نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
739 subscribers
225 photos
9.98K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram
نفس کشیدن و تپیدن قلب... این دو را خوب یادم هست، کلاس علوم بود که معلم به تخته سیاه کوبید... " بچه ها این دو سیستم کاملا غیرارادی ست، یعنی شما برای نفس کشیدن و پمپاژ قلب، نیازی نیست که از مغز فرمان بگیرید..."

غیر ارادی ست آقای معلم؟! ارادی ست جانم! اینکه میبینمش؛ صدایش را می شنوم و یا پیامی کوتاه برایم می فرستد... حتما چیزی توی مغزم میکند، دستوری، فرمانی، اجازه ای.... که قلبم اینطور تند میزند، که اینطور "نفس نفس" میزنم از هیجان!
کافی ست نباشد یا نخواهد، خُب قلب می ایستد، بعد مردم، سکته را می اندازند گردن قرض و بدهی و بدبختی ...

#حمید_جدیدی

@Dekogram🎙
پنجشنبه چه روز خوبی بود
کافه ی نادری و بوی لبت
عطر قهوه کنار شعر بهار
داستان دو چشم و ناز تنت
پنجشنبه چه روز خوبی بود
عکسهای گذشته را دیدم
دهه ی بیست تا چهل شاید
از ته دل دوباره خندیدم
پنجشنبه چه روز خوبی بود
پابه پا تا سر منوچهری
لاله زاری که روشنه اما
با چراغ غرور و بی میلی
عکس سلفی ما دو تا باهم
نبش غربی سینما برلن
جایی که بعد پیشرفت شده
دکه ی اولترا یا بهمن
فوتو کارلو یه عکس خوب و قشنگ
من و تو پشت پشته هم دادیم
چشمهامون به همدیگه میگه
هردوتامون چقدر دلشادیم
توی دروس جنب باغ قوام
لب جوبی که تا ته باغه
روی آبش که پاک و شفافه
عطر موهاتو باز میاره
پنجشنبه چه روز خوبی بود
دست در دست من تو خندیدی
معنی پنجشنبه ی خوبو
توی چشمای شاد من دیدی
خاطرات قشنگ تهرانم
توی مغزم کمی ورق خورده
پنجشنبه چه روز خوبی بود
حیف این خاطرات ما مرده

#مهدی_ازوج_هومن

@Dekogram🎙
کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید.
باران گرفته بود همه جا را، چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس میکشیدم که دیدم تکیه داده به درب و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه شخصیت های فیلم های ایرانیِ دهه پنجاه دل میبری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟
فقط سیگار کنج لبَت کم است!
سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم:
داشتیم پنجره خونتونو دید میزدیم بانو،
حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر میموندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم....
وسط بداهه گفتن هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد!
درِ گوشش گفتم لباس گرم میپوشیدی جانم، سرما میخوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه ی راه سردت شود، بخواهی ادامه ی مسیر همراهی ام نکنی!
میدانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه ی راه بلاتکلیف و سر در گم میمانم.
هوای مسیرمان بهاری ست جانم! کاش لباس گرم میپوشیدی که سردت نشود!
.
از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج میزد!
دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمیدانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی ام روی دوشش انداختم، نمیدانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی گفت، نمی گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود!
نمیدانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم هایش با قدم هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی میوزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود...
میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم...
.
#علی_سلطانی

@Dekogram🎙
هیچ جا خانه ی پدری نمی شود ...
جایی که بوی بچگی هایت را می دهد
از درب‌ِ رنگ و رو رفته ی کهنه اش که وارد میشوی ، صدای خنده و بازی های بچگی ات را میشنوی ...
چشم هایت را میبندی و در خاطراتت جان میگیری ...
صدای کودکی را می شنوی که در گوشه های حیاط و پشت درختها قایم باشک می کند ،می خندد و با خنده اش شبیه بچگی هایت ذوق می کنی ...
مگر می شود چنین جایی بود و شاد نبود ؟!
مگر می شود عطر متفاوتِ غذای مادرت را استشمام کنی و خوشحال نباشی !؟اصلا مگر میشود کنار مادرت بنشینی ، چند استکان چایِ "اجباری اش" را بنوشی و احساس خوشبختی نکنی ؟!
بهترین گوشه ی دنیا خانه ایست که کودکی هایت میان گُل های باغچه اش نفس می کشد ...
بهترین کاخ دنیا را هم که برایت بسازند ؛
هیچ کجا خانه ی پدری ات نخواهد شد ...

پیشاپیش روز پدر مبارک ❤️

#نرگس_صرافیان

@Dekogram🎙
دیدی یه وقتایی میری مهمونی،دورهمی یا یه جای خیلی قشنگو چیزای جالب میبینی؟
بعد با خودت میگی :
کاش فلانی بود، اخه اون چنین جاهایی رو خیلی دوس داره؛
اخ اگه بود ...چقد‌ به جفتمون بیشتر خوش میگذشت،
مثل همیشه با شیرین زبونیاش میخندوندمون ، خاطره میساختیم و کلی عکسای قشنگ میگرفتیم
و اینقد غرق رویای بودنش میشی که وقتی به خودت میای میبینی اون لحظات خوش تموم شده و از دستت رفته.
میدونی؟
الان رو یه نقطه قشنگ و رویایی زندگیم ایستادم
حالم‌ خوبه خوبه...
بیشتر از همه‌ی هم سن و سالهام احساس خوشبختی میکنمو خالی از هر حس و حال بدی زندگی.
ولی اینقد درگیر نبودنتم که این خوشی از گلوم پایین نمیره ، بغض میشه و ضربه میزنه به حال خوبم.
میدونم یه روز به خودم میامو میبینم اینقد درگیر نبودنت شدم که روزای خوب تموم شده و پیری نشسته روی موهامو توی چشمام.
کاش زود تر از پیری تو برسی تا این روزهای خوب تموم نشن و تا ابد خوشبخت ترین پسر دنیا بمونم.
میشه زود تر از پیری برسی؟

