نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
739 subscribers
225 photos
9.98K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram
آدم ها
جدا از عطری که،
به خودشون می زنن
عطر دیگه ای هم دارن
که تاثیر گذارتره

عطر نگاهشون
عطرحرفاشون
عطری که فقط و فقط
مختصّ شخصیت اون هاست
و در هیچ مغازه ی عطر فروشی
پیدا نمیشه...


#روزبه_معین

@Dekogram🎙
.

می کشـانم
زورق تنـهایی ام را
به سـاحلِ گرمِ خیـالت
بارهـا به دریـا گفـته ام
از دلتنـگی هایم

با من بیـا
تا با نجواهای عاشـقانه
قفـل سـکوت مرجان های خاموش را
بشـکنیم
همـه ی اهـالی دریـا
حتی ماهـی ها را عاشـق کنیـم ...

#ژیـلا_معصـومی

@Dekogram🎙
🍃

"دوست داشتن"
كه لباس تن نيست
كه هر وقت دلت
نخواست عوضش كنى
خدا نخواست،
قسمت نشد،
حالا يكى ديگر ندارد،
آدم يكى را دوست دارد
يا هست ؛مى شود عشق ابدى
يا نيست ؛مى شود آغاز تنهايى
حالا تو اسمش را هر چه
مى خواهى بگذار ...

#امیر_وجود

@Dekogram🎙
به عزای من اگر آمده‌ای، گریه نکن
نگذار اینهمه از چشم تو شرمنده شوم
مطمئنم که تو هم معجزه را میفهمی!
بغلم کن که در آغوش خودت زنده شوم

#م_هاشمی_هخا

@Dekogram🎙
من خواب ديده‌ام
كه كسی‌ می‌آيد...
من خواب آن ستاره‌ی‌‌‌ قرمز را
وقتی‌ كه خواب نبودم ديده‌ام...
كسی‌ می‌آيد‌
كسی‌ می‌آيد‌
كسی‌ ديگر
كسی‌ بهتر...
كسی‌ كه مثل هيچكس نيست..


👤 فروغ فرخزاد

@Dekogram🎙
میخواستم باب سلیقه ی او باشم.
جوری شدم که او دوست داشت،
تمامم را طبقِ میل او تغییر دادم و او رفت...
به همین سادگی که می نویسم و می خوانید!
من ماندم و آدمی عجیب که سلیقه ی هیچ بنی بشری نیست!
شما را جان عزیزتان؛ برای هیچ کس خودتان را تغییر ندهید!
سلیقه ای هم اگر باشد، لااقل باب سلیقه ی خودتان عوض شوید، که اگر دنیا هم شما را نخواست، یک نفر برایتان بمانَد،
کسی آن طرف آینه، که شما را ببیند و جانش در برود!
باب سلیقه ی هیچ کس نباشید،
آدم ها ماندن بلد نیستند
زود می روند..

#نرگس_صرافیان

@Dekogram🎙
يك طرف تنش بلورى است
طرف ديگر از شبنم
جاى دو چشمانش ستاره
و خنده هايش، بغل بغل شكوفه است
از دلش اما نپرس
شايد اشتباهى شده
آن كه او را ساخته
وقتى به دلش رسيده
بدجورى بى حوصله بوده

دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
براى روى قبر من
و همه ى شما كه دوستش داريد

"دلش سنگ قبر من است"


👤 شل سيلوراستاين

@Dekogram🎙
نفس کشیدن و تپیدن قلب... این دو را خوب یادم هست، کلاس علوم بود که معلم به تخته سیاه کوبید... " بچه ها این دو سیستم کاملا غیرارادی ست، یعنی شما برای نفس کشیدن و پمپاژ قلب، نیازی نیست که از مغز فرمان بگیرید..."

غیر ارادی ست آقای معلم؟! ارادی ست جانم! اینکه میبینمش؛ صدایش را می شنوم و یا پیامی کوتاه برایم می فرستد... حتما چیزی توی مغزم میکند، دستوری، فرمانی، اجازه ای.... که قلبم اینطور تند میزند، که اینطور "نفس نفس" میزنم از هیجان!
کافی ست نباشد یا نخواهد، خُب قلب می ایستد، بعد مردم، سکته را می اندازند گردن قرض و بدهی و بدبختی ...

#حمید_جدیدی

@Dekogram🎙
پنجشنبه چه روز خوبی بود
کافه ی نادری و بوی لبت
عطر قهوه کنار شعر بهار
داستان دو چشم و ناز تنت
پنجشنبه چه روز خوبی بود
عکسهای گذشته را دیدم
دهه ی بیست تا چهل شاید
از ته دل دوباره خندیدم
پنجشنبه چه روز خوبی بود
پابه پا تا سر منوچهری
لاله زاری که روشنه اما
با چراغ غرور و بی میلی
عکس سلفی ما دو تا باهم
نبش غربی سینما برلن
جایی که بعد پیشرفت شده
دکه ی اولترا یا بهمن
فوتو کارلو یه عکس خوب و قشنگ
من و تو پشت پشته هم دادیم
چشمهامون به همدیگه میگه
هردوتامون چقدر دلشادیم
توی دروس جنب باغ قوام
لب جوبی که تا ته باغه
روی آبش که پاک و شفافه
عطر موهاتو باز میاره
پنجشنبه چه روز خوبی بود
دست در دست من تو خندیدی
معنی پنجشنبه ی خوبو
توی چشمای شاد من دیدی
خاطرات قشنگ تهرانم
توی مغزم کمی ورق خورده
پنجشنبه چه روز خوبی بود
حیف این خاطرات ما مرده

#مهدی_ازوج_هومن

@Dekogram🎙
کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید.
باران گرفته بود همه جا را، چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس میکشیدم که دیدم تکیه داده به درب و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه شخصیت های فیلم های ایرانیِ دهه پنجاه دل میبری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟
فقط سیگار کنج لبَت کم است!
سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم:
داشتیم پنجره خونتونو دید میزدیم بانو،
حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر میموندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم....
وسط بداهه گفتن هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد!
درِ گوشش گفتم لباس گرم میپوشیدی جانم، سرما میخوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه ی راه سردت شود، بخواهی ادامه ی مسیر همراهی ام نکنی!
میدانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه ی راه بلاتکلیف و سر در گم میمانم.
هوای مسیرمان بهاری ست جانم! کاش لباس گرم میپوشیدی که سردت نشود!
.
از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج میزد!
دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمیدانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی ام روی دوشش انداختم، نمیدانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی گفت، نمی گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود!
نمیدانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم هایش با قدم هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی میوزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود...
میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم...
.
#علی_سلطانی

@Dekogram🎙