.
حرﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ
ﮐﻪﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ؛
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ..
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ ...
ﺁﺭﺍﻡ ...ﺁﺭﺍﻡ ....
ﺑﻌﺪ ﭼﮑﻪ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﻟﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺴﺮﺍﻧﺪ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ... ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ..
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭمی تواند ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺁن همه ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻧﺖ ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ!
#عادل_دانتیسم
@Dekogram🎙
حرﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ
ﮐﻪﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ؛
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ..
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ ...
ﺁﺭﺍﻡ ...ﺁﺭﺍﻡ ....
ﺑﻌﺪ ﭼﮑﻪ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﻟﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺴﺮﺍﻧﺪ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ... ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ..
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭمی تواند ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺁن همه ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻧﺖ ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ!
#عادل_دانتیسم
@Dekogram🎙
Telegram
حوالیِ من ؛
گنجشک ها افسردگی گرفته اند ،
جیرجیرک ها لال شده اند ،
نهنگ ها به ساحل زده اند ،
و نبضِ اتوبان ها نمی زند ...
تو نیستی ...
نه صدایی هست برایِ شنیدن ،
نه جانی هست برایِ زیستن ،
و نه پایی ... برایِ دور شدن ...
یک حالتِ بی حسیِ محض ،
یک توقفِ عمیق ،
یک خواب ؛
با چشمانی باز ...
حوالیِ من ؛
جزیره ایست دور افتاده و متروک ،
که تنها ساکنش منم !
تو نیستی ...
و بدونِ تو ؛
در سیاره ی من ؛
کوچکترین نشانی از حیات نیست ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Dekogram🎙
گنجشک ها افسردگی گرفته اند ،
جیرجیرک ها لال شده اند ،
نهنگ ها به ساحل زده اند ،
و نبضِ اتوبان ها نمی زند ...
تو نیستی ...
نه صدایی هست برایِ شنیدن ،
نه جانی هست برایِ زیستن ،
و نه پایی ... برایِ دور شدن ...
یک حالتِ بی حسیِ محض ،
یک توقفِ عمیق ،
یک خواب ؛
با چشمانی باز ...
حوالیِ من ؛
جزیره ایست دور افتاده و متروک ،
که تنها ساکنش منم !
تو نیستی ...
و بدونِ تو ؛
در سیاره ی من ؛
کوچکترین نشانی از حیات نیست ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
باورت بشود يا نه
روزي مي رسد
که دلت براي هيچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
براي نگاه کردنم ، خنديدنم
و حتـــي اذيت کردنم
براي تمام لحظاتى که در کنارم داشتي
روزي خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهي بود
مي دانم روزي که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد
#بهوميل_هرابال
@Dekogram🎙
روزي مي رسد
که دلت براي هيچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
براي نگاه کردنم ، خنديدنم
و حتـــي اذيت کردنم
براي تمام لحظاتى که در کنارم داشتي
روزي خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهي بود
مي دانم روزي که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد
#بهوميل_هرابال
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبيست
آن كه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
#احمد_شاملو
@Dekogram🎙
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبيست
آن كه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
#احمد_شاملو
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
❤1
.
بُگذار من بیشتر دوستت بِدارَم...
بیشتر عاشقَت باشم...
بیشتر بخواهَمَت!
بُگذار...
من بیشتر در آغوشَت بگیرم...
بیشتر ببوسَمت...
بیشتر ببینَمت...
بُگذار من باشم که هر لحظه برایَت
می میرد…!
کارهای سخت را بُگذار برای مَردِ داستان!
تو کمی زنانه بخَندی و...
حضرتِ عشق باشی کافی ست!
#حامد_نیازی
#تو
@Dekogram🎙
بُگذار من بیشتر دوستت بِدارَم...
بیشتر عاشقَت باشم...
بیشتر بخواهَمَت!
بُگذار...
من بیشتر در آغوشَت بگیرم...
بیشتر ببوسَمت...
بیشتر ببینَمت...
بُگذار من باشم که هر لحظه برایَت
می میرد…!
کارهای سخت را بُگذار برای مَردِ داستان!
