا نمیخواندم خوابش نمیبرد.
یادم هست یک شب داشتم از مسافرت بر میگشتم که تلفن همراهم خاموش شدو یک مسیر طولانى
که هیچ گونه دسترسی به تلفن نداشتم
خلاصه پنج صبح بود که رسیدم خانه و تا گوشی را روشن کردم!!دیدم هر پنج دقیقه یک بار پیام داده که:
"من خوابم نمیبره، شعر لدفا"
آخرین پیامش هم برای دو دقیقه پیش بود..
اشکم بی اختیار روی گونه لم داد،دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم آن چنان که کل شهرتوان جدا کردنمان را نداشته باشند..
عزیزم نمیدانم باز هم بیدار میمانی یا نه!!
نمیدانم باز هم بی خواب میشوی یا نه!!فقط راستش را اگر بخواهی کلی شعر روی دستم باد کرده..!!
کلی شعر که برای اپراتور میخوانم وقتی میگوید"مشترک مورد نظرت خاموش است"
کلی شعر که این بارمن را بی خواب کرده اند...
کلی شعر که نمیدانم بدون گوش کردنشان چگونه میخوابی؟!!
#علي_سلطانى
☘🌻
@Dekogram🎙
Telegram
...
زمان در دستهایمان می لغزید
و تکرار ، واژه ای نامفهوم ..
ما عشق را فارغ از هرچه تردید، از هزار توی آرامش ِ اسطوره ها دزدیده بودیم ..
نسیم ،به حرف ِ ما بود و به جهتِ دلِ ما می وَزید ،،
باران ،به بامِ شانه های ما می بارید ،،
و .. یلدا ، میهمانِ هرشب ِ ما ..
چه طعمی داشت آمیزه ی اشک و آغوش ...
و بوسه هایمان
بوسه هایمان
بوسه هایمان که به رویا پیوست ..
چقددر مکدّر میکند حالِ آسمانِ دلم را، این فعلهای لعنتی ِ گذشته ...
خداحافظ ! تپش های نامنظم قلبها .!
خداحافظ ! آرامش ِ همگونِ نگاه ها ..!
خداحافظ صبحهای بخیر ِ هرروزم .!
خداحافظ دلخوشی کوچک ِ دستهای من .!
خداحافظ ..!!
حالا یادت را هرروز در گلدان ِ خاطراتم گریه میکنم ،
می دانم نسیم، عطر ِ مرا به آغوشت خواهد رسانید و قاصدک، پیامم را به لبهایت نجوا خواهد کرد که :
" هنوز دوستت دارم " ......
#مریم_رضایی_حامی
@Dekogram🎙
زمان در دستهایمان می لغزید
و تکرار ، واژه ای نامفهوم ..
ما عشق را فارغ از هرچه تردید، از هزار توی آرامش ِ اسطوره ها دزدیده بودیم ..
نسیم ،به حرف ِ ما بود و به جهتِ دلِ ما می وَزید ،،
باران ،به بامِ شانه های ما می بارید ،،
و .. یلدا ، میهمانِ هرشب ِ ما ..
چه طعمی داشت آمیزه ی اشک و آغوش ...
و بوسه هایمان
بوسه هایمان
بوسه هایمان که به رویا پیوست ..
چقددر مکدّر میکند حالِ آسمانِ دلم را، این فعلهای لعنتی ِ گذشته ...
خداحافظ ! تپش های نامنظم قلبها .!
خداحافظ ! آرامش ِ همگونِ نگاه ها ..!
خداحافظ صبحهای بخیر ِ هرروزم .!
خداحافظ دلخوشی کوچک ِ دستهای من .!
خداحافظ ..!!
حالا یادت را هرروز در گلدان ِ خاطراتم گریه میکنم ،
می دانم نسیم، عطر ِ مرا به آغوشت خواهد رسانید و قاصدک، پیامم را به لبهایت نجوا خواهد کرد که :
" هنوز دوستت دارم " ......
#مریم_رضایی_حامی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
جمعه دلبـر میخواهد
دو فنجان چای میخواهد
اندکی مکث و بعد
دوستت دارم های فراوان
همین است که زل میزنیم به پنجره
و چای از دهان میافتد
نداریم
نیست
که دلگیریم
#مریم_قهرمانلو
@Dekogram🎙
دو فنجان چای میخواهد
اندکی مکث و بعد
دوستت دارم های فراوان
همین است که زل میزنیم به پنجره
و چای از دهان میافتد
نداریم
نیست
که دلگیریم
#مریم_قهرمانلو
@Dekogram🎙
"تو به من "توجه" نميكنى،
من يك نفر را ميخواهم،كه تمامِ حواسش جمعِ من باشد"
اين را گفت و رفت...
بى خبر از اينكه
تمامِ خيالم
هر صبح
هر شب
هر روز
بى صدا،
پرسه ميزد حوالىِ خيالَش...
سوادِ نوشتن داشتم،
زبانِ گفتن هم،
ترس داشتم اما...
هر چه بود،
بى صدا
در دلم ميگذشت...
سالها بعد،
كنارِ كسى خواهد بود
كه روزى هزاران بار تصدقش رود،
خيالش اما،
جاىِ ديگر پرسه خواهد زد
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
من يك نفر را ميخواهم،كه تمامِ حواسش جمعِ من باشد"
اين را گفت و رفت...
