Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
از امروز
شنبه ها را
بیش تر از همیشه
دوست دارم...
این که آغاز هفته بفهمی
کسی این چنین دوستت دارد،
تمام زندگی ات
گلستان می شود
نه یک هفته ات...!
#سمیرا_آنالویی
#صبح_بخیر 😍
@Dekogram🎙
شنبه ها را
بیش تر از همیشه
دوست دارم...
این که آغاز هفته بفهمی
کسی این چنین دوستت دارد،
تمام زندگی ات
گلستان می شود
نه یک هفته ات...!
#سمیرا_آنالویی
#صبح_بخیر 😍
@Dekogram🎙
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
☇
رو دوستِت دارم رَمز گذاشته بودیم ؛
مثلا جلو جمع وقتی نمیشد بگه
دوسَم داره ،
میگفت هَوا چقدر گرمه ..
از این دیوونه بازیایی که
هرکی به یه شِکل توو رابطه اش
با کسی که دوسِش داره ،
داره ..
شاید وقتی باهم توی دانشگاه بودیم
روزی صَدبار گرمش میشُد ..
حتی خوب یادمه یه بار که
برف میومدو باهاش قهر بودمو
با فاصله از هم راه میرفتیم ،
وسطه خیابون داد زَد گفت :
ای خدا خودت شاهِدی
میبینی که چقدر گرمه ..
کسایی که دور و برمون بودن
با یه نگاه متعجب چند ثانیه ای
نگامون کردن و بعدم رفتن ..
فَقط من بودم که بهش گُفتم
منم گرمم هَست ..
منظورمو فهمید و وَسطه زِمستون
از سر عشق گرم شدیم ..
چند وَقت بَعد
به هردلیلی که بود
چند وقتی دور افتادیم
انگار چشم خوردیم
انگار جُدامون کردن ..
روز تولدم
نمیدونم بچّه ها آورده بودَنش یا
خودش اومده بود ..
اما تا اومدم شمع و فوت کنمو
آرزو کنم ..
یهو با یَقه ی لباسش بازی کرد و گُفت :
"نمیدونم چرا انقدر هوا گرمه" ..
از حرفش فَهمیدم
بَهمن ماه که گرمش باشه
یعنی هنوزم امیدی هَست
هَنوزم عشقی هَست ..
| #شهرزاد_پاییزی |
@Dekogram🎙
رو دوستِت دارم رَمز گذاشته بودیم ؛
مثلا جلو جمع وقتی نمیشد بگه
دوسَم داره ،
میگفت هَوا چقدر گرمه ..
از این دیوونه بازیایی که
هرکی به یه شِکل توو رابطه اش
با کسی که دوسِش داره ،
داره ..
شاید وقتی باهم توی دانشگاه بودیم
روزی صَدبار گرمش میشُد ..
حتی خوب یادمه یه بار که
برف میومدو باهاش قهر بودمو
با فاصله از هم راه میرفتیم ،
وسطه خیابون داد زَد گفت :
ای خدا خودت شاهِدی
میبینی که چقدر گرمه ..
کسایی که دور و برمون بودن
با یه نگاه متعجب چند ثانیه ای
نگامون کردن و بعدم رفتن ..
فَقط من بودم که بهش گُفتم
منم گرمم هَست ..
منظورمو فهمید و وَسطه زِمستون
از سر عشق گرم شدیم ..
چند وَقت بَعد
به هردلیلی که بود
چند وقتی دور افتادیم
انگار چشم خوردیم
انگار جُدامون کردن ..
روز تولدم
نمیدونم بچّه ها آورده بودَنش یا
خودش اومده بود ..
اما تا اومدم شمع و فوت کنمو
آرزو کنم ..
یهو با یَقه ی لباسش بازی کرد و گُفت :
"نمیدونم چرا انقدر هوا گرمه" ..
از حرفش فَهمیدم
بَهمن ماه که گرمش باشه
یعنی هنوزم امیدی هَست
هَنوزم عشقی هَست ..
| #شهرزاد_پاییزی |
@Dekogram🎙
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید.