تو کمی زنانه بخَندی و...
حضرتِ عشق باشی کافی ست!
#حامد_نیازی
#تو
@Dekogram🎙
Telegram
تصمیم دارم کودتا کنم!
اصلا چرا کودتا...
انقلاب میکنم!
کم دیکتاتور نیستی!
دنیایی در حسرت چشمانت در عذاب اند!
خون جماعتی را در شیشه کرده ای..
بیا و دست از رد صلاحیت بردار!
بگذار مجلسی به پا کنیم و همه بیایند به تماشای نگاهت!
#حامد_نیازی
@Dekogram🎙
تصمیم دارم کودتا کنم!
اصلا چرا کودتا...
انقلاب میکنم!
کم دیکتاتور نیستی!
دنیایی در حسرت چشمانت در عذاب اند!
خون جماعتی را در شیشه کرده ای..
بیا و دست از رد صلاحیت بردار!
بگذار مجلسی به پا کنیم و همه بیایند به تماشای نگاهت!
#حامد_نیازی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
زنی دلم را لرزاند!
بی هوا گفت دوستم دارد
دلم ریخت روی دامَنَش
و گلهای دامن از خنده اش شکفتند!
زنی که دلم را لرزاند،
در آغوشِ یک بغل گل راه میرود که...
پیاده رو ها از فرطِ مستی زیرِ قدم هایش میرقصند!
گلهایی که عطرِ شعر میدهند و
چون شراب مست میکنند!
زنی که دلم را لرزاند
یک خدای زیباست!
که حرف هایم طعم نفس هایش را میدهند!
و نوشته هایم رنگِ چشمانش را دارند!
دوستش دارم،
زنی که دلم را لرزاند...
حتی اگر خیالی باشد محال!
#حامد_نیازی
#تو
@Dekogram🎙
زنی دلم را لرزاند!
بی هوا گفت دوستم دارد
دلم ریخت روی دامَنَش
و گلهای دامن از خنده اش شکفتند!
زنی که دلم را لرزاند،
در آغوشِ یک بغل گل راه میرود که...
پیاده رو ها از فرطِ مستی زیرِ قدم هایش میرقصند!
گلهایی که عطرِ شعر میدهند و
چون شراب مست میکنند!
زنی که دلم را لرزاند
یک خدای زیباست!
که حرف هایم طعم نفس هایش را میدهند!
و نوشته هایم رنگِ چشمانش را دارند!
دوستش دارم،
زنی که دلم را لرزاند...
حتی اگر خیالی باشد محال!
#حامد_نیازی
#تو
@Dekogram🎙
تو کجایی نفسم
ای توهمه روح وتنم
تو بیا تا لب این پنجره احساسم
عشق هم
به اندازه یک نم نم باران دل اشوب و حزین
یک هوایی بخورد
بگذاریم
هوای من وتو
با نفس های هم امیخته از احساسات
نفسی تازه کند
دست ان خاطره را
بفشاریم و من
به تمنای همین بودن تو
دو سه رکعت غزل
عشق
سرایم پایت...
#هما_کشتگر
@Dekogram🎙
ای توهمه روح وتنم
تو بیا تا لب این پنجره احساسم
عشق هم
به اندازه یک نم نم باران دل اشوب و حزین
یک هوایی بخورد
بگذاریم
هوای من وتو
با نفس های هم امیخته از احساسات
نفسی تازه کند
دست ان خاطره را
بفشاریم و من
به تمنای همین بودن تو
دو سه رکعت غزل
عشق
سرایم پایت...
#هما_کشتگر
@Dekogram🎙
Telegram
سلام تابستان! فصلِ خوبِ خاطره انگیزِ من، نفسِ گرمِ تو را دوست دارم بویِ فراغت می دهد.. بادهایِ لطیف و ملایمِ بعد از ظهرت، مرا یادِ بازی و شیطنتِ کودکی ام می اندازد ...
