نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
738 subscribers
225 photos
9.97K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram
در این دنیا
همه چیز دست خود آدم است
حتئ مرگ
حتئ جان
حتئ زمان
مثلا جان من ، احساس من
روح من ، نفسهای من
نبض من ،
اصلا لحظه لحظه ی تمام من دست توست
الا یک چیز آن هم همان دلهره ای ست
که وقتی تو بلند بلند می خندی
و من در سینه ام برای بوسیدنت بی تابی می کنم
اصلاً گاهی آنقدر بلند بلند
عاشقانه میخندی
که خیلی از اوقات می مانم
با کدامین لب بوسیدنت را آرزو کنم
که فقط برآورده شوی....


#امید_آذر

@Dekogram🎙
قصدِ رفتن كردى...؟
قبول!
ميخواهى نباشى...؟
قبول!
چمدانت را بردار و پُر كن...
من هم كمكت ميكنم؛
پر كن از خاطراتمان،
از دوست داشتنم،
از تمامِ حواسم كه جمعِ حواس پرتى هاىِ شيرينَت بود!
از روزهايى كه وجودم را لازم داشتى و با
تمامِ وجودكنارَت بودم
راستى؛
آدمهايى كه به حالِ خودَت رهايت كردند را هم جا بده،
تكيه گاهَت شدم تا خستگى ات را در كنى
دستت راگرفتم تا دوباره بلند شوى...
پُر كن كوله بارَت را از تمامِ اينها،
و برو!
برودنيا را زير و رو كن...
يك به يك امتحان كن،
تمامِ آدمهايى كه احساس ميكنى،
ميتوانند جاىِ خالى ام را برايت پُر كنند!
حواست جمعِ كوله پشتى ات باشد،
كه ديگر كسى نيست به اين راحتى ها برايت پُر كند
سفرَت بخير جانم

#علي_قاضي_نظام

@Dekogram🎙
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !
مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و
زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون"
این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.
وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند
نزدیک تر می آمد.. .
عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد
نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟"
گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و
آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!
هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟
اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!
صدای پیانو بالا میگرفت
صدای کلاغ ها بالا میگرفت
باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!
همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش
که ضربان قلبم را تند کند
که خون رگ هایم رقیق شود
که بی رمق بیفتم در آغوش ات... .
با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!
در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.
و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم

نشستیم جای همیشگی مان
آواز کلاغ ها دلهره آور بود
صدای پیانو بلندشد!
زل زد به چشمانم
اشک زیر چشمانش میغلتید
ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .
زل زد به چشمانم
جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!
داشت به نبودنم فکر میکرد...

راستش آن شب
تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!
باید همدیگر را ترک میکردیم
باید عشقمان جاودانه میشد!
رفت
بدون هیچ نامه ای
بدون هیچ حرفی
آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..
چند ماه بعد از رفتن اش
سرِ همان ساعت
راهیِ کوچه ی بن بست شدم
روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..
ازصدای پیانو خبری نبود
کلاغ ها رفته بودند
باغ را سرک کشیدم
پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید
نشستم جای همیشگی مان
زل زدم به نبودن اش
زل زدم به نبودن اش.. .

#علی_سلطانی

@Dekogram🎙
دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب
که خسته از روزمرگی و کار
پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی
که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... .
درست همان لحظه
من با دست هایی در جیب،
کوله ای پف کرده
و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .
و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .
ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .

نزدیک بیایی... .
صندلی را عقب بکشی
بی حرف بنشینی رو به روی ام....
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسالی شده
به رسم همان روزها
برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش
از قهوه ی کهنه دم اش
دوفنجان برایمان بیاورد
و موقع رفتن
در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،
زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... .

بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... .
همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان
دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند...
شاید با لبخند نگاهشان کنیم....
شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند!

با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم... .
و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... .
لا به لای شلوغیِ خیابان
در سکوت قدم بزنیم... .
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود!
.
فقط میدانی
دردَش اینجاست
.
.
که در تمام این ساعات
سرِ یک میز حرف زده ایم
بدون اینکه در صدای هم غرق شویم
از یک کتاب شعر خوانده ایم
بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم
زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم
بدون اینکه دست هم را بگیریم....
دردَش اینجاست
که دنیا خیلی کوچک است عزیزم...
خیلی...