بى خبر از اينكه
تمامِ خيالم
هر صبح
هر شب
هر روز
بى صدا،
پرسه ميزد حوالىِ خيالَش...
سوادِ نوشتن داشتم،
زبانِ گفتن هم،
ترس داشتم اما...
هر چه بود،
بى صدا
در دلم ميگذشت...
سالها بعد،
كنارِ كسى خواهد بود
كه روزى هزاران بار تصدقش رود،
خيالش اما،
جاىِ ديگر پرسه خواهد زد
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
حس می کنم عاشقانه ای طولانی
با کلماتی آشفته
در ذهنم جیغ می کشند
محبوبه من
کجای چشم هایت سقوط کنم
کلاف گمشده این شاعر سرگشته
باز می شود
غزال چشم خرمایی من
با تمام تو دویده ام
با همه غزال های چشم هایت
در این سال های دیر
در آن سال های دور
شاعر شدم
شکل ناممکنی از شعر
شکل ناممکنی از درد
از زخم
زخمی با کلمات زهرآگین در پهلوی شعرهایم
تف بر تاریخی که تو
و تمام معشوقه های دنیا را
بی شناسنامه می نویسند
بانو
چشم هایت درون کلمات من راه می روند
با شعرهایم می دوند
با من سخن می گویند
من
آشفته ترین شاعر این حوالی
که روی این عاشقانه ها
روزی هزار بار خودش را دار میزند
می میراند
بانو
من در سمت کدام حوصله نشسته ام
با کدام بی خویشتنی
که این چنین شعرهایم درد می کنند
این چنین دست هایم می ریزند
در تن اندام هر چه باد
هر چه طوفان
هر چه خاموشی
خاموشی لب های توست معشوقه من
که سخن نمی گویند
دست های من است
که در شعرهایش
هیچ مردی به جنگ نمی رود.
جنگ در سینه ام ماشه می کشد
ماشه را می چکانم در خودم
شلیک می شوم در امروز
پرتاپ می شوم تا دیروز
دیروز شاعری ست
که از ماضی بعید برگشته
در ماضی مستقبل
در مضارع استمراری نشسته
حذف شده است
غزال من
این که دارد رو به خودش
طوفان پیمانه می کند منم
من شاعریست
که در عدالت تو محتوم
محکوم
محاکمه
من بی محکمه مجرمی ست
که باید خودش را دار بزند
محبوبه من
بگذار این شعر
خودش را بتکاند در چشم هایت
چشم هایت را بتکان در چشم هایم
این شاعر
دارد از مشایعت جنازه شعرهایش برمیگردد
#علیرضا_کریمی
@Dekogram🎙
با کلماتی آشفته
در ذهنم جیغ می کشند
محبوبه من
کجای چشم هایت سقوط کنم
کلاف گمشده این شاعر سرگشته
باز می شود
غزال چشم خرمایی من
با تمام تو دویده ام
با همه غزال های چشم هایت
در این سال های دیر
در آن سال های دور
شاعر شدم
شکل ناممکنی از شعر
شکل ناممکنی از درد
از زخم
زخمی با کلمات زهرآگین در پهلوی شعرهایم
تف بر تاریخی که تو
و تمام معشوقه های دنیا را
بی شناسنامه می نویسند
بانو
چشم هایت درون کلمات من راه می روند
با شعرهایم می دوند
با من سخن می گویند
من
آشفته ترین شاعر این حوالی
که روی این عاشقانه ها
روزی هزار بار خودش را دار میزند
می میراند
بانو
من در سمت کدام حوصله نشسته ام
با کدام بی خویشتنی
که این چنین شعرهایم درد می کنند
این چنین دست هایم می ریزند
در تن اندام هر چه باد
هر چه طوفان
هر چه خاموشی
خاموشی لب های توست معشوقه من
که سخن نمی گویند
دست های من است
که در شعرهایش
هیچ مردی به جنگ نمی رود.
جنگ در سینه ام ماشه می کشد
ماشه را می چکانم در خودم
شلیک می شوم در امروز
پرتاپ می شوم تا دیروز
دیروز شاعری ست
که از ماضی بعید برگشته
در ماضی مستقبل
در مضارع استمراری نشسته
حذف شده است
غزال من
این که دارد رو به خودش
طوفان پیمانه می کند منم
من شاعریست
که در عدالت تو محتوم
محکوم
محاکمه
من بی محکمه مجرمی ست
که باید خودش را دار بزند
محبوبه من
بگذار این شعر
خودش را بتکاند در چشم هایت
چشم هایت را بتکان در چشم هایم
این شاعر
دارد از مشایعت جنازه شعرهایش برمیگردد
#علیرضا_کریمی
@Dekogram🎙
Telegram
"دختر یعنی...! "
دختر که باشی می شوی رویای بعضی ها...
دختر شدن یعنی همین...دنیای بعضی ها!
سنگ صبور مادر و عشق پدر،یعنی...
یک قلب کوچک می شود دریای بعضی ها
دختر که باشی خواهرت یعنی وجودت هم؛
آغوشِ خواهر می شود معنای بعضی ها
دختر که باشی می شوی جان برادر هم...
یعنی دلیل غیرت زیبای بعضی ها
دختر که باشی می شوی لبخند یک عاشق...