باران گرفته بود همه جا را، چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس میکشیدم که دیدم تکیه داده به درب و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه شخصیت های فیلم های ایرانیِ دهه پنجاه دل میبری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟
فقط سیگار کنج لبَت کم است!
سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم:
داشتیم پنجره خونتونو دید میزدیم بانو،
حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر میموندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم....
وسط بداهه گفتن هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد!
درِ گوشش گفتم لباس گرم میپوشیدی جانم، سرما میخوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه ی راه سردت شود، بخواهی ادامه ی مسیر همراهی ام نکنی!
میدانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه ی راه بلاتکلیف و سر در گم میمانم.
هوای مسیرمان بهاری ست جانم! کاش لباس گرم میپوشیدی که سردت نشود!
.
از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج میزد!
دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمیدانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی ام روی دوشش انداختم، نمیدانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی گفت، نمی گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود!
نمیدانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم هایش با قدم هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی میوزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود...
میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم...
.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
باران گرفته بود همه جا را، چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس میکشیدم که دیدم تکیه داده به درب و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه شخصیت های فیلم های ایرانیِ دهه پنجاه دل میبری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟
فقط سیگار کنج لبَت کم است!
سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم:
داشتیم پنجره خونتونو دید میزدیم بانو،
حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر میموندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم....
وسط بداهه گفتن هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد!
درِ گوشش گفتم لباس گرم میپوشیدی جانم، سرما میخوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه ی راه سردت شود، بخواهی ادامه ی مسیر همراهی ام نکنی!
میدانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه ی راه بلاتکلیف و سر در گم میمانم.
هوای مسیرمان بهاری ست جانم! کاش لباس گرم میپوشیدی که سردت نشود!
.
از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج میزد!
دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمیدانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی ام روی دوشش انداختم، نمیدانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی گفت، نمی گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود!
نمیدانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم هایش با قدم هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی میوزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود...
میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم...
.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
پنجشنبه ها باید
صاحب عاشقانه هایت
بنشیند کنارت ،
قلم را کنار بگذاری و ..
دوستت دارم را
بسپاری به چشمها ،
به دستها به آغوش !...
#مریم_رضایی_حامی
@Dekogram🎙
صاحب عاشقانه هایت
بنشیند کنارت ،
قلم را کنار بگذاری و ..
دوستت دارم را
بسپاری به چشمها ،
به دستها به آغوش !...
#مریم_رضایی_حامی
@Dekogram🎙
Forwarded from نـC᭄ـوای🍃دC᭄لــ
-حالا من و
تنها من و
تنها دو چشمتر
از بیقراریهای عصر جمعه تنهاتر...
لعنت به پایانیترین ساعاتِ هر هفته
لعنت به رویایی كه دیگر یادمان رفته
لعنت به آغوشت
به آغوشش
به تنهایی
لعنت به من وقتی که با هر بغض میآیی...
لعنت به من
وقتی هنوز از عطر تو مستم!
لعنت اگر در انتظار دیدنت هستم...
اصلا مگر راهی برای دیدنتم هم هست
اصلا مگر حرفی به جز بوسیدنت هم هست
اصلا همین حال و همین روز و همین ساعت
اصلا به شبهای بدون بودنت لعنت
#پویا_جمشیدی
@Dekogram🎙
تنها من و
تنها دو چشمتر
از بیقراریهای عصر جمعه تنهاتر...
لعنت به پایانیترین ساعاتِ هر هفته
لعنت به رویایی كه دیگر یادمان رفته
لعنت به آغوشت
به آغوشش
به تنهایی
لعنت به من وقتی که با هر بغض میآیی...
لعنت به من
وقتی هنوز از عطر تو مستم!
لعنت اگر در انتظار دیدنت هستم...
اصلا مگر راهی برای دیدنتم هم هست
اصلا مگر حرفی به جز بوسیدنت هم هست
اصلا همین حال و همین روز و همین ساعت
اصلا به شبهای بدون بودنت لعنت
#پویا_جمشیدی
@Dekogram🎙