#علی_سلطانی

@Dekogram🎙
بانو
بی حجاب ترین لباس ات را بپوش
در پر تردد ترین خیابان های شهر قدم بزن
خواهی دید مردان کراوات زده هم مسافر کشی را بغل میکنند
دربست میزنند برای اتاق خواب خانه دومشان
لعنت به کشف حجاب که سخیف ترین واقعه تاریخ بود
این جا آزادی را از افکار تو ربوده اند
این شهر تا خرخره بدهکار تو است
بدهکار است و ککش هم نمیگزد
بدهکار تمام دوستت دارم های نوجوانی ات
عشق پنهان شده در سینه ات
که از ترس برادر و دستان سنگین پدر
پشت گریه های شبانه پنهان شده است
بدهکار تمام ناعدالتی هایی که میبینی و دم نمیزنی
و سالهاست
عاشق میشوی
علاقه می پرورانی
همسر میشوی
و با تکرار همخوابی در خانه آرزوهایت
محکوم می گردی به عادی شدن
به فراموش شدن در پس مادرانگی هایت
تو عاشقانه ترین ملو دارمی هستی...
که مجوز اکران را از او دریغ کرده اند
سرمای نگاهت سالهاست انباشته شده
و با هیچ دروغی گرم نمی شوی
این شهر بوی آرزوهای مدفون شده تو را میدهد
و هنگامی که در پس کوچه هایش قدم میزدم...
تراشه های ذهن بیمارم...
گریه ات در آنسوی پنجره های بسته را دیده اند
دیده اند که رهایم نمیکنند
بانوی سرزمینم...
مردان تنوع طلب را ببخش که به لطف قانون
اینگونه سوار بر اسب بی شرمی میتازند
سوگند به قلم
که هیچ فرهنگ لغتی توان بیان زیبایی تو را ندارد.
#علی_سلطانی

@Dekogram🎙
فکرش را بکن؛
بگویی صبر کن تا دکمه های پیراهنت را خودم ببندم...
سرم را بالا بگیرم و تو شروع کنی به بستن؛
از پایین تا بالا یکی را جا بیندازی
اخم کنم!
مرا ببوسی...
و با خنده بگویی دوباره !

فکرش را بکن؛
بگویم بنشین تا ناخن هایت را خودم لاک بزنم !
از راست به چپ یکی را جا بیندازم.
اخم کنی!
ببوسمت...
و با خنده بگویم دوباره!

فکرش را بکن
چه خاطراتِ اتفاق نیفتاده ی زیبایی داریم ما!
.


گاهی دلم می خواهد
روی تمام مبلهای یک نفره.....

که فقط برای یک نفر جا دارد
پهلو به پهلو کنارت بنشینم
سفره ی دلم را برایت عاشقانه پهن کنم
و دائم دم گوشت بگویم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.....
و بعد آرام و آهسته لبهایم را
روی گودی گردنت بگذارم
و تو دم گوشم یواشکی بگوئی
من بیشتر......
من بیشتر ....،
من بیشتر....دوستت دارم...
دلواپس نباش



#امید_آذر
#تو♥️

@Dekogram🎙
بگذار به همه‌ی زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی 
بگویم دوستت دارم...

بگذار در جستجوی کلماتی باشم

به حجمِ دلتنگی‌ام برای تو
بگذار به جای تو فکر کنم
به جای تو دلتنگ شوم
به جای تو بگریم و بخندم
و فاصله‌ی وهم و یقین را از میان بردارم..



#نزار_قبانی 

@Dekogram🎙
اي خدا تمام بندگانت را به من بده
وچشمانت را ببند
مي خواهم سرنوشت عاشقي ها رقم بزنم
همه را كنار هم بگذارم
همه را بهم برسانم
سفر را حذف كنم
دوري را محو
شعر را مي خواهم آزاد كنم
استعاره و كنايه و كلمه را تمام كنم
به تن زن شير بريزم و عسل
به تن مرد جوي هاي روان
اين را به آن بريزم
آن را درونش بازي دهم
تو فقط چشمانت را ببند
و همه را به من واگذار كن
آغوش را سوگند مي كنم
هم آغوشي را عبادت
و تو خدايي مي كني
بر جهاني پر از عاشقان رسيده

#رنا_التونسی

@Dekogram🎙
.

لعنتی را دوست دارم
مثل یک استکان چای کمر باریک است
نزدیکش که میشوم
عطرش مثل دارچین توی سرم میپیچد
توی چشم هایش زل میزنم و دستش را میگیرم
عطر هل، هولم میکند!
و میبوسمش، میبوسمش ...
شیرین مثل نبات!
پس...
الکی نیست؛
خستگی هایم را دور میریزی!
معجون زیبای دوست داشتنی ام!

#حامد_نیازی
#تو🫶

@Dekogram🎙


جمعه هارا باید دم کرد مثل چای,
از همان چای هایی که رنگ تنهایی دارد
وداغیش لبت را میسوزاند
از همان سوز هایی که تمام تنت را به سرما میکشاند وتو خودت را به اغوشت میکشی و بی اختیار دلت برای خودت تنگ میشود آنقدر که چشم هایت لبریز میشود
وروی خاطراتت جاری میشود
وباز این جمعه هم میگذرد بدون
من
باید خودم راپیدا کنم
جا مانده ام !!!درکدام جمعه ....
نمیدانم ....