گاهی دلیل گریه ی شبهای بعضی ها
دختر که باشی او اگر دارا نباشد هم...
چون عاشقی پس می شوی سارای بعضی ها
سیبی هوس کردی ولی تنها به یک علت...
باشی همیشه،تا ابد حوای بعضی ها
دخترکه باشی می شوی همسر وگاهی هم،
هم می شوی مادر و هم بابای بعضی ها!
در یک کلام و ساده،وقتی دختری یعنی...
هستی امید و شادی دنیای بعضی ها!
طاهره اباذری هریس
@Dekogram🎙
دختر که باشی می شوی رویای بعضی ها...
دختر شدن یعنی همین...دنیای بعضی ها!
سنگ صبور مادر و عشق پدر،یعنی...
یک قلب کوچک می شود دریای بعضی ها
دختر که باشی خواهرت یعنی وجودت هم؛
آغوشِ خواهر می شود معنای بعضی ها
دختر که باشی می شوی جان برادر هم...
یعنی دلیل غیرت زیبای بعضی ها
دختر که باشی می شوی لبخند یک عاشق...
گاهی دلیل گریه ی شبهای بعضی ها
دختر که باشی او اگر دارا نباشد هم...
چون عاشقی پس می شوی سارای بعضی ها
سیبی هوس کردی ولی تنها به یک علت...
باشی همیشه،تا ابد حوای بعضی ها
دخترکه باشی می شوی همسر وگاهی هم،
هم می شوی مادر و هم بابای بعضی ها!
در یک کلام و ساده،وقتی دختری یعنی...
هستی امید و شادی دنیای بعضی ها!
طاهره اباذری هریس
@Dekogram🎙
Telegram
#دختربابا
من خُرده برده اي از كِسي ندارم
اگه يكي خبط كرد ،ميرم توو دلش واسه چَك اوّل ...
واسه همه دست پيش مي گيرم كه پس نيفتم.
اما با تو يكي ديگه م انگاري
بچه مي شم كنارت ...دروغكي دل پيچه مي گيرم
دروغكي سرم گيجي ويجي ميره ،خلاصه دروغكي ميخوام دورم بگردي...
باتو كه هستم دست پيشي نيست
آخه واست پس ميفتم...
راسّياتش هر بار كه تو همون دروغكي مريض شدنا قربونم رفتي و پاشدي سوپ درست كني واسم
شيطوني خنديدم و كلي قربون صدقه ي گول خوردنات رفتم و هزار بار شاكرِ اوس كريم شدم كه زندگيم گُل كرده از بودنت...
يادته واسه داشتنت ريش گِرو گذاشتم پيش آق بابات؟
راضي ام ...
راضي ام كه الان دارمت و يكي يه دونه ي باباش شده تاج سر زندگيم،،،
مي خواستم يه چي بگمت ،،،!
يه جوري ريشه دُوندي توو دلم كه هيچ درختي توو زمين نَدُونده ...
زابِراتم دختر آق بابات💎
#محمد_حسین_موسوی_تبار
@Dekogram🎙
من خُرده برده اي از كِسي ندارم
اگه يكي خبط كرد ،ميرم توو دلش واسه چَك اوّل ...
واسه همه دست پيش مي گيرم كه پس نيفتم.
اما با تو يكي ديگه م انگاري
بچه مي شم كنارت ...دروغكي دل پيچه مي گيرم
دروغكي سرم گيجي ويجي ميره ،خلاصه دروغكي ميخوام دورم بگردي...
باتو كه هستم دست پيشي نيست
آخه واست پس ميفتم...
راسّياتش هر بار كه تو همون دروغكي مريض شدنا قربونم رفتي و پاشدي سوپ درست كني واسم
شيطوني خنديدم و كلي قربون صدقه ي گول خوردنات رفتم و هزار بار شاكرِ اوس كريم شدم كه زندگيم گُل كرده از بودنت...
يادته واسه داشتنت ريش گِرو گذاشتم پيش آق بابات؟
راضي ام ...
راضي ام كه الان دارمت و يكي يه دونه ي باباش شده تاج سر زندگيم،،،
مي خواستم يه چي بگمت ،،،!
يه جوري ريشه دُوندي توو دلم كه هيچ درختي توو زمين نَدُونده ...
زابِراتم دختر آق بابات💎
#محمد_حسین_موسوی_تبار
@Dekogram🎙
Telegram
.
من هر صبح ستایشت را
قبل از گشودن چشمانم
آغاز میکنم ...
مگر میشود چنین
دلداده بود،
و روز را با نامت
شروع نکرد...؟
☘🌻
@Dekogram🎙
من هر صبح ستایشت را
قبل از گشودن چشمانم
آغاز میکنم ...
مگر میشود چنین
دلداده بود،
و روز را با نامت
شروع نکرد...؟
☘🌻
@Dekogram🎙
Telegram
.
اولين بار اتفاقى در يك جمع دوستانه ديدمَش
تمامِ هوش از سَرَم پريده بود
صحبت كه ميكرد،محوِ چشمانش بودم تا كلامَش!
خداخدا ميكردم اتفاقى كه سالها منتظرش بودم "او" باشد كه برايم افتاده...
از خودَش گفت و از خودَم گفتم...
از شلوغى اش گفت و از تنهايى ام...