یادِ روزهایی که آمدنت، پایانِ درس و مشغله ها بود.. نامِ تو تداعیِ کوچه هایی شلوغ و هیاهویِ کودکانِ بازیگوش است ... تو هر چقدر هم که گرم و طاقت سوز باشی، من به حرمتِ لبخندِ کودکی ام، تو را دوست دارم ... آغوشِ آرام و بی دغدغه ات، جان می دهد برای تفریح، برایِ سفر، برایِ فراموشی..
با این که تحملِ هوایِ گرمت سخت است ولی نمی شود تو را دوست نداشت، تو بخشنده ترین فصلِ سالی ... دستانت پر است از میوه هایِ آبدار و رنگارنگ و خورشیدِ آسمانت ؛ بی وقفه می تابد!
چیزی از بهشت ، کم نداری ، به جز ابرهایی ؛ که بر سرِ این دل هایِ بیقرار ؛ "باران" ببارد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Dekogram🎙
یادِ روزهایی که آمدنت، پایانِ درس و مشغله ها بود.. نامِ تو تداعیِ کوچه هایی شلوغ و هیاهویِ کودکانِ بازیگوش است ... تو هر چقدر هم که گرم و طاقت سوز باشی، من به حرمتِ لبخندِ کودکی ام، تو را دوست دارم ... آغوشِ آرام و بی دغدغه ات، جان می دهد برای تفریح، برایِ سفر، برایِ فراموشی..
با این که تحملِ هوایِ گرمت سخت است ولی نمی شود تو را دوست نداشت، تو بخشنده ترین فصلِ سالی ... دستانت پر است از میوه هایِ آبدار و رنگارنگ و خورشیدِ آسمانت ؛ بی وقفه می تابد!
چیزی از بهشت ، کم نداری ، به جز ابرهایی ؛ که بر سرِ این دل هایِ بیقرار ؛ "باران" ببارد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
.
فکر کن اولین روز
تابستان باشد،
و یاد تو از سقف
خیالم چکه کند!
مثل صدای یخ در شربت،
مثل خنکی هندوانه در یک
ظهر داغِ تابستانی،
مثل یک نسیم که جانت را
نوازش می کند...
عاشق که باشی
میتوانی با خیالش هم
زندگی کنی!
نه گرما حریفت می شود؛
و نه این جمعه های
بی حوصله ی کشدار...
#پروانه_حسینی
@Dklame🎙
فکر کن اولین روز
تابستان باشد،
و یاد تو از سقف
خیالم چکه کند!
مثل صدای یخ در شربت،
مثل خنکی هندوانه در یک
ظهر داغِ تابستانی،
مثل یک نسیم که جانت را
نوازش می کند...
عاشق که باشی
میتوانی با خیالش هم
زندگی کنی!
نه گرما حریفت می شود؛
و نه این جمعه های
بی حوصله ی کشدار...
#پروانه_حسینی
@Dklame🎙
Telegram
attach 📎
.
میخواهی به تنت نگاه ببوسم
که پاهات بپیچد به هم
سکندری بنوشی، مست کنی خراب آغوشِ من؟
جوری که دلت بریزد
خانه بر سرت خراب شود؟
میخواهی هی صدات کنم، جوابم را ندهی
پشت میز اتو پیدات کنم، لباست بسوزد
برهنه بمانی بین شب و روزسرگردان دستهای خودت؟
ماه پیشانی!
میخواهی اصلاً هیچ کاری نکنم
خوابت را ببینم، دستهام بوی نارنج بگیرد؟
#عباس_معروفی
@Dekogram🎙
میخواهی به تنت نگاه ببوسم
که پاهات بپیچد به هم
سکندری بنوشی، مست کنی خراب آغوشِ من؟
جوری که دلت بریزد
خانه بر سرت خراب شود؟
میخواهی هی صدات کنم، جوابم را ندهی
پشت میز اتو پیدات کنم، لباست بسوزد
برهنه بمانی بین شب و روزسرگردان دستهای خودت؟
ماه پیشانی!
میخواهی اصلاً هیچ کاری نکنم
خوابت را ببینم، دستهام بوی نارنج بگیرد؟
#عباس_معروفی
@Dekogram🎙
Telegram
لبهایت مخدر دارد.،
مرا معتاد خود.کرده
می بوسی مرا ، نئشه می شوم، میروم.به اوج آسمان لذت
نمی بوسی مرا، خمار می شوم و درد می گیرد جانم را.
