نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
739 subscribers
226 photos
9.99K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram
فراموش کردن تو مثل تمرین کودکی بازیگوش است
کودکی که در خانه گلدانی خالی داشته باشد
هرروز به گلدان خالی اب بدهد
پرده را کنار بزند
نور به گلدانش بتابد
و بیقرار باشد گلدانش گل برویاند
میشود مگر
نمیشود.....
محال است
محال است حال بیقراری را از یاد بردن...
حال من نیز چنان است
بیقرار میشوم اگر فراموشت کنم
نمی تو انم فراموشت کنم
نشدنیست
محال است
و تو ناباورانه روئیدی در گلدان دیگری...
بدون تابش افتاب
بدون نور
بدون اب..
فراموشم کردی...
بدون تمرین...

#یلدا لرستانی

@Dekogram🎙
می‌دانم شب است
اما من خوابم نمی‌آيد
البته ديری‌ست که خوابم نمی‌آيد
نپرس، نمی‌دانم چرا ...!


گاهی اوقات
از آن هزاره‌های دور
يک چيزهايی می‌آيد
من می‌بينمشان، اما ديده نمی‌شوند
خطوطی شکسته
خطوطی عجيب
مثل فرمانِ جبرئيل به فهمِ فرشته می‌مانند
بعد ... من می‌روم به فکر
آب از آب تکان نمی‌خورد
اما باد می‌آيد
سَرْ خود و بی‌سوال می‌آيد
پرده را می‌ترساند
می‌رود ... دور می‌زند از بی‌راهیِ خويش،
بعد مثل آدمِ غمگينی، نااميد و خسته بَر می‌گردد
و من هيچ پيغامی برای شبِ بلند ندارم
فقط خوابم نمی‌آيد
مثل همين حالا
مثل همين امشب.


سید علی صالحی

@Dekogram🎙
جمعه یعنی ..
همه چیز تعطیل
هیچ چیزی جای خودش نباشد
یعنی چایم را با تو شیرین کنم
فراموشی بگیرم
در کوچه پس کوچه های نگاهت
گم و گور بشوم ..

جمعه ها یعنی ..
بی اختیار لب پنجره بروی
بی اختیار با موهایت بازی کنی
بی هوا من ببینم
بی اختیار مات نگاهت بشوم ..

جمعه یعنی ..
رقص پشت پنجره
یعنی آرامش قبل از طوفان ..

جمعه یعنی ..
من باشم و سیگار و نبودن تو ..
جمعه یعنی من و منزوی ..
یعنی تو ...


#علی_ناظری

@Dekogram🎙
بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است؟ نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم
تا رسیدم بر بام! پدرم را دیدم،
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزه‌ی فقر وسط سفره‌ی ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...

#پدر

@Dekogram🎙
⭐️

بنشینید رو به رویِ پدرتان ،
دستانش را در دست بگیرید ،
تا می توانید در چَشمانَش غرق شوید ..
بشمارید دانه دانه خط ها و چروک هایِ زیرِ چَشمهایَش را ..
دست بکشید رویِ صورتش ،
ریشَش را لمس کنید ..
ببوسیدَش تا زِبریِ تَه ریشَش را رویِ لبهایتان حس کنید ..
مُدام با او عکس بگیرید ،
حتی اگر گلایه کند که از عکس گرِفتَنِتان خسته شده ،
هرچه میتوانید عکس بگیرید تا از تمامِ لحظه هایِ بودنش خاطره بسازید..
خودتان را در آغوشَش بیاندازید
و نفس بکشید لحظه لحظه ی
حُضورَش در زندگیتان را ..
و بعد دستانتان را رو به خدا بلند کنید
و شُکر کنید تمامِ لحظه ها و روزهایِ بودنَش را ..
ماهایی که پدر از دست داده ایم ،
خیلی خوب میفهمیم حسرتِ یک لحظه کنارِ پدر نشستن و غرق در چشمانَش شدن را ..
حسرتِ یک بار هم شده بوسیدنِ
دست هایِ زحمتکشَش را ..
حسرتِ شنیدنِ صدایِ مردانه اش را ،
دیدنِ کفش هایِ مَردانه اش
در ورودیِ خانه ،
شنیدنِ یک بار صدایِ کلید اَنداختنِ پدر بر قُفلِ در ..
قدر بدانید بودنِشان را ،
جشن بگیرید حُضورشان را ،
همین روزها ،
همین عیدِ زیبا ،
همین بهانه ی قشنگ که نامگذاری شده به روزِ پدر ،
همین را غنیمت بدانید ،
بلند شوید و بروید و بوسه بارانَش کنید و قُربان صدقه اش بروید ،
به شانه هایِ مردانه اش تکیه دهید ،
و برایِ تمامِ نفس هایش خدا را هزار بار شکر کنید ..