برايم قانون گذاشت؛
قرار بر اين شد كه دوستىِ مان"معمولى" باشد بدونِ كوچكترين احساسى!
هروقت گوشِ شنوا خواستيم،باشيم براىِ يكديگر...
هربار كه ميديدمَش از يارى برايم سخن ميگفت
كه ميخواستم سر به تَنَش نباشد!
ميگفت: دعا كن كمى بيشتر كنارم باشد...
كمى قَدرَم را بداند...
كمى برايم وقت بگذارد...
دعا روىِ زبانم بود و
در دلم خدا خدا ميكردم اجابت نشود!
من عاشق او بودم و او در فكر ديگرى...
محال ترين اتفاق ممكن بود
ميدانيد؛
تهِ همه ى دوستى هاى معمولى،
بالاخره يك روز
يك جا
ختم ميشود به احساس و اين تناقض دارد با قانونَش
"دوستِ معمولى" كلاهى ست شرعى،
كه سرِ رابطه هايمان ميگذاريم
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
اولين بار اتفاقى در يك جمع دوستانه ديدمَش
تمامِ هوش از سَرَم پريده بود
صحبت كه ميكرد،محوِ چشمانش بودم تا كلامَش!
خداخدا ميكردم اتفاقى كه سالها منتظرش بودم "او" باشد كه برايم افتاده...
از خودَش گفت و از خودَم گفتم...
از شلوغى اش گفت و از تنهايى ام...
برايم قانون گذاشت؛
قرار بر اين شد كه دوستىِ مان"معمولى" باشد بدونِ كوچكترين احساسى!
هروقت گوشِ شنوا خواستيم،باشيم براىِ يكديگر...
هربار كه ميديدمَش از يارى برايم سخن ميگفت
كه ميخواستم سر به تَنَش نباشد!
ميگفت: دعا كن كمى بيشتر كنارم باشد...
كمى قَدرَم را بداند...
كمى برايم وقت بگذارد...
دعا روىِ زبانم بود و
در دلم خدا خدا ميكردم اجابت نشود!
من عاشق او بودم و او در فكر ديگرى...
محال ترين اتفاق ممكن بود
ميدانيد؛
تهِ همه ى دوستى هاى معمولى،
بالاخره يك روز
يك جا
ختم ميشود به احساس و اين تناقض دارد با قانونَش
"دوستِ معمولى" كلاهى ست شرعى،
كه سرِ رابطه هايمان ميگذاريم
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
Telegram
يه كافه
ته يه خيابون پردرخت.
از لابلاي شاخه هاي درختا به سختي آسمون رو پيدا مي كني پاييزه و شاخه ها يجوري همديگه رو بغل كردن كه هيچ تبري دلش نمياد اونا رو از هم جدا كنه !
دلم همون گوشه ي دنج رو ميخواد ته همون كافه با دو صندلي چوبي و دو فنجون قهوه ي تلخ ولي داغ. تو حرف بزني و من نگات كنم .
از عشق مولانا و شمس ...از عطار و داستان سيمرغ ،....سياوش، ...قصه هاي هميشگي همونايي كه ميدونم و سالها برام گفتي...!
بهم بگي: بازم قهوه ت سرد شد .. مثل هميشه!
بهت بگم: تو حرف بزن .من نگات مي كنم.
بخندي و بلند بگي:ديوونه ! اين همه سال منو ديدي و حرفام رو شنيدي خسته نشدي؟!
و من ريز و مدام بخندم و سرمو تكون بدم بعد مثل هميشه نگام كني و بگي : اينبارم سهم منه نه؟!
و فنجون قهوه ي سرد و تلخمو سر بكشي ..! ازم بپرسي : راستي چند تا پاييزه كه مياييم اينجا ؟! انگار همش يه روز بوده ...
و كافه چي بازم برامون همون آهنگ هميشگي رو بذاره .
آروم بگي پاشو عزيزم هوا داره خنك ميشه زودتر بريم ...دستم رو ميندازم دور بازوت و دوتايي مي خنديم . انگشتاي لرزونم رو تو دستات ميگيري و تو جيب پالتوي چرميت فرو ميبري تا گرم بشه . ميگم : اينو بذار كنار ديگه كهنه شده ...يكي جديد برات مي خرم ...مي خندي و ميگي عصات رو يادت نره خانومم بازم جا نذاريش !
از در كافه ميريم بيرون ..برگا زير پامون خرد ميشن ...زرد و نارنجي و قرمز ... كافه چي ميگه به سلامت بازم بيايين . منتظرتونم ..! و هر دو آروم و زير لب با خواننده مي خونيم :
"كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم ..به غير نامت كِي نام دگر ببرم اگر تو رو جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟ "
كلاغا قار قار ميكنن ، بارون نم نم ميزنه و من ميدونم كه هر دومون به چي فكر ميكنيم ....كدوم ما قراره سالها اين خيابون رو با اون كافه ي دنج ، قهوه ي تلخ ،و صندلي هاي قديمي چوبيش ، با يه عالمه بغض ، تنهايي تجربه كنه...!؟
شال گردنت رو روي سرم ميندازي و ميگي : من سردم نيست بنداز روي سرت .هوا سوز داره.
قلبم تند تند ميزنه .بارون داره شديد ميشه .
سمفوني كلاغا زير بارون چقدر دلنشينه...!