از آن.دم که پیمانه لبت را بر جام دهانم گذاشتی ، مرا الکلی کردی..و جانم را مست.
لعنتی ، تو با جان و.جسم من، چه کردی ، که حتی فکر نوازش دستانت، حتی خیال بوسه ات ، حتی خواب آغوشت، مرا به جنون می کشاند.
#ماهور
@Dekogram🎙
مرا معتاد خود.کرده
می بوسی مرا ، نئشه می شوم، میروم.به اوج آسمان لذت
نمی بوسی مرا، خمار می شوم و درد می گیرد جانم را.
از آن.دم که پیمانه لبت را بر جام دهانم گذاشتی ، مرا الکلی کردی..و جانم را مست.
لعنتی ، تو با جان و.جسم من، چه کردی ، که حتی فکر نوازش دستانت، حتی خیال بوسه ات ، حتی خواب آغوشت، مرا به جنون می کشاند.
#ماهور
@Dekogram🎙
Telegram
سکوت ِ آغوش ِ تو را
چشم در چشم
برهم می زنم....
و
ردّ ِ پای بوسه ها
خطی به عمق ِ
چهل سالگی ام روی سینه ات
تصویر می کند...
امشب
دستانم به خون ِ لب هایت
آلوده می شود اگر
وحشی ِلب هایت
روی تنم آرام گیرد...
#آزاده_کج_کلاه
@Dekogram🎙
چشم در چشم
برهم می زنم....
و
ردّ ِ پای بوسه ها
خطی به عمق ِ
چهل سالگی ام روی سینه ات
تصویر می کند...
امشب
دستانم به خون ِ لب هایت
آلوده می شود اگر
وحشی ِلب هایت
روی تنم آرام گیرد...
#آزاده_کج_کلاه
@Dekogram🎙
Telegram
.
تصور کن...
من،تو و خدا نشسته ایم و مشاعره میکنیم
خدا گفت "د" بده!
گفتم دوستش دارم!
خدا به تو نگاهی کرد و گفت"م"بده!
گفتی من هم دوستش دارم!
و این معاشقه ی شاعرانه تا نزدیکی های
سحر ادامه داشت!
صدای در را شنیدی عشق من؟
فکر کنم کسی از حسادت سر به بیابان گذاشت!
بیخیال...
خب عزیزکم شما "د" بده!
برای ما دوستت دارم بلند ترین شعر دنیاست!
#حامد_نیازی
@Dekogram🎙
تصور کن...
من،تو و خدا نشسته ایم و مشاعره میکنیم
خدا گفت "د" بده!
گفتم دوستش دارم!
خدا به تو نگاهی کرد و گفت"م"بده!
گفتی من هم دوستش دارم!
و این معاشقه ی شاعرانه تا نزدیکی های
سحر ادامه داشت!
صدای در را شنیدی عشق من؟
فکر کنم کسی از حسادت سر به بیابان گذاشت!
بیخیال...
خب عزیزکم شما "د" بده!
برای ما دوستت دارم بلند ترین شعر دنیاست!
#حامد_نیازی
@Dekogram🎙
Telegram
دستم توو موهاش بود که خودشو عقب کشید، دستم رو هوا موند، با خیال موهاش بازی میکردم، نگام میکرد، توو دلش میگفت؛ این عجب احمقیه..،/ برگشتم سمت دیوار ، انگار که نیست انگار که نبوده، بم گفت دیوونه ای؟ گفتم اگه خودتم جای من بودی دیوونه میشدی،
نذاشتم بگه چرا، گفتم؛ اگه تو ام یه بار توو خندههات غرق میشدی، اگه یه بار قهوهی چشماتو سر میکشیدی، همینقدر دیوونه میشدی...