#سمانه_ملک_پور

@Dekogram🎙
فراموش خواهی کرد
التهابی که در اغوش هم داشتیم

دوباره لباس توری ات را می پوشی

مردی دیگر
به تماشای زیبایی ات خواهد نشست
و تو حتی
نامم را
به خاطر نخواهی آورد .

#هومن_داوودی

@Dekogram🎙
شاید روزی دوباره ببینمت
و دستانت را بگیرم
و اینبار ...
اینبار محکم در آغوش میگیرمت
نمیدانی چه عطش تنت را دارم
تنم برای تو درد می کند...

#یلدا_لرستانی
@Dekogram🎙
.
تمامِ این مدت می توانستم
عاشقِ هر رهگذری که می آید
بشوم
و هیچ خیالی هم از تو
در سرم نپرورانم
من می توانستم
دوست داشتن را
نکِ زبانم بنشانم
و با هر لبخندی
دهان باز کنم و بگویم :
راستی ! من دوستت دارم
من می توانستم دلم را
تکه تکه کنم و هر تکه اش را
جایی جای بگذارم !
می بینی ؟ من می توانستم
نغمه ی عاشقم عاشقم را
دور تا دورِ این دنیا
رقصان زمزمه کنم
اما تو لعنت به این تو !
که هرکه هم که آمد
به حرمتِ جایِ پایِ تو
بر رویِ چشمانِ منتظرِ من
سر خم کرد و به ادایِ احترام
نماند ! نه که نخواهد بماند نه !
تو نگذاشتی
بس که از این زبان وامانده
در نمی آمد چند کلامِ دلبرانه !
.
تمامِ این سال ها می توانستم
نمانم اما ماندم نه تنها پایِ تو
من ماندم تااگر هم نیامدی
دنیا ببیند این حوالی می شود
هر روز و هرثانیه دل را حراجِ هر
شیرین زبانی نکرد
.
#عادل_دانتیسم
📚آغوشش عشق بود/نشر شانی

@Dekogram🎙
.
🍂
"دعوت به همكاري"
نيازمندم،
به يك جفت دست
كه پاك كردن اشكهايم را بلد باشد؛
و بستن زخم هايم را،
وقتي حواسم پرت است و دستم را ميبرم.
نيازمندم ، به لبخندي
كه دنيايم را زيبا مي كند.
و چشم هايي
كه عقربه ها را مي چرخاند!

براي همكاري،
عكسي بفرستيد از لبهايي كه مثل او بخندد،
چشم هايي كه مثل او ببيند،
دستهايي كه مثل او ...، مثل دستهاي او باشد...
نيازمندم به او،
كه دنيايم باشد،
به او،
كه دنيايم بود...

#مونا_پرستش

@Dekogram🎙
زمان ندارم برای دوست نداشتنت
شب از آغوش تو آغاز شده
و مرگ
به اندازه جنبیدن برگی میان باد
به ما نزدیک است

زمان ندارم
برای دوست نداشتنت

#هومن_داوودی

@Dekogram🎙
زینگ ، زینگ
صدای بوق دوچرخه اش مانند سوت داور دو میدانی برای مسابقه بود..!
مسابقه ی من و خواهرم برای رفتن به دم درب خانه.....!
هر که زودتر میرسید جایزه اش سوار شدن دوچرخه تا دم حوض بود....
حوضی که مادر از قبل هندوانه را در آن انداخته بود تا خنک شود...
کاست بنان هم که همیشه در ضبط صوت آماده بود تا فضای حیاط را رویایی کند....
نوشته استارت روی دکمه ضبط صوت خط خطی شده بود ...!بس که پدر با انگشت پینه بسته اش روی آن را لمس کرده بود....!
پدر همه ی امکانات را فراهم نکرده بود اما آرامش تمام سرمایه اش بود....!
سرمایه ای که تمام و کمال خرج خانه میکرد....
نه غروب جمعه دلگیر بود ..!
نه اتاق دربسته دلمان میخواست ...!
نه کافه تاریک و سرد هوس میکردیم ....!
نه .....
حال میفهمم ، نقطه ی اشتراک محبت من و خواهر هم پدر بود...!
من دلم آن روزهارا میخواهد....
زینگ زینگ بوق دوچرخه ات...
مسابقه ای که برنده و بازنده اش هر دو یک جازه میگرفتند...!
صدای بنان که فضای حیاط را نوازش می کرد...
مادر که فقط به وقت آمدن تو زیباتر میشد...
حیاط خانه ای که بوی بهشت میداد ....
من دلم آن روزهارا میخواهد.

#علی_سلطانی

@Dekogram🎙