#نيلوفر_غفاري
@Dekogram🎙
ته يه خيابون پردرخت.
از لابلاي شاخه هاي درختا به سختي آسمون رو پيدا مي كني پاييزه و شاخه ها يجوري همديگه رو بغل كردن كه هيچ تبري دلش نمياد اونا رو از هم جدا كنه !
دلم همون گوشه ي دنج رو ميخواد ته همون كافه با دو صندلي چوبي و دو فنجون قهوه ي تلخ ولي داغ. تو حرف بزني و من نگات كنم .
از عشق مولانا و شمس ...از عطار و داستان سيمرغ ،....سياوش، ...قصه هاي هميشگي همونايي كه ميدونم و سالها برام گفتي...!
بهم بگي: بازم قهوه ت سرد شد .. مثل هميشه!
بهت بگم: تو حرف بزن .من نگات مي كنم.
بخندي و بلند بگي:ديوونه ! اين همه سال منو ديدي و حرفام رو شنيدي خسته نشدي؟!
و من ريز و مدام بخندم و سرمو تكون بدم بعد مثل هميشه نگام كني و بگي : اينبارم سهم منه نه؟!
و فنجون قهوه ي سرد و تلخمو سر بكشي ..! ازم بپرسي : راستي چند تا پاييزه كه مياييم اينجا ؟! انگار همش يه روز بوده ...
و كافه چي بازم برامون همون آهنگ هميشگي رو بذاره .
آروم بگي پاشو عزيزم هوا داره خنك ميشه زودتر بريم ...دستم رو ميندازم دور بازوت و دوتايي مي خنديم . انگشتاي لرزونم رو تو دستات ميگيري و تو جيب پالتوي چرميت فرو ميبري تا گرم بشه . ميگم : اينو بذار كنار ديگه كهنه شده ...يكي جديد برات مي خرم ...مي خندي و ميگي عصات رو يادت نره خانومم بازم جا نذاريش !
از در كافه ميريم بيرون ..برگا زير پامون خرد ميشن ...زرد و نارنجي و قرمز ... كافه چي ميگه به سلامت بازم بيايين . منتظرتونم ..! و هر دو آروم و زير لب با خواننده مي خونيم :
"كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم ..به غير نامت كِي نام دگر ببرم اگر تو رو جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟ "
كلاغا قار قار ميكنن ، بارون نم نم ميزنه و من ميدونم كه هر دومون به چي فكر ميكنيم ....كدوم ما قراره سالها اين خيابون رو با اون كافه ي دنج ، قهوه ي تلخ ،و صندلي هاي قديمي چوبيش ، با يه عالمه بغض ، تنهايي تجربه كنه...!؟
شال گردنت رو روي سرم ميندازي و ميگي : من سردم نيست بنداز روي سرت .هوا سوز داره.
قلبم تند تند ميزنه .بارون داره شديد ميشه .
سمفوني كلاغا زير بارون چقدر دلنشينه...!
#نيلوفر_غفاري
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گُر گرفته از تب
که نیمهشبان در التهاب قطرهای آب
بر شیر ِ آبی بچسبد
تو را دوست دارم
چون لحظهی شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی
در گشودن بستهی بزرگی
که نمی دانی در آن چیست
تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون غوغای درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ی دیداری در استانبول
تو را دوست دارم
چون گفتن « شکر خدا زندهام »
#ناظم_حکمت
@Dekogram🎙
چون نان و نمک
چون لبان گُر گرفته از تب
که نیمهشبان در التهاب قطرهای آب
بر شیر ِ آبی بچسبد
تو را دوست دارم
چون لحظهی شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی
در گشودن بستهی بزرگی
که نمی دانی در آن چیست
تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون غوغای درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ی دیداری در استانبول
تو را دوست دارم
چون گفتن « شکر خدا زندهام »
#ناظم_حکمت
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
جمعه
دختریست
که هیچ مردی
مویش
را نبافته
جمعه
مردیست
که سیگار میکشد
و دکمه
لباسش را
جا به جا
میبندد
#رحمان_مژگانپور
@Dekogram🎙
دختریست
که هیچ مردی
مویش
را نبافته
جمعه
مردیست
که سیگار میکشد
و دکمه
لباسش را
جا به جا
میبندد
#رحمان_مژگانپور
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
✨
ماه در آغوش شب به خواب مى رود و
من هنوز بيدارم
مگر مى شود بى تو به خواب رفت
خاطره ها صف مى كشند به خيالم
و من خمار يك لحظه ديدنت
با من چه كردى؟
هيچ چيز جاى خودش نيست
در تنم لحظه ها تب دارند
و من چه بى تابانه
بر شانه هاى سياه شب
با خيال تو سفر خواهم كرد
#امیر_وجود
@Dekogram🎙
ماه در آغوش شب به خواب مى رود و
من هنوز بيدارم
مگر مى شود بى تو به خواب رفت
خاطره ها صف مى كشند به خيالم
و من خمار يك لحظه ديدنت
با من چه كردى؟
هيچ چيز جاى خودش نيست
در تنم لحظه ها تب دارند
و من چه بى تابانه
بر شانه هاى سياه شب
با خيال تو سفر خواهم كرد
#امیر_وجود
@Dekogram🎙
Telegram
شده ايم مثل "آدم آهنى"!