#ناشناس

@Dekogram🎙
فراموش کردن تو مثل تمرین کودکی بازیگوش است
کودکی که در خانه گلدانی خالی داشته باشد
هرروز به گلدان خالی اب بدهد
پرده را کنار بزند
نور به گلدانش بتابد
و بیقرار باشد گلدانش گل برویاند
میشود مگر
نمیشود.....
محال است
محال است حال بیقراری را از یاد بردن...
حال من نیز چنان است
بیقرار میشوم اگر فراموشت کنم
نمی تو انم فراموشت کنم
نشدنیست
محال است
و تو ناباورانه روئیدی در گلدان دیگری...
بدون تابش افتاب
بدون نور
بدون اب..
فراموشم کردی...
بدون تمرین...

#یلدا لرستانی

@Dekogram🎙
می‌دانم شب است
اما من خوابم نمی‌آيد
البته ديری‌ست که خوابم نمی‌آيد
نپرس، نمی‌دانم چرا ...!


گاهی اوقات
از آن هزاره‌های دور
يک چيزهايی می‌آيد
من می‌بينمشان، اما ديده نمی‌شوند
خطوطی شکسته
خطوطی عجيب
مثل فرمانِ جبرئيل به فهمِ فرشته می‌مانند
بعد ... من می‌روم به فکر
آب از آب تکان نمی‌خورد
اما باد می‌آيد
سَرْ خود و بی‌سوال می‌آيد
پرده را می‌ترساند
می‌رود ... دور می‌زند از بی‌راهیِ خويش،
بعد مثل آدمِ غمگينی، نااميد و خسته بَر می‌گردد
و من هيچ پيغامی برای شبِ بلند ندارم
فقط خوابم نمی‌آيد
مثل همين حالا
مثل همين امشب.


سید علی صالحی

@Dekogram🎙
جمعه یعنی ..
همه چیز تعطیل
هیچ چیزی جای خودش نباشد
یعنی چایم را با تو شیرین کنم
فراموشی بگیرم
در کوچه پس کوچه های نگاهت
گم و گور بشوم ..

جمعه ها یعنی ..
بی اختیار لب پنجره بروی
بی اختیار با موهایت بازی کنی
بی هوا من ببینم
بی اختیار مات نگاهت بشوم ..

جمعه یعنی ..
رقص پشت پنجره
یعنی آرامش قبل از طوفان ..

جمعه یعنی ..
من باشم و سیگار و نبودن تو ..
جمعه یعنی من و منزوی ..
یعنی تو ...


#علی_ناظری

@Dekogram🎙
بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است؟ نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم
تا رسیدم بر بام! پدرم را دیدم،
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزه‌ی فقر وسط سفره‌ی ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...

#پدر

@Dekogram🎙
⭐️

بنشینید رو به رویِ پدرتان ،
دستانش را در دست بگیرید ،
تا می توانید در چَشمانَش غرق شوید ..
بشمارید دانه دانه خط ها و چروک هایِ زیرِ چَشمهایَش را ..
دست بکشید رویِ صورتش ،
ریشَش را لمس کنید ..
ببوسیدَش تا زِبریِ تَه ریشَش را رویِ لبهایتان حس کنید ..
مُدام با او عکس بگیرید ،
حتی اگر گلایه کند که از عکس گرِفتَنِتان خسته شده ،
هرچه میتوانید عکس بگیرید تا از تمامِ لحظه هایِ بودنش خاطره بسازید..
خودتان را در آغوشَش بیاندازید
و نفس بکشید لحظه لحظه ی
حُضورَش در زندگیتان را ..
و بعد دستانتان را رو به خدا بلند کنید
و شُکر کنید تمامِ لحظه ها و روزهایِ بودنَش را ..
ماهایی که پدر از دست داده ایم ،
خیلی خوب میفهمیم حسرتِ یک لحظه کنارِ پدر نشستن و غرق در چشمانَش شدن را ..
حسرتِ یک بار هم شده بوسیدنِ
دست هایِ زحمتکشَش را ..
حسرتِ شنیدنِ صدایِ مردانه اش را ،
دیدنِ کفش هایِ مَردانه اش
در ورودیِ خانه ،
شنیدنِ یک بار صدایِ کلید اَنداختنِ پدر بر قُفلِ در ..
قدر بدانید بودنِشان را ،
جشن بگیرید حُضورشان را ،
همین روزها ،
همین عیدِ زیبا ،
همین بهانه ی قشنگ که نامگذاری شده به روزِ پدر ،
همین را غنیمت بدانید ،
بلند شوید و بروید و بوسه بارانَش کنید و قُربان صدقه اش بروید ،
به شانه هایِ مردانه اش تکیه دهید ،
و برایِ تمامِ نفس هایش خدا را هزار بار شکر کنید ..

#سمانه_ملک_پور

@Dekogram🎙
فراموش خواهی کرد
التهابی که در اغوش هم داشتیم

دوباره لباس توری ات را می پوشی

مردی دیگر
به تماشای زیبایی ات خواهد نشست
و تو حتی
نامم را
به خاطر نخواهی آورد .

#هومن_داوودی

@Dekogram🎙