گفت یعنی تو دیوونهی منی؟ گفتم وقتی پیشتم ، وقتی پیشمی ، هم من دیوونه ام هم تو، ولی وقتی بار سفر میبندی تا سه هفته/یه ماه بعد، میشی یکی که توو گذشتهش غرق شده یا به فکر آیندشه، میشی یکی که یادش میره حالشو، «منِشو»! هی میخواست یه چیزی بگه، ولی جوابی نداشت، گاهی وقتا حرفا زهر دارن ولی نمیکُشن، زخمی میکنن، جونتو از تنت میبرنا، ولی بازم زندهت میذارن به یه وضعی که فقط ببینی و حس کنی و درد بکشی..
چشامو بستم ، موهاشو بو کردم،
گفتم دیگه تموم شد، دیگه بخوامم نمیتونم فراموشت کنم،
حتی اگه تو ام بخوای باز نمیتونم،
عطر موی معشوق، مثل قفل بی کلید میمونه، قفل بازه تا وقتی که عطر موهاش نره توو سرت، توو جونت، بعد از اون دیگه فقط خودت میمونی و دلت.. که دیگه اون دل سابق نیست!!
منم دیگه اون آدم سابق نبودم......
«من مست ز تار موی او»
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
نذاشتم بگه چرا، گفتم؛ اگه تو ام یه بار توو خندههات غرق میشدی، اگه یه بار قهوهی چشماتو سر میکشیدی، همینقدر دیوونه میشدی...
گفت یعنی تو دیوونهی منی؟ گفتم وقتی پیشتم ، وقتی پیشمی ، هم من دیوونه ام هم تو، ولی وقتی بار سفر میبندی تا سه هفته/یه ماه بعد، میشی یکی که توو گذشتهش غرق شده یا به فکر آیندشه، میشی یکی که یادش میره حالشو، «منِشو»! هی میخواست یه چیزی بگه، ولی جوابی نداشت، گاهی وقتا حرفا زهر دارن ولی نمیکُشن، زخمی میکنن، جونتو از تنت میبرنا، ولی بازم زندهت میذارن به یه وضعی که فقط ببینی و حس کنی و درد بکشی..
چشامو بستم ، موهاشو بو کردم،
گفتم دیگه تموم شد، دیگه بخوامم نمیتونم فراموشت کنم،
حتی اگه تو ام بخوای باز نمیتونم،
عطر موی معشوق، مثل قفل بی کلید میمونه، قفل بازه تا وقتی که عطر موهاش نره توو سرت، توو جونت، بعد از اون دیگه فقط خودت میمونی و دلت.. که دیگه اون دل سابق نیست!!
منم دیگه اون آدم سابق نبودم......
«من مست ز تار موی او»
#سید_علی_صالحی
@Dekogram🎙
Telegram
.
همه مردان به راحتی خواب می روند
این خلقت ایشان است
در خواب انقلاب می کنند
در خواب کودتا می کنند
در خواب برهنه می شوند
و با زیباترین زنها هم خوابه می شوند
واینگونه جهان مردانه را آشوب فرا کرفته
جهان زنان لب دارد
لبی که آغاز نوشیدنی مقدس است
لبی که اعلامیه جهانی عاشقی ست
چشمان زن بیدار است
به سینه هایش ناقوس عبادت آویخته است
جهان زنانه خواب ندارد
جهنم است
گرم و سوزان
جهان زنانه کبوتر های سفید دارد
#جمانة_حداد
@Dekogram🎙
همه مردان به راحتی خواب می روند
این خلقت ایشان است
در خواب انقلاب می کنند
در خواب کودتا می کنند
در خواب برهنه می شوند
و با زیباترین زنها هم خوابه می شوند
واینگونه جهان مردانه را آشوب فرا کرفته
جهان زنان لب دارد
لبی که آغاز نوشیدنی مقدس است
لبی که اعلامیه جهانی عاشقی ست
چشمان زن بیدار است
به سینه هایش ناقوس عبادت آویخته است
جهان زنانه خواب ندارد
جهنم است
گرم و سوزان
جهان زنانه کبوتر های سفید دارد
#جمانة_حداد
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
در این دنیا
همه چیز دست خود آدم است
حتئ مرگ
حتئ جان
حتئ زمان
مثلا جان من ، احساس من
روح من ، نفسهای من
نبض من ،
اصلا لحظه لحظه ی تمام من دست توست
الا یک چیز آن هم همان دلهره ای ست
که وقتی تو بلند بلند می خندی
و من در سینه ام برای بوسیدنت بی تابی می کنم
اصلاً گاهی آنقدر بلند بلند
عاشقانه میخندی
که خیلی از اوقات می مانم
با کدامین لب بوسیدنت را آرزو کنم
که فقط برآورده شوی....