عشقشان را نثارمان ميكنند و بِر و بِر نگاهشان ميكنيم!
اصلاً انگار نه انگار كه طرفمان،
تمامِ غرورش را جمع كرده و زيرِ پايش گذاشته...
تقصيرِ ما نيست...
همه مان يك روز يك جا
قلبمان را به كسى تعارف زديم
كه قرار بود بهمان برگرداند!
اما رفت كه رفت!
حالا ما مانديم
ابرازِ احساساتى كه نثارمان ميشود و
يك به يك برگشت ميخورد!
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
عشقشان را نثارمان ميكنند و بِر و بِر نگاهشان ميكنيم!
اصلاً انگار نه انگار كه طرفمان،
تمامِ غرورش را جمع كرده و زيرِ پايش گذاشته...
تقصيرِ ما نيست...
همه مان يك روز يك جا
قلبمان را به كسى تعارف زديم
كه قرار بود بهمان برگرداند!
اما رفت كه رفت!
حالا ما مانديم
ابرازِ احساساتى كه نثارمان ميشود و
يك به يك برگشت ميخورد!
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، منظورم این نیست که تو هرجور باشی، با تمام بیمهری و بیرحمی ات، باز تو را دوست خواهم داشت!
منظورم این نیست که آزارم بده و با من بازی کن و بلاتکلیف و معلق نگهم دار و باز مطمئن باش عاشقت میمانم...
"دوستت دارم" است؛ مجوزِ عذاب که نیست! خونم را که حلالت نکردهام!
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، یعنی در همان لحظه، تو توانستهای مرا از احساس سرشار کنی و به دلم این آرزو را بیندازی که کاش این لحظه ابدی بشود...
"دوستت دارم" ، رنگی از لبخندی دارد که آدم دلش میخواهد به درازای عمرش کش بیاید، و این اصلاً شبیه چیزی که تو فکر میکنی نیست!
من شاید آن توِ مهربان و شیرین زبان و عاشقی که لحظههای خوشی برایم ساخته را تا ابد دوست داشته باشم؛ اما بنا را اگر بر بیرحمی بگذاری و شکستنِ من و غرورم، من هم بنا را میگذارم بر دوست نداشتنت!
#مانگ_میرزایی
@Dekogram🎙
منظورم این نیست که آزارم بده و با من بازی کن و بلاتکلیف و معلق نگهم دار و باز مطمئن باش عاشقت میمانم...
"دوستت دارم" است؛ مجوزِ عذاب که نیست! خونم را که حلالت نکردهام!
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، یعنی در همان لحظه، تو توانستهای مرا از احساس سرشار کنی و به دلم این آرزو را بیندازی که کاش این لحظه ابدی بشود...
"دوستت دارم" ، رنگی از لبخندی دارد که آدم دلش میخواهد به درازای عمرش کش بیاید، و این اصلاً شبیه چیزی که تو فکر میکنی نیست!
من شاید آن توِ مهربان و شیرین زبان و عاشقی که لحظههای خوشی برایم ساخته را تا ابد دوست داشته باشم؛ اما بنا را اگر بر بیرحمی بگذاری و شکستنِ من و غرورم، من هم بنا را میگذارم بر دوست نداشتنت!
#مانگ_میرزایی
@Dekogram🎙
Telegram
.
مرداد
ماه بی سر صدایی است،
و جز آفتاب که در حفره سقف ها می پیچد،حقیقت دیگری نیست،
هیچگاه با مرداد احساس راحتی نکرده ام،زیادی ساکت است.
شب ها را انقدر بیدار می مانم و فکر می کنم کاش کسی صدای فرو ریختنم را می شنید ،پشت بی صدایی داستان های عاشقانه چشم هایم را می بندم
و به رویاهایی فکر می کنم که هرچی بیشتر می روی به آن ها نمی رسی؛
و گاهی دلم می خواهد بدانم دیگران هم منتظر اتفاقی هستند که بیفتد؟
شب ها که در حریم امنِ تختشان هستند در خیالشان به کجا می روند؟
به همه چیز فکر میکنم...
رویاهای در هم آشفته مرا بیشتر در خود فرو می کشند؛دلم می خواهد باران بگیرد اما
قطره ایی اشک و بعد بخواب می روم..
و چه احمقانه می توانیم به چیزی که خوشحالمان می کند فکر کنیم و ساعت ها اشک بریزیم...
چقدر باید بگذرد؟ چقدر باید از این روز ها بگذرد تا "زمان" که می گویند درستش می کند
تنها کمی مرحم برای فراموشی شود؟
از خودم می پرسم از این در و دیوار ها
چرا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست؟؟
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
@Dekogram🎙
مرداد
ماه بی سر صدایی است،
و جز آفتاب که در حفره سقف ها می پیچد،حقیقت دیگری نیست،
هیچگاه با مرداد احساس راحتی نکرده ام،زیادی ساکت است.
شب ها را انقدر بیدار می مانم و فکر می کنم کاش کسی صدای فرو ریختنم را می شنید ،پشت بی صدایی داستان های عاشقانه چشم هایم را می بندم
و به رویاهایی فکر می کنم که هرچی بیشتر می روی به آن ها نمی رسی؛
و گاهی دلم می خواهد بدانم دیگران هم منتظر اتفاقی هستند که بیفتد؟
شب ها که در حریم امنِ تختشان هستند در خیالشان به کجا می روند؟
به همه چیز فکر میکنم...