#آرزوکرامتی

@Dekogram🎙
.
قرار بود يكی از ميان شما
براي كودكان بی‌خواب اين خيابان
فانوس روشنی از رويای نان و ترانه بياورد!

قرار بود يكی از ميان شما
برای آخرين كارتن‌خواب اين جهان
گوشه‌ی لحافی لبريز از تنفس و بوسه بياورد!

قرار بود يكی از ميان شما
بالای گنبد خضرا برود
برود برای ستارگان اين شب خسته دعا كند!

پس چه شد چراغ آن همه قرار و
عطر آن همه نان و
خواب آن همه لحاف؟!

من به مردم خواهم گفت
زورم به اين همه تزوير مكرر نمی‌رسد
حالا سال‌هاست كه
شناسنامه‌های ما را موش خورده است
"فرهاد" مرده است
و "جمعه"
نام مستعار همه هفته‌های ماست...


#سیدعلی_صالحی

@Dekogram🎙
.

از امروز
شنبه ها را
بیش تر از همیشه
دوست دارم...

این که آغاز هفته بفهمی
کسی این چنین دوستت دارد،
تمام زندگی ات
گلستان می شود
نه یک هفته ات...!


#سمیرا_آنالویی
#صبح_بخیر 😍

@Dekogram🎙
ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ ،

ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﮓ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ ،

ﻭﻗﺘﻲ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﺗﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲﺷﻮﺩ

ﻫﻮﺳﻲ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﻣﻲﺩﻭﺩ ،

ﻭﻗﺘﻲ ﻟﺐﻫﺎ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽﺁﯾﺪ ،

ﻭ ﺩﺳﺖﻫﺎ ﻫﻮﺍﯼ ﻟﻤﺲ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ ،

ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ .

ﻭﻗﺘﻲ ﻟﺐﻫﺎ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﻲﺁﻳﺪ

ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮ

ﺩﺭ ﺷﺐ ...


#کنستانتین_کاوافی

@Dekogram🎙
.


دلم برای هم آغوشیِ صمیمی‌ِ تنها یمان
برای نوازش
برای صدا کردن‌های تو
برای حرف‌های خوب
تنگ شده
صدایم کن!
دلم برای دوست داشتن‌های بی‌ انتها
برای شب‌های تا صبح ... بدون خواب
برای خودم
برای خودت
پنجره‌ها و مهتاب
تنگ شده
صدایم کن!

  
#نیکی_‌فیروزکوهی

@Dekogram🎙
بچه که بودم روش خاصی برای گفتن حرف هایم داشتم !
مهم این بود که هیچ کدامشان ناگفته نمیماند ..
اگر چیزی میخواستم و میدانستم نمیتوانم داشته باشمش یا بزرگ ترها نمیگذارند، با لب و لوچه ی آویزان میرفتم پیشِ مادر که همیشه ی خدا سر اجاق بود ! نفس عمیق میکشیدم، چشمهایم را میبستم، با دست گوشهایم را میگرفتم و خواسته ام را میگفتم .. بعد با نهایت سرعت دور میشدم ... مادر دلش میسوخت، و آن چیز هر چقدر هم که بزرگ و دست نیافتنی بود مالِ من میشد .. !
من نمیدانم .. خودت بگو !
با لب و لوچه ی آویزان
چشم های بسته
گوش های گرفته
چه بگویم ؟
چگونه بخواهمت ؟
که دلت بسوزد ..
که مالِ من بشوی ...

#مریم_قهرمانلو

@Dekogram🎙
.

این روزها اصلا حس شعرم نیست.
کوچه های شهر بوی سنگین حقارت میدهند
سنگ فرشهای خیابان در تعزیه ی پای برهنه ی کودکان شهر است.
هیچ دلی برای این همه ظلم در پی تظلم خواهی نیست.
این روزها هوای شهر سنگین است.بوی سرب و شلاق و خون میدهد.
چوبه های اعدام سرافرازترین ایستادگان تاریخند
این روزهاغمگین غمگینم.
#آشـــــــــــو

@Dekogram🎙
دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز
به خنده‌های بی‌دلیلت در راه خانه
نگاه‌‌های "مال خودمی"ا‌ت در جمع
دلتنگی یعنی کش رفتن آدامس جویده‌ ات
و غوطه‌ور شدن در طعم لب ‌هات
دلتنگی یعنی چشم‌‌های تو امشب سرخ بود
و چشم‌‌های من خیس...

#عباس_معروفی

@Dekogram🎙