#امید_آذر
@Dekogram🎙
همه چیز دست خود آدم است
حتئ مرگ
حتئ جان
حتئ زمان
مثلا جان من ، احساس من
روح من ، نفسهای من
نبض من ،
اصلا لحظه لحظه ی تمام من دست توست
الا یک چیز آن هم همان دلهره ای ست
که وقتی تو بلند بلند می خندی
و من در سینه ام برای بوسیدنت بی تابی می کنم
اصلاً گاهی آنقدر بلند بلند
عاشقانه میخندی
که خیلی از اوقات می مانم
با کدامین لب بوسیدنت را آرزو کنم
که فقط برآورده شوی....
#امید_آذر
@Dekogram🎙
Telegram
قصدِ رفتن كردى...؟
قبول!
ميخواهى نباشى...؟
قبول!
چمدانت را بردار و پُر كن...
من هم كمكت ميكنم؛
پر كن از خاطراتمان،
از دوست داشتنم،
از تمامِ حواسم كه جمعِ حواس پرتى هاىِ شيرينَت بود!
از روزهايى كه وجودم را لازم داشتى و با
تمامِ وجودكنارَت بودم
راستى؛
آدمهايى كه به حالِ خودَت رهايت كردند را هم جا بده،
تكيه گاهَت شدم تا خستگى ات را در كنى
دستت راگرفتم تا دوباره بلند شوى...
پُر كن كوله بارَت را از تمامِ اينها،
و برو!
برودنيا را زير و رو كن...
يك به يك امتحان كن،
تمامِ آدمهايى كه احساس ميكنى،
ميتوانند جاىِ خالى ام را برايت پُر كنند!
حواست جمعِ كوله پشتى ات باشد،
كه ديگر كسى نيست به اين راحتى ها برايت پُر كند
سفرَت بخير جانم
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
قبول!
ميخواهى نباشى...؟
قبول!
چمدانت را بردار و پُر كن...
من هم كمكت ميكنم؛
پر كن از خاطراتمان،
از دوست داشتنم،
از تمامِ حواسم كه جمعِ حواس پرتى هاىِ شيرينَت بود!
از روزهايى كه وجودم را لازم داشتى و با
تمامِ وجودكنارَت بودم
راستى؛
آدمهايى كه به حالِ خودَت رهايت كردند را هم جا بده،
تكيه گاهَت شدم تا خستگى ات را در كنى
دستت راگرفتم تا دوباره بلند شوى...
پُر كن كوله بارَت را از تمامِ اينها،
و برو!
برودنيا را زير و رو كن...
يك به يك امتحان كن،
تمامِ آدمهايى كه احساس ميكنى،
ميتوانند جاىِ خالى ام را برايت پُر كنند!
حواست جمعِ كوله پشتى ات باشد،
كه ديگر كسى نيست به اين راحتى ها برايت پُر كند
سفرَت بخير جانم
#علي_قاضي_نظام
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !
مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و
زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون"
این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.
وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند
نزدیک تر می آمد.. .
عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد
نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟"
گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و
آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!
هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟
اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!
صدای پیانو بالا میگرفت
صدای کلاغ ها بالا میگرفت
باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!
همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش
که ضربان قلبم را تند کند
که خون رگ هایم رقیق شود
که بی رمق بیفتم در آغوش ات... .
با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!
در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.
و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم
نشستیم جای همیشگی مان
آواز کلاغ ها دلهره آور بود
صدای پیانو بلندشد!
زل زد به چشمانم
اشک زیر چشمانش میغلتید
ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .
زل زد به چشمانم
جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!
داشت به نبودنم فکر میکرد...
راستش آن شب
تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!