رویاهای در هم آشفته مرا بیشتر در خود فرو می کشند؛دلم می خواهد باران بگیرد اما
قطره ایی اشک و بعد بخواب می روم..
و چه احمقانه می توانیم به چیزی که خوشحالمان می کند فکر کنیم و ساعت ها اشک بریزیم...
چقدر باید بگذرد؟ چقدر باید از این روز ها بگذرد تا "زمان" که می گویند درستش می کند
تنها کمی مرحم برای فراموشی شود؟
از خودم می پرسم از این در و دیوار ها
چرا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست؟؟
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
@Dekogram🎙
Telegram
نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید
.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید
.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
#آیدا...!!!
آنچه به تو میدهم عشق من نیست؛بلکه تو خود، عشق منی.تویی که عشق را در من بیدار میکنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، میبایست گفته باشم که من "زنی" نمیجویم،
من جویای آیدای خویشم.
#آیدا را میجویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گرانبهایی بر این حلقهی بیقدر و بهای روزان و شبان بنشاند.
#آیدا را میجویم تا با تن خود رازهای شادی را با تن من در میان بگذارد.
#آیدا را میجویم تا مرا به "دیوانگی" بکشاند؛که من در اوج "دیوانگی" بتوانم به قدرتهای ارادهی خود واقف شوم؛که من در اوج غرایز برانگیختهی خود بتوانم شکوه انسانیت را بازیابم و به محک زنم؛ که من بتوانم آگاه شوم.
#آیدا! این که مرا به سوی تو میکشد عشق نیست، شکوه توست؛و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد،نیاز تن من نیست،یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.
#احمد_شاملو
"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا"
کتاب: مثل خون در رگهای من
@Dekogram🎙
آنچه به تو میدهم عشق من نیست؛بلکه تو خود، عشق منی.تویی که عشق را در من بیدار میکنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، میبایست گفته باشم که من "زنی" نمیجویم،
من جویای آیدای خویشم.
#آیدا را میجویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گرانبهایی بر این حلقهی بیقدر و بهای روزان و شبان بنشاند.
#آیدا را میجویم تا با تن خود رازهای شادی را با تن من در میان بگذارد.
#آیدا را میجویم تا مرا به "دیوانگی" بکشاند؛که من در اوج "دیوانگی" بتوانم به قدرتهای ارادهی خود واقف شوم؛که من در اوج غرایز برانگیختهی خود بتوانم شکوه انسانیت را بازیابم و به محک زنم؛ که من بتوانم آگاه شوم.
#آیدا! این که مرا به سوی تو میکشد عشق نیست، شکوه توست؛و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد،نیاز تن من نیست،یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.
#احمد_شاملو
"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا"
کتاب: مثل خون در رگهای من
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دلم آنچنان یک دوست ناب و بکر
میخواهد,
که همه ام را از نگاهم بخواند..
از چشمانم,
از حرفهایِ هنوز نگفته ام....
دلم آنچنان میخواهد کنارش فرسنگها قدم بزنم,
از همه چیز بگویم
و او هیچ نگوید,
فقط گوش کند,
با من ذوق کند
با من بغض کند با من بخندد و با من همه یِ راههایِ امده و نیامده را طی کند....
فرقی نمیکند از چه جنسی,
در چه سنی,
در چه شخصی...
فقط کنارم که مینشیند رفیقِ شفیقم باشد,
من حرف بزنم او نگاه کند...
من دست رویِ پاهاش بزارم, و او دستانم را بگیرد,
کسی که مرا مثلِ یک کتاب بخواند,
با ذوقِ فروان,
با شوقِ فراوان تر,
چه فرقی میکند از چه فرقه ای, دینی و کشوری باشد,
چه فرقی میکند در کدام پستِ دولتی مشغول است,
یا که ماشین زیرِ پایش چه و چه باشد,
مهم اینست با من رویِ نیمکتی بنشیند,
من برایش چای بریزم و بگویم...مگر تقسیم شدنِ روح,...
ربطی به سن و سال ادم ها هم دارد؟
#فرگل_مشتاقی
@Dekogram🎙
میخواهد,
که همه ام را از نگاهم بخواند..
از چشمانم,
از حرفهایِ هنوز نگفته ام....
دلم آنچنان میخواهد کنارش فرسنگها قدم بزنم,
از همه چیز بگویم
و او هیچ نگوید,
فقط گوش کند,
با من ذوق کند
با من بغض کند با من بخندد و با من همه یِ راههایِ امده و نیامده را طی کند....
فرقی نمیکند از چه جنسی,
در چه سنی,
در چه شخصی...
فقط کنارم که مینشیند رفیقِ شفیقم باشد,
من حرف بزنم او نگاه کند...
من دست رویِ پاهاش بزارم, و او دستانم را بگیرد,
کسی که مرا مثلِ یک کتاب بخواند,
با ذوقِ فروان,
با شوقِ فراوان تر,
چه فرقی میکند از چه فرقه ای, دینی و کشوری باشد,
چه فرقی میکند در کدام پستِ دولتی مشغول است,
یا که ماشین زیرِ پایش چه و چه باشد,
مهم اینست با من رویِ نیمکتی بنشیند,
من برایش چای بریزم و بگویم...مگر تقسیم شدنِ روح,...