باید همدیگر را ترک میکردیم
باید عشقمان جاودانه میشد!
رفت
بدون هیچ نامه ای
بدون هیچ حرفی
آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..
چند ماه بعد از رفتن اش
سرِ همان ساعت
راهیِ کوچه ی بن بست شدم
روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..
ازصدای پیانو خبری نبود
کلاغ ها رفته بودند
باغ را سرک کشیدم
پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید
نشستم جای همیشگی مان
زل زدم به نبودن اش
زل زدم به نبودن اش.. .
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !
مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و
زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون"
این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.
وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند
نزدیک تر می آمد.. .
عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد
نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟"
گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و
آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!
هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟
اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!
صدای پیانو بالا میگرفت
صدای کلاغ ها بالا میگرفت
باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!
همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش
که ضربان قلبم را تند کند
که خون رگ هایم رقیق شود
که بی رمق بیفتم در آغوش ات... .
با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!
در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.
و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم
نشستیم جای همیشگی مان
آواز کلاغ ها دلهره آور بود
صدای پیانو بلندشد!
زل زد به چشمانم
اشک زیر چشمانش میغلتید
ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .
زل زد به چشمانم
جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!
داشت به نبودنم فکر میکرد...
راستش آن شب
تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!
باید همدیگر را ترک میکردیم
باید عشقمان جاودانه میشد!
رفت
بدون هیچ نامه ای
بدون هیچ حرفی
آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..
چند ماه بعد از رفتن اش
سرِ همان ساعت
راهیِ کوچه ی بن بست شدم
روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..
ازصدای پیانو خبری نبود
کلاغ ها رفته بودند
باغ را سرک کشیدم
پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید
نشستم جای همیشگی مان
زل زدم به نبودن اش
زل زدم به نبودن اش.. .
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎
نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب
که خسته از روزمرگی و کار
پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی
که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... .
درست همان لحظه
من با دست هایی در جیب،
کوله ای پف کرده
و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .
و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .
ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .
نزدیک بیایی... .
صندلی را عقب بکشی
بی حرف بنشینی رو به روی ام....
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسالی شده
به رسم همان روزها
برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش
از قهوه ی کهنه دم اش
دوفنجان برایمان بیاورد
و موقع رفتن
در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،
زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... .
بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... .
همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان
دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند...
شاید با لبخند نگاهشان کنیم....
شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند!
با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم... .
و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... .
لا به لای شلوغیِ خیابان
در سکوت قدم بزنیم... .
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود!
.
فقط میدانی
دردَش اینجاست
.
.
که در تمام این ساعات
سرِ یک میز حرف زده ایم
بدون اینکه در صدای هم غرق شویم
از یک کتاب شعر خوانده ایم
بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم
زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم
بدون اینکه دست هم را بگیریم....
دردَش اینجاست
که دنیا خیلی کوچک است عزیزم...
خیلی...
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب
که خسته از روزمرگی و کار
پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی
که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... .
درست همان لحظه
من با دست هایی در جیب،
کوله ای پف کرده
و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .
و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .
ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .
نزدیک بیایی... .
صندلی را عقب بکشی
بی حرف بنشینی رو به روی ام....
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسالی شده
به رسم همان روزها
برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش
از قهوه ی کهنه دم اش
دوفنجان برایمان بیاورد
و موقع رفتن
در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،
زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... .
بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... .
همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان
دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند...
شاید با لبخند نگاهشان کنیم....
شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند!
با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم... .
و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... .
لا به لای شلوغیِ خیابان
در سکوت قدم بزنیم... .
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود!
.
فقط میدانی
دردَش اینجاست
.
.
که در تمام این ساعات
سرِ یک میز حرف زده ایم
بدون اینکه در صدای هم غرق شویم
از یک کتاب شعر خوانده ایم
بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم
زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم
بدون اینکه دست هم را بگیریم....
دردَش اینجاست
که دنیا خیلی کوچک است عزیزم...
خیلی...
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Telegram
attach 📎