ربطی به سن و سال ادم ها هم دارد؟
#فرگل_مشتاقی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
ترسم از آدمهائیه که مثل تاکسی باهات برخورد میکنن !
آدمهایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن میزنند و برای پیش رفتن شتاب دارند ...!
لعنتیها میخوان فرار کنن، میخوان فراموش کنن !
و وقتی هم میبینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن : ممنون، پیاده میشم ...!
روزبه_معین
@Dekogram🎙
آدمهایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن میزنند و برای پیش رفتن شتاب دارند ...!
لعنتیها میخوان فرار کنن، میخوان فراموش کنن !
و وقتی هم میبینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن : ممنون، پیاده میشم ...!
روزبه_معین
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
ما چهارده ساله نبودیم عزیزم
که دلمان بلرزد برای یک "جان دلم؟" شنیدنِ ساده
چهارده ساله نبودیم که یک نفر قاپمان را با یک نگاهِ عاشقانه و لبخندِ خجالتی بدزدد
یا دست هایمان از شدت هیجان توی دست هایش عرق کند چهارده ساله نبودیم وقتی سرِ ساعت های جفت که معنی اش می شد"به هم میرسید" بغض کنیم
وقتی بوسیده شدیم و تمام تنمان از هیجان یخ کرد
وقتی دستمان را بوسید و روی قلبش گذاشت ما چهارده ساله نبودیم...
ما بزرگ بودیم، تجربه داشتیم، ما بوسیده بودیم، ما قبل تر کسی را درآغوش کشیده بودیم
ما پیش تر، از دلتنگیِ کسی بی قرار شده و هیجان اولین قرار و هر اولین دیگری را گذرانده بودیم....
ما چهارده سالگی، فصل عاشقی های یواشکی، نگاه های دزدکی و قرار های از دم مدرسه تا خانه را پشت سر گذاشته بودیم....
ماقول داده بودیم عاشق نشویم، از نگاهِ خیره ی کسی وا نرویم، اضطراب نگیریم، عرق نریزیم و چشم های تب دارمان را به کسی ندوزیم...
ما تجربه کردیم، شکست خوردیم، فکر کردیم بزرگ شده ایم
آنقدر که دیگر عاشق نشویم اما....
بعضی ها تنشان بویِ علاقه می دهد و بی قراریِ چشم هاشان دست و پایِ دلِ آدم را شل می کند
#بعضی_ها_اصلا_میایند
#ک_دیوانه_که_عاشقت_بکنند
می آیند که معادلات قلب و زندگی ات را بهم بریزند، احساس های مرده ی وجودت را به بوسه ای، نوازشی، تازه کنند، زنده کنند...
اصلا انگاری که رسالتشان همین باشد...
ما چهارده ساله نبودیم که باز تسلیم علاقه بشویم اما
"عشق" هربار با #دیوانگی های تازه ای می آید....
#فاطمه_صابری_نیا
@Dekogram🎙
ما چهارده ساله نبودیم عزیزم
که دلمان بلرزد برای یک "جان دلم؟" شنیدنِ ساده
چهارده ساله نبودیم که یک نفر قاپمان را با یک نگاهِ عاشقانه و لبخندِ خجالتی بدزدد
یا دست هایمان از شدت هیجان توی دست هایش عرق کند چهارده ساله نبودیم وقتی سرِ ساعت های جفت که معنی اش می شد"به هم میرسید" بغض کنیم
وقتی بوسیده شدیم و تمام تنمان از هیجان یخ کرد
وقتی دستمان را بوسید و روی قلبش گذاشت ما چهارده ساله نبودیم...
ما بزرگ بودیم، تجربه داشتیم، ما بوسیده بودیم، ما قبل تر کسی را درآغوش کشیده بودیم
ما پیش تر، از دلتنگیِ کسی بی قرار شده و هیجان اولین قرار و هر اولین دیگری را گذرانده بودیم....
ما چهارده سالگی، فصل عاشقی های یواشکی، نگاه های دزدکی و قرار های از دم مدرسه تا خانه را پشت سر گذاشته بودیم....
ماقول داده بودیم عاشق نشویم، از نگاهِ خیره ی کسی وا نرویم، اضطراب نگیریم، عرق نریزیم و چشم های تب دارمان را به کسی ندوزیم...
ما تجربه کردیم، شکست خوردیم، فکر کردیم بزرگ شده ایم
آنقدر که دیگر عاشق نشویم اما....
بعضی ها تنشان بویِ علاقه می دهد و بی قراریِ چشم هاشان دست و پایِ دلِ آدم را شل می کند
#بعضی_ها_اصلا_میایند
#ک_دیوانه_که_عاشقت_بکنند
می آیند که معادلات قلب و زندگی ات را بهم بریزند، احساس های مرده ی وجودت را به بوسه ای، نوازشی، تازه کنند، زنده کنند...
اصلا انگاری که رسالتشان همین باشد...
ما چهارده ساله نبودیم که باز تسلیم علاقه بشویم اما
"عشق" هربار با #دیوانگی های تازه ای می آید....
#فاطمه_صابری_نیا
@Dekogram🎙
Telegram